وجود آورد».[1]
در جمعبندى اين انگاره مىتوان به ديدگاه آيت اللّه امامى كاشانى اشاره كرد. وى مىگويد: در انجيل نوشته است كه مسيح، ظهور خواهد كرد. اين يك حقيقت است؛ ولى آنان (مسيحيان) همين بحث را غالبا به حكومت جهانى تعبير نمىكنند. آقاى رات سينگر بزرگترين شخصيت علمى كاتوليك است و پاپ و امثال او نظر علمى را از وى مىگيرند.
وقتى با او صحبت كردم، ديدم زيربار حكومت نمىرود و حكومت جهانى را نمىپذيرد. او مىگفت: مسيح ظهور خواهد كرد؛ ولى آنرا به اسكاتولوژى- كه همان عالم آخرت باشد- وصل مىكرد. مىگفت: در عالم آخرت است كه عدل خداوند ظهور تام دارد و حضرت مسيح، مجراى عدل خداوند است. آنجا است كه همه به كيفر و پاداش مىرسند.[2]
1- 6. داورى و قضاوت
با بررسى كتابهاى عهد جديد روشن مىشود: هرچند عيسى عليه السّلام باز خواهد گشت و نجات و رستگارى مردم در دست او خواهد بود؛ اما او حكومت و سلطنتى دنيوى نخواهد داشت (زيرا سلطنت او مربوط به باطن انسانها است). به موجب بعضى از اين كتابها، عيسى مسيح براى بار دوّم بهعنوان قاضى جهانيان (داورى) خواهد آمد.
مؤلفان عهد جديد بىچون و چرا قبول داشتند كه ظهور مسيح، مترادف با آغاز زمان واپسين و نمود تحقّق وعده فرجامشناسى است. اين بيان كه «اعصار به پايان رسيده»، به اين مفهوم است كه آدمى به دوران واپسين ماجراهاى خود گام نهاده و به پايان قطعى تاريخ نزديك شده است. ملكوت خدا در حال آمدن است. مسيحيان در اينجا دو واقعه مربوط به مسيح را از هم متمايز مىكنند: نخستين واقعه تولّد حضرت عيسى و حلول كلام خدا در او است. دومين واقعه، «بازگشت ثانوى مسيح» است؛ يعنى، رجعت پرشكوه
[1]. همان، ص 490.
[2]. امامى كاشانى، نحوه نگرش مسيحيت به موضوع مهدويت، رسالت، ش 5402
مسيح كه حيات مىيابد و براى داورى زندگان و مردگان باز مىگردد. با نخستين واقعه ما به واپسين اعصار تاريخ گام نهادهايم و اين واقعه با رويداد فرجامين رجعت مسيح به پايان مىرسد.[1]مسيح خود مىگويد:
«من با فرشتگان خود، در شكوه و جلال پدرم (!) خواهم آمد و هركس را از روى اعمالش داورى خواهم كرد. بعضى از كسانىكه در اينجا هستند (شاگردان) پيش از مرگ، مرا در شكوه ملكوتم، خواهند ديد».[2]
در اعتقادنامه رسولان آمده است:
«من به خدا، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين اعتقاد دارم. به عيسى مسيح، تنها پسر او، خداوند ما، اعتقاد دارم ... او به آسمان صعود كرد و در سمت راست پدر نشست.
و دوباره براى قضاوت درباره مردگان و زندگان باز خواهد گشت».[3]
خود عيسى عليه السّلام مىگويد:
«هنگامىكه من، مسيح موعود باشكوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بيايم، آنگاه بر تخت باشكوه خود خواهم نشست. سپس تمام قومهاى روى زمين در مقابل من خواهند ايستاد و من ايشان را از هم جدا خواهم كرد؛ همانطور كه چوپان گوسفندان را از بزها جدا مىكند؛ گوسفندها را در طرف راستم قرار مىدهم و بزها را در طرف چپم.
آنگاه بهعنوان پادشاه به كسانى كه در طرف راست منند خواهم گفت: بياييد اى عزيزان پدرم! بياييد تا شما را در بركات ملكوت خدا سهيم گردانم، بركاتى كه از آغاز آفرينش دنيا براى شما آماده شده بود ...».[4]
اين مطلب در انجيل متى تحت عنوان «روز داورى» ذكر شده است. اين اشاره به روز بزرگ و داورى نهايى است. شايد بتوان گفت: «مسيح در دو نوبت داورى خواهد كرد (نه حكومت). داورى اوّل در ابتداى سلطنت هزار ساله (شايد مربوط به ديگرى)
[1]. استفان جى گولد و ...، پيشين، ص 111.
[2]. متى: 16، بند 27 و 28.
[3]. مرى جوويور، پيشين، ص 452.
[4]. متى: 25، آيه 31- 40.
و بر روى زمين خواهد بود كه در اين داورى تمام امّتها جمع خواهند شد. براى صالحان حيات ابدى و براى بدكاران مجازات ابدى در نظر گرفته مىشود؛ ولى داورى دوّم (قيامت) در آسمانها انجام خواهد شد و فقط به مردگان اختصاص دارد. در اين داورى فقط درياچه آتش وجود دارد. در اين دوره با نابودى زمين و آسمان و ايجاد زمين و آسمان جديد، حيات به شكل نوين ادامه خواهد يافت. در اين وضعيت جديد، غم و اندوه وجود نخواهد داشت و شرارت و بىايمانى ظهور پيدا نخواهد كرد»[1]. در روايات اسلامى نيز انگاره داورى و حكميت عيسى عليه السّلام تأييد و بيان شده كه او بهعنوان حكم و داور خواهد آمد و نيز در مقام مشاور و وزير حضرت مهدى عليه السّلام، در رفع نابسامانىهاى جهان خواهد كوشيد.[2]
«عيسى بن مريم در ميان امت من داور دادگرى خواهد بود كه كينه و عداوت را از ميان مردم برمىدارد و ...».
در جمعبندى ديدگاه مسيحيت درباره آينده سياست (دولت) مىتوان گفت كه آنان بازگشت مسيح را براى تشكيل دولت و اداره امور جهان برنمىتابند؛ بلكه مسيح، رستگارى مردم و تحقّق ملكوت خدا را به ارمغان مىآورد. اين رستگارى نيز بيشتر جنبه اخروى و روحى دارد و جزئيات آن دقيق و روشن نيست. پس عموم مسيحيان التفاتى به آينده سياست (دولت) ندارند و حتى شايد بازگشت مسيح را با پايان سياست (و دولت) و شروع قيامت همراه مىدانند.
[1]. محمد رضا زيبايىنژاد، پيشين، ص 59 و 60.
[2].« يكون عيسى بن مريم فى أمّتى حكما مقسطا يرفع الشحناء و التباغض ...»: كامل سليمان، يوم الخلاص، پيشين، ج 1، ص 554، ح 727؛ سليمان بن ابراهيم قندوزى، ينابيع المودّة، ج 3، ص 88؛ سيد مصطفى كاظمى، بشارة الاسلام،( نجف: 1382)، ص 279.
دو. آينده دولت از ديدگاه فوكوياما (نظريه پايان تاريخ)
فوكوياما ديدگاه خود را درباره آينده سياست و دولت تحت عنوان «پايان تاريخ و آينده انسان» مطرح كرده است.
از ديدگاه وى با پايان يافتن جنگ سرد و فروپاشى اردوگاه كمونيسم، عصر رقابت و حاكميت ايدئولوژىها به سر آمده است و جامعه بشرى در آينده رو به «دموكراسى ليبرال» مىرود. دموكراسى ليبرال، آخرين شكل حكومت و پايان تاريخ خواهد بود و انسان امروز هيچ راهى جز پذيرفتن اين ايدئولوژى ندارد. در واقع در آينده، دولت- ملّتها با پذيرفتن اين نظام، شكل يكسان و شبيه به هم پيدا خواهند كرد. تكامل ايدئولوژى «دموكراسى ليبرال» موجب برترى تاريخى آن و پيروزى قدرت نظامى و اقتصادى آن است. اين، ايدئولوژى تكامليافتهاى است كه جبر تاريخى، آنرا الگوى مطلوب همه انسانها ساخته است.
آنچه كه ما شاهد آن هستيم، نه فقط پايان جنگ سرد؛ بلكه پايان تاريخ است! نقطه پايان، تحوّل ايدئولوژيكى بشريت و جهانى شدن دموكراسى غربى، بهعنوان شكل نهايى حكومت است. ميل دستيابى به جامعه مصرفى در دراز مدت، منجر به ليبراليسم اقتصادى و سياسى گرديده و تصوّر مىشود: سيستم غربى، بهطور پايانناپذيرى قابل گسترش است.
طبق پيشبينى وى، سدههاى ملالتبارى چشم به راه آدمى است؛ پايان تاريخ
دوره بسيار اندوهبارى خواهد بود: پيكار براى اكتشاف، آمادگى براى به خطر افكندن زندگى در راه يك آرمان كاملا انتزاعى و مجرّد، نبرد ايدئولوژيك جهانى كه مستلزم بىباكى و شهامت و قدرت تخيّل است ... همه اين ارزشها، جاى خود را به حسابگرى اقتصادى، جستوجوى بىپايان راهحلهاى تكنيكى و ارضاى توقعات مصرفى پيچيده خواهند سپرد. در عصر ما بعد تاريخى- كه نه از فلسفه خبرى خواهد بود و نه از هنر- مسأله حفظ و نگاهداشت دائمى حوزه تاريخ بشريت است. آرا و انديشههاى فوكوياما طى مباحث ذيل پىگيرى خواهد شد:
2- 1. حركت تاريخ
از ديدگاه وى، از همان ابتدا در جدّىترين و منظمترين كوششها براى نوشتن «تاريخهاى عمومى»، گسترش آزادى بهعنوان موتور اصلى تاريخ تلقّى شده است.
تاريخ يك سلسله رويدادهاى كور نيست؛ بلكه يك كلّ معنادار است كه در آن انديشههاى انسانى در مورد ماهيت نظم سياسى و اجتماعى توسعه مىيابد و شكوفا مىشود. اگر ما در حال حاضر به جايى رسيدهايم كه نمىتوانيم دنياى ذاتا متفاوت از جهان كنونى را تصور كنيم- بهطورى كه هيچ شاخصى امكان بهبود بنيادى نظم جارى را نشان نمىدهد- در اين صورت بايد اين امكان را در نظر بگيريم كه تاريخ ممكن است به پايان خود رسيده باشد.
وى همانند هگل و ماركس معتقد است: تحوّل جوامع انسانى بىپايان نيست؛ بلكه اين تحول بالاخره پايان مىپذيرد. پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه انسانى دست يابد كه در آن عميقترين و اساسىترين نيازهاى بشرى برآورده شود.
فوكوياما «دموكراسى ليبرال» را شكل نهايى جوامع بشرى و پايان تاريخ تلقّى مىكند؛ اما بر اين نكته انگشت مىگذارد كه: اين سخن به آن معنا نيست كه سير طبيعى زاد و ولد و مرگومير متوقّف خواهد شد، يا ديگر وقايع مهمى اتفاق نخواهد افتاد؛ بلكه منظور اين است كه احتمالا ديگر تحوّل مهمّى در نهادهاى اساسى و اصول جارى، پديدار
نخواهد شد.[1]
وى مىگويد: من تاريخ را بهمعناى هگلى- ماركسىاش؛ يعنى، بهمعناى رشد تكاملى نهادهاى سياسى و اقتصادى بشرى به كار گرفتهام. در پرتو اينگونه فهم، دو عنصر اساسى براى حركت تاريخ وجود دارد:
1. فنآورى و تداوم اكتشافات علمى كه راه را براى نوسازى اقتصادى هموار مىسازد.
2. مبارزه براى مشروعيت يافتن و به رسميت شناختهشدن از سوى نيروهاى موجود در جامعه كه در پايان به ايجاد روالى سياسى براى به رسميت شناختن حقوق اساسى بشر مىانجامد. برخلاف نظريه ماركس، من فرض گرفتهام كه اين روند تحول تاريخى، در دموكراسى و اقتصاد بازار به اوج خود رسيده است.[2]
فوكوياما براى اثبات تز خود در مورد پايان تاريخ و سير جوامع بشرى به سوى دموكراسى ليبرال، دو دسته دليل مىآورد كه اولين دسته، جنبه اقتصادى دارد. انسان براى برآورده كردن نيازها و اميال خود، از عقل بهره مىگيرد. پيشرفت روزافزون علوم فيزيكى نشاندهنده موقعيت بشر و لذا سير جهتدار تاريخ انسانى [به سوى پيشرفت] است. از نظر وى، پيشرفتهاى اقتصادى بىسابقه در كشورهاى اروپا و آمريكاى شمالى، در سايه استقرار بازار آزاد رقابتى و ليبراليسم اقتصادى مسير شده است ... فوكوياما خود اذعان دارد كه توضيح مسير تاريخ از طريق ميل انسان به برآوردن نيازها و اميال خود، در چهارچوب يك جريان دائمى پيشرفت علمى و فنى (منطق فيزيك مدرن) نوعى تفسير صرفا اقتصادى است:
«واضح است كه مكانيسمى كه ما تحليل كرديم، اساسا يك تفسير اقتصادى تاريخ است ... اين مكانيسم نوعى تفسير ماركسيستى تاريخ است كه به نتيجهاى كاملا غير ماركسيستى مىانجامد».[3]
[1]. موسى غنىنژاد، پايان تاريخ و آخرين انسان، اطلاعات سياسى- اقتصادى، شماره 63 و 64، ص 22 و 23.
[2]. فرانسيس فوكوياما، ده سال پس از طرح فرضيه، پگاه حوزه، ش 4، ص 8.
[3]. موسى غنىنژاد، پيشين، ص 23.
اين ميل به توليد و مصرف بيشتر و بهتر است كه انسان را وادار به فعاليت شديد و قبول تغيير و تحولهاى هرروز جديدتر مىكند؛ اما برخلاف تصور ماركس جامعهاى كه به انسانها امكان مىدهد بيشترين مقدار محصولات به عادلانهترين روش ممكن توليد كنند، جامعه كمونيستى نيست؛ بلكه جامعه كاپيتاليستى است! پس او همانند هگل و ماركس معتقد است: تحول جوامع انسانى بىپايان نيست؛ بلكه اين تحول بالاخره پايان مىپذيرد. پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه انسانى دست يابد كه در آن عميقترين و اساسىترين نيازهاى بشرى برآورده شود (دموكراسى- ليبرال)!
به گفته وى علىرغم راههاى متفاوتى كه همگى به «پايان تاريخ» منتهى مىشود، غير از مدل «سرمايهدارى دموكراسى ليبرال» كمتر نسخهاى از تجدّد وجود دارد كه ظاهر موفّقى داشته باشد. كشورهايى كه در راه مدرنيزاسيون هستند- از اسپانيا و پرتغال گرفته تا تايوان و كرهجنوبى و چين- همگى در اين جهت گام برمىدارند.[1]
2- 2. فرضيه پايان تاريخ
فرضيه پايان تاريخ، معادل پايان ايدئولوژى يا بهطور دقيقتر پايان كار ايدئولوژىهاى بديل ايدئولوژى مسلّط (ليبراليسم) است. اين فرضيه با پيشزمينههايى شروع مىشود: بارزترين تحول ربع آخر قرن بيستم، آشكار شدن ضعفهاى بزرگ موجود در كنه ديكتاتورىهاى ظاهرا قدرتمند جهان- اعم از ديكتاتورىهاى راست و اقتدارگرا تا ديكتاتورىهاى چپ و كمونيستى- بوده است. حكومتهاى نيرومندى مضمحل شدهاند و هرچند در همه موارد، به جاى آنها دموكراسىهاى ليبرال با ثبات ننشسته؛ ولى دموكراسى ليبرال همچنان آرزوى سياسى منسجمى است كه الهامبخش مناطق و فرهنگهاى مختلف پيرامون جهان است. افزون بر اين اصول اقتصادى ليبرال- بازار آزاد نيز دامن گرفته است و هم در كشورهاى توسعهيافته صنعتى و هم در
[1]. همان، ص 24.
كشورهايى كه در پايان جنگ جهانى دوّم، بخشى از جهان سوم فقرزده را تشكيل مىدادند، در ايجاد سطوح بىسابقهاى از سعادتمندى مادى موفق بوده است.
فوكوياما پس از بيان اين مقدّمات، نظريه خود را چنين طرح مىكند: علوم طبيعى جديد، نقطه آغاز خوبى است؛ زيرا تنها فعاليت اجتماعى مهمى است كه حتى اگر تأثير نهايى آن بر خوشبختى بشر نامعلوم باشد، باز همگان به اتفاق، آنرا فرايندى هم تجمّعى- تراكمى و هم جهتدار مىدانند. تسخير پيشرونده طبيعت- كه به واسطه تكوين روش علمى در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادى امكانپذير شده- هماهنگ با قواعد قطعى معيّنى كه واضع آنها طبيعت و قوانين آن بوده، به پيش رفته است.
علوم طبيعى جديد، بر تمام جوامعى كه آنرا تجربه كردهاند، به دو دليل تأثيرى يكسان كننده داشته است: نخست، تكنولوژى براى آن دسته كشورهاى داراى آن، برترى نظامى قاطعى فراهم ساخته است. دوّم، علوم طبيعى جديد، افق يكسانى را در زمينه امكانات توليد اقتصادى گشوده است. تكنولوژى، انباشت نامحدود ثروت و بر اين اساس ارضاى مجموعه دائما فزايندهاى از اميال بشرى را ممكن مىسازد.
اين فرايند، همگن شدن فزاينده تمام جوامع بشرى را- قطع نظر از ريشههاى تاريخى يا ميراثهاى فرهنگى آنها- تضمين مىكند (كشورهاى نوسازى شده شبيه هم مىشوند). حال علوم طبيعى نو، هرچند ما را به آستانه سرزمين موعود دموكراسى ليبرال هدايت مىكند؛ ولى به اين سرزمين نمىرساند؛ چرا كه هيچ دليل به لحاظ اقتصادى لازمى وجود ندارد كه پيشرفت در زمينه صنعتى شدن، ضرورتا موجد «آزادى سياسى» باشد.
تفسيرهاى اقتصادى تاريخ، كامل و رضايتبخش نيستند؛ از اينروبه سوى هگل و تفسير غير مادى او از تاريخ- كه بر پايه پيكار براى «شناسايى» استوار است- باز مىگرديم. پس ميل يا آرزوى شناخته شدن، مىتواند حلقه گمشده ميان اقتصاد ليبرال و سياست ليبرال را- كه در تفسير اقتصادى تاريخ جايش خالى بود- فراهم كند. با بالا رفتن سطح زندگى، شهرنشينى و بهبود تعليم و تربيت مردم و دستيابى كلّ جامعه به شرايطى كيفى بهتر، افراد به تدريج نه فقط طالب ثروت بيشتر؛ بلكه خواهان شناسايى