مطلب يازدهم[1]
مقصود از«تشبيه»چيست؟
(اِنَّ الَّذِينَ كَفَروُا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلا دُهُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئاً وَ اُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النّارِ).
«به راستى كسانى كه كافر شده اند، ثروت و فرزندان آنها، آنان را از خدا بى نياز نخواهد ساخت، وآنها فروزنده آتشند».
(كَدَأبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِ آياتِنا فَاَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنوُبِهِمْ وَ اللّهُ شَديْدُ الْعِقابِ)( آل عمران، آيه 10 و 11)
«روش آنها مانند رفتار آل فرعون و اسلاف آنها است آيه هاى ما را دروغ شمردند و خدا آنان را به خاطر گناهان خود، گرفتار نمود، و مجازات خدا سخت و سنگين است».
در تفسير جمله«كدأب آل فرعون»وبيان مشبه و مشبه به دو نظر وجود دارد:
1 ـ معمولاً ادباء ومفسران پيش از جمله:«كدأب آل فرعون»كلمه اى مانند«دأبهم»مقدر مى نمايند و مى گويند منظور اين است كه روش و سنت آنها، مانند روش آل فرعون واسلاف آنها بود.
[1]مربوط به مطلب 31 ص 125 از كتاب تفسير آيات مشكله.
2 ـ در تمام آياتى كه كلمه«دأب»ذكر شده مضاف اليهى مانند كلمة«اللّه»يا ضمير متكلمى مثل«نا»مقدر است و براى تأييد اين مطلب گفته مى شود: دو كلمه«سنت»و«دأب»مترادف يكديگر بوده و به يك معنى هستند و مورد استعمال آنها در قرآن يكى است و چون در قرآن غالباً بعد از كلمه«سنت»لفظ«اللّه»ذكر شده است لذا لازم است كه پس از لفظ«دأب»نيز«اللّه»مقدر شود و اين نظريه را نويسنده تفسير بر گزيده است.
اكنون قبل از تفسير آيه، به نكات زير توجه فرمائيد:
1 ـ لفظ«كاف»در آيه«كَدَأبِ آلِ فرعَوْنَ»،«اسم»است به معنى«مثل»وبه خاطر اين كه خبر مبتداى محذوف است، محل از اعراب آن«رفع»است.
2 ـ لفظ«دأب»در آيه به معنى«عادت»و روش و جريان زندگى است.
3 ـ در اين آيه تشبيهى در باره كافران عصر رسالت ( مانند دو گروه يهود از بنى النضير و بنى قُريظه) و آل فرعون و كافران پيش از آنها انجام گرفته است.
ولى بايد ديد«مشبه»و«مشبه به»در آيه چيست؟
و به عبارت روشن تر: چه چيز به چيز ديگر تشبيه شده است اكنون هر دو نظر را شرح مى دهيم:
1 ـ مشهور در ميان مفسران اين است كه عادت و روش زندگى كافران و عصر رسالت به روش آل فرعون تشبيه شده است و جمله«كدأب آل فرعون»بيانگر اين تشبيه است، چيزى كه هست«مشبه»به قرينه آيه قبل حذف شده است و تقدير كلام چنين است«دأبهم كدأب آل فرعون»يعنى روش زندگى آنان مانند روش زندگى فرزندان فرعون است.
2 ـ مقصود: تشبيه سنت الهى در باره كافران عصر رسالت، به سنت او در باره آل فرعون و كافران پيش از آنان است، و«دأب خدا»در باره هر دو قوم يكى است و براى تفهيم اين مضمون بايد گفت دو چيز درآيه مقدر است، يكى قبل از جمله«كَدَأبِ آلِ فِرْعَوْنَ»و ديگرى پس از لفظ«كدأب»و تقدير آيه چنين
است:«دأبُ اللّهِ فِيهِمْ كَدَأبِ اللّهِ فِي آلِ فِرْعَوْنَ»: سنت خدا در باره آنان مانند او درباره آل فرعون است.
هردومعنى در بدو نظر محتمل است يعنى هم تشبيه وضع زندگى هر دو گروه به يكديگر، و هم تشبيه سنت خدا در باره هر گروهى به سنت او در باره ديگران، ولى بايد ديد كه ظاهر آيه با كدام يك از اين دو معنا موافق تر و روشن تر است .
دقت در مضمون دو آيه، احتمال نخست را بيشتر تأييد مى كند زيرا:
اولا: قسمـت اعظـم مضامين هر دو آيه بيانگر وضع زندگى هردو گروه است (نه روش خدا در باره هر دو گروه) به گواه اين كه:
درباره كافران عصر رسالت مى فرمايد:
(اِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا): آنان كه كافر شدند.
ودر باره كافران آل فرعون مى فرمايد:
(كَذَّبُوا بِ آياتِنا): آنان كه آيات ما را تكذيب كردند.
باز در باره كافران عصر رسالت مى فرمايد:
(لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ مِنَ اللّهِ).
اموال و اولاد آنان، آنها را از خدا بى نياز نخواهد ساخت.
در باره آل فرعون مى فرمايد:
(فَعَذَّبَهُمُ اللّهُ بِذُنوُبِهِمْ):«خدا آنان را با گناهان خود كيفر داد.
باز در باره كافران عصر رسالت مى فرمايد:
(وَ اُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النّارِ): آنان فروزنده آتشند.
در باره آل فرعون مى فرمايد:
(وَ اللّهُ شَدِيْدُ الْعِقابِ)خداوند سخت كيفر است.
با توجـه به اين فرازهـا روشـن مى گردد كه هـدف هردو آيه بيان روش وبرخورد
هر دو گروه با آيات الهى است، نه بيان روش خدا در باره هر دو گروه .
ثانياً: هرگاه مقصود از جمله«كدأب آل فرعون»بيان سنت خدا در باره كافران است در اين صورت آوردن جمله«كذبوا ب آياتنا»پس از تشبيه چندان لطفى نخواهد داشت، بلكه شايسته است، تنها جمله اى بيايد كه بيانگر سنت خدا درباره كافران آل فرعون باشد، نه جمله اى كه بيانگر روش زندگى كافران از آل فرعون است.
به ديگر سخن: هرگاه بگوئيم كه پس از كلمه«دأب»لفظ«اللّه»مقد ر است و مقصود بيان عادت و سنت خدا در باره هردو گروه است در اين موقع آوردن جمله«كذبوا ب آياتنا»لزومى نخواهد داشت زيرا اگر مقصود بيان وحدت عادت و دأب و سنت مستمره خدا بين دو گروه است، بسيار مناسب بود بفرمايد:(كَدَأبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَاَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنوُبِهِمْ)زيرا كه بنا بر نظريه دوم ( عقيده نويسنده) مقصود تشبيه دوعادت و سنت مستمره به يكديگر است نه بيان حال آل فرعون ... درحالى كه اين جمله ( كذبوا باياتنا) بيانگر حال گروه دوم، است.همان طور كه ياد آور شديم از ملاحظه دو آيه شريفه (10،11) مى توان اطمينان پيدا كرد كه منظور بيان حال دو گروه كافر و وجه تشابهى كه ميان اين دو گروه حكم فرما است مى باشد،نه بيان سنت و طريقه مستمره خداوند جهان در باره هر دو گروه و گواه گفتار ما همان عنايت بسيارى از جمله هاى دو آيه به بيان حالات هردو گروه مى باشد.
بنابراين عنايت بايد گفت كه هدف دو آيه بيان حالات هردو گروه است، واساساً مى توان ادعا كرد كه خداوند در اين دو آيه شريفه، مى خواهد بفرمايدكه اين دو قوم، هردو، از يك قماشند، و كيفيت امور آنان يكى است.
پس بنابراين، مقصود از آيه شريفه، بيان روش هردو گروه است از نظر آغاز كار و سرانجام آن.
در اين جا به نكته اى نيز اشاره مى شود: و آن اينكه: ادعاى اين كه پس از
كلمه«دأب»لفظ«اللّه»مقدر است يعنى«دأب اللّه»فرع اين است كه استعمال اين لفظ«دأب»در باره خدا جايز باشد و هنوز اين مسأله براى نگارنده محرز نيست، مگر اينكه در روايات و سخنان بزرگان براى آن شاهدى پيدا شود .
زيرا«ابن منظور»در كتاب ارزشمند خود«لسان العرب»مى گويد كه در معنى لفظ«دأب»معنى«تعـب»و«رنـج»نهفـته است، طبعاً به آن نوع عادت ها گفته مى شود كه تحمل آن، با يك نوع«رنج»و«كوشش»همراه باشد و چنين معانى با مقام ربوبى كه از هرنوع آثار جسمانى منزه است، سازگار نيست بنابراين بودن لفظ«اللّه»پس از لفظ«سنت»گواه بر صحت آن، پس از لفظ«دأب»نيست[1].
[1]دأب في العمل اذا جد وتعب ج2، ص 369 ماده«دأب».
مطلب دوازدهم[1]
مقصود از خلافت آدم چيست؟
(وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنِّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَةً قالُوا اَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ اِنِّي اَعْلَمُ ما لا تَعْلَموُنَ)( بقره، آيه 30)
«به ياد آر زمانى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت:«من در روى زمين خليـفه اى قـرار مى دهم فرشتگان گفتند آيا كسى را در روى زمين قـرار مى دهى كه فساد مى كند و خون ها را مى بريزد، و ما تورا ستايش گويانيم، و تـو را تسـبيح و تقديـس مى كنيم، خدا گفت: من چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد».
ميان مفسران در باره متعلق«خليفه»اختلاف نظر است:
آيا منظور از خلافت حضرت آدم و يا فرزندان او، جانشينى از پيشينيان است كه قبل از حضرت آدم در روى زمين زندگى مى كردند؟ و چون نسل آنها از بين رفته و آفرينش مجدد انسان با خلقت حضرت آدم شروع شده بود، از اين جهت خداوند آدم را خليفه ناميد، زيرا جانشين آنان گرديد.
يا اين كه مقصود خلافت و نمايندگى آدم و يا فرزندان او از حضرت حق است
[1]به مطلب ششم ص 34 و به بعد از«كتاب تفسير آيات مشكله»باز گشت شود، هدف از عنوان كردن آيه، پائين آوردن مقام پيامبرى مانند آدم است و جانشينى او از جانب خدا، انكار مى گردد.
و هدف اين است كه آدم مظهر اتمِّ اسماء و صفات خدا مى باشد و اين خلافت از جانب خـدا براى عموم بشر است، و مصداق اتمِّ واجلاى آن، انبياء و اولياء الهى مى باشند.
اكنون موضوع را با تحليل مفاد آيه، پى گيرى مى كنيم.هنگامى كه خداوند درباره جعل خليفه با ملائكه گفتگو نمود آنها دو موضوع را پيش كشيدند.
اول:«اَتَجـْعَلُ فِيـها مـَنْ يُفْسِدُ فِيهـا وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ»؟: ( آيا كسى را خلق مى كنى در آنجا كه فساد مى كند و خون مى ريزد )؟.
دوم :«وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ»: ما آنچه كه سزاوار ستايش تو است به جا مى آوريم.
در تأييد نظريه نخست گفته مى شود: جمله نخستين گواه بر اين است كه مراد از خلافت، خلافت از كسانى است كه قبلاً در روى زمين زندگى مى كردند به دليل اين كه«ملائكه»براى«خليفه»سفك دماء و خون ريزى و فساد را نسبت دادند، و چون مقصود از خليفه هم، خلافت از گذشتگان بوده، ملائكه از طريق مقايسه، يعنى مقايسه وضع موجود جديد با گذشتگان، فهميدند كه اين«انسان»نيز همان اعمالى را مرتكب خواهد شد كه قبلى ها مرتكب مى شدند و گرنه آنان از كجا دانستند كه اين«خليفه»مفسد و خونريز خواهد بود[1].
ولى براى فهم و اطلاع فرشتگان وجه ديگرى نيز هست و آن اينكه آنها اين موضوع را از كيفيت و محيط زندگى اين موجود ( خليفه) به دست آوردند،زيرا خداوند وضع و محيط زندگى«خليفه»را در بيان خود روشن ساخت و فرمود:«اِنِّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَةً»بسيار بديهى است كه زمين عالم ماده است و موجود زمينى هم موجودى مركب از قواى ماديه و معنوى خواهد بود كه شهوت و غضب نيز از جمله آنها است و اين قوا نيز تزاحم و تشاجر و خون ريزى و فساد را به دنبال خواهند داشت[2].
[1]المنار، ج1، ط مصر، ص 258 .
[2]به تفسر الميزان، ج1، ص 115 و تفسير«اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز»ط تركيه، آنكارا(1959م) ج1، ص 115 و به بعد مراجعه شود.
روشن تر بگوئيم : منظور فرشتگان اين بود كه خليفه بايد بسان منوب عنه (خدا) باشد، يعنى چنانكه او منزه و پاك و دور از آلودگى و فساد است، خليفه او نيز بايد پاك و منزه باشد، و چون موجود زمينى مركب از قواى مادى و معنوى است، طبعا از فساد و خونريزى و... دور نخواهد بود، پس چگونه مى تواند خليفه گردد.
روى اين دو احتمال نمى توان جمله نخست را به يكى از دو احتمال كه از مفسران منقول است، دليل گرفت.
اما جمله دوم: بايد اعتراف كرد كه آشكارا دلالت دارد كه منظور از خلافت، همان خلافت از جانب خدا است نه جانشينى از پشينيان زيرا هرگاه منظور خلافت از گذشتگان«خونريز و فتنه انگيز»بود هرگز حاجتى به جمله دوم كه ما تورا تسبيح و تقديس مى كنيم، نبود زيرا هيچ گاه از نماينده گذشتگان خونريز، كسى انتظار تقديس و تسبيح را ندارد تا ملائكه در صدد استدراك آن برآيند و بگويند ما وظايف او را انجـام مى دهيم بنابراين ناچـار بايـد گفت: فرشـتگان فهمـيدنـد كه خـداونـد مى خواهد خليفه اى از جانب خود در روى زمين قرار دهد، باخود گفتند كه غرض از اتخاذ نائب اين است كه او ( يعنى خليفه) منوب عنه را تقديس و تسبيح كند و اين كار از خود ما ساخته است و نيازى به جعل خليفه نيست.
خلاصه: هرگاه غرض از جعل خليفه، تسبيح و تقديس است،اين به وسيله ما انجام مى گيرد و ديگر نيازى به خليفه نيست، ناگفته پيدا است تقديس و تسبيح از خليفه الهى متوقع است نه از نائب و نماينده گذشتگان شرور و فتنه جو و خون ريز بنابرايـن بايـد اجمـال موجود درجمـله نخست را ( اَتَجْعـَلُ فِيهـا مـَنْ يُفـْسِدُ وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ) و اين كه از كجا فهميدند كه اين خليفه فساد و خونريزى را به دنبال دارد، با توجه به جمله دوم ( وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ) رفع كرد و گفت فرشتگان موضوع سفك دماء و ايجاد فساد را از كيفيت محيط زندگى آدم كه همان زمين و ماده است فهميدند و به خداوند عرضه داشتند:«اَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها...».
اين بـود اجمـال آن كه دانشـمندان تفسيـر در باره استوارى نظريه دوم بيان