بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 536

جانشين خودم كردم تا نيازهايش را برطرف سازى، قاضى قبول كرد. مرد حركت نمود در حالى كه همسرش بدان كار راضى نبود.

قاضى نزد آن زن مى‌آمد، نيازهايش را مى‌پرسيد و انجامش مى‌داد تا اينكه از آن زن خوشش آمد و او را به سوى خودش خواند اما آن زن ابا كرد. قاضى قسم ياد كرد كه اگر اين كار را نكنى به پادشاه خبر مى‌دهم كه تو زن بدكاره‌اى هستى.

زن گفت: هر كار مى‌خواهى بكن من خواهش تو را اجابت نمى‌كنم.

قاضى نزد پادشاه آمد و بدو گفت: همسر برادرم مرتكب فحشا شده و اين امر نزد من ثابت گشته است.

پادشاه به او گفت: پاكش كن (يعنى حدّ را بر او جارى نما) قاضى نزد آن زند آمد و بدو گفت: پادشاه فرمان سنگسارى تو را به من داده، حالا ديگر چه مى‌گويى؟ قبول كن و الّا سنگسارت مى‌كنم! زن گفت: قبول نمى‌كنم، هر چه مى‌خواهى بكن.

قاضى دستور داد او را از خانه بيرون آورده حفره‌اى كندند و در حفره‌اش انداختند، مردم هم جمع بودند (و شروع به سنگسارش نمودند) وقتى گمان كردند كه او مرد، رهايش ساختند و به دنبال كار خود رفتند.

شب كه شد، زن ديد رمقى دارد، حركتى كرد و از حفره بيرون آمد، آنقدر به صورت خود را كشيد تا از شهر خارج شد، به ديرى رسيد و پشت در آن خوابيد.

راهب هنگام صبح در را كه باز كرد، آن زن را ديد، ماجرايش را پرسيد، زن قصه‌اش را تعريف كرد و او هم بر وى ترحم كرد و داخل ديرش نمود.

راهب پسر بچه خوش سيرتى داشت، آن زن را ديد، ماجرايش را پرسيد، زن قصه‌اش را تعريف كرد و او هم بر وى ترحم كرد و داخل ديرش نمود.

راهب پسر بچه خوش سيرتى داشت، آن زن را كه مداوا نمود و خوب شد، فرزندش را به او داد تا تربيتش را بر عهده بگيرد، به علاوه، وكيلى هم در كنارش بود كه كارهايش را انجام مى‌داد.

وكيل راهب از آن زن خوشش آمد، او را به طرف خود خواند، اما زن ابا كرد، وكيل هر چه كوشش كرد نتوانست زن را راضى كند تا اينكه به او گفت: اگر اين كار را


صفحه 537

انجام ندهى، در كشتنت نهايت كوشش را خواهم نمود.

زن گفت: هر كارى مى‌خواهى بكن.

وكيل به سوى فرزند راهب رفته گردنش را شكاند و بعد نزد راهب آمد و بدو گفت: به زن فاحشه‌اى اطمينان كردى و فرزندت را به او دادى، اما او پسرت را كشت.

راهب كه فرزندش را كشته ديد، به آن زن گفت: اين چيست؟ تو كه مى‌دانى من با تو چگونه برخورد كردم (و نهايت نيكى و ترحم را انجام دادم).

آن زن ماجرا را بازگو كرد.

راهب گفت: دلم راضى نمى‌شود كه نزد من بمانى، از اينجا بيرون برو.

و بدين ترتيب آن زن را شبانه اخراج كرد و بيست درهم نيز به او داد و گفت:

اين خرجى تو، خداوند تو را كفايت كند.

زن، شبانه خارج شد، صبحگاه به قريه‌اى رسيد، ناگاه ديد فرد زنده‌اى بر چوبى به صليب كشيده شده است، ماجرايش را پرسيد، به او گفتند: او بيست درهم بدهكارى دارد و قانون ما اين است كه هر كس به ديگرى بدهى داشته باشد، طلبكار، بدهكار را به صليب مى‌كشد تا بدهكارى‌اش را بپردازد، زن اين را كه شنيد فورا بيست درهم را بيرون آورده به بدهكار داد و گفت: او را نكشيد.

مردم او را از صليب پايين آوردند، آن مرد همين كه پايين آمد به زن گفت كسى بر من بيشتر از تو منّت ندارد، مرا از صليب و مرگ نجات دادى به همين خاطر هر جا بروى با تو خواهم بود.

آن مرد به همراه زن به راه افتاد، رفتند تا به ساحل دريا رسيدند، ديدند عده‌اى در كنار چند كشتى جمع شده‌اند، مرد به زن گفت: تو بنشين، من بروم براى اينان كار كنم تا غذايى تهيه كرده برايت بياورم.

مرد نزد آن جمعيت رفت و به آنان گفت: در اين كشتى چيست؟

گفتند: در اين كشتى اموال تجارتى، جواهر، عنبر و مانند آن است ولى در اين‌


صفحه 538

كشتى ديگر، ما خودمان سوار هستم.

مرد گفت: اين اموال كه گفتيد چقدر مى‌شود؟

گفتند: خيلى زياد است، ما آن را نشمرده‌ايم.

گفت: اما من چيز با ارزشى دارم كه از آنچه در كشتى شماست بهتر مى‌باشد.

گفتند با تو چيست؟

گفت: كنيزى كه تاكنون هرگز مانند او را نديده‌ايد.

گفتند: او را به ما بفروش.

گفت: بله، ولى به شرط اينكه يكى از شما برود او را ببيند، بعد نزد من بيايد و آن كنيز را از من بخرد، ولى به او چيزى نگويد، بعد هم كه او را خريد باز به او چيزى نگويد تا من بروم.

گفتند: قبول است.

آنان فردى را فرستادند تا او را ببيند، آن فرد (رفت و بازگشت و) گفت: تاكنون هرگز مانند او را نديده‌ام آنان زن را از آن مرد به چهار هزار درهم خريدند و پولها را به او دادند، مرد پولها را گرفت و رفت، وقتى كه دور شد آنان نزد اين زن آمده به او گفتند: برخيز و داخل كشتى شو.

زن گفت: چرا؟

گفتند: چون ما تو را از مولايت خريدارى كرده‌ايم.

گفت: من مولايى ندارم.

گفتند: برخيز و گر نه تو را به زور، داخل كشتى مى‌كنم.

زن برخاست و با آنان حركت كرد، وقتى به ساحل رسيدند، ديدند به همديگر نمى‌توانند اعتماد بكنند، لذا او را در آن كشتى كه جواهر و مال التجاره بود قرار داده، خود در كشتى ديگر سوار شدند.

خداوند متعال با دو طوفانى بر آنان فرستاد كه موجب غرق‌شدنشان گشت، ولى آن كشتى كه اين زن در آن بود، نجات يافت و به جزيره‌اى از جزاير آن دريا


صفحه 539

رسيد و پهلو گرفت، زن (از كشتى پياده شده) در جزيره دور زد، ديد آب و درخت و ميوه دارد (با خود) گفت: از اين آب مى‌نوشم و از اين ميوه مى‌خورم و در همين جا خداى را عبادت مى‌كنم.

در همان ايّام، خداوند عزيز و جليل به پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل- عليهم السّلام- وحى فرستاد كه نزد آن پادشاه برود و به او بگويد: در جزيره‌اى از جزاير دريا يكى از مخلوقات من هست كه بايد تو و تمام اهالى مملكتت نزدش رفته در آنجا به گناهانتان اقرار كنيد و سپس از او بخواهيد كه شما را ببخشد كه اگر او ببخشد، من هم شما را خواهم بخشيد.

پادشاه اين را كه شنيد به همراه اهالى مملكتش به سوى آن جزيره حركت كرده ديدند در آنجا زنى وجود دارد، پادشاه (براى اقرار) جلو رفت و به او گفت:

اين قاضى من نزدم آمد و به من خبر داد كه همسر برادرش مرتكب فحشا شده، من هم فرمان به سنگسارش دادم در حالى كه شاهدى نزد من نياورده بود، من از اين مى‌ترسم كه مبادا عمل ناروايى كرده باشم، مى‌خواهم برايم استغفار نمايى.

زن گفت: خدا تو را ببخشد، بنشين.

بعد شوهر آن زن آمد ولى وى را نمى‌شناخت- گفت: من همسرى داشتم كه با فضيلت و صالح بود، از نزدش خارج شدم در حالى كه او به اين كارم راضى نبود، بعد برادرم به من خبر داد كه او فحشا مرتكب شد و سنگسارش كرد، الان هراس من از اين است كه مبادا من (باعث اين كار شده) او را به هلاكت رسانده باشم، لذا مى‌خواهم براى من استغفار كنى، خدا تو را بيامرزد.

زن گفت: خدا تو را ببخشد، بنشين. در اين حال زن شوهرش را نزد پادشاه نشاند.

بعد قاضى آمد و گفت: برادر من همسرى داشت كه مرا به اعجاب آورده بود، او را به فحشا خواندم ولى ابا كرد، به پادشاه گفتم كه اين زن عمل ناروا مرتكب شده است، پادشاه هم فرمان به سنگسار اين زن داد، من هم سنگسارش نمودم در


صفحه 540

حالى كه بر او دروغ بسته بودم، حال مى‌خواهم برايم استغفار كنى.

گفت: خدا تو را بيامرزد، آنگاه رو كرد به شوهر خود و به او گفت: بشنو.

سپس آن راهب آمد و ماجراى خود را بازگو كرده گفت: او را در شب، اخراج كردم، مى‌ترسم مبادا حيوان درّنده‌اى او را گرفته و كشته باشد، لذا از تو مى‌خواهم كه برايم استغفار كنى.

گفت: خدا تو را بيامرزد، بنشين.

بعد وكيل آن راهب آمد و ماجرايش را نقل كرد.

در اين حال زن به راهب گفت: بشنو، خدا تو را بيامرزد.

آنگاه آن مرد به صليب كشيده آمد و ماجرايش را بازگو نمود.

زن گفت: خدا تو را بيامرزد.

سپس رو به شوهرش نموده گفت: من همسر تو هستم و هر آنچه شنيدى در باره من بود، من نيازى به مردان ندارم، دلم مى‌خواهد اين كشتى و محمولاتش را بگيرى و مرا رها كنى تا خداى عزيز و جليل را در اين جزيره عبادت نمايم، اعمال اين مردان را هم كه مشاهده كرده‌اى.

مرد اين كار را كرد، كشتى و محولاتش را گرفت و پادشاه و اهل مملكتش نيز بازگشتند».

خدايت رحمت كند! نگاه كن به تقواى اين زن كه چگونه خداوند او را در سه مرحله بسيار سخت، حفظ فرمود: سنگسارى، تهمت وكيل و بردگى تجار.

بعد ببين چه كرامتى نزد خداوند متعال پيدا كرد كه رضايت خود را به رضايت او مقرون ساخت و مغفرتش را به مغفرت وى و چگونه افرادى را كه با او حيله نمودند و آن بلاها را بر سرش آوردند در برابرش خاضع نمود تا جايى كه از او مغفرت و رضايت بطلبند و چگونه خداوند قدر و منزلتش را بلند گردانيد و يادش را رفعت داد كه بر پيامبرش وحى كرد تا پادشاهان و قضات و بندگان را به سوى او ببرد.


صفحه 541

و او را باب الى اللَّه تعالى و وسيله‌اى به سوى رضايت خود قرار دهد.

و در همين معناست آنچه در حديث قدسى آمده است:

815-«يا ابن آدم، انا غنىّ لا افتقر اطعنى فيما امرتك اجعلك غنيّا لا تفتقر. يا ابن آدم، انا حىّ لا اموت اطعنى فيما امرتك اجعلك حيّا لا تموت. يا ابن آدم، انا اقول للشّي‌ء كن فيكون اطعنى فيما امرتك اجعلك تقول للشّي‌ء كن فيكون»

. يعنى: «اى فرزند آدم! من غنى هستم و احساس نياز نمى‌كنم، تو در فرمانهايم مرا اطاعت كن تا تو را غنى گردانم و نيازمند نشوى. اى فرزند آدم! من زنده‌اى هستم كه نمى‌ميرم، در فرمانهايم اطاعتم نما تا تو را زنده‌اى گردانم كه نميرى. اى فرزند آدم! من به هر چيزى بگويم باش، موجود مى‌شود، تو در فرمانهايم طاعتم كن تا تو را به مقامى برسانم كه به هر چه گفتى باش، موجود شود».

و از «ابو حمزه» نقل شده است كه خداوند متعال به حضرت داود-7- وحى كرد:

816-«يا داود، انّه ليس عبد من عبادى يطيعنى فيما امره الّا اعطيته قبل ان يسألنى و استجيب له قبل ان يدعونى».

يعنى: «اى داود! هيچ بنده‌اى از بندگان من كه در او امرم اطاعتم نمايد نيست مگر آنكه قبل از درخواستش، به او عطا مى‌كنم و قبل از دعايش، اجابتش مى‌نمايم».

از امام باقر-7- روايت است كه فرمود:

817-«انّ اللَّه تعالى اوحى الى داود ان بلّغ قومك انّه ليس عبد منهم امره بطاعتى فيطيعنى الّا كان حقّا علىّ ان اطيعه و أعينه على طاعتى، و ان سألنى اعطيته، و ان دعانى اجبته، و ان اعتصم بى عصمته، و ان استكفانى كفيته، و ان توكّل علىّ حفظته من وراء عوراته، و ان كاده جميع خلقى كنت دونه»

. يعنى: «خداوند متعال بر حضرت داود-7- وحى كرد كه به قومش‌


صفحه 542

برساند: هيچ بنده‌اى كه او را فرمان به اطاعت از خودم كرده باشم و او نيز فرمانبردارى نموده باشد نيست مگر آنكه بر من سزاوار خواهد بود از او اطاعت كنم و بر طاعتم ياريش نمايم. و اگر از من درخواستى نمود، به او بدهم و اگر دعايى كرد اجابتش نمايم. و اگر از من پناه خواست، پناهش بدهم و اگر از من كمك خواست، كمكش كنم و اگر بر من توكّل نمود، اسرار و قبايحش را حفظ نمايم و اگر تمام خلق با او حيله نمايند، من پشتيبان او خواهم بود».

از «ذرعة بن محمد» روايت شده است كه: مردى در مدينه، كنيز با ارزشى داشت، مرد ديگرى از آن كنيز خوشش آمد و در قلبش جا كرد، اين مرد شكايت را نزد امام صادق-7- برد، حضرت به او فرمود:

818-«تعرّض لرؤيتها فكلّما رايتها فقل: اسأل اللَّه من فضله».

يعنى: «هر گاه او را ديدى بگو: از فضل خدا طلب مى‌كنم».

آن مرد اين كار را كرد، مدت كوتاهى نگذشت كه سفرى براى صاحب آن كنيز پيش آمد، نزد اين مرد رفت و به او گفت: فلانى، تو همسايه من و مطمئن‌ترين فرد نزد من هستى، برايم سفرى پيش آمده، دلم مى‌خواهد كنيزم را نزد تو به وديعه بگذارم.

مرد گفت: من كه زن ندارم و در منزل من هم كه زنى وجود ندارد، چگونه كنيز تو در منزل من مى‌تواند بماند؟

گفت: اين كنيز را قيمت مى‌كنم، تو آن را ضمانت كن، كنيز نزد تو بماند، اگر من برگشتم آن را به من بفروش تا از تو بخرم و هر بهره‌اى كه از او برده‌اى، حلالت باشد. اين را گفت و قيمت سنگينى برايش در نظر گرفت و رفت.

كنيز مدتى نزد آن مرد ماند تا خواسته مرد از وى انجام پذيرفت، پس از گذشت مدتى، فردى از طرف خليفه اموى آمد تا تعدادى كنيز براى او بخرد كه اين كنيز نيز در آن ليست قرار داشت، والى نماينده‌اى نزد آن مرد فرستاد و گفت: كنيز فلانى را بفروش.


صفحه 543

مرد گفت: فلانى حاضر نيست.

والى او را به فروختن مجبور كرد و پول زيادى بابت قيمت آن كنيز بوى پرداخت، وقتى او را بردند، صاحبش از مسافرت برگشت و اولين چيزى كه سراغش را گرفت اين كنيز بود، پرسيد: او چطور است؟

مرد ماجرا را بازگو كرد و تمام پولهاى پرداخت شده از طرف والى را نزدش گذاشت. او گفت: اين مقدار بهاى كنيز كه با تو قرار گذاشتم، بقيه مال تو باشد.

مرد از گرفتن بقيه ابا كرد، اما رفيقش گفت: من جز آن قيمتى كه خود معين كرده‌ام بر نمى‌دارم، اضافه آن مال تو، بگير و گوارايت باشد.

ببين كه خداوند با حسن نيت اين مرد، چگونه برخورد نمود.