مطلب هفتم[1]
آيا وراثت در مال است يا در علم
(وَ وَرِثَ سُلَيـْمانُ داوُدَ وَ قـالَ يا اَيُّهَاالنّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ اُوتِينا مِنْ كُلِّ شَى اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)(نمل، آيه 16)
«سليمان وارث داود شد و گفت اى مردم، زبان پرندگان را آموخته واز همه چيزى داده شده ايم و اين برترى آشكارى است».
از ديرزمانى دانشمندان شيعه به پيروى از پيشوايان بزرگ خود باآيه ياد شده برردِّ قول معروف ميان علماء اهل تسنن كه«نَحْنُ مَعاشِرَ الأنْبِياءِ لا نُوَرِّثُ»( ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم ) استدلال كرده اند و پيش از همه ملكه جهـان اسلام،«فاطمه»زهرا (سلام اللّه عليها) در حضور بزرگان اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)طى خطبه اى با اين آيه و آيه ديگرى[2]استدلال كرده و ولوله و زلزله عجيبى در ميان آنها بر پا نمودواز اين طريق اثبات كرد كه خبر مزبور مجعول و مخالف قرآن است و هرگز پدرم مخالف قرآن سخن نمى گويد.
[1]مربوط به نكته 12 ـ بخش سوم از كتاب تفسر آيات مشكله ص 370 و هدف از عنوان كردن آيه رد خطبه صديقه طاهره سلام اللّه عليها است كه متضمن استدلال با اين آيه است.
[2]«فهـب لى من لدنك ولياً يرثنى ويرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا»ً (سوره مريم، آيه هاى 5 ـ 6).
اين خطبه كه سراسر آن فصاحت و بلاغت، لطايف و دقايق است پيوسته مورد تأييد علماء شيعه ومحدثان و مورخان فريقين بوده است و از آن جا كه داراى مضامين بلند در اصول و معارف اسلامى است شيعيان در طول اعصار آن را حفظ مى نمودند، معانى و دقايقى كه در اين خطبه نهفته، بهترين گواه است كه انشاء كننده اين خطبه در خاندان نبوت تربيت يافته و از پستان وحى علم را مكيده است، مطالعه اجمالى اين خطبه ما را از هرگونه توصيفى بى نياز مى نمايد...
ناقلان خطبه: از قدما«ابوالفضل احمد بن طاهر»مؤلف«بلاغات النساء»(متولد سال 204 متوفاى سال 280) مى باشد وى خطبه مزبور را در كتاب خود نقل نموده و بعد از ايشان«ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى»كه از دانشمندان اوائل قرن چهارم اسلامى است، آن را در كتاب خود«السقيفة»آورده است و«مرتضى»دركتاب«شافى»بسند صحيح كه تمام راويان آن استوانه هاى علم و ادبند آن را از«عائشه»نقل كرده است و نيز به سند ديگر از پدر«عبداللّه بن ابى ماهر»نقل نموده كه وى گفت: من به حضور«زيد بن على»شرفياب شدم واز خطبه زهراء(عليها السلام)سئوال نمودم او فرمود: كه اين خطبه را سران آل ابو طالب از پدران خودنقل مى كنند وبه فرزندان خود تعليم مى نمايند.
اربلى كه از أساطير فن حديث وتاريخ است در«كشف الغمة»مى نويسد:
«اِنَّها مِنْ مَحاسِنِ الْخُطَبِ وَ بَدايِعِها، عَلَيْها مَسْحَةٌ مِنْ نُورِ النُّبُوَّةِ وَ فِيها عَبَقَةٌ مِنْ اَرْجِ الرِّسالَةِ اَوْرَدَهاَ الْمُوالِفُ وَ الْمُخالِفُ»: آن از بديع ترين وزيباترين خطبه ها است در آن پرتوى از نور نبوت و بوى خوشى از رسالت است وموافق و مخالف آن را نقل كرده است و همچنين عده زيادى از علماى سنى و شيعه آن را دركتابهاى خود وارد كرده اند.
جائى كه كوته نظران و گروهى مغرض و يا بى اطلاع در باره نهج البلاغه على(عليه السلام)تشكيك كنند و آن را ساخته سيد رضى بدانند هيچ جاى تعجب نيست كه نويسنده تفسير در صحَّت و سند اين خطبه غرّا نيز تشكيك نمايد و با
تعبيرات مقدس مآبانه اى ساحت مقدس حضرت زهرا (عليها سلام) را از خطبه مزبور مبرا و منزه سازد ما تصور مى كنيم كه بيش از اين نبايد در باره خطبه ملكه جهان سخن بگوئيم زيرا تا علل تشكيك از بين نرود هرچند ما ده ها سند و مدرك نشان دهيم باز تشكيك كننده در ترديد و شك خود باقى خواهد ماند چه بهتر به تفسير خود آيه بپردازيم:
آيـه مورد بحـث در اعصار گذشته مدرك علماء شيعه بوده تا آنكه نوبت به فخر رازى( امام المشككين) رسيد، از آنجا كه روش او در تحليل كليه مباحث، خدشه و ايراد است از اين نظر در اسـتدلال بـه آيه، بر ارث بردن سليـمان از داود خدشه نموده[1]. ونويسنده تفسير«آيات مشكله»با آب و تابى شبهه رازى را به نام خود قلمداد كرده است و بعد از هشت قرن سخنى را كه پاسخ آن داده شده است زنده نموده و به رخ اين و آن مى كشد.
مـا قبلاً دلالـت آيـه را بر اين كه سليمان، از داود، ارث مالـى برد، روشـن مى سازيم آنگاه به شبهات نويسنده پاسخ مى گوئيم:
شكى نيست كه مقصود از آيه اين است كه سليمان مال را از داود به ارث برد.
تصور اين كه مقصود،«وراثت در علم و دانش»است از دو نظر مردود است:
اولا: لفظ«ورث»در اصطلاح همگان، همان ارث در اموال و حقوق است و تفسير آن به وراثت در علم يك نوع تفسير به خلاف ظاهر است كه بدون قرينه قطعى صحيح نخواهد بود.
ثانياً: علوم الهى موهبتى است اكتسابى و وراثتى نيست و خداوند به هركسى بخواهد آن را مى بخشد از اين جهت، تفسير وراثت با اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب تا قرينه قطعى دركار نباشد، صحيح نخواهد بود زيرا پيامبر بعدى نبوت و علم را از خدا مى گيرد نه از پدر، و اگر هم در اين مورد لفظ«وراثت»به كار
[1]تفسير فخر رازى ج6، ص 438.
ببرند طبعاً روى عنايتى خواهد بود و بدون يك قرينه روشن نمى توان، كلام خدا را بر آن حمل نمود.
گذشته بر اين در ما قبل آيه خدا در باره داود و سليمان چنين مى فرمايد:
(وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماًوَ قالا اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤمِنينَ)( نمل ، آيه 15)
«ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هردو گفتند: سپاس خدا را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خود برترى داد».
آيا ظاهر اين آيه اين نيست كه خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا كرد و علم سليمان موهبتى بوده است نه وراثتى، با توجه به مطالب ياد شده، آيه«وورث سليمان داود»به روشنى ثابت مى كند كه شريعت الهى در باره پيامبران پيشين، اين نبود كه فرزندان آنان از پدران ارث نبرند بلكه اولاد آنها بسان فرزندان ديگران از يكديگر ارث مى بردند.
روى صراحتى كه آيات مربوط به زكريا و سليمان در باره وراثت در اموال دارند دخت پيامبر گرامى در خطبه آتشين خود كه پس از در گذشت پيامبر در مسجد ايراد كرد با هردو آيه بر بى پايه بودن اين انديشه استدلال كردو گفت:
(هذا كِتابُ اللّهِ حَكَماًعَدْلاً وَ ناطِقاً وَ فَصْلاً يَقُولُ يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ وَرِثَ سُلَِيْمانَ داوُدَ).
«اين كـتاب خـدا حاكـم است و داد گـر، گويـا هست و فيـصله بخـش مى گويد:«كه حضرت زكريا از خدا درخواست كرد كه : خداوند به او فرزندى عطا كند كه از او واز خاندان يعقوب ارث برد، و نيز مى گويد: سليمان از داود ارث برد».
دلائل مفسر معاصر
درماقبل آيه كاملاً تصريح مى كند كه اين وراثت در علم و نبوت است نه
درمال دنيا چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤمنيِنَ)( نمل ، آيه 15).
«به داود وسليمان علم داديم ايشان گفتند حمد براى خدائى را كه ما را بر بيشترى از بندگان مؤمن خود تفضيل داده است».
و سپس مى فرمايد:«و ورث سليمان داود»يعنى درخصوص علم و فضيلت و پيغمبرى را سليمان از داود ارث برد و سليمان به مردم گفت اى مردم خداوند زبان مرغان را به ما تعليم كرده، و اين جمله بعـدى دليل است كه منظور از وراثت، همان وراثت در علم و دانش و پيغمبرى است».
پاسخ:
متبادر كلمه«ارث»همان ارث اموال و ثروت است و ما حق نداريم تا دليل قطعى دركارنباشد، كلمه مزبور را برمعناى غيرمعروف ( ارث در علم و دانش و نبوت) حمل نمائيم، اينك قرينه اى را كه نويسنده ادعاء نموده بررسى كنيم.
اولا: خدا در آيه 15 آشكار ا مى فرمايد كه ما داود و سليمان را علم داديم حتى به اين اكتفاء نمى كند نتيجه دادن نعمت را كه شكر گزارى آنها بود، نيز مى فرمايد، ديگر نيازى نيست مجددا بفرمايد ما به سليمان علم و نبوت داديم، واين علم و نبوت از طريق پدر به عنوان وراثت به او رسيد زيرا آنچه جالب است عالم بودن و يا پيامبر بودن سليمان است واما اين كه علم و نبوت را از چه راه به دست آورده است چندان مورد عنايت نيست تا خداوند دو مرتبه درآيه ديگرى طريق تحصيل آن را بيان كند و بفرمايد اين علم و نبوت بطور وراثت از پدر به او رسيده است.
روشنتربگوئيم: از آنجا كه نبوت در پيامبران پيوسته يك موهبت الهى است و هيچ گاه پدران و نياكان در اين نعمت عظيم ذى دخل نيستند، و معطى و فيض واقعى خود او است، از اين نظر جا ندارد، مخاطب سراغ اين موضوع برود و سئوال كند كه اين علم و نبوت از چه كسى به او به طور ارث رسيده است تا خدا در مقام
پاسخ آن بر آيد و بفرمايد: بطور ارث از داود رسيده است.
و اما وراثت درمال و مقام، درست است كه تمام نعمتها از ناحيه خدا است، ولى عامل انتقال به حسب ظاهر، خود پدر است اگر پدرمال و مقام نداشته باشد غالباً فرزند به چنين نوائى نمى رسد از اين نظر مردم كنجكاو به خاطر متعدد بودن عوامل داشتن ثروت، در پى تحصيل ريشه ثروت و مقام مى روند تا بدانند چه عاملى اين ثروت و مقام را در اختيار سليمان گذارده است از اين لحاظ جا دارد كه خدا عنايت به خرج بدهد، و ريشه آن را كه مردم كنجكاو پيوسته در صدد به دست آوردن آن مى باشند بيان بفرمايدو بگويد«و ورث سليمان داود»سليمان مال را از داود به ارث برد.
بنابراين حمل جمله مزبور بر ارث علم و نبوت زهى بى ذوقى است.
ثانياً: هرگاه مقصود تنها ارث بردن در علم و نبوت بود، لازم بود جمله بعدى را با لفظ«فا»آغاز كند و بفرمايد«فقال يا ايها الناس علمنا»نه اين كه«و قال»يعنى جمله مزبور با«فا»تفريع آورده شود نه با«واو».
ثالثـاً: هرگاه نگوئيـم كه جمله«و ورث»منحـصر بـه وراثـت در مـال است مى توان آن را نيز اعم گرفت و درخود آيه گواه محكمى است كه مقصود اعم از وارث شدن در علم و نبوت و يا مال و مقام است به گواه اينكه مى گويد:«وَ اُوتِيْنا مِنْ كُلِّ شَى»هان اى مردم همه چيز ( مال و مقام، علم و نبوت) بما داده شد سپس براى تأكيد اين معناى عام مى فرمايد:«اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينِ»اين يك برترى آشكار است.
حتى خود فخر رازى مبتكر شبهه مذكور اعتراف مى كند كه هرگاه بگوئيم: مقصود عموم است، مجرد اين كه ما قبل و ما بعد آيه در باره علم سخن مى گويد نظر مزبور را باطل نمى كند سپس براى رد عموم مجبور مى شود كه دست به دامن
خبر مجعول[1]( نحن معاشر الأنبياء لا نورث) بزند و روايت را شاهد بگيرد كه آيه عموميت ندارد.
[1]در باره مجعول بودن اين خبر سخن بسيار است و اين جا جاى بحث و گفتگو در باره آن نيست علاقمندان مى توانند به كتابفروع ولايت ، ص 233 ـ 248 مراجعه كنند در اين كتاب بى پايگى حديث از نظر سنداولاً و دلالت آن بر عدم توارث ثانياً بيان شده است.
مطلب هشتم[1]
قرآن و«شفاعت خواهى»؟
شفاعت اولياء الهى يكى از اصول مسلم اسلام است كه پيرامون آن آيات و روايات فراوانى وارد شده است، و هيچ دانشمند اسلامى آن را انكار نكرده، هرچند در معنى شفاعت، اختلافى رخ داده است.
در كنار اصل«شفاعت»مسأله ديگرى است به نام«درخواست شفاعت از اولياء الهى»كه آياتى پيرامون آن نيز وارد شده است و افراد نا وارد ميان اين دو مسأله خلط مى كنند زيرا اصل شفاعت مسأله اى است و شفاعت خواهى از آنان در حال حيات و يا ممات، مسأله ديگرى است مقصود از آن اين است كه فرد گناه كار نزد ولييِّى از اولياء الهى برود و از او درخواست كند كه در حق او شفاعت كند، يعنى اورا وادار سازد كه در حق او دعا نموده و آمرزش گناهان اورا از خدا بخواهد.
[1]مربوط به مطلب پنجاه و پنجم از كتاب تفسير آيات مشكله ص 195 هدف از عنوان كردن آيات سه گانه انكار دلالت آنها بر صحت«طلب شفاعت از اولياء الهى»است واز اين طريق گامى فراتر از عقيده وهابيان بر داشته است زيرا آنان لا اقل طلب شفاعت را درحال حيات اولياء الهى صحيح مى دانند و آيات مورد بحث را به دوران زندگى آنان مخصوص مى سازند ولى نويسنده تفسير دلالت آنها را بر طلب شفاعت انكار كرده است واز اين طريق خود را از پاسخ به اين كه«ميان زنده و مرده اولياء الهى»چه تفاوتى است راحت كرده است.