(قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً اِنْ اَرادَ بِكُمْ ضَراًّ اَوْ اَرادَ بِكُمْ نَفْعاً)( فتح، آيه 11)
«بگو چه كسى مى تواند مانع از اراده خدا گردد، اگر بخواهد ضررى وارد كند ويا نفعى برساند».
با ضميمه كردن اين دو آيه به خوبى روشن مى گردد كه هدف آيه، نفى هرنوع استقلال در فاعليت، و استقلال در رسانيدن سود و زيان، فاعليت تام در برابر اراده خدا است و اما اين كه آنان مالك هيچ نوع قدرت و توانائى، حتى قدرت مكتسب از جانب خدا و با اذن مستقيم او يا لااقل قدرت بر دعاء خير در باره بندگان متوسل به خدا ندارند، هرگز از آيه استفاده نمى شود، بلكه آيات ديگر حاكى از قدرت غير مستقل و توانائى غير اصيل، و به اذن خدا مى باشد.
قرآن، فرشتگان و انسان و اجنه را صاحب قدرت معرفى مى كند:
قرآن مجيد افراد اين طبقه را اعم از معبود و غير معبود، داراى قدرت هاى اكتسابى و فعاليتهاى انتسابى، معرفى مى كند و اعتراف به چنين فاعليت هاى غير مستقل و مالكيت هاى اكتسابى را مانع از آن نمى داند كه در باره آنان به گونه اى سابق نيز قضاوت و داورى كند.
اينك آيات مربوط به سه گروه:
قـرآن فرشـتگان را گيرنـدگان ارواح[1]حاملان عرش[2]و مدبـران آفرينش[3]مى دانند و بررسى آيات مربوط به جن در سوره صافات آيه 9 ـ 10 قدرت اكتسابى آنها را روشن مى سازد همچنانكه آيات مربوط به انسان مانند آيه 70سوره اسراء،
[1]سوره سجده، آيه 11.
[2]سوره غافر،آيه 7.
[3]نازعات، آيه هاى 1 ـ 5.
قدرت اكتسابى انسان را آشكار مى نمايد.
از اين جا مفاد اين آيه، و آيات ديگرى كه دستاويز گروههاى نافى توسل به ارواح مقدسه است روشن مى گردد.
اگر كسى موجودى جز خدا را در كار و فاعليت مستقل بداند، براى خود معبودي جز او تصور كرده و درجرگه مشركان قرار مى گيرد، و قرآن به انتقاد از اين اعتقاد بر مى خيزد ومى گويد:«لا يَمْلِكوُنَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ تَحْوِيلاً»(توانا بر رفع بلا و بر گردانيدن آن نيستند) و اگر براى او چنين استقلالى قائل نشود واورا شنونده و بيننده به قدرت حق بداند واز او درخواست كند كه در حق او شفاعت كرده و دعا كند در اين حالت دو صورت وجود دارد:
1 ـ اگر او داراى چنين مقام و موقعيت نباشد در اين موقع، كار اين شخص احمقانه و ابلهانه خواهد بود نه شرك و دو بينى.
2 ـ اگر او داراى چنين مقام و موقعيتى باشد، دعاء و درخواست او عاقلانه وبه موقع خواهد بود، درخواست اين فرد از اين دو گروه عيناً بسان درخواست كسى است كه در ميان چاه قرار گيرد، اگر از سنگهاى دور چاه استمداد كند كار عاقلانه انجام نداده است واگر از رهگذران كمك بطلبد كار بسيار صحيح وبه موقع خواهد بود.
مكتبى كه بخواهد هرنوع قدرت و توانائى اكتسابى را از تمام موجودات سلب كند، مكتبى است كه از مكتب اشعرى پيوند خورده است و اين مكتب مخالف قرآن و سنت و دلائل روشن عقلى است.
قـرآن موضوع مالكـيت نسبى واكتسـابى را باصراحت براى غيـر خـدا ثابت مى كند چنان كه مى فرمايد:
(قُلْ لا اَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعاً وَ لا ضَراًّ اِلاّ ما شاءَ اللّهُ)( اعراف، آيه 188).
با اين تصريح كه بشر با مشيت خدا قادر ومالك نفع و ضرر خود مى باشد در
آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرّ فَلا كاشِفَ لَهُ)( انعام، آيه 17).
راه جمع اين آيات همان است كه گفته شد و اين كه بدون مشيت خدا، بر چيزى قادر نيست، و در پرتو مشيت او برامور محدودى قادر و توانا است، واز آن جمله قادر است كه در باره بندگان خدا دعا كند، شفاعت نمايد واحياناً كارهاى مفيد ديگر انجام دهد.
به طورمسلم سوزندگى آتش، و فروزندگى خورشيد، و درخشندگى ماه از خود آنها است، يعنى آنها مبدأ اين آثار و پديده ها هستند اما در عين حال اين آثار از درون آنها نمى جوشد، بلكه او است كه به آتش و آفتاب و ماه اين آثار را بخشيده است و در عين حال روزى مى تواند آثار تمام اين اسباب طبيعى را از خود آنان بگيرد از اين جهت مى گوئيم:«اوست خداى سبب ساز و اوست خداى سبب سوز».
مطلب سى ام
روش صحيح تفسير قرآن[1]
قرن بيستم ميلادى و يا چهاردهم اسلامى، با بيدارى شرق و شرقيان وبالأخص مسلمانان آغاز گرديد، در اين قرن، طلسم استعمار تاحدودى درهم شكست، كشور هاى مستعمره به صورت كشورهاى آزاد يا نيمه آزاد در آمدند، مسلمانان و رهبران فكرى و علمى آنان در يك سلسله مسائل اساسى انديشيدند، عـلل ضعـف و عقب افتادگى را مورد مطالعه قرار دادنـد و در صدد چـاره جـوئـى بر آمدند.
از مسائلى كه بيشتر مورد توجه قرار گرفت، نشر معارف و حقايق و علوم قرآن بود زيرا در قرون پيشين، فقط طبقه دانشمند از حقايق علمى اين كتاب آسمانى بهره مى برد و طبقات ديگر مردم فقط به روخوانى اكتفاء كرده و بيشتر در روخوانى و تجويد قرآن كوشش مى نمودند و كتب تفسير كه در آن قرون نوشته مى شد، هدف ازنگارش راهنمائى طبقه دانشمند بود و كمتر اتفاق مى افتاد كه يك مفسر براى راهنمائى طبقات ديگر از مردم به مفاهيم قرآن، تفسيرى بنويسد، يا جلسه تفسير تشكيل دهد، گويا مطلوب، از دانشمندان امعان وتفكر در آيات قرآن بود و مطلوب
[1]اين بخش به درخواست گروهى از شيفتگان تفسير قرآن تنظيم گرديد، هرچند در موارد ديگر در اين باره نيز سخن گفته ايم.
از ساير طبقات، روخوانى وتجويد و قرائت مى باشد.
اين طرز تفكر علاوه بر اين كه ضررهاى بى شمارى داشت كه بعداً دانشمندان به زيان هاى آن پى بردند با صريح خود قرآن نيز مخالف است زيرا قرآن عموم مردم را به تفكر و غور در معانى آيات قرآن دعوت مى نمايد و آن را مشعل فروزان، بهترين راهنما و هادى متقيان مى خواند و«تذكره»و وسيله يادآورى قلمداد مى كند، افرادى ر ا كه از شنيدن قرآن و تدبر درمعانى آن روى مى گردانند به سخت ترين وجه مذمت مى نمايد و مى فرمايد:
(فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَة)( مدثر ، آيه 49 ـ 51)
«چه شده است كه آنان از قرآن روى گردانند، گوئى خران رم كرده اند كه از شير گريخته باشند».
آياتى كه متقيان و خردمندان، متفكران و هوشمندان را به استماع و فرا گرفتن مفاهيم قرآن دعوت مى نمايد به اندازه اى است كه ما از نقل و ترجمه و تعيين مواضع آنهـا خـوددارى مى كنيم فقط به نقـل و ترجمه يك آيـه اكتفا كـرده و از اين مطلب مى گذريم.(وَ لَقَدْ يَسَّرْناَ الْقُرْآنَ لِلذِّكِرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر)( قمر، آيه 17).
«ما قرآن را براى پند گيرى آسان نموديم، آيا متذكرى هست».
اين آيه و نظائر آن مى رساند كه فهم و استفاده از قرآن در گرو طبقه مخصوصى نيست.
نتيجه اين كه: كنارگذاردن توده مردم از بهره گيرى از آيات قرآن با تجربياتى كه در قرون گذشته نتيجه داشته است، بامتن خود كتاب آسمانى مخالف است.
از اين نظر از جمله تحولاتى كه در آغاز قرن چهارم هجرى در باره تفسير پديد آمد همگانى شدن جلسات تفسير، و آشنا ساختن توده مردم با اين كتاب بوده است، و در اين زمينه در اقطار كشورهاى اسلام ( مصر، سوريه، عراق، پاكستان وايران) تفاسيرى نوشته شد و جلساتى تشكيل گرديد، كه هدف از آنها آشنا ساختن عموم مردم با قرآن بوده است.
دراين جا لازم است به گونه اى راه و روش تفسير صحيح را ارائه كنيم، تا از اين طريق به كمك شيفتگان فهم مفاهيم و معارف قرآن بشتابيم.
تفسير قرآن به معنى واقعى به نحوى كه مفسر در فهم معنى آيه، اجتهاد و كوشش را در پيش گيرد، نه اين كه به پيروى از ديگران آيه را تفسير نمايد، در گرو تحقق شرايط و رعايت امورى است كه هم اكنون به آنها اشاره مى كنيم.
1 ـ آگاهى از قواعد زبان عربى
نخستين پايه براى تفسير قرآن اين است كه يك فرد مفسر بايد از قواعد زبان عربى كاملاً آگاه باشد تا در سايه آگاهى از آن بتواند فاعل را از مفعول، ظرف را از مظروف، حال را از ذوالحال ، معطوف را از معطوف عليه به خوبى تميز دهد، اين نه تنها قرآن است كه به يك چنين كليد نياز مبرم دارد، بلكه استفاده از هركتابى به هرزبانى نوشته شده باشد در گرو آگاهى از گرامر آن زبان مى باشد، چه بسا اشتباهاتى در معنى آيه رخ مى دهد كه ريشه آن عدم آگاهى از قواعد زبان عربى است.
اين شـرط آنچنـان روشـن است كه خـود را از هرنـوع سخن گفتن پيرامون آن، بى نياز مى دانيم.
البته مقصود از آگاهى ، تخصص در علوم اشتقاق و صرف و نحو نيست زيرا تفسير قرآن نياز به تخصص در اين دو علم ندارد، بلكه كافى است كه بتواند با فراگيرى اجمالى، اين نوع مسائل را تشخيص دهد و يك چنين تشخيص نياز به يك دوره آموزش عمومى در زمينه هاى اشتقاق وصرف ونحو دارد.
2 ـ آگاهى از معانى مفردات قرآن
آگاهى از معانى مفردات قرآن يكى از پايه هاى اساسى براى تفسير قرآن است زيرا فهم مركب، متفرع بر فهم مفردات آن است، نكته لازم در اين شرط اين است كه
هرگز نبايد بر مفاهيمى كه از مفردات آيه در ذهن ما موجود است تكيه كرد و براساس آن، آيه را تفسير نمود زيرا چه بسا بر اثر مرور زمان در معانى الفاظ، دگرگونى پيدا شده و معانى معروف در عصر رسالت به نوعى تغيير كرده است اين جا است كه بايد به ريشه يابى پرداخت و معانى ريشه اى را به دست آورد آنگاه به تفسير آيه توجه نمود.
مثلاً لفـظ«عصـى»و«غـوى»در عرف امروز به معنى«گناه كرد»و يا«گمراه شد»مى باشد درحالى كه معانى ريشه اى اين الفاظ غير آن چيزى است كه امروز در اذهان ما جاى گرفته است.
گروهى را مى بينيم كه با آيه:«وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»( سوره طه، آيه 121) برعدم عصمت پيامبران استدلال مى كنند و تصور مى كنند كه لفظ«عصى»و«غوى»در عصر رسالت به همان معنى بود كه امروز در اذهان ما وجود دارد درحالى كه اگر اين دو لفظ از نظر معنى، ريشه يابى گردند خواهيم ديد كه اين دو لفظ، دو معنى ريشه اى دارند كه آنچه كه امروز از اين دو لفظ در ذهن موجود است متطوّر و مشتق از آن معانى ريشه اى مى باشند و هرگز معنى اصيل اين دو لفظ، ملازم با معصيت اصطلاحى نيست[1].
بهترين كتابى كه مى تواند راهنماى ما در پيدا كردن معانى ريشه اى الفاظ قرآن باشد، همان كتاب«المقاييس»نگارش احمد بن فارس بن زكريا، متوفاى سال 395 مى باشد.
اين كتاب در شش جزء در مصر چاپ شده است و تمام سعى مؤلف كتاب، اين است كه معانى ريشه اى الفاظ را دراختيار ما بگذارد و آنگاه ياد آور مى شود كه معانى ديگر چگونه به تدريج از اين ريشه اشتقاق يافته و به ظاهر به صورت معانى مستقلى در آمده است.
[1]در اين كتاب در گذشته پيرامون اين آيه به گونه اى بحث كرده و معنى اصيل هردو را روشن ساخته است.
امروز چه بسا در كتـابهاى لغت براى برخى از الفاظ ده معنى مشاهده مى شود و انسان تصور مى كند كه اين لفظ براى ده معنا وضع شده و داراى معانى ده گانه است ولى وقتى به كتاب«المقاييس»مراجعه مى كند، روشن مى گردد كه اين لفظ يك معنى بيش ندارد و ديگر معانى صورتهاى مختلف آن يك معنى اول است كه به مرور زمان رنگ تعدد و معنى مستقل به خود گرفته است.
گذشته از اين كتاب، يك مفسر واقعى بايد در تشخيص معانى مفردات از كتاب هاى«المفردات في غريب القرآن»نگارش ابوالقاسم حسين بن محمد معروف به راغب اصفهانى متوفاى سال 502 وكتاب«النهاية في غريب الحديث والأثر»نگارش مجد الدين ابوالسعادات مبارك بن محمد جزرى، معروف به ابن اثير متولد 544 و متوفاى 606 بهره گيرد و كتاب اخير در شش جلد در مصر به چاپ رسيده است، هرچند اين كتاب پيرامون مفردات احاديث سخن مى گويد ولى مى تواند در تفسير قرآن نيز به ما كمك شايانى كند.وكتاب«مجمع البحرين»نگارش طُريحى نجفى متوفاى 1086 در تفسير لغات كمك مؤثرى است.
3 ـ تفسير قرآن به قرآن
قـرآن با كمـال روشنى خود را بيـانگر همـه چيـز معرفـى مى كـند آنجـا كـه مى فرمايد:
(وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شيَئ)( نحل، آيه 89)
«قرآن را بيانگر همه چيز براى تو فرو فرستاديم».
هرگاه قرآن بيانگر همه چيز هست طبعاً بيانگر خود نيز مى باشد بنابراين اگر در آيه اى ابهامـى وجـود داشته باشـد و طبعاً مصلحت در ابهام گوئى بوده است ومى توان با مراجعه به آيات ديگر كه در آن زمينه وارد شده اند، از آيه نخست رفع ابهام نمود.