پرسش
1. با توجه به آيات و روايات، اهميت كار در اسلام را توضيح دهيد.
2. نيت و انگيزه، چه نقشى در ارزشمندى كار دارد؟ توضيح دهيد.
3. اين روايت را كه «انسان گاهى به دليل انجام گناه، از رزق مقرر خود محروم مىشود» توضيح دهيد و بگوييد: اولًا، منظور از «رزق» در اين روايت چيست و ثانياً، چگونه مىتوان اين رابطه را تبيين كرد؟
4. كار و اشتغال چه نقشى در بهداشت روانى انسان و شكلگيرى شخصيت او دارد؟
5. ديدگاه اسلام را در باره تكدىگرى و گدايى توضيح دهيد.
6. با توجه به معيار ارزش از ديدگاه اسلام (يعنى قرب الهى)، مكتب قدرتگرايى نيچه را نقد كنيد.
براى پژوهش
1. در بسيارى از موارد انسان در ايجاد توازن ميان امور مربوط به شغل و كسب درآمد با وظايف شخصى و خانوادگى خود ناتوان است. در اين موارد چه بايد كرد؟ آيا بايد جانب كار را ترجيح داد يا مسائل شخصى و خانوادگى را مقدم داشت؟ چگونه مىتوان در تخصيص وقت، حوصله و امكانات، عادلانه رفتار كرد؟ به گونهاى كه نه از وظايف كارى و شغلى خود كم گذاشته باشيم و نه از وظايف پدرى يا همسرى خود؟ تا چه اندازه مجاز هستيم از امكانات و فرصت محيط كار و دارايى و اعتبارات شغلى براى همسر و فرزندان استفاده كنيم و تا چه اندازه مىتوانيم زندگى شخصى را صرف امور شغلى كنيم؟
2. فرض كنيد در شرايطى قرار گرفتهايد كه براى رفع گرفتارى خود و براى تأمين مخارج زندگى و احياناً دست و پا كردن يك كار آبرومند، چارهاى جز قرض گرفتن نداريد. در عين حال، خود شما بهتر از هر كس ديگرى مىدانيد كه توانايى بازپرداخت قرض را در موعد مقرر نداريد. با وجود اين، اگر تعهد به بازپرداخت آن را در زمان مقرر ندهيد، نمىتوانيد پول را به دست آوريد. در چنين شرايطى وظيفه اخلاقى شما چيست؟ آيا تعهدنامه را امضا مىكنيد و پول را مىگيريد؟ يا آنكه از گرفتن پول خوددارى مىكنيد؟
راهحل امانوئل كانت، فيلسوف مشهور آلمانى، براى چنين موقعيتى اين است كه شما بايد از گرفتن قرض خوددارى كنيد و هرگز قول و تعهدى كه توانايى تحققش را نداريد، به كسى ندهيد؛ زيرا شما بايد بدانيد كه اگر آيين كردار شما به صورت قانونى عام درآيد، چه وضع نامطلوب و ناصوابى پيش خواهد آمد. اصولًا «اگر چنين انگاريم كه هرگاه كسى خود را گرفتار مشكلى ديد بتواند هر چه را دلش خواست قول بدهد، با اين قصد كه هرگز به قول خود عمل نكند، نفس كار قول دادن ناممكن خواهد بود.»[1]اگر كسى طرفدار مكتب خودگرايى در اخلاق باشد، در چنين موقعيتى چه تصميمى خواهد گرفت؟ آيا در چنين موقعيتى سود شخصى اقتضا مىكند كه از قرض كردن خوددارى كند يا با امضاى تعهدنامه بازپرداخت، قرض را بگيرد؟ و اگر كسى معيار اخلاق را تقرب به خداوند بداند، يعنى معتقد باشد كه هر كارى كه ما را به خدا نزديك كند، خوب و هر كارىكه موجب دورى ما از او شود، بد است، در چنين موقعيتى چه تصميمى خواهد گرفت؟
[1]- امانوئل كانت، بنياد ما بعد الطبيعه اخلاق، ترجمه حميد عنايت و على قيصرى، ص 65- 62
فصل پنجم: اخلاق معاشرت: اهداف
از دانشجو انتظار مىرود پس از فراگيرى اين فصل:
1. ضمن آشنايى با تأثير فوقالعاده معاشرت در شكلگيرى شخصيت فردى، اجتماعى و دينى خود، در انتخاب معاشران دقت لازم را به كار گيرد؛
2. بتواند در معاشرت با ديگران اين اصل را به كار گيرد كه هر چه براى خودش مىپسندد براى ديگران نيز بپسندد؛
3. با وظايف اخلاقى خود در قبال مردم، به طور عام، و مسلمانان، به طور خاص، و نيازمندان به طور اخص، آشنا شود؛
4. در اختلافات اجتماعى ميان مسلمانان بىتفاوت نباشد و براى حل اختلاف پيش قدم شود؛
5. ضمن آشنايى با اهميت و جايگاه مهم فريضه امر به معروف و نهى از منكر در اسلام، در اجراى اين دو فريضه كوتاهى نكند؛
6. غرض اصلى او از معاشرت با ديگران، بهرهجويىهاى شخصى نباشد؛
7. با توجه به نقش تعيين كننده دوستان در زندگى انسان، در انتخاب دوستان شايسته و دورى از دوستان ناشايست كوشش نمايد.
سفيد
1. اهميت و جايگاه
در طول تاريخ همواره گروههايى بوده و هنوز هم در گوشه و كنار جهان هستند كه از معاشرت با ديگران پرهيز داشته و زندگى در انزوا و خلوت را ترجيح دادهاند و براى اين كار خود نيز دلايلى داشته و دارند.[1]براى نمونه، اجتماع و زندگى اجتماعى با ديگران را زمينهساز گناه و انحراف مىدانند؛ شهر و اجتماع را جايگاه پرىرويان و سيهچشمانى مىدانند كه مشاهده و معاشرت با آنان موجب هر نوع گمراهى و انحرافى است. افزون بر اين، معاشرت با ديگران را زمينهساز بسيارى از رذايل اخلاقى از قبيل ريا، سُمعه، حسد، غيبت، حرص و تكبر و امثال آن مىدانند. يكى از فوايد و آثار خوبى كه براى گوشهگيرى برمىشمارند، اين است كه انسان با خيالى آسوده و بدون دغدغه فكرى به عبادت و راز و نياز با معبود مىپردازد و همچنين از آسيب تهمت و حسادت و سوءظن مردمان بدانديش در امان مىماند. يكى ديگر از بركات انزوا و گوشهگيرى از ديد اين گروهها آن است كه انسان از مشاهده افراد رذل و پست نجات مىيابد و مجبور نيست كه هر از گاهى با افراد حيوان صفت برخورد داشته باشد.
با اين وجود، حقيقت آن است كه معاشرت و ارتباط سازنده با ديگران، يكى از مهمترين و اصلىترين نيازهاى روحى و روانى آدميان است؛ تا جايىكه به عقيده بسيارى از فيلسوفان، آدميان مدنى بالطبعاند؛[2]يعنى ذات و فطرت آدمى به گونهاى است كه حتماً بايد زندگى اجتماعىداشته باشد
[1]- بنگريد به: محسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 4، ص 25- 11
[2]- گفتنى است كه در باره علت زيست اجتماعى انسان، در ميان انديشمندان اختلافنظر وجود دارد: نظريه مشهور اين استكه انسان مدنى بالطبع است، يعنى فطرتاً و ذاتاً خواهان حيات اجتماعى است. علامه طباطبايى معتقد است كه انسان، مدنى بالاستخدام است، يعنى اگر تن به زندگى اجتماعى مىدهد به خاطر ايناست كه مىخواهد از امكانات و نيروها و توانمندىهاى ديگران در جهت منافع خود بهره گيرد.( براىآشنايى بيشتر با نظريه علامه طباطبايى بنگريد به: عبداللَّه جوادى آملى، شريعت در آينه معرفت، ص 425- 403) برخى ديگر از فيلسوفان مغرب زمين بر اين باورند كه انسان، مدنى بالاجبار است، يعنى ضرورتهاى زندگى و حيات بشرى اقتضا مىكند كه زندگى اجتماعى را برگزيند، وگرنه ذاتاً هيچ تمايلى به زندگى اجتماعى ندارد
و در اجتماع زيست كند. همانطور كه برخى از نويسندگان گفتهاند، شايد اطلاق كلمه «انسان» در زبان فارسى و عربى، به اين موجود، به دليل نيازمندى او به انس و الفت با ديگران باشد.
هر ديدگاهى كه در باره علت زيست اجتماعى انسان داشته باشيم، مسلّم است كه هيچ انسانى در شرايط عادى، به تنهايى توانايى بقا و ادامه حيات ندارد. انسان در اجتماع به دنيا مىآيد، در اجتماع است كه مىتواند باقى بماند و در اجتماع است كه مىتواند كيفيت زندگى خود را ترقى دهد. آدميان، نه تنها براى آغاز حيات خود نيازمند ديگران هستند؛ بلكه در همه مراحل بعدى زندگى نيز به ديگران محتاجاند. انسان در معاشرت با ديگران است كه مىتواند خود را بهتر بشناسد، ويژگىها و توانمندىها و ناتوانىهاى خود را دريابد و به تصورى درست و واقعبينانه از خود دست يابد.
به راستى، چرا يكى از بزرگترين و طاقتفرساترين مجازاتها براىمجرمان، نگهداشتن آنان در سلول انفرادى است؟ آيا جز اين است كه زندان انفرادى او را از ديدن ساير انسانها، سخن گفتن و معاشرت داشتن با آنان محروم مىكند؟ رنجى كه زندانى سلول انفرادى از دورى ديگران مىبرد، از رنجى كه از ممنوعيت خوراك و پوشاك و امثال آن مىبرد به مراتب طاقتفرساتر است.
نخستين گروهى كه هر كسى با آن روبهرو مىشود خانواده است، يعنى والدين و برادران و خواهران و ساير اقوام نزديك. البته ارتباط انسان با خانواده و احتياج او به آنان امرى مدام و پايدار است و در اغلب موارد، تا آخرين ساعات زندگى نيز ادامه دارد. در مراحل بعد، همسالان و همسايگان و دوستان هستند كه در شكلگيرى شخصيت آدمى تأثير فراوان دارند و سپس تعامل انسان با اجتماعهاى بزرگترى چون شهروندان و جامعه جهانى است كه در تكوّن شخصيت اجتماعى، اخلاقى و سياسى او تأثيرى انكارناپذير دارد.
نكته ديگرى كه اهميت و جايگاه ويژه معاشرت را در اخلاق نشان مىدهد، اين است كه بسيارى از فضايل و رذايل اخلاقى، در ظرف معاشرت ظهور مىيابند. ظرف ظهور فضايلى مانند عدالت، انصاف، احسان، ايثار، انفاق، صدقه، تواضع، امانت، صداقت، صراحت، عفت، حجاب و امثال آن،
زندگى اجتماعى و معاشرت با ديگران است. همچنين رذايلى مانند ظلم، حقكشى، خودخواهى، تكبر، خيانت، دروغ، بىحيايى، رشوه، بىبند و بارى، غيبت، حسادت و امثال آن نيز در ظرف اجتماع و ارتباط با ديگران است كه خود را نشان مىدهند. تعليم و تعلّم، با آن جايگاه ارزشى والا در اسلام، بدون زندگى اجتماعى و معاشرت با ديگران امكان تحقق ندارد. آشنايى با تجارب ديگران و بهرهمندى از آن، يكى ديگر از امورى است كه جز با معاشرت با مردم به دست نمىآيد. معاشرت با ديگر انسانها، از بهترين ابزارهاى تهذيب نفس و خودسازى است. بسيارى از كسانى كه از نظر معنوى و عرفانى رشد كردهاند يكى از مهمترين عوامل موفقيت خود را تحمل زشتكارىها و قدرناشناسىهاى معاشران خود دانستهاند. در اين زمينه داستان زندگى ابوالحسن خرقانى خواندنى است:[1]
رفت درويشى ز شهر طالقان
بهر صيت بوالحسن تا خارقان
... چون به مقصد آمد از ره آن جوان
خانه آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقه درش
زن برون كرد از در خانه سرش
كه چه مىخواهى بگو اى ذوالكرم
گفت بر قصد زيارت آمدم
خندهاى زد زن كه خه خه ريش بين
اين سفر گيرى و اين تشويش بين
زن، او را به شدت سرزنش كرد كه چرا چنين سفرى را متحمل شده است و تا مىتوانست به او ناسزا گفت، و ريشخند كرد. آن مرد، از رفتار همسر ابوالحسن خرقانى بسيار غمگين شد. در عين حال، از او تقاضا كرد كه نشانى ابوالحسن را به او بدهد. زن نه تنها نشانى ابوالحسن را نداد؛ بلكه مُصرّانه از او خواست كه به ديار خود برگردد و گول مردمفريبىها و كلّاشىهاى ابوالحسن را نخورد.
آن مريد از خواسته خود كوتاه نيامد و با خود گفت اين راه دور را بىجهت متحمل نشده است و به هر قيمتى كه باشد بايد ابوالحسن را از نزديك زيارت كند.
بعد از آن پرسان شد او از هر كسى
شيخ را مىجست از هر سو بسى
پس كسى گفتش كه آن قطب ديار
رفت تا هيزم كشد از كوهسار
آن مريد به قصد زيارت شيخ به سوى صحرا و كوهسار رفت. امّا اين وسوسه را نمىتوانست از
[1]- مولوى اين داستان را در مثنوى معنوى، دفتر ششم، ابيات 2153- 2044 به تفصيل ذكر كرده است
خود دور كند كه:
كين چنين زن را چرا اين شيخ دين
دارد اندر خانه يار و همنشين
ضد را با ضد ايناس از كجا
با امام الناس نسناس از كجا
در اين فكر و انديشه بود كه ديد شيخ ابوالحسن خرقانى سوار بر يك شير درنده مىآيد:
اندر اين بود او كه شيخ نامدار
زود پيش افتاد بر شيرى سوار
شير غرّان هيزمش را مىكشيد
بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانهش مار نر بود از شرف
مار را بگرفته چون خرزن به كف
شيخ ابوالحسن خرقانى دلايل موفقيت خود را براى آن مريد برشمرد و گفت:
گر نه صبرم مىكشيدى بار زن
كى كشيدى شير نر بيگار من؟
مولوى نيز، در انتهاى داستان، فلسفه ذكر قصه ابوالحسن خرقانى را اينگونه بيان مىكند:
بهر تو گر پست كردم گفت و گو
تا بسازى با رفيق زشتخو
تا كشى خندان و خوش بار حرج
از پى الصبرُ مفتاح الفرج
چون بسازى با خسىِّ اين خسان
گردى اندر نور سنتها رسان
بنابراين، معاشرت با مردم و تحمل بدرفتارىها و نامردمىهاى آنان يكى از راههاى رشد و دستيابى به مقامات معنوى است.
البته معاشرت به طور مطلق و با همه انسانها، نه قابل توصيه است و نه قابل تحذير. معاشرت، به خودى خود، داراى مطلوبيت نيست، يعنى مطلوبيت ذاتى ندارد؛ بلكه خوبى يا بدى آن وابسته به هدف از معاشرت با ديگران و نوع تأثير آن در كمال مطلوب انسان است. توسعه اخلاق الهى و بهرهمندى از فضايل اخلاقى و پيشرفت در جهت تهذيب و تربيت نفس، از جمله مهمترين اهداف معاشرت با ديگران است. بنابراين، اگر در جايى معاشرت با ديگران مستلزم كشيده شدن انسان به گناه و معصيت و انحراف از مسير هدايت و سعادت باشد، روشن است كه چنين معاشرتى خلاف مقصود است و بايد از آن پرهيز كرد. در مقابل، اگر معاشرت با كسى موجب تقرب انسان به خداوند و تقويت ايمان و بنيههاى دينى انسان شود، بايد در حفظ و توسعه آن به شدت كوشا بود. به همين