اشتياق و بدون ابراز خستگى، پاسخ پرسشهاى مكرر و فراوان او را داد. آن خانم از اينكه مىديد پرسشهاى بسيارى از حضرت كرده و وقت او را بيش از اندازه گرفته است، از طرح ساير پرسشهاى خود، خوددارى كرد و گفت: اى دختر پيامبر خدا، خسته شدهايد و من بيش از اين شما را خسته نمىكنم. اما حضرت در پاسخ فرمودند: هر پرسشى كه دارى بپرس. سپس آن حضرت با ذكر مثالى، اجر و پاداش پاسخ دادن به پرسش را اين گونه بيان كرد: كسى كه اجير مىشود تا بار سنگينى را به مكان بلندى ببرد و در ازاى اين كار، يكصد هزار دينار مزد بگيرد، آيا به نظر شما سنگينى آن بار را احساس مىكند؟ آن زن در پاسخ گفت: نه. حضرت فرمود: من نيز با پاسخ به هر پرسشى از پرسشهاى شما مزدى بيشتر از آنچه در ميان زمين و عرش الاهى وجود دارد، از خداوند دريافت مىكنم. بنابراين، هرگز از پاسخ به پرسشهاى شما خسته نمىشوم.
دانشجويان نيز به اين مسئله توجه كنند كه نبايد انتظار پاسخ به همه مسائل را از استاد داشته باشند. داشتن چنين انتظارى، نابجا و نامعقول است. استاد نيز هرگز نبايد متكلّفانه به پاسخ بپردازد.
اگر پاسخ مسئلهاى را نمىدانست، با صراحت و شجاعت تمام بگويد: «نمىدانم» و اين را بداند كه با گفتن «نمىدانم» نه تنها از ارج و ارزش او كاسته نمىشود كه مسئوليت شناسى خود را در برابر دانشجويان و دغدغه حقطلبى و حقيقتخواهى خود را به آنان نشان داده است. متأسفانه در جامعه ما واژه «نمىدانم» و «نظرى ندارم» و امثال آن، تنها بر زبان عدهاى انگشت شمار جارى مىشود.
بسيارى بر اين پندارند كه اگر كسى در پاسخ مسئلهاى بگويد «نمىدانم»، معلوم مىشود كه اصلًا چيزى نمىداند و اگر كسى هم صاحبنظر باشد، بايد هر مسئلهاى كه از او پرسيده شود، بلافاصله پاسخ دهد.[1]گويند كه روزى شخصى بر فراز منبر مشغول سخنرانى بود، يكى از مستمعان، پرسشى را طرح كرد. گوينده در پاسخ گفت: «جواب اين مسئله را نمىدانم.» سؤالكننده ناراحت شد و گفت: «تو كه نمىدانى چرا بر بالاى منبر رفتهاى؟» گوينده پاسخى حكيمانه داد: «من به اندازهاى مىدانم كه بتوانم چند پله منبر را بالا روم، اما اگر بنا بود كه به اندازه مجهولاتم بالا روم، در آن صورت بايد تا آسمانها بالا مىرفتم!»
آيات و روايات بسيارى در مذمت پاسخهايى كه از روى جهل داده مىشود وارد شده است.[2]يكى
[1]- محمد اسفنديارى،« درك كردن و رد كردن»، آينه پژوهش، سال پنجم، شماره اول، ص 7
[2]- علامه مجلسى در بحار الانوار، ج 2، بابى با عنوان« النهى عن القول بغير علم و الافتاء بالرأى و بيان شرايطه» ذكر كردهكه مشتمل بر آيات متعددى از قرآن كريم و پنجاه روايت در اين موضوع است
از حقوق خداوند بر بندگانش اين است كه چيزى را بگويند كه به آن علم دارند و چيزى را كه نمىدانند، نگويند.[1]يكى از عوامل اختلاف و تفرقه، پرگويى جاهلان است؛ كسانى كه نادانسته سخن مىگويند. امام على7مىفرمايد: «اگر جاهلان ساكت مىشدند، اختلاف برچيده مىشد.»[2]
امام صادق7در نكوهش كسانى كه بنا دارند هيچ پرسشى را بىپاسخ نگذارند و هرگز آماده نيستند كلمه «نمىدانم» را بر زبان جارى كنند، مىفرمايد: «كسى كه [بنا داشته باشد به هر نحو ممكن] همه سؤالاتى را كه از او مىشود، پاسخ دهد، ديوانه است.»[3]زشتى اين كار به ويژه در پرسشهاى دينى چند برابر است. در روايات آمده است اگر كسى نادانسته پرسشهاى دينى مردم را پاسخ دهد و از روى جهل فتوا صادر كند، مورد لعن و نفرين همه فرشتگان خداوند است.[4]حتى اين كار ممكن است به انكار دين و كفر به خدا و آيات الاهى بيانجامد.[5]
4- 6. ضبط و نگارش مطالب
شايسته است دانشجويان مطالب نو و جديدى را كه در هر درسىمىآموزند، يادداشت نمايند. البته نگارش، گزيدهنويسى يا خلاصهبردارى، نيازمند فراگيرى آموزشهاى خاصى است كه در جاىخود بايد دنبال شود. در صدر اسلام كه مسلمانان هنوز به اهميت نگارش واقف نبودند، پيامبر اكرم6با بيانهاى مختلف، آنان را به اين كار تشويق كرده و مىفرمود: «علم را در زنجير كنيد.» و در پاسخ اين پرسش كه «زنجير كردن علم چگونه است؟» مىفرمودند: «نگارش آن.»[6]آن حضرت خطاب به يكى از يارانش كه از فراموش كردن سخنان حكيمانه رسول اكرم نگران بود، در حالىكه با انگشت خود به نوشتن اشاره مىكرد، فرمود: «
استَعِن بيَمينِك؛[7]
از دستت كمك بگير».
[1]- امام صادق7: حَقُّ اللَّهِ على خَلقِهِ ان يَقُولُوا ما يَعلَمُون و يَكُفُّوا عَمّا لا يَعلَمُون فاذا فَعَلُوا ذلك فقد واللَّهِ ادُّوا اليه حَقَّه.( محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 2، باب 16، ص 118، حديث 20)
[2]- لو سَكَتَ مَن لا يَعلَم سَقَطَ الاختلافُ.( همان، ص 122، حديث 45)
[3]- انَّ مَن اجابَ فى كلِّ ما يُسئَلَ عنه لمجنونٌ.( همان، ص 117، حديث 15)
[4]- مَن افتى الناسَ بغير علمٍ و لا هُدىً من اللَّهِ لَعَنَتْهُ ملائكة الرحمةِ و ملائكةُ العذابِ و لَحِقَه وِزرُ مَن عَمِل بِفُتياهُ.( همان، ص 118، حديث 23)
[5]- لو انَّ العبادَ اذا جَهِلُوا وَقَفُوا لَم يَجْحَدُوا و لم يَكْفُرُوا.( همان، ص 120، حديث 31)
[6]- قَيِّدوا العلمَ. قيل: و ما تقييده؟ قال: كتابَتُه.( همان، ج 2، باب 19، حديث 35، ص 151)
[7]- همان، ص 152، حديث 36
امام صادق7، نيز در اينباره مىفرمايد:
دانش را بنگاريد، چرا كه شما بدون نگارش نمىتوانيد آن را حفظ كنيد.[1]
كتابهاى خود را نگهدارى كنيد؛ چرا كه در آينده به آنها نياز خواهيد داشت.[2]
4- 7. تواضع در برابر استاد
سعى ناكرده در اين راه به جايى نرسى
مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر[3]
روايات بسيارى، بر بزرگداشت عالمان و انديشمندان تأكيد كردهاند. احترام به عالمان نشانه بهرهمندى از عقل[4]و حرمت عالمان همانند و همسنگ حرمت شهيدان و صديقان معرفى شده است.[5]از شاگردان و متعلمان خواسته شده كه همچون ملائكه كه در برابر اهل علم تواضع مىكنند و بالهاى خود را زير پاى عالمان مىگسترانند، عالمان را بزرگ داشته و بر صدر نشانند[6]و براى استاد همچون بنده و خدمتكار باشند؛ زيرا به گفته پيامبر اكرم: «
مَن تَعَلَّمْتَ منه حَرفاً صِرتَ له عبداً
.»[7]حتى در برخى از روايات اكرام عالمان به منزله اكرام و احترام به خداوند تلقى شده است.[8]امامزين العابدين7در رساله حقوق در باره حقوق معلم و استاد مىفرمايد:
[1]- اكتبوا العلمَ فانَّكم لاتَحفظونَ حتى تكتبوا.( محمدبن يعقوب كلينى، اصول الكافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب 17، حديث 9)
[2]- احتفِظُوا بكُتُبكم فانكم سوفَ تَحتاجون اليها.( همان، حديث 10)
[3]- ديوان حافظ.
[4]- يا احمد انَّ اهلَ الدنيا كثيرٌ فيهم الجهلُ و الحمقُ لايَتَواضَعُون لِمَن يَتَعلَّمون منه و هم عند انفُسِهم عقلاءُ و عند العارِفين حُمَقاء.( ديلمى، ارشاد القلوب، 201)
[5]- پيامبراكرم6: حُرَمةُ العالِمِ العامِلِ بعلمِهِ كحرمةِ الشهداءِ و الصديقين.( محمد محمدىرىشهرى، علم و حكمت در قرآنو حديث، ج 2، ص 610، حديث 1773)
[6]- پيامبراكرم6: تَواضَعُوا للعالمِ و ارْفَعُوه فانَّ الملائكةَ تَرفَعُ العالِمَ و تَخفَضُ أَجنِحَتِها و تَستَغْفِر له.( همان، ص 614، حديث 1786)
[7]- همان، ص 626، حديث 1830
[8]- پيامبراكرم6: مَن اكرَمَ عالماً فقد اكرَمَنى و مَن اكرَمَنى فقد اكرَم اللَّهَ و مَن اكرَم اللَّهَ فَمَصِيرُه الى الجنةِ.( همان، ص 610، حديث 1771)
حق كسى كه به تو علم مىآموزد اين است كه او را بزرگ بدارى و احترام مجلسش را نگهدارى و به نيكويى به سخنانش گوش فرا دهى و به او رو آورى و در نزد او با صداى بلند سخن نگويى و اگر كسى از او سؤالى پرسيد، در جواب دادن به آن بر او پيشى نگيرى؛ و در محضر او با ديگران سخن نگويى و در نزد او از ديگران غيبت نكنى ....[1]
چرا اسلام عزيز براى معلم و استاد اين همه احترام و مقام و ارزش قائل شده است؟ به نظر مىرسد يكى از علل آن، اهميت و ارزشمندى خود «علم» است. علم بهعنوان يك امر وجودى، بهتر از جهل و نادانى است. عقل و فطرت هر انسانى نيز حكم مىكند كه دانايان را نبايد همسنگ و همتراز نادانان قرار داد به تعبير قرآن كريم: «هل يَستَوِى الذينَ يَعْلَمُونَ والذين لايَعْلَمُون.»[2]يكى ديگر از اهداف تواضع در برابر استاد و احترام به دانشمندان اين است كه اين كار موجب رشد و پيشرفت علم، و در نتيجه پيشرفت جامعه اسلامى، خواهد شد.
متأسفانه بعضاً اين احترام و تواضع به انحراف كشيده مىشود و به جاى آنكه موجب پيشرفت علم و دانش شود، موجب ركود و خمودى آن شده و جامعه را از نوآورىهاى علمى باز مىدارد. بعضاً مشاهده مىشود كه تواضع و احترام، جاى خود را به تبعيت و تقليد كوركورانه داده است؛ به گونهاى كه بزرگى يك انديشمند در چشم شاگردانش، به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه، موجب خود كمبينى شاگردان او شده است؛ تا جايى كه جرئت و جسارت انديشيدن را از آنان ستانده است.
5
. خودشناسى
در ميان انديشمندان اسلامى، از روزگاران قديم همواره اين بحث بوده است كه علمِ مورد تأكيد اسلام كدام علم است؟ آيا اسلام به علمآموزى به طور مطلق سفارش كرده يا علوم خاصى را مورد نظر داشته است؟ آيا از ديدگاه اسلام، علم شيمى و شيميدان، به همان اندازه مورد احتراماند كه علم فقه و فقيه محترم و مكرّماند؟ آيا از اين حيث مىتوان علوم را به دو دسته دينى و غيردينى تقسيم كرد يا نه؟
اين بحث، هر چند در جاى خود بحثى مهم و اساسى است، اما بررسى تفصيلى اين مسئله ما را از هدف اصلى خود باز مىدارد. بنابراين، در اينجا به بيان همين نكته بسنده مىكنيم كه به نظر مىرسد تقسيم علم از اين حيث، به دينى و غيردينى، تقسيمى نادرست است. حقيقت آن است كه همه دانشهايى كه در خدمت اسلام و مسلمانان باشند و به رشد و پيشرفت علمى و دينى و فرهنگى
[1]- محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 10، ص 42، حديث 6
[2]- زمر( 39): 9
جامعه اسلامى كمك كنند، علوم دينى بهشمار آمده و اسلام بر فراگيرى آنها تأكيد كرده است و در صورتى كه به همين انگيزه تحصيل شده و تعليم داده شوند، دانشجويان و عالمان و انديشمندان آنها نيز از همان احترام و قداستى برخوردارند كه فقيهان و متكلمان و عارفان و عالمان اخلاق برخوردارند.
آنچه مهم است خلوص نيّت و الاهى بودن انگيزه تحصيل است.[1]حتى اگر كسى، به انگيزه غير الاهى، علم توحيد يا اخلاق و فقه و عرفان و امثال آن را بياموزد يا بياموزاند، نه تنها مورد احترام و اكرام نيست، بلكه، همانطور كه در روايات آمده است، عذابى به مراتب بدتر و طاقتفرساتر از ديگران خواهد داشت.
با وجود اين، آموختن برخى از دانشها از واجبات عينى بوده و بر هر مسلمانى لازم است كه پيش از هر دانش ديگرى به آموختن آنها بپردازد. يكى از آن دانشها «خودشناسى» است.
خودشناسى مقدم بر همه دانشها و معرفتهاى ديگر است. از دانشجو هرگز پذيرفتنى نيست كه صرفاً به تحصيل و تعليم علوم بيرونى پرداخته و از خود غافل باشد. براى انسان، خُسران بزرگى است كه جوهر و ذات مسائل بيرونى را بداند و همواره به مطالعه و آزمايش و تجربه امور بيرونى و تفكر در مسائل آفاقى بپردازد، اما از سير انفسى و انديشه در امور نفسانى و درونى خود غافل بماند. روايات بسيارى در ارزشمندى خودشناسى وارد شده است. در اينجا به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
«هيچ دانشى چون خودشناسى نيست.»[2]
«برترين دانشها، خودشناسى است.»[3]
«غايت دانش، خودشناسى است.»[4]
«خودشناسى، سودمندترين دانشهاست.»[5]
در مذمت جهل به خود و غفلت از خودشناسى روايات فراوانى آمده است كه به برخى از آنها نيز اشاره مىكنيم:
«براى نادانى انسان همين بس كه نسبت به خود، نادان باشد.»[6]
[1]- مرتضى مطهرى، ده گفتار، فريضه علم، ص 172 و 173
[2]- لا مَعرفةَ كَمعرفَتِك بِنَفسِك.( محمد محمدىرىشهرى، ميزان الحكمة، ج 6، ص 140، حديث 11898)
[3]- افضلُ المَعرفةِ، مَعرفةُ الانسانِ بِنفسِه.( همان، حديث، 11900)
[4]- نهايةُ المعرفة، انْ يَعرِفَ المرءُ نفسَه.( همان، حديث 11902)
[5]- معرفةُ النَفس، انفعُ الْمَعارِف.( همان، حديث 11903)
[6]- كَفى بِالمرءِ جَهلًا، انْ يجهل نفسَه.( همان، ص 141، حديث 11913)
«بزرگترين نادانى، نادانى انسان نسبت به امور نفس خودش است.»[1]
«كسى كه نفس خود را بشناسد، با آن مجاهدت مىكند و كسى كه نفس خود را نشناسد، آن را بيهوده رها مىكند.»[2]
مولوى نيز در مذمت خودناشناسى و مطالعه نكردن در حالات انفسى و درونى، اشعار نغز و زيبايى دارد:
صد هزاران فصل داند از علوم
جان خود را مى نداند آن ظلوم
داند او خاصيت هر جوهرى
در بيان جوهر خود چون خرى
كه همىدانم يجوز از لايجوز
خود ندانى تو يجوزى يا عجوز
اين روا و آن ناروا دانى و ليك
تو روا يا ناروايى بين تو نيك
قيمت هر كاله مىدانى كه چيست
قيمت خود را ندانى احمقىست
سعدها و نحسها دانستهاى
ننگرى تو سعدى يا ناشستهاى
جان جمله علمها اين است اين
كه بدانى من كىام در يوم دين
آن اصول دين ندانستى تو ليك
بنگر اندر اصل خود گر هست نيك
از اصولينت اصول خويش به
كه بدانى اصل خود اى مرد مه[3]
مطالعهاى بنيادين
روايات بسيارى به اين مضمون وارد شده است كه كسى كه خود را بشناسد، خداى خود را مىشناسد:
«من عرفه نفسه فقد عرف ربه»[4]
. در باره مضمون اين احاديث و رابطه خودشناسى با خداشناسى و تلازم اين دو با يكديگر گفتگو كنيد[5]و حاصل گفتگوهاى خود را در كلاس براى
[1]- اعظمُ الجَهل، جَهلُ الانسانِ امرَ نَفسِه.( همان، حديث 11914)
[2]- مَن عَرَف نفسَه جاهَدَها، و مَن جَهِل نَفسَه اهمَلَها.( همان، حديث 11919)
[3]- جلالالدين محمدبلخى، مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 1656- 2648.
[4]- بنگريد به: محمد محمدىرىشهرى، ميزان الحكمة، ج 6، ص 142 و 143، حديث 11923 به بعد
[5]- براى تحقيق بيشتر بنگريد به: محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 6، ص 176- 169
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
ديگران بيان كنيد.
پرسش
1. رابطه صدر و ذيل اين آيه را كه مىفرمايد: «اگر تقوا پيشه كنيد، خداوند به شما قدرت تشخيص حق از باطل را مىدهد» به طور دقيق تبيين نماييد.
2. موانع و لغزشگاههاى اخلاقىِ تحصيل علم حقيقى كداماند؟
3. آيا مىتوان تقليد را به دوگونه ممدوح و مذموم تقسيم كرد؟ اگر پاسخ منفى است دليل آن را بيان كنيد و اگر مثبت است، تفاوتهاى اين دو نوع تقليد را به دقت بيان كنيد.
4. نقش نيت و حُسن فاعلى را در ارزشگذارى كارها تبيين كنيد. آيا مىتوان گفت رابطه نيت و ارزش كار، رابطهاى قراردادى و اعتبارى است؟ چرا؟
5. امانوئل كانت نيز در نظريه اخلاقى خود بر نقش نيت، تأكيد مىكند، ضمن توضيح ديدگاه او، تفاوت آن را با ديدگاه اسلام بيان كنيد.
6. نقش استاد در شكلگيرى شخصيت دانشجو را با ذكر نمونههايى توضيح دهيد.
7. آيا شما تقسيم علوم به دينى و غيردينى را مىپذيريد؟ چرا؟
براى پژوهش
1. علل روحى و روانى و همچنين عوامل اجتماعى بىانگيزگى برخى از دانشجويان در دانشاندوزى را بررسى كنيد و راهكارهاى ايجاد انگيزه و نشاط علمى در دانشجويان و همچنين علمى كردن فضاى دانشگاههاى كشور را تبيين نماييد.
2. بهرغم تأكيدها و توصيههاى فراوان اسلام به دانش و دانشاندوزى و بهرغم پيشرفتهاى اوليه مسلمانان در عرصههاى مختلف دانش، همگى مىدانيم كه از حدود قرن ششم هجرى به بعد با افول و انحطاط علمى در جهان اسلام مواجه شدهايم. به نظر شما چرا مسلمانان پس از آن همه پيشرفت علمى، اينگونه از كاروان علم عقب ماندند؟ نقش عوامل داخلى را در اين عقبماندگى چگونه ارزيابى مىكنيد؟ عوامل بيرونى، همچون حمله مغول و استعمار و امثال آن، در اين رابطه چه نقشى داشتند؟ و به هر حال، راه رهايى از اين وضعيت و رسيدن به جايگاه علمى شايسته را چه مىدانيد؟ هر يك از ما براى تحقق نهضت توليد علم و جنبش نرمافزارى كه مقام معظم رهبرى در سالهاى اخير آن را مطرح كردهاند، چه نقشى برعهده داريم؟
براى مطالعه بيشتر
1. دهگفتار، مرتضى مطهرى، بحث «فريضه علم»، تهران: صدرا، ششم، 1369.
2. علم و حكمت در قرآن و حديث، محمد محمدى رىشهرى، ترجمه عبدالهادى مسعودى، قم:
دارالحديث 1379.
3. المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، محسن فيض كاشانى، قم: جامعه مدرسين، بىتا. ج 1، كتاب العلم. اين اثر را اسدالله ناصح به فارسى ترجمه كرده و انتشارات نهضت زنان مسلمان آن را با عنوان ارزش دانش و دانشمند در اسلام، در سال 1361 به چاپ رسانده است.