بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 135

اصلاح برآمده است، در اين صورت جايى براى امر به معروف و نهى از منكر باقى نمى‌ماند. در حقيقت در چنين مواردى، آن افراد خودشان را امر به معروف كرده‌اند و نيازى به امر ديگران ندارند. حتى برخى از فقيهان نظير صاحب جواهر در چنين مواردى حكم به حرمت امر به معروف و نهى از منكر داده‌اند.[1]

قضاوتى اخلاقى‌

فقيهى، پدر را گفت: «هيچ از اين سخنان رنگين و دلاويز متكلمان در من اثر نمى‌كند بحكم آنكه آنچه نمى‌بينم مر ايشان را كردارى موافق گفتار.»

ترك دنيا به مردم آموزند

خويشتن سيم و غله اندوزند

عالمى را كه گفت باشد و بس‌

هر چه گويد نگيرد اندر كس‌

عالم آن كس بود كه بد نكند

نه بگويد به خلق و خود نكند

پدر گفت: «اى پسر به مجرد خيال باطل نشايد روى از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در طلب عالم معصوم از فوايد علم محروم ماندن ....»

گفت عالم به گوش جان بشنو

ور نماند به گفتنش كردار

باطل است آنچه مدعى گويد

خفته را خفته كى كند بيدار

مرد بايد كه گيرد اندر گوش‌

ور نوشته است پند بر ديوار[2]

نظر خود را در باره اين گفتگو، بيان كنيد. شما با منطق پسر موافقيد يا منطق پدر؟ چرا؟ با توجه به اينكه عموم مردم، نخست به گوينده نگاه مى‌كنند و به ارزيابى خود او مى‌پردازند و سپس به ارزيابى سخن او مى‌پردازند،[3]چگونه توانايى تمييز «گفته» را از «گوينده» كسب كنيم؟ براى رسيدن به چنين موقعيتى چه بايد بكنيم؟ آيا پايبندى آمر به معروف و ناهى از منكر به گفته‌هاى خود را مى‌توان يكى از شرايط امر به معروف و نهى از منكر دانست؟

[1]- بل هما مُحَرَّمان حينئذٍ كما صرَّح به غير واحدٍ.( محمدحسن نجفى، جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 370)

[2]- سعدى شيرازى، گلستان سعدى، باب دوم( در اخلاق درويشان)، تصحيح محمدعلى فروغى، ص 1127.

[3]- برخى از كارشناسان امور ارتباطات انسانى تصريح مى‌كنند كه« هر اندازه صداقت در رفتار فرستنده پيام مشهود باشد، به‌همان ميزان به اعتبار او نزد ديگران افزوده مى‌شود .... از اين‌رو افراد صادق، اعتبار بيشترى پيدا مى‌كنند.»( على اكبر فرهنگى، ارتباطات انسانى، ص 346). ضرب المثل‌هاى زيادى در فارسى و عربى هست كه گوياى اين گرايش مردمى هستند:« رطب خورده، منع رطب چون كند؟»؛« توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى‌كنند؟»؛« كه راه بجويد ز كور بى بصرى؟»؛« غير تقى يأمر الناس بالتقى/ طبيب يداوى الناس و هو عليل».( بنگريد به: سيدحسن اسلامى،« امر به معروف و نهى از منكر»، دانشنامه امام على، ج 6، ص 292)


صفحه 136

6- 3. مراتب امر به معروف و نهى از منكر[1]

براى امر به معروف و نهى از منكر، سه مرتبه و مرحله ذكر شده است: مرتبه قلبى، زبانى و عملى.

منظور از «مرتبه قلبى» اين است كه انسان در درون خويش از منكر نفرت داشته و معروف را دوست بدارد. اميرمؤمنان در باره اين مرتبه از امر به معروف و نهى از منكر سرگذشت قوم ثمود را بازگو كرده و مى‌فرمايد:

مردم! خشنودى و خشم [از چيزى‌] همگان را [در پيامد آن‌] شريك سازد [و كيفر و پاداش آنچه بدان راضى شده‌اند به آنان بپردازند] چنان‌كه ماده شترِ ثمود را يك تن پى نمود و خدا همه آنان را عذاب فرمود؛ چرا [كه گرد اعتراض نگرديدند و] همگى آن كار را پسنديدند.[2]

اصولًا، كسى كه از مرتبه قلبى امر به معروف و نهى از منكر برخوردار نباشد، انسانى مسخ شده و داراى طبيعت و سرشتى دگرگون شده است. امام على7، در اين‌باره مى‌فرمايد:

پس كسى كه معروف را ستايش نكند و منكر را انكار ننمايد، طبيعتش دگرگون و زير و رو شده است.[3]

منظور از «مرتبه زبانى» اين است كه به هنگام مشاهده منكر، صرفاً نبايد به ناخشنودى قلبى و درونى بسنده شود، بلكه بايد اين ناخشنودى خود را به زبان نيز آورده، اعتراض خود را به گوش فرد برسانيم.

و بالاخره بايد توجه داشت كه اين مرتبه نيز مرتبه‌اى ايده‌آل و نهايى نيست؛ بلكه براى امر به معروف و نهى از منكر بايد دست به عمل بزنيم؛ يعنى اگر مراتب و مراحل قبلى ناكافى و ناكارآمد بود، بايد دست به اقدام زده، عملًا براى برچيده شدن منكر و تحقق معروف وارد ميدان شويم. حتى اگر لازم باشد جان خود و عزيزان خود را نيز در راه تحقق معروف و برچيده شدن منكر فدا كنيم. البته فقيهان اين مرحله از امر به معروف و نهى از منكر را وظيفه حكومت اسلامى دانسته‌اند و نه وظيفه تك تك افراد.

[1]- بنگريد به: محمدحسن نجفى، جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 383- 374؛ سيدحسن اسلامى،« امر به معروف و نهى ازمنكر»، دانشنامه امام على، ج 6، ص 299- 294

[2]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، خطبه 201، ص 237

[3]- فَمَنْ لم يَعْرِفْ معروفاً و لم يُنْكِرْ منكراً قُلِب فجُعِل اعلاه اسفَلُه.( بنگريد به: محمدحسن نجفى، جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 375)


صفحه 137

6- 4. راه‌هاى اجراى امر به معروف و نهى از منكر

اين سه مرحله امر به معروف و نهى از منكر به‌ويژه مرحله دوم و سوم، يعنى مرحله امر و نهى زبانى و عملى، به دو صورت قابل اعمال هستند: نخست به شكل مبارزه «ايجابى» و مثبت و دوم در قالب مبارزه «سلبى» يا منفى.[1]مبارزه مثبت به اين صورت است كه وقتى با منكرى مواجه مى‌شويم، با قاطعيت و جديت تمام در برابر آن ايستاده و در حد توانايى خويش از وقوع يا تكرار آن جلوگيرى كنيم؛ البته بايد توجه داشت كه قاطعيت و جديت به معناى تندى و خشونت نيست، بلكه مى‌توان و مى‌بايد با نرمى و مهربانى و از سر دلسوزى و با تسلط كامل بر اعصاب با منكرات برخورد كرد و به معروف امر نمود. اصولًا امر و نهى هنگامى تأثيرگذار است كه همراه با همدلى و مدارا با مرتكب منكر و تارك معروف باشد. به عبارت ديگر، بيزارى و نفرت از منكر نبايد به بيزارى و نفرت از مرتكب منكر تبديل شود. خداوند به پيامبرش دستور مى‌دهد كه:

اگر تو را نافرمانى كنند بگو: من از آنچه شما انجام مى‌دهيد بيزارم.[2]

به همين دليل بود كه مسلمانان صدر اسلام، زمانى كه مرتكب گناهى مى‌شدند، با رغبت و ميل، خود خدمت پيامبر رسيده و مى‌گفتند: «پاكم ساز.» آنان به خوبى دريافته بودند كه هدف از حدود شرعى، پاكسازى گناه است و نه كيفر دادن گناهكار. حضرت امام خمينى قدس سره، در اين‌باره مى‌فرمايد:

در باب امر به معروف و نهى از منكر، يكى از مهمات همين رفق نمودن و مدارا كردن است. ممكن است اگر انسان مرتكب معصيت يا تارك واجبى را با شدت و عنف بخواهد جلوگيرى كند، كارش از معصيت كوچك به معاصى بزرگ يا به رده [/ ارتداد و خروج از دين‌] و كفر منتهى شود؛ در ذائقه انسان، امر و نهى تلخ و ناگوار است و غضب و عصبيت را تحريك مى‌كند. آمر به معروف و ناهى از منكر بايد اين تلخى و ناگوارى را با شيرينى بيان و رفق و مدارا و حسن خلق، جبران كند تا كلامش اثر كند و دلِ سخت معصيت كار را نرم و رام نمايد.[3]

بله، اگر در جايى برخورد نرم و ليّن به هيچ وجه پاسخ نداد و حتى موجب جسارت بيشتر مرتكبان گناه و تاركان واجبات شد، كه البته بسيار به ندرت پيش مى‌آيد، در آن صورت، اگر احتمال مى‌دهيم كه‌

[1]- بنگريد به: حسين مظاهرى، اخلاق و جوان، ج 1، ص 85- 83

[2]- فَإنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إنّى بَرى‌ءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ.( شعراء( 26): 216)

[3]- سيدروح‌اللّه خمينى( امام)، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 317


صفحه 138

برخورد خشن و تند و نگاه‌هاى خشم‌آلود و حاكى از ناراحتى تأثير مثبت دارد، مى‌توان از اين راه وارد شد و جلوى وقوع منكرات را گرفت. البته مبارزه مثبت داراى مراحل بالاتر و جدى‌ترى هم هست كه بر عهده حكومت اسلامى است. تعزير، زندان، اعدام و امثال آن را نيز مى‌توان از مصاديق مبارزه مثبت با منكرات به شمار آورد، كه اجراى آنها از وظايف دولت و حكومت اسلامى است و نه افراد عادى و معمولى.

در جايى كه تذكرات و توصيه‌هاى گفتارى و برخوردهاى عملى، در آن حدى كه بر عهده مردم عادى است، تأثيرى در جلوگيرى از منكرات نداشت، مى‌توان از راه مبارزه منفى وارد شد و آن به اين صورت است كه مثلًا از نشست و برخاست با مرتكبان گناه و تاركان واجبات پرهيز كرده، دوستى و رفاقت خود را با آنان قطع كنيم. البته اين كمترين كارى است كه هر مسلمانى در مواجهه با وقوع منكرات مى‌تواند انجام دهد.

نمونه‌اى عملى‌

سه تن از اصحاب پيامبر6به نام‌هاى كعب بن مالك، مرارة بن ربيع و هلال بن امية، به بهانه‌هايى واهى و غيرواقعى، از همراهى پيامبر در جنگ تبوك خوددارى كردند. پس از بازگشت پيامبر از جنگ، به استقبال پيامبر رفتند و سلام كردند؛ اما پيامبر6پاسخ سلام آنان را نداد. سپس به نزد ساير مسلمانان رفتند و هيچ كس حاضر نشد حتى سلام آنان را پاسخ گويد. ناراحت و غمگين به خانه بازگشتند، همسران و فرزندان آنان نيز به پيامبر و ساير اصحاب آن حضرت تأسى كرده، از هم‌سخنى با آنان خوددارى كردند. حتى همسران آنان به نزد پيامبر آمده، از آن‌حضرت كسب تكليف كردند كه اگر لازم است از شوهران خود جدا شوند. پيامبر فرمود نه؛ طلاق لازم نيست؛ اما از نزديك‌شدن به آنان بپرهيزيد. اينان كه زمين مدينه با تمام وسعتش برايشان تنگ مى‌نمود تصميم گرفتند به كوه‌هاى اطراف مدينه رفته و تا زمانى كه توبه آنان پذيرفته نشود و از سوى جامعه اسلامى مورد پذيرش قرار نگيرند، از كوه پايين نيايند. روزها را روزه مى‌گرفتند و همسرانشان براى آنان غذا مى‌بردند؛ اما با آنان سخن نمى‌گفتند. روزهاى بسيارى به همين صورت سپرى شد. اما وضعيت هيچ تغييرى نكرد. تصميم گرفتند خودشان هم با يكديگر سخن نگويند. پس از آن هر كدام به گوشه‌اى از كوه رفتند و آنقدر گريه كردند تا آنكه بالاخره پس از سه روز كه از اين وضعيت گذشت، اين آيه بر پيامبر اكرم نازل شد:[1]

[1]- محسن فيض كاشانى، تفسير الصافى، ج 2، ص 386 و 387


صفحه 139

وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذينَ خُلِّفُوا حَتّى إذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ اْلأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أنْ لا مَلْجَأ مِنَ اللَّهِ إلّاإلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ؛[1]و آن سه نفر كه (از شركت در جنگ تبوك) بازماندند، (و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آنان تنگ شد؛ (حتى) در وجود خويش، جايى براى خود نمى‌يافتند؛ (در آن هنگام) دانستند پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست؛ سپس خدا رحمتش را شامل حال آنان نمود، (و به آنان توفيق داد) تا توبه كنند؛ خداوند بسيار توبه‌پذير و مهربان است.

7. آسيب‌شناسى معاشرت با ديگران‌

7- 1. دخالت در امور خصوصى‌

امر به معروف و نهى از منكر يكى از وظايف شهروندى و اجتماعى مسلمانان است. به تعبير ديگر، اين فريضه مربوط به حيات اجتماعى است و نه زندگى خصوصى و فردى؛ بنا بر اين بايد از كشاندن آن به حريم خصوصى افراد به شدت پرهيز كرد. نهايت جهل است كه براى امر به معروف و نهى از منكر، خود مرتكب منكر شده و معروف را باز گذاريم. كسانى كه به حريم خصوصى افراد تجاوز كرده و نهانخانه ذهن و زندگى آنان را افشا مى‌كنند، بايد بدانند كه خود مرتكب منكرى بزرگ شده‌اند. اسلام، نه‌تنها به ما اجازه اين كار را نداده، بلكه توصيه‌هاى فراوانى به پرده‌پوشى كرده است. اميرمؤمنان7، چه زيبا اين حقيقت را بيان كرده است:

بر كسانى كه گناه ندارند و از سلامت دين برخوردارند، سزاست كه بر گناهكاران و نافرمانان رحمت آرند و شكر اين نعمت بگزارند؛ چندان كه اين شكرگزارى آنان را مشغول دارد و به گفتن عيب مردمان وانگذارد. تا چه رسد به عيب‌جويى كه برادر را نكوهش كند و به آنچه بدان گرفتار است، سرزنش كند.

آيا به خاطر ندارد كه خدا چگونه بر او بخشيد و گناهان پوشيد- بزرگ‌تر از گناهى كه او را بدان مذمت كند- و چگونه او را مذمت كند كه خود چنان گناهى كرده است [ليكن پوشيده و در پرده است‌] و

[1]- توبه( 9): 118


صفحه 140

اگر چنان گناهى نداشته، گناهان ديگرى داشته كه از آن گناه بزرگ‌تر است؛ و به خدا سوگند، اگر گناهى كه كرده بزرگ نيست و گناهى است خرد، جرئت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بزرگ‌تر بايد شمرد.[1]

تنها استثنا در اين مورد، بازرسى از سازمان‌ها و نظارت بر ارگان‌هاى دولتى است. على7، در توصيه خود به مالك اشتر، در باره كاركنان و مديران مى‌گويد:

بر كارهاى آنان مراقبت‌دار و جاسوسى راستگو و وفاپيشه بر ايشان بگمار كه مراقبت نهانى تو در كارهايشان، واداركننده آنهاست به رعايت امانت، و مهربانى است بر رعيت.[2]

7- 2. شايعه پراكنى‌

پيامبر اكرم6در توصيه خود به ابوذر غفارى مى‌فرمايد:

اى ابوذر، براى دروغگو بودن فرد همين بس كه هر چه را مى‌شنود بازگو نمايد.[3]

يعنى حتى در جايى كه شنيده‌هاى او عين واقع باشد، اما او بدون تحقيق و بررسى به بازگويى آنها بپردازد، دروغگو به حساب مى‌آيد. چه رسد به اينكه از آنچه شنيده است بكاهد، يا بر آن بيفزايد.

با توجه به اين سخن پيامبر، مى‌توان شايعه‌پراكنى را از مصاديق دروغ دانست. حتى اگر انسان انگيزه ناپسندى از نقل شايعه نداشته باشد، بايد نگاه كند كه آيا نقل آن، فايده‌اى هم دارد يا نه. افزون بر اين، بايد بينديشد كه آن شايعه، اساسى دارد يا نه. پس بايد پيش از نقل هر خبرى در درستى آن تحقيق كنيم و پس از اطمينان به درستى آن را نقل كنيم.[4]

داستانى آموزنده‌

زنى شايعه‌اى را در باره همسايه‌اش مدام تكرار كرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهميدند. شخصى كه داستان در باره او بود عميقاً آزرده و دلخور شد. بعد زنى كه آن شايعه را پخش كرده بود متوجه شد كه كاملًا اشتباه مى‌كرده. او خيلى ناراحت شد و نزد خردمندى پير رفت و پرسيد براى جبران اشتباهش چه مى‌تواند بكند.

پير خردمند گفت: «به فروشگاهى برو و مرغى بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مى‌آيى پرهايش‌

[1]- نهج البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى، خطبه 140

[2]- همان، نامه 53، ص 333

[3]- يا اباذر! كَفى بالمرءِ كِذباً ان يحدث بكلّ ما يَسمَع.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 85، حديث 3)

[4]- محمدتقى مصباح يزدى، ره توشه، ج 2، ص 252


صفحه 141

را بكن و يكى يكى در راه بريز.» زن اگرچه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايى را كه ديروز ريخته بودى جمع كن و براى من بياور.» زن، در همان مسير به راه افتاد، اما با نااميدى دريافت كه باد همه پرها را با خود برده.

پس از ساعت‌ها جستجو، با تنها سه پر در دست بازگشت.

خردمند گفت: «مى‌بينى؟ انداختن آنها آسان است اما بازگرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كارى ندارد، اما به محض اينكه چنين كردى ديگر هرگز نمى‌توانى كاملًا آن را جبران كنى.»[1]

7- 3. سوءاستفاده از ديگران‌

هرگز نبايد معاشرت با ديگران را به‌عنوان پلى براى رسيدن به مطامع و خواسته‌هاى شخصى خود قرار دهيم. اميرمؤمنان7، در سفارش خود به امام حسن7، به اين نكته مهم اشاره مى‌كند كه هرگز نبايد به اعتماد دوستى با كسى، حق او را ضايع كرد:

و حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع مگردان، زيرا كسى كه حق او را ضايع كنى ديگر برادر تو نخواهد بود.[2]

يكى از مهم‌ترين شرايط پايدارى دوستى و معاشرت با ديگران، رعايت انصاف در حق آنان است.

در اين زمينه، روايات فراوانى در كتاب‌هاى روايى و اخلاقى ما وجود دارد.[3]امام على7، مى‌فرمايد:

انصاف موجب پيوند دل‌ها به يكديگر مى‌شود[4]

با رعايت انصاف است كه دوستى ميان دو نفر تداوم مى‌يابد.[5]و بر پايه انصاف است كه دوستى و مودت ميان دو نفر استوار مى‌شود.[6]امام جواد7، يكى از عوامل دوستيابى را انصاف در معاشرت معرفى مى‌كند؛[7]و امام على7انصاف را يكى از راه‌هاى بهره‌مندى از دوست‌هاى فراوان مى‌داند.[8]

[1]- جك كانفيلد و ديگران، غذاى روح براى نوجوانان، ترجمه ارمغان جزايرى، ص 8

[2]- وَ لاتُضَيِعَنَّ حقَ اخيك اتّكالًا على ما بَينك و بينَه فانَّه ليس لكَ باخٍ مَن اضَعْتَ حقَّه.( نهج البلاغة، نامه 31، ص 306)

[3]- براى نمونه بنگريد به: محمدى رى‌شهرى، دوستى در قرآن و حديث، ترجمه سيدحسن اسلامى، ص 84 و 85

[4]- الانصاف يُؤَلِّفُ القلوبَ.( بنگريد به: همان، ص 84)

[5]- مع الانصاف تَدُوم الاخوةَ.( ميرزاحسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 2 ص 308)؛ امام على7: الانصافُ يَستَديمُ المَحَبَّةَ.( همان، ص 84)

[6]- امام على7: عَلَى الانصافِ تَرسَخُ المودّةُ.( همان، ص 84)

[7]- ثلاثُ خصالٍ تُجتَلَبُ بهنَّ المحبةُ: الانصافُ فى المعاشرةِ، و المُؤاساةُ فى الشدةِ و الانطواعُ والرجوعُ الى قلبٍ سليمٍ.( همان، ص 85)

[8]- المُنصِفُ كثيرُ الاولياءِ و الأَوِدّاءِ.( همان)


صفحه 142

از اين احاديث دانسته مى‌شود كه اگر كسى مى‌خواهد حق معاشرت با ديگران را رعايت كند و از معاشرتى پايدار با ديگران برخوردار باشد، هرگز نبايد از معاشرت و دوستى با آنان سوءاستفاده كرده و براى خود حقوق ويژه‌اى قائل باشد.

نقد مكتب سودگرايى بنتام‌

جرمى بنتام (1832- 1748 م.) از فيلسوفان انگليسى قرن نوزدهم، يكى از مهم‌ترين چهره‌هاى مكتب سودگرايى است. به طور خلاصه، مى‌توان ديدگاه او را اين گونه بيان كرد:[1]كار خوب، كارى است كه منافع فردى را در پى داشته باشد؛ اما از آنجا كه جز از راه تأمين منافع اجتماعى‌نمى‌توان منافع فردى را تأمين كرد، تأمين منافع اجتماعى نيز «خوب» مى‌شود. به تعبير ديگر، اصالت با منافع فردى است و منافع اجتماعى، صرفاً وسيله و ابزارى براى منافع فردى به شمار مى‌آيند. به تعبير سوم، از نظر بنتام، معيار تشخيص كار خوب و بايستنى، منفعت اجتماعى است، هرچند تأمين منافع اجتماعى هدف نيست؛ بلكه وسيله است. بنتام هدف را منفعت شخصى مى‌داند، اما معيار را منفعت عمومى و سودِ اكثرى؛ يعنى اگر از او بپرسيم: «به نظر شما چه كارى خوب است؟» خواهد گفت: «كارى كه نفع عمومى دارد.» و اگر دوباره بپرسيم: «نفع عمومى چرا خوب است؟» در پاسخ خواهد گفت: «چون نفع عمومى، وسيله‌اى است براى تأمين سود شخصى.» بنتام، هرگز براى جامعه و سود اجتماعى اصالت قائل نيست. وى جامعه را پيكرى مجعول و تخيلى مى‌داند كه از افراد جداگانه‌اى، به‌عنوان اجزاى تشكيل‌دهنده آن، ساخته شده است. بر اين اساس، سود و منفعت جامعه معنايى جز سود و منفعت افراد و آحاد مردم تشكيل‌دهنده آن ندارد. بنا براين، براى‌

فهم سود جامعه نخست بايد سود افراد را فهميد. اما چه زمانى مى‌توان گفت كه يك چيزى داراى نفع شخصى است؟ زمانى كه آن چيز به افزايش حاصل‌جمع لذت‌هاى فرد يا كاهش حاصل‌جمع آلام او منجر گردد.[2].

خود بنتام در پاسخ اين پرسش كه نفع جامعه چيست مى‌گويد:

حاصل‌جمع منافع افراد تشكيل‌دهنده آن بدون درك نفع فرد، سخن گفتن از نفع‌

[1]- براى آشنايى بيشتر با ديدگاه اخلاقى بنتام، و همچنين نقاط ضعف آن، بنگريد به: محمدتقى مصباح يزدى، نقد وبررسى مكاتب اخلاقى، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، مكتب سودگرايى

[2]- 1.،""،-،،. 013