مذكور را احتساب واجب است و جهش روشن است. و غير مكلف را حسبت واجب نيست و آنچه گفتيم شرط وجوب بود. اما امكان و جواز آن به مقتضاى عقل است حتى بچه نزديك به بلوغ و صاحب تميز اگرچه مكلف نيست اما لازم است كه بد را بد شمارد و شراب را به زمين ريزد و آلات قمار را بشكند و در اين عمل او را ثواب است، و كسى به عنوان اينكه وى مكلف نيست نمىتواند بازش دارد، زيرا اين كار «قربت» و وى اهل قربت است نظير پيشنماز بودن در نماز و ساير قربتها، و اين حكم جز حكم در باب «ولايت» است.
اما بنده و افراد رعيت كه حسبت آنان را روا شمرديم بدين سبب است كه در منع از كار بد و ابطال كار بد نوعى ولايت و سلطنت است ليكن بمجرد داشتن ايمان از آن استفاده مىشود، مانند قتل مشرك و نابود كردن وسايل او و برگرفتن اسلحه وى، زيرا بچه موظف بدان است اما شرط نشده، پس منع از فسق چون منع از كفر است.
دوم ايمان است كه شرط بودن آن پيداست، زيرا حسبت يارى دين است و از كسى كه منكر اصل دين است چگونه صورت تواند بست. و عدول از مؤمن هم روا نيست زيرا او را سلطنت و استوارى است و كافر خوارمايه است و او را نرسد كه بر مسلمانان فرمان راند. در قرآن آمده: «خداوند دست كافران را بر مؤمنان بازنگذاشته است.»[1]محتسب بايد صاحب تدبير و قاطعيت و درشتى در دين و آشنا به احكام شرع باشد تا آنچه را امر مىكند يا از آن بازمىدارد بشناسد، چه كار نيكو آن است كه شرع نيكو بدارد و بد آن است كه شرع بد بدارد، چنانكه رسول گرامى فرمايد: هرآنچه مسلمانان نيكو دارندش نيكوست[2]. و در معرفت خوب و بد خرد را مداخله نيست و كتاب خدا و سنت حضرت محمد پيغمبر خدا حجت است، چه بسا نادانى به سبب
[1]-\i« وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا»\E( سوره 4« نساء» آيه 141).
[2]- قوله( ص):« ما استحسنه المسلمون فهو حسن».
بىبهره بودن از دانش، قبيح شرعى را نيكو مىشمارد و به عمل ناروا مرتكب مىشود، از اين روست كه طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است.
دانشمندان اختلاف كردهاند در اينكه آيا محتسب بايد صاحب اجتهاد شرعى يا اجتهاد عرفى باشد. ابو سعيد اصطخرى بر آن است كه محتسب بايد صاحب رأى و اجتهاد در احكام دين باشد و در موارد اختلاف به رأى خود اجتهاد كند. فرق آن دو اين است كه در اجتهاد شرعى اصلى رعايت مىشود كه حكم آن در شرع ثابت باشد و در اجتهاد عرفى آنچه در عرف ثابت باشد، چه خداوند متعال فرموده:«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ»و ظهور فرق در تشخيص محتسب است امرى را كه اجتهاد در آن وى را رواست، آنگاه كه به منكرات مورد اتفاق آشنا باشد.
فرق قضا و حسبت
امام ابو الحسن على بن محمد ماوردى گويد: بدانكه حسبت واسطه است ميان احكام قضا و احكام مظالم. در دو مورد با احكام قضا موافق و در دو مورد از آن كوتاه است و در دو مورد بر آن زيادت دارد.
اما دو مورد موافق نخست اينكه رواست كه به محتسب درباره حقوق آدميان شكايت كنند و او دعوى شاكى را بر مشكى عنه بشنود و اين عام نيست بلكه منحصر است به بخس (كم دادن حق كسى) و كمفروشى در پيمانه يا وزن يا غش يا تدليس در كالا يا بها يا تأخير وام در صورت تمكن وامدار كه اينها منكرات آشكارند، و محتسب براى رفع همين امور و نيز بپا داشتن كار نيك كه وظيفه اوست منصوب است، چه موضوع حسبت احقاق حق و يارى كردن بر استيفاى حقوق است.
مورد دوم اين است كه محتسب مدعى عليه را آنگاه كه اقرار به تعدى مىكند و توانايى بازگردانيدن حق مدعى را داشته باشد به ايفاى حق مجبور كند، زيرا تأخير در اين امر ناروا و تعدى است. پيامبر (ص) فرموده است:
«تأخير توانگر در پرداخت وام ستمكارى است.»[1]
اما دو موردى كه خارج از كار حسبت و به قضا مربوط است: يكى شنيدن دعويهايى است كه بيرون از ظواهر منكرات است مانند عقد و فرض و فسخ و كسوه كه محتسب جز در مورد تصريح كه زياده بر حسبت مطلق باشد نمىتواند دعوى را بشنود اما در صورت تصريح جايز است و در اين مورد جامع قضا و حسبت خواهد بود، و بايد محتسب صاحب اجتهاد باشد.
دوم اينكه حسبت منحصر به حقوقى است كه بدان اقرار شود، اما در صورت انكار اقامه دليل و گواهان لازم است كه از وظايف قاضى است.
زيادت حسبت به احكام قضا يكى در موردى است كه محتسب مىتواند در امور مربوط به امر به معروف و نهى از منكر تفحص كند اگرچه شكايتى در ميان نباشد، ولى قاضى جز به وجود مدعى شاكى نمىتواند اقدام كند، زيرا در اين صورت خارج از منصب ولايت خود رفتار كرده و مسامحه روا داشته است.
دوم اينكه مأمور حسبت را سلطهاى است كه به موجب آن بر نگهبانان در آنچه مربوط به منكرات باشد نظارت دارد و قاضى را اين سلطه نيست، زيرا حسبت بر پايه ترس نهاده شده و استفاده محتسب از سلطه و درشتى تعدى و تجاوز از منصب نيست. وظيفه او تفحص درباره منكرات ظاهر و ممانعت از آنهاست و نيز تفحص درباره ترك كار نيكوى ظاهر و برپاداشتن آن است، و اين امر تنها وظيفه محتسب است.
ميان حسبت و مظالم از يك سو شباهتى (وجه اشتراك) و از سوى ديگر فرقى است: وجه اشتراك از لحاظ «ترس» مبتنى بر سلطه و قاطعيت است كه موضوع هر دو آنها بدان استوار است. دوم جواز آشنايى به راههاى صلاح و اطلاع درباره نهى از تجاوز آشكار است، و فرق آنها اين است كه رسيدگى به مظالم موضوع است بدانچه قاضيان از آن ناتواناند و حسبت موضوع است
[1]-« مطل الغنى ظلم»( حديث نبوى).
بدانچه قضات از آن دورند.
اما فرق ميان محتسبى كه گماشته سلطان است با كسى كه به تطوع نهى از منكر مىكند از چند جهت است:
نخست- اينكه حسبت محتسب واجب عينى است به حكم «ولايت»، ولى حسبت متطوع واجب كفايى است.
دوم- اينكه حسبت محتسب از حقوق تصرفى اوست و جز بدان نتواند پرداخت، اما حسبت متطوع عمل نافله است و مىتواند به كار ديگر بپردازد.
سوم- اينكه محتسب براى شكايت در باب نهى از منكر گماشته شده، به خلاف متطوع كه طرف شكايت نيست.
چهارم- محتسب را واجب است كه به شكايت شاكى رسيدگى كند و متطوع چنين وظيفهاى ندارد.
پنجم- محتسب بايد در موارد لازم براى نهى از منكر ياران گيرد، زيرا حسبت وظيفه اوست و وى را بدين كار گماردهاند و بايد بدان توانا باشد، اما متطوع چنين وظيفهاى ندارد.
ششم- محتسب در مورد منكرات ظاهر مىتواند تعزير كند و از حدود تجاوز نكند و متطوع حق تعزير ندارد.
هفتم- محتسب به خلاف متطوع مىتواند از بيت المال در برابر حسبت خود مقررى بگيرد.
هشتم- محتسب در امور عرفى نه شرعى اجتهاد رأى دارد مانند جاهاى نشستن در بازار و تعبيه روزنهها[1]كه طبق اجتهاد خود هرچه خواست برقرار مىكند و متطوع را چنين حقى نيست. اين بود فرقهاى محتسبى كه گماشته سلطان است با متطوع در حسبت.
[1]- متن: و اخراج الاجنحة، و جناح در لغت به معنى روزنه نيز آمده است.
ر ك: اقرب الموارد.
وظايف محتسب
نخستين وظيفه محتسب اين است كه به گفته خود كار بندد و گفتارش با كردارش مخالف نباشد. خداوند متعال در نكوهش بنى اسرائيل فرموده: «آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد ولى خودتان را فراموش مىكنيد؟!»[1]و از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمود: در شب معراج مردانى را ديدم كه لبهايشان را با مقراض مىبريدند. از جبرئيل پرسيدم كه اينان كيانند؟ گفت:
«خطيبان امت تو كه مردم را به نيكى فرمان مىدادند و خود را فراموش مى- كردند.»[2]و خداوند از شعيب (ع) كه قوم خود را از كمفروشى در وزن و پيمانه بازمىداشت چنين خبر مىدهد: «من نمىخواهم در آنچه شما را بازمىدارم خود خلاف كنم و جز اصلاح تا آنجا كه بتوانم قصدى ندارم»[3]
و نيز محتسب چنان نباشد كه شاعر گفته:
لا تنه عن خلق و تأتى مثله
عار عليك اذا فعلت عظيم
يعنى: از خويى بازمدار حال آنكه خود مانند آن را بيارى. چون چنين كنى ننگ بزرگى بر تو خواهد بود.
همچنين محتسب بايد در گفتار و كردارش خدا و خشنودى او را در نظر داشته باشد و نيتش پاك و بىشايبه ريا و تظاهر باشد و در رياست خود از ستيزه و مفاخرت با ابناى جنس بپرهيزد تا خداوند جامه قبول بر عمل او بپوشاند و او را موفق بدارد و مهابت و بزرگى او را در دلها استوار كند تا گفتههايش را به گوش قبول بشنوند.
پيامبر (ص) فرموده است: «هركه خشنودى خدا را در برابر خشم مردم
[1]-\i« أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ»\E( سوره 2« بقره» آيه 44).
[2]-« روى عن النبى( ص) قال: رأيت ليلة اسرى بى رجالا تقرض شفاههم بالمقاريض. فقلت من هؤلاء يا جبريل؟ قال: خطباء امتك الذين يأمرون الناس بالبر و ينسون انفسهم.»
[3]\i« وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ، إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ»\E( سوره 11« هود» آيه 88).
بگزيند، خدا او را از شر آنان نگه مىدارد، و هركه رضايت مردم را به خشم پروردگار برگزيند او را به دست مردم سپارد، و هركه ميان خود و خداوند نيكى كند، خدا ميان او و مردم را نيكو گرداند، و هركه باطن خود را اصلاح كند خداوند ظاهرش را نيكو مىدارد و هركه براى آخرت خود كار كند خدا دنيايش را تأمين مىكند.»
گويند: اتابك پادشاه دمشق محتسبى خواست. مردى را كه از اهل علم بود نام بردند. به احضارش فرمان داد. چون بيامد، پادشاه گفت: من كار حسبت را كه امر به معروف و نهى از منكر است به تو سپردم. گفت: اگر چنين است از اين طراحه[1]برخيز و اين مسند را بردار، زيرا هر دو ابريشميناند و انگشترى طلا را درآر، زيرا پيامبر (ص) فرمود: «حرير و طلا بر مردان امت من حرام و به زنان حلال است»[2]سلطان از طراحه برخاست و فرمان داد تا مسند را برداشتند، و انگشترى را درآورد و گفت: نظارت در امور شرطه را نيز به حسبت افزودم. و مردم محتسبى با هيبتتر از او نديدند.
سبب آن بود كه چون سلطان بدو حسبت داد وى را براى مباشرت امر به معروف و نهى از منكر شايسته ديد و اين صراحت گفتار جهاد اكبر است، چنانكه رسول خدا فرمود: «برترين جهاد گفتار حق در نزد سلطان جاير است»[3]، و اگر آن دانشمند بر جان و مال خود يا از حادثه مىترسيد بدان مقام نمىرسيد.
شروط محتسب
محتسب را سزاست كه آيين رسول خدا (ص) را در مورد كوتاه كردن شارب و پيراستن موى بغل و عانه و گرفتن ناخن و پاكيزگى و كوتاهى جامه
[1]- گستردنى مربع كه بر آن نشينند، جمع طراريح( ذيل قواميس العرب، دزى). نوعى سرير است، ر ك: تاريخ ابن بىبى، دستنويس ج 2، ص 19
[2]- قال( ص):« هذان حرامان على ذكور امتى حل لاناثها».
[3]- قال( ص):« افضل الجهاد كلمة حق عند سلطان جائر».
و مشك بر خود زدن و همه سنتها و مستحبات شرعى رعايت كند، و پيداست كه اين وظايف علاوه بر فرايض و مستحبات راتبه[1]است كه بايد انجام دهد، چنانكه يكى از پيروان مذهب شافعى (رض) گفته است: اگر كسى بر ترك سنتهاى راتبه اصرار ورزد عدالت وى خلل مىپذيرد.
حكايت كردهاند كه مردى به غزنه نزد سلطان محمود آمد و از او حسبت خواست سلطان در وى نگريست، شارب وى دهانش را پوشانيده بود و دامنش بر زمين كشيده مىشد. گفت: اى شيخ برو و نخست بر خود حسبت كن، آنگاه بازگرد و حسبت بر مردم بخواه.
از شروط محتسب اين است كه از اموال مردم چشم برگيرد و پاكدامن باشد و از كسبه و پيشهوران هديه نپذيرد كه رشوه باشد، چه رسول خدا گفت:
«خداوند رشوهدهنده و رشوهگيرنده هر دو را لعنت كند»[2]و نيز پاكى و درستى آبرو و هيبت او را نگاه مىدارد و از توجه به علايق مادى مىكاهد، چنانكه از بزرگى نقل كردهاند كه گربهاى در خانه خود داشت و هر روز چيزى از قصاب براى او مىگرفت. اتفاقا كار ناپسندى از قصاب مشاهده كرد. به خانه آمد و گربه را بيرون كرد و آنگاه نزد قصاب رفت و بر وى حسبت كرد و او را از آن كار بازداشت. وى گفت: ديگر به گربه تو چيزى نخواهم داد.
شيخ گفت: نخست گربه را بيرون كردم و طمع از تو بريدم سپس به حسبت تو پرداختم.
و نيز محتسب بايد غلامان و يارانش را به شروط مذكور ملتزم كند، چه بيشتر تهمتها از طريق غلامان و ياران باشد. پس اگر يكى از آنان رشوه يا هديهاى بگيرد آن را بازگرداند تا به وى گمان بد نبرند و شبهه از او برخيزد و بدينسان احترامش بيشتر و از طعن مردم مصونتر گردد.
[1]- سنن راتبه يا رواتب سننى است كه به دنبال فرايض يا در وقت معين انجام مىگيرد.( اقرب الموارد) مانند نمازهاى نافله معين كه پس از هر نماز مىخوانند.
[2]-« لعن اللّه الراشى و المرتشى»( حديث نبوى).
بايد كه محتسب در هنگام حسبت نرم گفتار و گشادهرو و خوشخو باشد، چه اين روش سبب گرايش دلها و رسيدن به مقصود است. خداوند متعال به پيغمبر خود (ص) فرمود: «هرگاه بد زبان و درشتخو و سختدل مىبودى از پيرامون تو پراكنده مىشدند.»[1]و نيز بايد دانست كه درشتى در پند دلها را مىرماند.
گويند مردى نزد مأمون آمد و او را امر به معروف و نهى از منكر كرد و در سخن درشتى نمود. مأمون گفت: اى فلان، خداوند شخصى را كه نيكوتر از تو بود (حضرت محمد) به سوى كسى كه بدتر از من بود (فرعون) فرستاد و به موسى و هارون گفت: «با وى (فرعون) به نرمى سخن گوييد، شايد كه بپذيرد يا بترسد.»[2]آنگاه مأمون روگردانيد و به وى ننگريست. و نيز به نرمى بدان توان رسيد كه به درشتى نتوان رسيد، چنانكه رسول خدا فرمود: خدا نرم گفتار است و هر نرم گفتارى را دوست دارد.
به نرمى آن بخشد كه به درشتى نبخشد[3]، و اللّه اعلم.
[1]-\i« وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»\E( قرآن سوره 3« آل عمران» آيه 159).
[2]-\i« فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى»\E( قرآن سوره 20« طه» آيه 44).
[3]- قال( ص):« ان اللّه رفيق يحب كل رفيق، يعطى على الرفق ما لا يعطى على التعنيف».