و باز على7فرمودهاند:
كسى كه عيوب و كاستىهاى تو را پنهان كند [و به منظور اصلاح، آنها را به تو تذكر ندهد] دشمن توست.[1]
اصولًا، بايد دانست كه نقد و انتقاد از نابسامانىها و كجانديشىها، از وظايف دينى مردم است. نقد انديشههاى نادرست، در حقيقت از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر در حوزه معرفتى است. دايره امر به معروف و نهى از منكر را نبايد منحصر در مسائل رفتارى دانست؛ بلكه اين فريضه در عرصه معرفتى نيز جريان دارد. حتى مىتوان گفت كه امر به معروف و نهى از منكر در قلمرو مسائل معرفتى بسيار اساسىتر و سرنوشتسازتر از امر به معروف در حوزه رفتار است. نقد انديشهها و عملكردهاى نادرست، بهويژه در جايى كه احتمال تأثيرگذارى آنها در ميان افراد جامعه بالا باشد، يك وظيفه اجتماعى است. اگر كسى بداند كه انديشه، گفتار يا كردار خاصى موجب گمراهى افراد و يا موجب انحراف گفتارى يا رفتارى در سطح جامعه مىشود، وظيفه اسلامى و انسانى او حكم مىكند كه به طور مستدل و منطقى در مقابل آن بايستد و مردمان را از خطر اين انحراف آگاه سازد. زكات ذكاوت و شكر نعمت خوشفهمى و تيزبينى، اين است كه شخص تيزبين و خوشفهم، نه تنها بايد «دست ديگران را بگيرد و در گلستان زيبايىهايى كه كشف كرده است آنان را نيز بچرخاند و از شهد فهم بر كام انديشهشان قطرهاى چند بچكاند»[2]بلكه بايد آنان را از خارها و سنگلاخها و سمّهاى مهلكى كه بر سر راهشان قرار گرفته است، آگاه سازد.
افزون بر اين، نقد انديشهها و گفتارها و كردارهاى نادرست يك فرد يا گروه، خدمت به خود آن فرد يا گروه است. هر چند ممكن است آنان خود، در ابتدا، از چنين خدمتى ناراحت شوند، اما ناراحتى آنان نبايد موجب شود كه ناقد، از نقد صرفنظر كند. همانطور كه گريه و ناراحتى كودك بيمار موجب
[1]- مَن ساتَرَ عيبَك فهو عَدُوَّك.( همان، ج 1، ص 198)
[2]- محمدعلى سلطانى،« ضرورت و شيوه نقد كتاب»، آينه پژوهش، سال اول، شماره اول، ص 12
نمىشود كه پزشك از معاينه او و تجويز دارو براى درمانش صرفنظر كند. نقد اگر درست و بر اساس موازين اخلاقى انجام پذيرد، مىتواند چشمِ ديگرِ شخص نقدشونده باشد؛ چشمى كه بىعينكِ حبّ و علاقه به انديشه يا عملكرد او مىنگرد و قصد آن دارد كه ناهنجارىها و ناراستىهاى او را دريابد و به او گوشزد كند.[1]به گفته سعدى:
به نزد من آن كس نكوخواه توست
كه گويد فلان خار در راه توست[2]
4. شرايط اخلاقى نقد
پس از بيان مباحث مقدماتى در زمينه اهميت نقد، معناى نقد و همچنين ضرورت نقد، اكنون به بيان شرايط و آداب اخلاقى نقد مىپردازيم؛[3]هم شرايطى كه از سوى ناقد بايد مراعات شود و هم شرايطى كه رعايت آنها از سوى شخص يا اشخاص مورد نقد لازم است.
4- 1. فهم سخن و تبحر در موضوع
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخنشناس نهاى جان من خطا اينجاست[4]
على7در نامه خود به فرزندش چنين مىفرمايد:
پس اگر دانستن چيزى ... بر تو دشوار گردد، آن دشوارى را از نادانى خود به حساب آر! چه تو نخست كه آفريده شدى نادان بودى سپس دانا گرديدى؛ و چه بسيار است آنچه نمىدانى و در حكم آن سرگردانى، و بينشت در آن راه نمىيابد، سپس آن را نيك مىبينى و مىدانى.[5]
اگر در نقد، بهويژه نقدهاى علمى، ناقد در پى بيان درستىها و نادرستىهاى يك انديشه است، طبيعتاً نخستين شرط اين كار، آن است كه آن سخن را بهدرستى فهميده باشد. نقد بدون فهم و رد بدون درك، نشانه گستاخىِ جاهلانه و حقناشناسى نقاد است.[6]هيچ كس اخلاقاً مجاز نيست پيش از فهم درست و دقيق يك مدعا و به صرف داشتن تصورى مبهم و اجمالى از يك نظريه به نقد آن بپردازد. شايد بتوان گفت بسيارى از اختلافات ميان انديشمندان مختلف از همينجا ناشى مىشود.
[1]- بنگريد به: همان، ص 13
[2]- سعدى شيرازى، كليات سعدى، بوستان، در عدل و تدبير و رأى،( حكايت مأمون با كنيزك)، ص 258.
[3]- به حكم حقشناسى بايد بگويم كه در اين بخش، از كتاب اخلاق نقد، نوشته دوست عزيزم، حجتالاسلام دكترسيدحسن اسلامى، فراوان بهره بردهام. مطالعه اين كتاب را به خوانندگان توصيه مىكنم
[4]- ديوان حافظ.
[5]- نهجالبلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 31، ص 299
[6]- بنگريد به: محمد اسفنديارى،« درك كردن و رد كردن»، آينه پژوهش، سال پنجم، شماره اول، ص 14- 2
مشاجراتى كه در تاريخ ميان فقيهان، فيلسوفان، متكلمان و عارفان بر سر مسائل مختلف رخ داده است، در بسيارى از موارد، ريشه در تفاوت زبانها و عدم تفاهم دارد. نشانه آن اين است كه «كسى كه هم عارف و هم فيلسوف و هم فقيه است، بين اين معارف تناقض و ناسازگارى نمىبيند.»[1]
داستانى آموزنده
مىگويند روزى ناصرالدين شاه از اعتمادالسلطنه، رئيس دارالطباعه كشور و مؤلف كتابالمآثر و الآثارپرسيد: «در مملكت ما چه چيز از همه بيشتر است؟» اعتمادالسلطنه بىدرنگ گفت:
«قربان، پزشك!» ناصرالدين شاه تعجب كرد و پرسيد: «چرا؟» او گفت: «پاسخش را چندى بعد بهعرض مىرسانم.» چند روز بعد دستمالى زير چانهاش بست و دو سر آن را روىسرش گره زد و چنان وانمود كرد كه دندانش درد مىكند. با همان حالت پيش شاه آمد. شاه پرسيد: «چه شده است؟» گفت: «قربان، دندانم پيله كرده است.» ناگهان يكى از درباريان گفت: «بايد شلغم جوشيده روى جايگاه پيله بگذارى.» ديگرى گفت: «علاج اين درد، حريره بادام است.» خلاصه اينكه هر كسى فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: «قربان! دندان من درد نمىكند؛ تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم تأييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.»
البته كسى كه انديشه، گفتار يا كردار او مورد نقادى قرار مىگيرد، نبايد فوراً ناقد را به عدم فهم مطالب خود متهم كند؛ آفت بزرگى كه متأسفانه در عرصه نقد و نقادى و مناظرات علمى مكتوب جامعه ما از هر دو سو به وفور مشاهده مىشود. در بسيارى از پاسخهايى كه نويسندگان و گويندگان به نقدهاى ناقدان مىدهند، نخستين مسئله اين است كه «نكتهها چون تيغ پولاد است تيز» و كسى كه سپر ندارد و توانايى فهم اين ظرايف و دقايق را ندارد، بايد پا پسكشيده و عِرض خود نبرد و نويسنده و خوانندگان را به زحمت نيندازد!
4- 2. كنار نهادن حب و بغض
يكى از مهمترين موضوعاتى كه رعايت آن شرط اصلى فهم سخن گوينده يا نويسنده و همچنين شرط اصلى درك حقيقت يك گفتار يا رفتار است، كنار نهادن حب و بغضهاست. تأثير حب و بغض تا آنجاست كه مىتواند هنر را عيب و عيب را هنر جلوه دهد. كسى كه به قصد مچگيرى، به نقد يك
[1]- محمد فنايى اشكورى، معرفت شناسى دينى، ص 28
انديشه يا رفتار مىپردازد، قطعاً از درك حقيقت آن عاجز خواهد بود. كسى كه با نگاه عاشقانه يا با نگاه مغرضانه و مبغضانه به مسئلهاى مىنگرد، به سختى مىتواند همه ابعاد و جنبههاى آن را به درستى درك كرده و سره و ناسره آن را تشخيص دهد. اصولًا براى چنين كسى درك مسئله موضوعيت ندارد، بلكه مسائل ديگرى است كه او را به نقد واداشته است.[1]
به گفته سعدى:
كسى به ديده انكار اگر نگاه كند
نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى
و گر به چشم ارادت نگه كنى در ديو
فرشتهايت نمايد به چشم كروبى[2]
البته باز هم بايد توجه داشت كه كس يا كسانى كه انديشه يا رفتار آنان مورد نقد قرار گرفته است، اخلاقاً مجاز نيستند ناقد را به سوءغرض و داشتن حب و بغض نسبت به خودشان متهم كنند. آنان موظفاند به بررسىادله ناقد پرداخته و درستى يا نادرستى آنها را بنمايانند.
4- 3. پرهيز از نقد متقابل
آينه چون نقشِ تو بنمود راست
خود شكن، آيينه شكستن خطا است
يكى ديگر از آفتهاى اخلاقى بزرگ در عرصه نقد و نقادى اين است كه بسيارى از افراد در پاسخ نقدهاى ناقدان، بدون آنكه به پاسخگويى نقدها بپردازند، به بررسى آثار ناقد و مطالعه سرگذشت و تاريخ زندگى ناقد پرداخته، مىكوشند به گونهاى از لابلاى انديشهها و اعمال خودش بىعملىها و نادرستىهايى را استخراج كنند و آنها را به رخ ناقد بكشند. همين است كه موجب هراس از نقد شده و نقد را به كالايى قاچاق يا امرى تشريفاتى تبديل كرده است و كمتر كسى جرئت مىكند انديشهاى را نقادى كند. مگر آنكه از دوستان نقد شونده بوده و از قبل با او تبانى كرده باشد تا با نامى مستعار و به منظور رواجدادن يك انديشه به نقد آن بپردازد (!) و يا از خود مطمئن باشد و يا داراى انگيزه بسيار بالايى باشد.
عمل نكردن ناقد به سخنان خودش دليل بىاعتبارى و نادرستى نقد او نمىشود. تنها ثمره و پيامد نقد متقابل، محروم كردن خود از هدايتها و نصايح ديگران است.
[1]- بنگريد به: محمد اسفنديارى، همان، ص 13
[2]- سعدى شيرازى، كليات سعدى، گلستان، باب پنجم،( در عشق و جوانى)، حكايت اول، ص 157.
4- 4. نقد انگيخته به جاى انگيزه: به گفته بنگر نه به گوينده
يكى ديگر از بزرگترين آفتهاى اخلاقى در عرصه نقد، خلط انگيزه و انگيخته است.[1]كسى كه مورد نقد قرار مىگيرد، به جاى پرداختن به پاسخ نقدهاى ناقد، به كالبدشكافى نيت و انگيزه او اقدام مىكند. انگيزهخوانى يكى از مغالطاتى است كه در بسيارى از گفتگوها و مشاجرات سياسى، اجتماعى و حتى علمى رواج دارد. شخص يا حزب يا طبقهاى كه مورد نقدِ فرد يا حزب يا طبقهاى ديگر قرار مىگيرد، به جاى بررسى محتواى سخن ناقد، و بررسى ادله او، به اكتشاف انگيزههاى نهانى و پشتپرده ناقد پرداخته و با آلوده ساختن فضاى نقد، خود را از پاسخگويى به آن بىنياز مىبيند.[2]
اين گونه برخورد را مقايسه كنيد با توصيههاى اسلام و ائمه اطهار:و ببينيد كه فاصله از كجا تا به كجاست. اميرمؤمنان به ما توصيه مىكند كه:
حكمت را از هر كسى كه آن را بيان مىكند، بگير؛ و به گفته بنگر و به گوينده منگر.[3]
حكمت گمشده مؤمن است. پس آن را فراگير هر چند از منافقان باشد.[4]
چو دانى كه مقصود گوينده چيست
مبين اى برادر كه گوينده كيست
نبايد بر اين قدر گوهر شكست
كه از دست بىقدرى افتد به دست
كى افتد در اعجاز قرآن شكى
و گر خواندش بىخرد كودكى
4- 5. تفكيك انديشه و رفتار از فرد
هم ناقد و هم كسى كه مورد انتقاد قرار مىگيرد بايد به اين مهم توجه داشته باشند كه نقد را از ساحت نقد انديشه و كردار، به نقد صاحب انديشه و كردار نكشانند. در حقيقت نقد يك سخن يا رفتار نشاندهنده اهميت آن انديشه يا رفتار براى ناقد است. كسى كه به نقد انديشه يا سخنى مىپردازد، در حقيقت، در جهت اصلاح و تكميل آن گام برداشته است. بنابراين، هرگز نبايد نقد او را به معناى
[1]- بنگريد به: محمد فنايى اشكورى، معرفتشناسى دينى، ص 23 و 24
[2]- على اصغر خندان، منطق كاربردى، ص 218؛ همو، مغالطات، ص 197
[3]- خُذ الحكمةَ ممَّن اتاكَ بها و انْظُرْ الى ما قال و لا تَنظُرْ الى مَن قال.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 30، ص 355، حديث 11)
[4]- الحكمةُ ضالةُ المؤمن فَخُذْ الحكمةَ و لو من اهلِ النفاق.( نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، حكمت 80، ص 373)
در افتادن با شخص نقدشونده تلقى كرد. به تعبير ديگر، كسى كه انديشهاى را نقد مىكند يا ناراستىهاى يك رفتار را نشان مىدهد، مىخواهد بيزارى خود را از ناراستى و نادرستى اعلام كند و نه از فردى كه مورد نقد قرار گرفته است.
4- 6. لزوم بردبارى و نقدپذيرى
هرگز نيكى و بدى يكسان نيست؛ بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است.[1]
نويسندهاى معاصر، پاسخ خود را به نقدى كه يكى ديگر از نويسندگان بر يكى از انديشههاى او زده است، با اين شعر مولوى آغاز مىكند:
از خدا جوييم توفيق ادب
بى ادب محروم گشت از لطف رب
بى ادب تنها نه خود را داشت بد
بلكه آتش در همه آفاق زد
و سپس چنين مىنويسد: «اين قلم خود را ناتوان نمىبيند كه در پاسخ نوشتارى طعنآميز و تمسخرآكند و نيشآلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد. اما در اين كار فضيلتى نمىبيند و هنر را در اين بىهنرىها نمىجويد و روحانيان و فقهپيشگانى چون ... را مشفقانه تذكار مىدهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نكنند. و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند، بارى در وادى صفا و مروت نيز گامى بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفى بسته و حظّى اندوختهاند، يك چند نيز خدمت معشوق و مِى كنند و از ياد نبرند كه:
چو از قومى يكى بىدانشى كرد
نه كَه را منزلت ماند نه مَه را
[1]- وَ لا تَسْتَوى الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ أحْسَنُ فَإذا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأنَّهُ وَلِىُّ حَميمٌ.( فصلت( 41): 34)
... طهارت قلم و قداست محضر و فراست مخاطب بيش از اين رخصت معاتبت نمىدهد.»[1]
معلوم نيست اگر اين نويسنده محترم مىخواست از سر شفقت سخن نگويد و يا بالاتر آنكه اگر مىخواست مقابله به مثل كند و يا طهارت قلم و قداست محضر را نگه ندارد، چه مىگفت؟!
حال، اين برخورد را مقايسه كنيد با برخورد امام باقر7با كسى كه حرمت امامت و انسانيت را ناديده گرفت و در برخورد با آن حضرت از بدترين فحشها و ناسزاها استفاده كرد. مىدانيم كه پنجمين امام شيعيان، محمد بن على بن الحسين، ملقب به «باقر»، به معناى شكافنده، است و به آن حضرت، به دليل دانش فراوانشان، «باقر العلوم»، يعنى شكافنده دانشها، لقب دادهاند. شخصى فريبخورده، براى استهزاى آن حضرت، كلمه «باقر» را به «بقر» تصحيف كرد و به آنحضرت گفت:
«انت بقر». امام بدون آنكه آزرده شود و اظهار عصبانيت كند و يا مقابله به مثل نمايد، با كمال سادگى پاسخ داد: «نه، من بقر نيستم، من باقرم.»
آن شخص ادامه داد و گفت: تو پسر زنى هستى كه آشپز بود.
- شغلش اين بود، عار و ننگى محسوب نمىشود.
- مادرت سياه و بىشرم و بدزبان بود.
- اگر اين نسبتها كه به مادرم مىدهى راست است، خداوند او را بيامرزد و از گناهش بگذرد، و اگر دورغ است از گناه تو بگذرد كه دورغ گفتى و افترا بستى.
مشاهده اين همه حلم، از مردى كه قادر بود همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد، كافى بود كه انقلابى در روحيه وى ايجاد كند و او را به سوى اسلام بكشاند. آن مرد بعداً مسلمان شد.[2]
4- 7. پرهيز از برچسب زدن
يكى از شيوههاى نادرست و خلاف اخلاق در نقد، برچسب زدن و انگزدن به صاحبان انديشه و يا
[1]- عبدالكريم سروش، قبض و بسط تئوريك شريعت، مقاله« نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند»، ص 219 و 220
[2]- مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 18، داستان راستان،( امام باقر7و مرد مسيحى)، ص 207 و 208، به نقل از بحار الانوار، ج 11، ص 83
به ناقدان است. افراد به جاى نقد انديشهها و بيان نقاط ضعفِ دلايل و مستندات يك فكر و يا بيان ناراستىهاى يك عمل، با انتسابهاى غالباً نادرستِ افكار و انديشهها به افراد و مكاتب منفور و مطرود جامعه، به خيال خود آن فكر را ابطال و آن انديشه را از ميدان به در كردهاند. برچسبهايى از قبيل ارتجاعى، قشرى، غربى، غربزده، علمزده، عوامزده، ليبرال، فاشيست، مستبد، انحصارطلب، ملىگرا، كهنهگرا، ارسطويى، قرون وسطايى و امثال آن، كه اغلب براى تحقير منتقد يا شخص و گروه مورد انتقاد كراراً از سوى افراد مختلف در نقد ديگران و يا در پاسخ به نقدها به كار مىرود. در حالى كه اگر اندكى بينديشيم، خواهيم ديد كه چنين برچسبهايى حتى اگر هم درست باشند، هرگز خللى در بنيانهاى منطقى يك انديشه ايجاد نمىكنند.
قرون وسطايى بودن يك انديشه، هرگز مستلزم نادرستى يا درستى آن نيست؛ همانگونه كه نو بودن يك فكر، مستلزم درستى يا نادرستى آن نيست. اين در حقيقت يكى از مغالطات منطقى است كه معمولًا در كتابهاى منطقى از آن بهعنوان «مغالطه از طريق منشأ»[1]ياد مىشود و زمانى رخ مىدهد كه منتقد بخواهد يك انديشه يا رفتار را با بيان منشأ آن و انتساب آن به شخصيتها يا گروههاى مذموم و نامطلوب، نادرست معرفى كند[2]و يا شخص مورد انتقاد بخواهد نقدهايى را كه به او شده است، با بيان تأثيرپذيرى منتقد از شخصيتها يا گروههاى منفور و مذموم پاسخ دهد.
4- 8. آغاز كردن از خود
اى كسانى كه ايمان آوردهايد چرا سخنى مىگوييد كه عمل نمىكنيد؟ نزد خدا بسيار موجب خشم است كه سخنى بگوييد كه عمل نمىكنيد.[3]
پيامبر اكرم6مىفرمايند:
خوشا به حال كسى كه عيوب خودش او را از عيبگويى ديگران باز داشته است.[4]
امام على7فرمودهاند:
[1]-
1.
[2]- بنگريد به: علىاصغر خندان، منطق كاربردى، ص 218 و 219
[3]- يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقتاً عنداللَّهِ ان تَقُولُوا ما لا تَفعَلُون.( صف( 61): 2 و 3)
[4]- طُوبى لِمَن شَغَلَه عيبُه عَن عيوبِ غيرهِ.( ميرزاحسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 2، ص 378، كتاب الطهارة، باب 53، حديث 3)