بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 208

(بحث سوره بقره آيه 54) كيفيت توبه بيان گرديده است.

اين كه مى گويد معنى توبه اين است كه با آنها كارى نداشته باشيد از كجاى آيه استفاده مى شود، مگر معنى غفران و عفو الهى اين است كه ديگر با آنها كارى نداشته باشيم..؟چه بسا احتمال دارد كه شرط پذيرفته شدن توبه آنان قتل آنها باشد.

2 ـ داستان گوساله پرستى قوم موسى در دو سوره تا حدى به طور تفصيل بيان شده است يكى سوره اعراف كه دو آيه پيش، از همان سوره بود، وديگرى سوره طه.

دراين سوره به روشنى مى فرمايد: سامرى قوم موسى را گمراه كرد هرچند به طور تحقيق معلوم نيست كه شماره مرتدان چقدر بود ولى به طور يقين يك جمعيت معتنابهى كه در باره آنان جمله(اِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ اَضَلَّهُمُ السّامِري)(طه، آيه 85). :«ما قوم موسى را آزموديم و سامرى آنان را گمراه كرد»صادق بوده است اين از يك طرف.

از طرف ديگر، آيات سوره اعراف آشكارا دلالت دارد تمام كسانى كه راه شرك ورزيده بودند، بدون استثناء پس از آمدن موسى، راه توبه را پيش گرفتندواحدى از آنان در شرك باقى نماند چنانكه مى فرمايد:

(وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ ... وَ لَمّا سَقَط فِيْ اَيْدِيْهِمْ وَ رَأَوْا اَنَّهُمْ قَدْ ضَلوُّا قالوُا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْ لَنا لَنَكوُنَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ)

(اعراف، آيه هاى 148 و 149)

«قوم موسى پس از رفتن وى پيكر گوساله اى كه از زيورهاى آنان ساخته شده بود معبود خود اخذ كردند كه صدا مى داد... چون پشيمان شدند ودانستند كه گمراه شده اند گفتند: اگر پروردگار ما برما رحم نكند از زيانكاران خواهيم بود.».

از اين آيه شريفه استفاده مى شود كه تمام كسانى كه گوساله را پرستش نموده بودند، پس از برگشتن موسى توبه نموده و كسى بر كفر خود باقى نماند چنانكه از


صفحه 209

اسم ظاهر«قوم موسى»و ضمائر جمـع«ايديهـم»،«رأوا»،«قد ضلوا»،«قالوا»،«لم يرحمنا»،«ربنا»،«لنا»،«لنكونن»، و... اين مطلب كاملا معلوم مى گردد بنابراين در قوم موسى كسى نبود كه بر شرك خود اصرا رورزد تا ديگران آنها را بكشند.

3 ـ در آيه 152 گواه روشنى است براين كه كسانى كه گوساله را عبادت كرده بودند به طور مطلق تائب و غير تائب سرانجام در اين دنيا مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت اينك آيه:

(اِنَّ الَّذِيـنَ اتَّخـَذوُا الْعِجـْلَ سـَيَنالُهـُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِيْ الْحيَوةِ الدُّنْيا).

«آنان كه گوساله را پرستيدند به زودى مشمول خشم الهى مى شوند و براى آنها در اين دنيا ذلت است».

اگر منظور فقط كسانى بود كه بر شرك خود باقى مانده بودند، بسيار مناسب بود بفرمايد«اِنَّ الْمُتَّخِذِينَ لِلْعِجْلِ»به طورى كه تنها غير تائب را در بر گيرد.

گذشته از اين بايد پرسيد مقصود از اين خشم و ذلت دنيوى كه دامن گير كليه بت پرستان خواهد شد، چيست؟ آيا احتمال نمى رود كه مقصود قتل همگان باشد خواه تائب و خواه غير تائب؟

4 ـ آيه ظرف ذلت و غضب را«حيوة دنيا»معرفى مى نمايد اين خود مى رساند كه منظور تمام گوساله پرستان است خواه تائب خواه باقى، واگر فقط منظور غير تائب ها بود، بسيار مناسب بود بفرمايد:«في الحيوة الدنيا والآخرة»و ظرف غضب را هر دو دنيا معرفى فرمايد.

5 ـ اين وجه نـيز مانند وجــه نخست با ظاهـر آيه تطبـيق نمى كند و سبب مى گردد درمرجع ضمائر قائل به تفكيك شويم زيرا بنابراين وجه بايد گفت: كه مخاطب در جمله«ظلمتم انفسكم»وجمله«باتخاذكم العجل»فقط پرستش كنندگان است، ولى مخاطب در«فاقتلوا»مؤمنان حقيقى و كسانى كه از اول عبادت نكرده يا كرده سپس توبه نموده بودند، مى باشد.


صفحه 210

هرگاه تصور كند كه مراد از ضمير«فاقتلوا»همان توبه كنندگان است دواشكال متوجه مى شود:

اول : چرا دستور جهاد به توبه كنندگان داده شده، ولى مؤمنان حقيقى واقعى از اين دستور معاف شدند، در صورتى كه اميرمؤمنان در باره جهاد مى فرمايد:

«اِنَّ الْجَهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ اَوْلِيائِهِ»[1].

جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند آن را به روى بنده خاص خود باز كرده.

دوم : لازم مى آيد كه از كلمه«انفسكم»كه در صدر و ذيل آيه تكرار شد، اشخاص گوناگون مراد باشد، يعنى مراد از صدر آيه كه جمله«ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل»است مطلق پرستش كنندگان باشد اعم از تائب و غيره و از ذيل آيه ( فاقتلوا انفسكم) فقط اصرار ورزيدن، و اين خود تفكيك بى جهت و بى دليل است.

نظريه سوم:

ياد آور شديم كه تعداد مرتدان روشن نيست آيا همه قوم موسى مرتد بودند ( كه بسيار بعيد است) يا يك جمعيت قابل ملاحظه اى كه در باره آنان كلمه«قومك»صدق مى كند؟ ولى از ضمائر مكرر در آيه 149 اعراف استفاده مى شود كه تمام مرتدان راه توبه را پيش گرفتند، براين اساس، روى سخن در آيه با پرستش كنندگان است كه همان توبه كنندگانند، ومخاطب درتمام ضمائر و مقصود از«انفسكم»در صدر و ذيل همان گروهند، و مقصود از ( فاقتلوا) نه اين است كه بروند ديگران را بكشند، بلكه مقصود اين است كه خودشان را بكشند.

اساساً در لغت عرب، كلمه«نفس»درخود شخص استعمال مى شود و استعمال اين كلمه در اقوام بدون قرينه چندان مأنوس نيست واگر در آيه«مباهله»

[1]نهج البلاغه، خطبه 26.


صفحه 211

مفسران مى گويند كه مقصود از«انفسنا»على(عليه السلام)است روى روايات و قرائنى است كه در تفاسير واحاديث وارد شده است و هدف بالا بردن مقام على (ع) است، بنابراين معناى«فاقتلوا»يعنى اى مخاطبها خودتان را بكشيد، نه اينكه شما اى مخاطبها، ديگران را بكشيد كه آنان براثر قوم خويشى به منزله شماها هستند.

متن تورات نيز گواه ما است:

متن داستان كه در تورات امروز نيز وارد شده است با آنچه كه ما در معناى(فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ)بيان كرديم تقريباً موافق است در«تورات»چنين آمده است:«دَعا اِلَيْهِمْ مَنْ يَرْجِعُ اِلىَ الرَّبِّ فَاَجابَهُ بَنوُ لاوِى فَاَمَرَهُمْ بِاَنْ يَأْخُذوُا السُّيوُفَ وَ يَقْتُلْ بَعْضَهُمْ بَعْضاً فَفَعَلوُا».

از اين عبارت كاملاً استفاده مى شود كه توبه كنندگان مأمور شدند يكديگر را بكشند، و كشته شدگان توبه كنندگان بودند، كيفيت قتل آنهابه طور انتحار وخودكشى نبود بلكه شمشير به دست گرفته يكديگر را كشتند.

اين نقـل از تورات با ظهور آيـه مـورد بحـث تقريبـاًموافقـت دارد، ايـن كـه مى گويد: گروه«بنولاوى»اجابت كردند دواحتمال دارد:

1 ـ منظور اين است كه گروه ديگرى بر شرك خود باقى مانده بودند، اين موضوع با آيه 149 اعراف سازش ندارد زيرا اين آيه به طور عموم مى رساند كه همه پرستش كنندگان توبه كردند.

2 ـ احتمال دارد كه جمله: مفهوم نداشته باشد و پرستش كنندگان فقط همان گروه بنولاوى بودند دراين صورت با قرآن مجيد نيز تطبيق مى كند و مؤيد معنائى است كه ما توضيح داديم.


صفحه 212

مطلب بيست و سوم[1]

چرا سوره توبه«بسم اللّه»ندارد؟

در اين كه چرا اين سوره مباركه بدون«بسم اللّه»آغاز شده است سخنان و نظرياتى مطرح شده است و از پيشوايان مادر اين باب مطالبى منقول است كه به گونه فشرده به آنها اشاره مى شود:

1 ـ در اين سوره از توبيخ مشركان و تضييق بر آنها سخن به ميان آمده و تهديد شده اند كه اگر در ظرف چهارماه ايمان نياورند بايد آماده نبرد شوند و... از اين لحاظ مناسب نبود كه اين گونه از آيات با«بسم اللّه»كه مظهر رحم و عطوفت و مودت است، آغاز شود.

2 ـ مضامين اين سوره با مضامين سوره پيش ( انفال) متحد است بر اثر اين ارتباط كه ميان اين دو سوره وجود دارد، اين سوره بدون بسم اللّه نوشته شده تا گواه بر ارتباط مضامين اين دو سوره با يكديگر باشد.

ابن عباس از عثمان پرسيد كه چرا اين سوره«بسم اللّه»ندارد؟ وى در پاسخ گفت: سوره ( انفال) از سوره هائى است كه درآغاز ورود پيامبر به مدينه نازل گرديده و سوره برائت از سوره هائى است كه در اواخر هجرت نازل شده است و چون

[1]به مطلب 45 از تفسير آيات مشكله ص 172 باز گشت شود.


صفحه 213

مطالب آيات دو سوره كاملاً باهم ارتباط دارند، وما از رسول خدا از جزء بودن اين سوره از سوره انفال مطلـبى نشنيديم از اين نظر اين دو سوره را پهلوى يكديگر قرار داديم و در اعداد سوره هاى ( السبع الطوال) آورديم.

حديث مزبور تا حـدى براى ما كيفيَّـت نظم و ترتيب آيات و سُور را روشن مى كند و مى رساند كه مطلب آن طور كه نويسنده تفسير تصور كرده است كه نظم و ترتيب فعلى آيات باترتيب نزول يكى بوده است، صحيح نيست بلكه اصحاب رسولخدا در نظم سور، به طور مسلم و ( محتملاً) در قرار دادن برخى از آيات در برخى از سور، بى دخالت نبوده اند، والبته شمامى توانيد مشروح اين بحث را در كتابهاى مربوط به نظم و تاريخ قرآن بخوانيد( وناگفته پيدا است كه اين موضوع غير تحريف است كه همه مسلمانان دانشمند بر بطلان آن اتفاق دارند).

نويسنده تفسير همان وجه دوم را انتخاب نموده و نيز اضافه مى نمايد علت اينكه اين قسمت ( سوره توبه) از انفال جدا نوشته شده و نام مخصوص ( توبه يا برائت) به آن داده اند، شايد اين است كه حضرت على(عليه السلام)از طرف پيامبر مأموريت يافت كه روزعيد قربان از اول سوره تا آيه 37 درمنى براى مردم بخواند و اين قسمت اهميت داشت و به اين جهت از انفال جدا گرديد و نام بخصوصى داده اند.

جاى تعجب است كه نويسنده تفسير، لااقل همين قدر اعتراف مى كند كه در نظم قرآن، اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)اعمال نظر مى كردند وما اين اقرار و اعتراف ايشان را اتخاذ سند مى كنيم تا برايشان ثابت شود كه اصحاب رسول خدا در نظم و ترتيب سور و برخى از آيات دخالت داشته اند.


صفحه 214

مطلب بيست و چهارم[1]

آيا شكر در قرآن به معنى«عبادت»است ؟

(قًّلَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي َاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرِ وَمَنْ شَكَرَ فَاِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ)( نحل، آيه 40)

«سليمـان گفت اين از فضـل خـدا اسـت و مرا به ايـن وسيله امتحـان مى نمايد كه آيا بنده شكر گزار هستم يا بر نعمتهاى وى كفر مى ورزم، وكسى كه در برابر نعمتهاى او سپاسگزار باشد به سود خود او مى باشد و كسى كه كفر ورزد به راستى پروردگار من بى نياز و بزرگوار است».

آيا«شكر»و«عبادت»يك مفهوم دارد؟

قرآن در تفهيم مقاصد خود اصطلاح مخصوصى ندارد، و آنجا كه اصطلاح خاصى دارد، مردم را از مقاصد خود آگاه ساخته است، اكنون ما معنى اين دو لفظ را از نظر لغت عرب كه لغت قرآن است بررسى مى نمائيم، تا روشن گردد كه آيا اين دو لفظ از نظر مفهوم يك معنا دارند يا اينكه اين دو لفظ دو معنى مختلف دارند، ولى گاهى هردو مفهوم بر يك مورد صدق مى نمايند و به اصطلاح دانشمندان آيا اين دو لفظ اتحاد مفهومى دارند و حمل يكى بر ديگرى حمل اولى است مانند:«الإنسانُ حيوانٌ ناطقٌ»، ويا دو مفهوم مختلف مى باشند و اگر اتحادى هست اتحاد

[1]مربوط به مطلب 65 از كتاب«تفسير آيات مشكله»ص 223.


صفحه 215

درمصداق هست چنانكه انسان و جسم با اختلاف درمفهوم، اتحاد مصداقى دارند و حمل يكى بر ديگرى، حمل شايع صناعى است، نه اولى[1].

گذشته از اين، آيا از«نِسَب اربع»[2]ميان اين دو مفهوم، تساوى و تلازم در صدق است يا نه.

فرهنگ هاى عربى مشكل نخست را بر طرف مى كنند و آشكارا مى رسانند كه اين دو لفظ از نظر مفهوم دو مفهوم متغاير و متمايز مى باشند لغت مى گويد«عبادت»كه فعل ماضى آن«عبد»است، به معناى پرستش است و شكر به معناى اظهار نعمت است در مقابل كفر كه آن كتمان و پوشاندن آن است[3].

گواه ما براين كه، شكر در لغت و قرآن به معناى«شناخت و اظهار نعمت»در برابر كفر كه به عين پنهان كردن آن است، علاوه بر تصريح اهل لغت[4]خود آيات قرآن است كه غالباً، شكر را در برابر كفر قرار داده است چنان كه در آيه مورد بحث چنين است، و نيز در آيه 7 از سوره ابراهيم مى فرمايد:

(وَ اِذْ قالَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَزِيْدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابِي لَشَدِيْدٌ).

[1]حمل بر دو قسم است : 1 ـ حمل اولى ذاتى، 2 ـ شايع صناعى. حمل اولى ذاتى آن است كه بين موضوع و محمول اتحاد مفهومى باشد و حمل شايع آن است كه ميان آنها اتحاد وجودى باشد و البته حمل شايع هم باز دو نوع است، حمل مواطاة و حمل اشتقاق... براى مزيد توضيح به كتب«منطق»رجوع شود.
[2]نِسَبِ اربع : ميان دو مفهوم كلى، از نظر صدق بر موردى بايد نسبتى وجود داشته باشد واين نسبت را به چهارنوع تقسيم كرده اند: تباين كلى، تساوى كلى، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه.
[3]وبه كافر و برزگر نيز از آن نـظر كافر مى گويند كه اولى حق را تحت حجاب جهل و عصبيت مى پوشاند و دومى دانه هارا زير خاك ها پنهان مى سازد چنانكه قرآن مى فرمايد«كمثل غيث اعجب الكفار نباته»مانند بارانى كه گياه آن كشاورزان را به تعجب در مى آورد.
[4]دركتب لغـت آمـده است«الشـكر عرفـان الإحسان و نشره»رجوع شود به«اقرب الموارد»ج1، ط جديد، ص 605 وقاموس و ...