ترجمه جدیدترجمه قدیماعراب گذاری
سپس خدا تمام كسانى كه در متن و يا حاشيه دعوا نشسته اند اعم از زن و شوهر و ولى، مورد خطاب قرار داده و به طور عموم به همه فرموده است،(وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى)وتصور اين كه قبلاً از شوهر نامى برده نشده پس چطور در اين جمله مورد خطاب واقع شد، بى اساس است زيرا در صدر آيه به طور آشكار شوهر لا اقل چهارمورد خطاب واقع شده است.
دليل چهارم:
«عُقدة»به معنى گره زدن نيست، تا شامل زن و ولى زوجه بشود، بلكه به معنى گره«اسم مصدر»است وپس از حاصل شدن گره، باز كردن يا بسته نگهداشتن آن فقط به دست مرد است.
جواب: جاى شك نيست كه نكاح وبيع و اجاره، از امور اعتبارى عقلائى است كه با دو طرف قائم مى باشد، و هرگز نمى توان تصور كرد كه زوجيت به يك طرف قائم باشد، و همچنين گره حاصل از مصدر نيز با دو طرف قائم است[1]البته چيزى كه هست اين است كه يك طرف، توانائى باز كردن آن را دارد، و ديگرى به موجب«اَلطَّلاقُ بِيَدِ مَنْ اَخَذَ بِالسّاقِ»حق باز كردن آن را ندارد و اين كه يكى قدرت حل آن را دارد و ديگرى ندارد مانع از آن نيست كه اين گره با دو طرف، قائم باشد و آيه مورد بحث ما نمى فرمايد:«اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ (حَلُّ)عُقْدَةُ النِّكاحِ»تا گفته شود كه حل«عقده»اختصاص به زوج دارد بلكه آيه مى گويد كسى كه گره در دست او است، واين گره هم با شوهر وهم با زن در صورت«بلوغ»وبا ولى او در صورت عدم بلوغ، قائم است.
بنابراين نكاح، به منزله گره زدن دو نخ است يكى از سرنخ ها در دست شوهر و ديگرى در دست همسر است چيزى كه هست به خاطر قصور همسر، ولى
[1]ولذا با مرگ زوجه گره به معنى اسم مصدرى نيز از بين مى رود.
جانشين وى مى گردد و سرنخ را به دست مى گيرد.
دليل پنجم:
اگر منظور«ولى زوجه»باشد، چرا به اين طرز مخصوص بيان شده است؟ بلكه كافى بود كه بگويد«او وليهن».
جواب: مسلماً اين تعبير براى تحريك عواطف ولى است، و مى خواهد بگويد: اى ولى كه اختيار دار عقد هستى، تو از اختيارات خود استفاده بنما و همگى مى دانيم: تعليق حكم به وصف، مشعر بر«عليت»است.
واقعاً جاى تعجب است كه از يك طرف، نويسنده تفسير ادعاء مى كند كه قرآن را با قرائن قطعى تفسير مى كند و در اين مدعى به قدرى پيش مى رود كه گاهى حاضر نمى شود آيه اى را با روايات متواتر تفسير كند چنانكه در تفسير آيه«اَلْقَوْمْ اَكْمَلْتُ»بيان گرديد[1].
اما در اينجا براى تصحيح گفتار خود ( كه منحصرا مراد از«ببِيَدِهِ عُقْدَةْ النِّكاحِ»زوج است) مجبور مى شود كه دست به دامن تاريخ و منقولات بزند و بگويد: در سابق، مهر را قبلاً مى پرداختند، و منظور از عفو اين است كه شوهر نصف مهر را باز نگرداند.
ما از نويسنده مى پرسيم، مورد بحث، با آيه«إكمال دين»و«مودَّة قُربى»چه فرقى دارد كه اين جا دست به دامن يك نقل غير قطعى شده است ولى در آن دو مورد حاضر شده است كه روايات متواتر را به خاطر سياق آيه و يا علت ديگر طرد نمايد چرا وى خود را مصداق«نُؤمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ بِبَعْض»قلمداد كرده است.؟
نويسنده تفسير از آنجا كه مى بيند كه بنا به گفته اش قرآن ناظر به يك محيط خاص( جائى كه قبلاً مهر را مى دادند) مى گردد ـ لذا ـ در صدد جبران بر آمده و مى گويد:
[1]به مطلب سوم از همين كتاب مراجعه فرمائيد
«منظور از عفو اين است كه هرگاه تمام مهر را شوهر پرداخته باشد نصف آن را باز نگيرد و هرگاه هيچ نداده همه را بدهد».
ولى شما حق داريد سئوال كنيد دركجاى لغت عرب نسبت به قسم دوم عفو گفته مى شود؟ تا ما قرآن را كه«بِلِسان عَرَبِىّ مُبِين»نازل گرديده بر آن حمل كنيم آيا اين جز«هبه»نام ديگرى در زبان عرب دارد.
نظر ديگر در باره آيه:
هرگاه ما از سخنان خود چشم بپوشيم راه ديگرى براى جمع بيان دو قول وجود دارد و آن اين است كه بگوئيم: مقصود از«اَوْ يعْفُوَ الَّذِى بِيَدِه ِِعُقْدَةُ النِّكاحِ»ولى زن و شوهر زن ( هردو) است و اينكه در بيشتر وياتمام روايات جمله مزبور به ولى زوجه تفسير شده است، با گفتار ما ( كه مقصود اعم است) منافات ندارد زيرا اخبار در مقام بيان مصداقند نه در مقام انحصار، وعلت عنايت به اين مصداق از آن نظر بود كه فقهاى اهل تسنن در آن روز از اين مورد غافل بوده و چنين تصور مى كردند كه مقصود از آن منحصراً«زوج»است از اين لحاظ شايد بتوان گفت: پيشوايان بزرگ به منظور عنايت به معنى فراموش شده روى يك مصداق ( ولى الزوجة) زيادتر تكيه كرده اند.
مطلب هفتم[1]
آيا وراثت در مال است يا در علم
(وَ وَرِثَ سُلَيـْمانُ داوُدَ وَ قـالَ يا اَيُّهَاالنّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ اُوتِينا مِنْ كُلِّ شَى اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)(نمل، آيه 16)
«سليمان وارث داود شد و گفت اى مردم، زبان پرندگان را آموخته واز همه چيزى داده شده ايم و اين برترى آشكارى است».
از ديرزمانى دانشمندان شيعه به پيروى از پيشوايان بزرگ خود باآيه ياد شده برردِّ قول معروف ميان علماء اهل تسنن كه«نَحْنُ مَعاشِرَ الأنْبِياءِ لا نُوَرِّثُ»( ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم ) استدلال كرده اند و پيش از همه ملكه جهـان اسلام،«فاطمه»زهرا (سلام اللّه عليها) در حضور بزرگان اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)طى خطبه اى با اين آيه و آيه ديگرى[2]استدلال كرده و ولوله و زلزله عجيبى در ميان آنها بر پا نمودواز اين طريق اثبات كرد كه خبر مزبور مجعول و مخالف قرآن است و هرگز پدرم مخالف قرآن سخن نمى گويد.
[1]مربوط به نكته 12 ـ بخش سوم از كتاب تفسر آيات مشكله ص 370 و هدف از عنوان كردن آيه رد خطبه صديقه طاهره سلام اللّه عليها است كه متضمن استدلال با اين آيه است.
[2]«فهـب لى من لدنك ولياً يرثنى ويرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا»ً (سوره مريم، آيه هاى 5 ـ 6).
اين خطبه كه سراسر آن فصاحت و بلاغت، لطايف و دقايق است پيوسته مورد تأييد علماء شيعه ومحدثان و مورخان فريقين بوده است و از آن جا كه داراى مضامين بلند در اصول و معارف اسلامى است شيعيان در طول اعصار آن را حفظ مى نمودند، معانى و دقايقى كه در اين خطبه نهفته، بهترين گواه است كه انشاء كننده اين خطبه در خاندان نبوت تربيت يافته و از پستان وحى علم را مكيده است، مطالعه اجمالى اين خطبه ما را از هرگونه توصيفى بى نياز مى نمايد...
ناقلان خطبه: از قدما«ابوالفضل احمد بن طاهر»مؤلف«بلاغات النساء»(متولد سال 204 متوفاى سال 280) مى باشد وى خطبه مزبور را در كتاب خود نقل نموده و بعد از ايشان«ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى»كه از دانشمندان اوائل قرن چهارم اسلامى است، آن را در كتاب خود«السقيفة»آورده است و«مرتضى»دركتاب«شافى»بسند صحيح كه تمام راويان آن استوانه هاى علم و ادبند آن را از«عائشه»نقل كرده است و نيز به سند ديگر از پدر«عبداللّه بن ابى ماهر»نقل نموده كه وى گفت: من به حضور«زيد بن على»شرفياب شدم واز خطبه زهراء(عليها السلام)سئوال نمودم او فرمود: كه اين خطبه را سران آل ابو طالب از پدران خودنقل مى كنند وبه فرزندان خود تعليم مى نمايند.
اربلى كه از أساطير فن حديث وتاريخ است در«كشف الغمة»مى نويسد:
«اِنَّها مِنْ مَحاسِنِ الْخُطَبِ وَ بَدايِعِها، عَلَيْها مَسْحَةٌ مِنْ نُورِ النُّبُوَّةِ وَ فِيها عَبَقَةٌ مِنْ اَرْجِ الرِّسالَةِ اَوْرَدَهاَ الْمُوالِفُ وَ الْمُخالِفُ»: آن از بديع ترين وزيباترين خطبه ها است در آن پرتوى از نور نبوت و بوى خوشى از رسالت است وموافق و مخالف آن را نقل كرده است و همچنين عده زيادى از علماى سنى و شيعه آن را دركتابهاى خود وارد كرده اند.
جائى كه كوته نظران و گروهى مغرض و يا بى اطلاع در باره نهج البلاغه على(عليه السلام)تشكيك كنند و آن را ساخته سيد رضى بدانند هيچ جاى تعجب نيست كه نويسنده تفسير در صحَّت و سند اين خطبه غرّا نيز تشكيك نمايد و با
تعبيرات مقدس مآبانه اى ساحت مقدس حضرت زهرا (عليها سلام) را از خطبه مزبور مبرا و منزه سازد ما تصور مى كنيم كه بيش از اين نبايد در باره خطبه ملكه جهان سخن بگوئيم زيرا تا علل تشكيك از بين نرود هرچند ما ده ها سند و مدرك نشان دهيم باز تشكيك كننده در ترديد و شك خود باقى خواهد ماند چه بهتر به تفسير خود آيه بپردازيم:
آيـه مورد بحـث در اعصار گذشته مدرك علماء شيعه بوده تا آنكه نوبت به فخر رازى( امام المشككين) رسيد، از آنجا كه روش او در تحليل كليه مباحث، خدشه و ايراد است از اين نظر در اسـتدلال بـه آيه، بر ارث بردن سليـمان از داود خدشه نموده[1]. ونويسنده تفسير«آيات مشكله»با آب و تابى شبهه رازى را به نام خود قلمداد كرده است و بعد از هشت قرن سخنى را كه پاسخ آن داده شده است زنده نموده و به رخ اين و آن مى كشد.
مـا قبلاً دلالـت آيـه را بر اين كه سليمان، از داود، ارث مالـى برد، روشـن مى سازيم آنگاه به شبهات نويسنده پاسخ مى گوئيم:
شكى نيست كه مقصود از آيه اين است كه سليمان مال را از داود به ارث برد.
تصور اين كه مقصود،«وراثت در علم و دانش»است از دو نظر مردود است:
اولا: لفظ«ورث»در اصطلاح همگان، همان ارث در اموال و حقوق است و تفسير آن به وراثت در علم يك نوع تفسير به خلاف ظاهر است كه بدون قرينه قطعى صحيح نخواهد بود.
ثانياً: علوم الهى موهبتى است اكتسابى و وراثتى نيست و خداوند به هركسى بخواهد آن را مى بخشد از اين جهت، تفسير وراثت با اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب تا قرينه قطعى دركار نباشد، صحيح نخواهد بود زيرا پيامبر بعدى نبوت و علم را از خدا مى گيرد نه از پدر، و اگر هم در اين مورد لفظ«وراثت»به كار
[1]تفسير فخر رازى ج6، ص 438.
ببرند طبعاً روى عنايتى خواهد بود و بدون يك قرينه روشن نمى توان، كلام خدا را بر آن حمل نمود.
گذشته بر اين در ما قبل آيه خدا در باره داود و سليمان چنين مى فرمايد:
(وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماًوَ قالا اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤمِنينَ)( نمل ، آيه 15)
«ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هردو گفتند: سپاس خدا را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خود برترى داد».
آيا ظاهر اين آيه اين نيست كه خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا كرد و علم سليمان موهبتى بوده است نه وراثتى، با توجه به مطالب ياد شده، آيه«وورث سليمان داود»به روشنى ثابت مى كند كه شريعت الهى در باره پيامبران پيشين، اين نبود كه فرزندان آنان از پدران ارث نبرند بلكه اولاد آنها بسان فرزندان ديگران از يكديگر ارث مى بردند.
روى صراحتى كه آيات مربوط به زكريا و سليمان در باره وراثت در اموال دارند دخت پيامبر گرامى در خطبه آتشين خود كه پس از در گذشت پيامبر در مسجد ايراد كرد با هردو آيه بر بى پايه بودن اين انديشه استدلال كردو گفت:
(هذا كِتابُ اللّهِ حَكَماًعَدْلاً وَ ناطِقاً وَ فَصْلاً يَقُولُ يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ وَرِثَ سُلَِيْمانَ داوُدَ).
«اين كـتاب خـدا حاكـم است و داد گـر، گويـا هست و فيـصله بخـش مى گويد:«كه حضرت زكريا از خدا درخواست كرد كه : خداوند به او فرزندى عطا كند كه از او واز خاندان يعقوب ارث برد، و نيز مى گويد: سليمان از داود ارث برد».
دلائل مفسر معاصر
درماقبل آيه كاملاً تصريح مى كند كه اين وراثت در علم و نبوت است نه
درمال دنيا چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤمنيِنَ)( نمل ، آيه 15).
«به داود وسليمان علم داديم ايشان گفتند حمد براى خدائى را كه ما را بر بيشترى از بندگان مؤمن خود تفضيل داده است».
و سپس مى فرمايد:«و ورث سليمان داود»يعنى درخصوص علم و فضيلت و پيغمبرى را سليمان از داود ارث برد و سليمان به مردم گفت اى مردم خداوند زبان مرغان را به ما تعليم كرده، و اين جمله بعـدى دليل است كه منظور از وراثت، همان وراثت در علم و دانش و پيغمبرى است».
پاسخ:
متبادر كلمه«ارث»همان ارث اموال و ثروت است و ما حق نداريم تا دليل قطعى دركارنباشد، كلمه مزبور را برمعناى غيرمعروف ( ارث در علم و دانش و نبوت) حمل نمائيم، اينك قرينه اى را كه نويسنده ادعاء نموده بررسى كنيم.
اولا: خدا در آيه 15 آشكار ا مى فرمايد كه ما داود و سليمان را علم داديم حتى به اين اكتفاء نمى كند نتيجه دادن نعمت را كه شكر گزارى آنها بود، نيز مى فرمايد، ديگر نيازى نيست مجددا بفرمايد ما به سليمان علم و نبوت داديم، واين علم و نبوت از طريق پدر به عنوان وراثت به او رسيد زيرا آنچه جالب است عالم بودن و يا پيامبر بودن سليمان است واما اين كه علم و نبوت را از چه راه به دست آورده است چندان مورد عنايت نيست تا خداوند دو مرتبه درآيه ديگرى طريق تحصيل آن را بيان كند و بفرمايد اين علم و نبوت بطور وراثت از پدر به او رسيده است.
روشنتربگوئيم: از آنجا كه نبوت در پيامبران پيوسته يك موهبت الهى است و هيچ گاه پدران و نياكان در اين نعمت عظيم ذى دخل نيستند، و معطى و فيض واقعى خود او است، از اين نظر جا ندارد، مخاطب سراغ اين موضوع برود و سئوال كند كه اين علم و نبوت از چه كسى به او به طور ارث رسيده است تا خدا در مقام