علت ذكر اسماى حسنى
دوست دارم اين كتاب را به دو دليل با ذكر نامهاى نيك خداوند خاتمه بدهم:
1- مقصود از نوشتن اين كتاب، آگاهى دادن بر چيزهايى است كه موجب اجابت دعا مىگردند و خداى تبارك و تعالى هم مىفرمايد:
-وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها[1].
يعنى: «نامهاى نيك مخصوص خداست، پس او را با آن نامها بخوانيد و دعا كنيد».
«شيخ صدوق (ره) از «عبد السّلام بن صالح هروى» از امام على بن موسى الرضا»7(از پدرانش از حضرت على7) نقل كرده است كه فرمود:
826-«قال رسول اللَّه-6-: انّ للَّه عزّ و جلّ تسعة و تسعون اسما من دعا اللَّه بها استجاب له، و من احصاها دخل الجنّة».
يعنى: «خداوند عزيز و جليل، نود و نه نام دارد كه هر كس او را با آن نامها بخواند، دعايش اجابت مىگردد و هر كس كه آنها را بشمارد و حفظ نمايد، وارد بهشت مىشود».
2- اين رساله شرافت يابد و پايانش چون مشك خوشبو گردد.
بعد از ذكر آن اسماء شرحى به صورت فشرده بر آن مىنگارم، نه آنقدر مختصر كه به مفهوم اخلال وارد آيد و نه آنقدر طولانى كه ملال آور گردد.
معانى اين اسماء بايد براى شنونده و گوينده و حافظ و نويسندهاش مانند
[1]- سوره اعراف، آيه 180.
عقيدهاى ثابت و استوار باشد تا به حقيقت توحيد برسد و شايد به همين معنا اشاره كرده باشد «شيخ صدوق (ره)» (در شرح حديث فوق) كه در معناى شمردن و حفظ كردن فرموده: «منظور احاطه داشتن و استوار ماندن بر معانى نامهاى الهى است نه اينكه منظور، صرف شمارش باشد».
و نيز «شيخ صدوق (ره)» باسنادش تا «سليمان بن مهران» از حضرت صادق-7- از پدرش امام باقر-7- از پدرش امام زين العابدين-7- از پدرش حسين بن على-7- از پدرش على بن ابى طالب-7- روايت كرده است كه فرمود:
827-«قال رسول اللَّه-6-: انّ للَّه تبارك و تعالى تسعة و تسعين اسما مائة الّا واحدا من احصاها دخل الجنّة، و هى:
اللَّه، الواحد، الاحد، الصّمد، الاوّل، الآخر، السّميع، البصير، القدير، القاهر، العلىّ، الاعلى، الباقى، البديع، البارئ، الاكرم، الظاهر، الباطن، الحىّ، الحكيم، العليم، الحليم، الحفيظ، الحقّ، الحسيب، الحميد، الحفىّ، الرّبّ، الرّحمن، الرّحيم، الذّارى، الرّازق، الرّقيب، الرّؤوف، الرّائى،السَّلامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَيْمِنُ، الْعَزِيزُ، الْجَبَّارُ، الْمُتَكَبِّرُ، السّيّد، السّبّوح، الشّهيد، الصّادق، الصّانع، الطّاهر، العدل، العفوّ، الغفور، الغنىّ، الغياث، الفاطر، الفرد، الفتّاح الفالق، القديم، الملك، القدّوس، القوىّ، القريب، القيّوم، القابض، الباسط، قاضى الحاجات، المجيد، المولى، المنّان، المحيط، المبين، المقيت، المصوّر، الكريم، الكبير، الكافى، كاشف الضّرّ، الوتر، النّور، الودود، الوهّاب، النّاصر، الواسع، الهادى، الوفىّ، الوكيل، الوارث، البرّ، الباعث، التّوّاب، الجليل، الجواد، الخبير، الخالق، خير النّاصرين، الدّيّان، الشّكور، العظيم، اللّطيف الشّافى».
يعنى: «رسول خدا-6- فرمود: براى خداوند تبارك و تعالى نود و نه اسم مىباشد- يكى كمتر از صد تا- كه هر كس آنها را بشمارد و حفظ نمايد، داخل بهشت مىشود، آن اسمها از اين قرارند: اللَّه، واحد، ...».
شرح اسماى حسنى
1- «اللَّه»:
مشهورترين نام خداوند متعال و در مقام ذكر و دعا، برترين مقام را داراست. و ساير نامها به سوى اين نام متوجهاند.
2 و 3- «الواحد، الاحد»:
اين دو اسم به معناى نفى اجزاء مىباشند و با هم چند فرق دارند:
الف- «واحد» به تنهاى بالذات گويند و «احد» به تنهاى بالمعنى.
ب- «واحد» موردش اعم است، چون هم به عاقلان گفته مىشود، هم به غير عاقلان، اما «احد»، فقط به عاقلان گفته مىشود.
ج- «واحد» در حساب و عدد (به عنوان شماره يك) مىآيد اما «احد» چنين نيست.
4- «الصّمد»:
آن آقايى كه مقصود و تكيهگاه در تمام كارها و نيازها و گرفتاريهاست.
اصل «صمد» به معناى قصد است كه در عرب گويند: «صمدت هذا الامر، يعنى آهنگ آن كار را كردم».
و نيز در معنايش گفته شد، كه «صمد» آن كسى است كه جسم و شكم ندارد.
5- «الاوّل»:
آن است كه بر همه چيز پيشى گرفته، موجودى كه قبل از وجود خلق دائما بوده و چيزى قبل از او نيست.
6- «الآخر»:
آنكه بعد از فناى، خلق، باقى است (البته بايد دقت كنى كه:) «آخر» به معناى چيزى كه انتها دارد، نيست، همچنان كه «اوّل» هم بمعناى چيزى كه
ابتدا دارد، نمىباشد، پس تنها او اوّل و آخر است.
7- «السّميع»:
يعنى شنوندهاى كه كلام مخفى و سخن در گوشى را مىشنود كلام آشكار و سخن پنهان و حرف زدن و سكوت كردن نزد او مساوى است.
گاهى اوقات شنيدن به معناى پذيرفتن و اجابت كردن نيز مىآيد، چون او كسى است كه توبه را از بندگانش مىپذيرد و دعا را مىشنود (و اجابت مىكند) و نيز گفته شده كه «سميع» يعنى عالم به شنيدنيها كه عبارتند از صداها و حروف، ثبوت اين معنا براى او ظاهر است به دو دليل:
1- چيزى از صداهاى مخلوقاتش از او غايب و پنهان نيست.
2- او به هر چيز معلومى عالم است كه يكى از آن معلومات، صداهاى مخلوقات مىباشد.
8- «البصير»:
او بيننده است، يعنى به چيزهاى مخفى آگاه است. و نيز گفته شده «بصير» يعنى عالم به ديدنيها.
9- «القدير»:
به معناى قادر و توانگر است كه از قدرت و توان بر چيزى گرفته شده، پس هيچ چيز طاقت سرپيچى از مراد او را ندارد و نمىتواند از اراده و فرمان او، سرباز زند.
10- «القاهر»:
كسى است كه بر گردنكشان غالب است و بندگان را با مرگ، مغلوب مىسازد، در جايى كه او اراده داشته باشد، چيزى طاقت سرپيچى را ندارد.
11- «العلىّ»:
كسى كه از اوصاف مخلوقات منزه است و از توصيف شدن بدان برتر.
گاهى اوقات نيز به معناى كسى است كه به واسطه قدرت بر خلق يا برتر از آنهاست يا برتر است از اينكه شبيه و مانندى داشته باشد. و نيز برتر است از وسوسههاى جاهلان و افكار گمراهان، پس او متعالى است از آنچه ستمكاران در بارهاش مىگويند.
12- «الاعلى»:
به معناى غالب است، همانند كلام خداوند متعال (به
حضرت موسى (ع)):
-لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى[1].
يعنى: «نترس، همانا فقط تو غالب و چيرهاى».
و گاهى اوقات به معناى تنزّه (و منزّه بودن) از شبيهها و ضدها نيز مىباشد.
13- «الباقى»:
كسى است كه عوارض نابودى بر او پديد نمىآيد و بقايش نامتناهى است و محدود نمىباشد.
بقاى خداوند متعال و دوامش چون بقا و دوام بهشت و جهنم نيست، چون بقاى او ازلى و ابدى است، اما بقاى آن دو ابدى غير ازلى است.
«ازلى» به معناى آن است كه هميشه بوده و «ابدى» يعنى هميشه خواهد بود، بهشت و جهنم بعد از اينكه نبودند، خلق مىشوند (يعنى سابقه عدم و نيستى دارند) فرق بين اين دو همين است.
14- «البديع»:
كسى است كه مخلوقات را بدون وجود مشابه قبلى به صورت نوظهور، خلق كرد.
«بديع» بر وزن «فعيل» به معناى «مفعل» است، نظير «اليم» به معناى «مؤلم» و «بدع» به اوّل در هر چيزى گويند، نظير كلام خداوند كه مىفرمايد:
-قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ[2].
يعنى «اى پيامبر! بگو من در ميان انبيا، نوظهور نيستم».
يعنى من اولين پيامبر كه نيستم (بلكه قبل از من پيامبرانى آمدهاند)
15- «البارئ»:
يعنى خالق، گفته مىشود «برأ اللَّه الخلق، يعنى خدا خلق را آفريد»، همچنان كه (در باره او) گفته مىشود:
«بارئ النّسم. يعنى: خالق نسيم».
[1]- سوره طه، آيه 68.
[2]- سوره احقاف، آيه 9.
«هو الّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة. يعنى: او كسى است كه دانه را شكافت و نسيم را خلق كرد».
«و بارئ البرايا، يعنى: خالق مخلوقات». و «بريّة» نيز به معناى مخلوقات و مردم مىباشد.
16- «الاكرم»:
به معناى كريم است كه گاهى اوقات «افعل» به معناى «فعيل» مىآيد مانند:
-هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ[1].
يعنى: «آن كار (خلقت دوباره انسان در قيامت) براى خدا آسانتر است».
يعنى آسان است (نه آسانتر، زيرا اين گونه نيست كه برخى از كارها براى خدا آسان و برخى ديگر آسانتر باشد)-لا يَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَى[2].
يعنى: «اهل شقاوت به جهنّم در نيفتند».
-وَ سَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى[3].
يعنى: «اهل تقوا را از جهنم دور مىدارند».
منظور از «اشقى و اتقى» در اين دو آيه، «شقىّ و تقىّ» مىباشند، همچنين (دو كلمه اعز و اطول) در شعر زير:
انّ الّذى سمك السّماء بنى لنا
بيتا قوائمه اعزّ و اطول
يعنى: «آن كسى كه آسمان را برافراشت، بر ايمان خانهاى ساخته كه پايههايش سخت و بلند است».
17- «الظّاهر»:
(آشكار است) با حجتهاى روشن و برهانهاى نورانى و نشانهايى كه دلالت بر ربوبيت و صحت يكتاييش دارد كه هيچ موجودى نيست
[1]- سوره روم، آيه 27.
[2]- سوره ليل، آيه 15.
[3]- سوره ليل، آيه 17.
مگر آنكه شهادت به هستى او مىدهد و هيچ مخلوقى نيست مگر آنكه پرده از توحيدش برمىدارد كه شاعر مىگويد:
و في كلّ شىء له آية
تدلّ على انّه واحد
يعنى: «در هر چيزى براى خداوند نشانهاى وجود دارد كه دلالت بر وحدانيتش مىكند».
گاهى اوقات، ظاهر به معناى غالب و چيره نيز مىآيد، نظير آيه قرآن:
-فَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ[1].
يعنى: « (اهل ايمان) چيره گرديدند».
18- «الباطن»:
يعنى كسى است كه از نظرها و دسترسى خاطرات و افكار، پنهان است، پس او، هم «ظاهر» است و هم «مخفى»، ظاهر است از طريق دلايل و نشانها، ولى ذاتش از اوهام و خيالات بشر مخفى مىباشد، يعنى ذاتش محجوب و پوشيده ولى از طريق نشانهها آشكار است، پس او كسى است كه مخفى است، اما بىپرده و ظاهر است، ولى بدون نزديكى.
ممكن است كلمه «باطن» از «بطون» به معناى «خبر» باشد، «بطانة الرجل» به كسانى مىگويند كه محرم اسرار انسانند، هم آنان از سرائر او آگاهند و هم وى از خصوصيات آنان باخبر مىباشد، بنا بر اين، خدا باطن است يعنى به اسرار بندگان عالم است، پس او از رازهاى قلوب آگاه و از امور غيبى با اطلاع است.
19- «الحىّ»:
به كسى گويند كه هم داراى فعل است و هم ادراك، بنا بر اين، خدا ذاتا «حىّ» است، نه مرگ و نيستى در او راه دارد و نه نيازمند حياتى كه به واسطه آن زنده بماند.
20- «الحكيم»:
يعنى كسى كه خلقت اشياء را محكم انجام داده است و محكم كردم خلقت اشياء به معناى تدبير محكم و متقن و تصوير و اندازهگيرى نيكو
[1]- سوره صف، آيه 14.
مىباشد.
گفته شده كه «حكيم» يعنى عالم و «حكم» در لغت به معناى «علم» مىباشد، چون ذات اقدس الهى فرموده:
-يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ[1].
يعنى: «او به هر كه بخواهد، حكمت عطا مىكند».
و نيز «حكيم» كسى است كه كار قبيح انجام نمىدهد و عمل لازم را ترك نمىنمايد. و «حكيم» كسى است كه هر چيزى را در موضع مناسب خود قرار مىدهد تا در مقدراتش جاى اعتراض باقى نماند و بر تدبيرش خشم نكنند.
21- «العليم»:
به امور مخفى و اسرارى كه مخلوقات عالم آنها را درك نمىكنند، آگاهى دارد كه خود فرموده است:
-وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ[2].
يعنى: «او به آنچه در دلها مىگذرد، آگاه است».
-لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ[3].
يعنى: «به اندازه ذرّهاى در آسمانها و زمين، از خدا پنهان نيست».
جزئيات معلومات را هم قبل از ايجاد و هم بعد از آن مىداند.
22- «الحليم»:
كسى كه اهل گذشت و مهلت دادن است، نه جهالت جاهل تغييرى در او ايجاد مىكند، نه غضب غضبكننده و نه عصيان عاصى.
23- «الحفيظ»:
او كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه بين آن دو است را حفظ مىكند، او كسى است كه بندهاش را از هلاكت و تشويش حفظ مىنمايد و در پرتگاهها نگاهش مىدارد.
24- «الحقّ»:
يعنى هستى و وجودش تحقق پيدا كرده است، به طور كلى هر
[1]- سوره بقره، آيه 269.
[2]- سوره حديد، آيه 6.
[3]- سوره سبأ، آيه 3.