مى كند، طبعاً چنين كتابى نمى تواند، خالى از تكرار سازنده و تأكيدهاى بيدار كننده باشد از اين جهت آن را با دو لفظ«متشابه»و«مثانى»توصيف مى كند.
5 ـ مقصود از متشابه چيست؟
همان طور كه در آغاز بحث ياد آور شديم در تفسير معنى«متشابه»شانزده قول و نظر وجود دارد ولى در اين ميان اين اقوال چند نظريه بيش از همه معروف تر است و بايد پيرامون آنها سخن بگوئيم:
الف ـ موضوعات پوشيده از حس وخرد:
در قرآن يك رشته موضوعاتى وارد شده است كه هرگز انسان خاكى با اين ابزار شناخت محدود خود، نمى تواند به واقعيت آنها پى ببرد، مانند كيفيت«ذات خداوند»و«روح»و«جن»و«ملك»و«برزخ»و«ميزان»و«صراط»و«قيامت»و همانند اينها كه همگى در قلمرو«غيب»قرار گرفته و بشر نمى تواند بر حقيقت آنها واقف گردد و فقط بايد به آنها ايمان بياورد، چنانكه مى فرمايد:«اَلَّذِينَ يُؤمِنوُنَ بِالْغَيْبِ»(بقره،آيه 3):«افراد پرهيزگار كسانى هستند كه به موضوعات پوشيده ( از حس و يا ابزار شناخت محدود بشر; ايمان مى آورند»وبه بهانه اينكه از واقعيت آنها آگاهى ندارند، به انكار آن برنمى خيزند[1].
حاصل اين نظريه اين است كه مقصود از«متشابه»آن گونه از موضوعاتى است كه عقل بشر نمى تواند به ماهيت آنها پى ببرد و از محيط علم انسان كاملاً بيرون مى باشد و اطلاعات انسان از آنها به همان اندازه است كه خدا در قرآن فرموده است[2].
اين نظريه كه بيشتر مورد توجه ابن تيميه[3]و پيروان مكتب او است از جهاتى
[1]تفسير آيات مشكله ص124.
[2]المنار، ج، ص 167 ـ اتقان سيوطى، ج3، ص 1.
[3]ابن تيميه احمد بن عبدالحليم حرانى دمشقى رساله اى پيرامون«محكم و متشابه»دارد كه به نام«الإكليل»در 21 صفحه ضمن«الرسائل الكبرى»چاپ شده است وى در اين رساله به گونه اى مشوش پيرامون«متشابه»سخن گفته است كه سرانجام روشن نيست كه نظريه واقعى او چيست؟
مردود است با ظاهر آيه قرآن تطبيق نمى كند.
1 ـ«متشابه»در لغت عرب به دو چيز همشكل و همرنگ وبه اصطلاح شبيه هم مى گويند، وبه خاطر قدر مشترك هائى كه ميان دو شيئ موجود است انسان به دشوارى مى تواند آن دو را از يكديگر جدا سازد اگر به خاطر داشته باشيد قرآن درختهاى«زيتون»و«انار»را متشابه خواند زيرا اين دو درخت درحالى كه از نظر ميوه كاملاً متمايز مى باشند ولى از نظر ساختمان درخت، كاملاً متشابه وهم رنگ وهم شكل هستند و همچنين است ديگر موارد استعمالات لفظ«متشابه».
بنابراين، تفسير«متشابهات»به«مجهولات»وموضوعاتى كه درك آنها از حيطه عقل و خرد انسان بيرون است يك نوع تفسير به رأيى است كه پيامبر گرامى، مسلمانان را از آن باز داشته است زيرا دو شيئ«متشابه»بابى است، مجهول و نامعلوم بودن يك شيئ باب ديگرى است و حقيقت ذات خدا، وكيفيت علم و قدرت او، و واقعيت فرشته و پرى و يا برزخ و قيامت از قبيل اشياء مجهول و نامعلوم است نه از امور«متشابه»، واقعيت«تشابه»مربوط به دو چيز است كه به عللى به يكديگر ملتبس ومشتبه مى شوند درحالى كه حقايق مجهول و نامعلوم و خارج از افق ذهن انسان خاكى، خود به خود مجهول و نامعلوم هستند بدون اينكه پاى مقايسه و مشابهتى به ميان مى آيد.
2 ـ صريح آيه اين است كه«محكمات»اساس، ريشه و به اصطلاح خود آيه«ام الكتاب»است و مقتضاى آن اين است كه مشكل متشابهات از طريق مراجعه به«ام الكتاب»حل مى شود و هرنوع اشتباه به وسيله آيات محكم، از آيات متشابه برطرف مى گردد و سرانجام انسان از طريق ارجاع متشابه به محكم از مفاد واقعى
آن، آگاه مى گردد نه اين كه متشابهات براى ابد درمحاق ابهام باقى مى ماند و هيچ گاه خرد انسان به واقعيت آن نمى رسد چنانكه جريان در اين نظريه چنين است.
3 ـ صريـح آيـه اين است كه افـراد منحـرف، پيوسـته از آيات«متشـابه»پيـروى مى كنند چنانكه مى فرمايد:(فَيَتَّبِعوُنَ ما تَشْابَهَ مِنْهُ)از متشابهات كتاب پيروى مى كنند، لازمه پيروى از«متشابه»اين است كه آيات متشابه بايد از ظهور خاصى هرچند به صورت متزلزل ولرزان، برخوردار باشد كه افراد منحرف بتوانند از آن پيروى كنند و سرانجام به مقاصد پليد خود كه همان فتنه انگيزى است، برسند واگر مقصود از آيات متشابه، همان موضوعات خارج از حيطه فكر و خرد انسان باشد اين گونه از موضوعات فاقد ظهور بوده و درنتيجه امكان پيروى ندارند.
4 ـ اگر آيات متشابه را با ذات خدا وملك و جن و روح تفسير كنيم، دراين صورت اين نوع از متشابهات«مفرداتى»خواهند بود كه واقعيت آنها براى ما مجهول است نه«آيه»مجهول و نامعلوم.
به ديگر سخن: قرآن مى فرمايد:«واخر متشابهات»يعنى بخشى از آن، آيات متشابه است بنابراين، بايد«متشابه»آيه متشابه باشد نه مفرد، و آيه از مفردات و روابط خاصى تشكيل مى گردد و تمام آنچه را كه طرفداران اين نظريه، آنها را از متشابهات مى خوانند همگى يك رشته موضوعات هستند كه نمى توان آنها را آيه خواند مگر با تأويل.
5 ـ آيـه بـه روشنى يادآور مى شـود كه آيات متشـابه دست آويز فتنه انگيزان مى باشد و با تأويل آنها طبق هوى و هوسهاى خود، فتنه ها بر پا مى كنند اكنون بايد ديد چه نوع آيات در عصر رسول گرامى و پس از او، مايه فتنه انگيزى بوده است و اين گروه با تأويلات باطل خود، چه فسادهائى در جامعه پديد آورده اند آيا موضوعاتى كه طرفداران اين
نظريه آنها را از مصاديق«متشابهات»مى دانند دستاويز فتنه انگيزان بوده است؟
پاسخ اين پرسش نياز به غور درتاريخ ملل اسلامى دارد، آيا طرفداران اين نظريه مى توانند موردى را ارائه دهند كه درتاريخ اسلام اين نوع از موضوعات كه در قرآن آمده است دستاويز فتنه انگيزان بوده است نگارنده تاكنون به چنين موردى برنخورده است و نه شأن نزول آيه آن را تأييد مى نمايد.
بنابراين، نظريه اين گروه كه در باره آن پافشارى مى كنند، بر ظاهر خود آيه منطبق نيست اكنون بايد ديگر نظريه ها را مورد بررسى قرار داد.
دو نظريه ديگر در باره«متشابه»
با نظريه نخست در باره معنى«متشابه»كاملاً آشنا شديم، اكنون شايسته است با ديگر نظريه ها نيز آشنا شويم:
الف ـ متشابه: حروف مقطعه آغاز سوره ها:
مقصود از«محكم»آن رشته از آياتى است كه دلالت آنها برمقاصد خود روشن و واضح باشد همچنانكه اين مطلب را درآيات سه گانه[1]( سوره انعام آيه هاى 151 ـ 153) به روشنى درك مى كنيم ولى مقصود از«متشابه»حروف مقطعه اى است كه در آغاز برخى از سوره ها وارد شده كه مفاد واقعى آن بر گروهى از عصر رسول خدا مانند«يهـود»مشتبه گرديـد و در اين مورد آيه مورد بحـث نازل شـد و در اين مورد طبـرى مى گويد:
ابو ياسر فرزند اخطب عبور مى كرد و رسول گرامى آغاز سوره بقره را تلاوت مى نمود دراين موقع نزد برادر دانشمند خود«حُيَّي بن اخطب»آمد و گفت:شنيدم كه محمد چنين آيه اى تلاوت مى كرد:(الم ذلِكَ الْكِتابُ)،«حى»گفت : آيا تو شخصاً شنيدى؟ گفت آرى آنگاه«حُيَّي»با گروهى نزد پيامبر آمد و گفت: آيا بر شما چنين آيه اى نازل شده است؟ پيامبر فرمود آرى«حُيَّي»گفت: لفظ«الم»در آيه بيانگر مدت نبوت شما است كه به حساب ابجد هفتاد و يك سال مى باشد، آنگاه
[1]اين سه آيه به عنوان مثال مطرح شده است نه به عنوان حصر و مقصود، آيات،«قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا وبالوالدين احساناً..»
رو به همفكران خود كرد و گفت: به آئين كسى وارد مى شويد كه مدت نبوت آن هفتاد و يك سال است سپس روبه پيامبر كرد و گفت: آيا غير از اين نيز با شما هست پيامبر فرمود چرا، خدايم«المص»را فرستاده است آن مرد يهودى گفت بنابراين، مدت دوران رسالت تو صد و شصت ويك سال است، باز از پيامبر خواست كه بگويد آيا غير از اين دو نيز هست؟ پيامبر فرمود: چرا خدايم«الر»و«المر»نيز نازل كرده است آن مرد يهودى محاسبه كرد و گفت بنابراولى دوران رسالت شما دويست و سى و يك و بنابر دومى دوران رسالت شما دويست و هفتاد و يك مى باشد آنگاه روبه پيامبر كرد و گفت حقيقت برما ملتبس و مشتبه شده و معلوم نيست كه آيا مدت رسالت تو كم است يا زياد سپس به جمع اين اعداد پرداختند و ديدند كه حاصل جمع همه 734 سال مى شود دوباره گفتند كه حقيقت برما مشتبه شده است دراين موقع آيه مورد بحث نازل گرديد[1].
نقد اين نظريه:
اين نظريه از جهاتى قابل بحث است:
1 ـ ناقل اين نظريه«ابو جعفر طبرى»است و آن را در تفسير خود به سندى كه در آن«سلمة بن الفضل رازى»قرار دارد، نقل كرده است و خود«سلمه»هرچند شخصاً در علم رجال توثيق شده است ولى«ابوحاتم»رازى رجال شناس معروف از استاد خود«عبدالرحمان»در باره او چنين نقل مى كند:
«في حديثه انكار، ليس بقوى، لايمكن ان اطلق لسانى فيه باكثر من هذا يكتب حديثه و لا يحتج به»[2].
( در احاديث او چيزهاى قابل انكار و غير صحيح وجود دارد، نمى توانم بيش از اين در باره او زبانم را باز كنم، حديث او نوشته مى شود، اما نمى توان با آن احتجاج كرد).
[1]تفسير طبرى، ج1، ص72 و خلاصه آن را درج3، ص 181 نيز نقل كرده است.
[2]الجرح والتعديل، ج4، ص 169 ، طبع حيدرآباد هند، نگارش ابوحاتم«رازى»متوفاى، ص327.
آيا مى توان با چنين حديث وبا اين سند، آيه را تفسير نمود و به آن اعتماد كرد؟
2 ـ ظاهر آيه اين است كه خداوند در باره كسانى سخن مى گويد كه اصل كتاب آسمانى ( قرآن) را به طور اجمال پذيرفته ولى در مقام پيروى به دو گروه تقسيم شده اند، گروهى به نام«وَالَّذِينَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ»و گروه ديگر به نام«وَ الرّاسِِخوُنَ فِى الْعِلْمِ»درحالى كه گروه يهود تا چه رسد«حُيَّي بن اخطب»لجوج و دشمن پيامبر، نه به نبوت او ايمان آورده بودند و نه به او اعتقاد داشتند تا بخشى را ولو ظاهراً بپذيرند و بخشى ديگر را رد كنند.
3 ـ ظاهر آيه اين است كه گروه منحرف عملاً از متشابه پيروى مى كنند درحالى كه گروه يهود حتى از«متشابه»نيز پيروى نكردند زيرا وقتى بخشى از حروف«مقطعه»قرآن را ميان خود جمع كردند ديدند حاصل جمع آنها به 734 مى رسد، گفتند كار اين مرد بر ما مشتبه شده همچنانكه اين سخن را نزد خود پيامبر نيز گفتند.
4 ـ آيا درست است كه عالم يهودى حروف مقطعه را نزد پيامبر دلخواهانه تفسير كند و پيامبر در برابر او سكوت كند و اغواء او را ناديده بگيرد؟
شكى نيست كه اين حروف ناظر برمدت رسالت پيامبر نيست واو مدت رسالت خود را در سوره احزاب آيه 40 بيان كرده و خود را«خاتم پيامبران»معرفى كرده است دراين صورت، پيامبر بايد دست رد بر سينه چنين فرد نامحرم به اسرار قرآن بزند، واو را از اغواء در نزد مردم يهود باز دارد.
خلاصه هرگز نمى توان با چنين متن و سندى آيه مورد نظر را تفسير كرد.
ب ـ نظريه معروف:
شكى نيست كه اين آيه كه آيات قرآن را بر دو نوع تقسيم مى كند يكى از آيات محكم و به اصطلاح از آيات«ام الكتاب»مى باشد و اگر خود اين آيه از آيات متشابه باشد تقسيم آيات قرآن بر«محكم»و«متشابه»بى فائده مى شود و درنتيجه همه آيات قرآن رنگ«متشابه»به خود مى گيرد از اين جهت در فهم آيه بايد تمام
پيشداورى ها را كنار گذارد، و بيشتر روى كلمات آيه تكيه كرد.
هر آيه اى از آيات قرآن بر مفاد خود نوعى دلالت دارد، ولى دلالت آيات قرآن به يك پايه و اندازه و يك نواخت نيست قسمتى از آيات آن چنان بر مقاصد خود دلالت روشنى دارند كه ذهن صاف و مستقيم در دلالت آنها بر مقاصد خود شك و ترديد نمى كند مانند آيات سه گانه اى كه[1]ابن عباس به عنوان نمونه از آنها ياد كرده و يا مانند نصايح حكيمانه اى كه در سوره اسراء در ضمن آيات 22 ـ 39 نازل گرديده است.
ولى در اين ميان يك رشته آياتى است كه در عين دلالت بر يك معنى، دلالت آنها آن چنان محكم و استوار نيست كه احتمال ويا احتمالات ديگرى به آن راه پيدا نكند، در اين صورت است كه معنى واقعى در محاق ابهام و تشابه قرار مى گيرد و مقصود واقعى به غيرواقعى مشتبه مى گردد.
در اين ميان افراد واقع گرا تشابه اين نوع از آيات را با ارجاع به«ام الكتاب»كه اساس و ريشه هاى قرآن است، بر طرف مى كنند و تشابه و ترديد را از چهره مراد برمى دارنـد و سرانجام خود«متشابه»از آيات محكم مى گردد كه پس از ارجاع، هيچ نوع احتمالى به آن راه پيدا نمى كند.
اين گروه كه قرآن آنها را همچنانكه بعداً خواهيم گفت،«راسخان در علم»مى خواند در عين ايمان به هردو،«متشابه»را به محكم ارجاع مى دهند و در رفع تشابه از آنها كمك مى گيرند.
در مقابل اين گروه افراد منحرف و پيشداورى هستند كه فقط از آيات«متشابه»تبعيت و پيروى مى كنند، و هدفى جز فتنه انگيزى و تأويل آيه بر طبق هوى و هوس خود، ندارند.
اينك نمونه هائى از«متشابه»را كه مى تواند روشنگر مقصود باشد در اين جا مى آوريم:
1 ـ انسان در نخستين بـار كـه آيـه:«اَلـرَّحْمـانُ عَلـىَ الْعَرْشِ اسـْتَوى»(طه، آيه 5) را مى شنود روى انسى كه با لفظ«استوى»درمحاورات عربى دارد آيه را
[1]سوره انعام، آيه هاى 151 ـ 153.
بـه نحـوى معنى مى كند كه مفاد آن اين مى شود كه خدا جسم است و برتخت خود (عرش) قرار دارد، اين معنى در صورتى رسوخ پيدا مى كند كه ملاحظه مى كند كه لفظ«استوى»در قرآن به معنى«قرار گرفتن»نيز به كار رفته است مانند«وَاسْتَوَتْ عَلىَ الْجُودِى»( هود، آيه 44) كشتى نوح بر روى كوه«جودى»مستقر گرديد.
درحالى كه در كنار اين معنى احتمال ديگرى نيز دركار است و آن اين كه«استوا»به معنى«استيلا»و«تسلط»بوده واين جمله كنايه از استيلاءتدبيرى خدا بر آسمانها و زمين مى باشد همچنانكه استيلاءِ امراء بر تخت خود كنايه از استيلاء آنان بر كشـور خـود مى باشـد و اين معنى با توجـه به اين كه اين لفظ در معنى«استيلاء»در قرآن[1]و در لغـت عرب[2]نيز به كار رفته است، در صورتى تجلى بيشترى پيـدا مى كند كه توجـه كنيم كه مـا قبـل و مـا بعـد آيـه پيرامون آفرينش آسمانهـا و زمـين سخن مى گويد، و هدف اين است كه خدا پس از خلقت آنها، زمام قدرت و تدبير زمين و آسمان را در دست گرفت و تدبير آنها را به«اِلهْ»ويا«آلِهَه»واگذار نكرد.
اكنون در تعيين يكى از دو ، بايد به«ام الكتاب»مراجعه كرد يعنى آيه اى كه آنچنان از صراحت برخوردار باشد كه هرنوع نفوذ ترديد را از خود براند، وقتى به چنين آياتى مراجعه مى كنيم مى بينيم خدا خود را چنين توصيف مى كند:(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىٌ)( شورى،آيه 7) براى او نظير و مانندى نيست طبعاًچيزى كه نظير و مانند ندارد، نمى تواند موجود جسمانى باشد و بر روى تخت قرار بگيرد، ناچار بايد گفت، معنى دوم متعين است ولى گروه منحرف و پيشداور، اين نوع آيات را دست آويز كرده و به فتنه جوئى پرداخته و آن را طبق هوى و هوس خود وبه غير مقصود واقعى ارجاع ( تأويل) مى كنند.
2 ـ انسان در نخستين برخورد با آيه هاى:
(وُجوُهٌ يَوْمَئِذ ناضِرَةٌ اِلى رَبِّها ناظِرَة)( قيامت، آيه 22 ـ 23)
«چهره هائى آن روز شاداب است و به سوى پروردگار خود مى نگرند».
[1]سوره مؤمنون، آيه 28 .
[2]وقد استوى بشر على العراق من غير سيف و دم مهراق