مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ.»[1]را مىخوانيد، و من از رسول خدا (ص) شنيدم كه هر گروهى كه به گناهانى مرتكب شوند و در ميان آنان كسى قادر به نهى از منكر باشد و نكند نزديك است كه خداوند همه آنان را به عذاب خود فرو- گيرد.».
ابو ثعلبه خشنى روايت كرد كه از رسول خدا تفسير آيه«لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»را پرسيدم. گفت: اى ثعلبه، به نيكى فرمان بده و از بدى بازدار و هرگاه ببينى كه مردم پيرو طمع و هواى نفساند و دنيا را برگزيدهاند و هر صاحب رأى، رأى خود را مىپسندد، به خود بپرداز و عوام را فروگذار، چه در پشت شما فتنههايى است چون پارههاى شب تاريك كه اگر كسى از مردم آن زمان وضع كنونى شما را داشته باشد اجرى برابر اجر پنجاه تن از شما خواهد داشت. گفتند: پنجاه تن از خودشان؟ فرمود:
نه، بلكه از شما، چه شما بر كار نيك يارانى مىيابيد اما ايشان چنين نخواهند بود.
ابن عباس روايت كرد كه به پيامبر اكرم گفتم: اى رسول خدا، تو ما را به نيكى امر خواهى كرد تا آنجا كه همه نيكيها را انجام خواهيم داد و نيكيى نخواهد ماند، و همچنين ما را از بدى بازخواهى داشت تا آنكه از همه بديها دست بازخواهيم گرفت، پس چرا امر به معروف و نهى از منكر كنيم؟ فرمود: «به نيكى امر كنيد اگرچه به همه گفتهها عمل نكرده باشيد و از بدى بازداريد اگرچه خود از همه بديها دست بازنگرفته باشيد».
على بن ابى طالب (رض) فرمود: «برترين جهاد امر به معروف و نهى از منكر است. هركه به نيكى فرمان دهد پشت مؤمنان را استوار كرده و هركه از بدى بازدارد بينى منافقان را به خاك ماليده و هركه فاسق را دشمن دارد و براى رضاى خدا خشم گيرد خدا به سود او خشم گيرد.»
[1]- يعنى اى مؤمنان بر شماست مراقبت خودتان. پس از آنكه هدايت يافتيد، شخص گمراه به شما زيان نتواند داشت( قرآن سوره 5« مائده» آيه 105).
ابو الدرداء گفت: «همانا امر به معروف و نهى از منكر خواهيد كرد وگرنه سلطانى ستمكار بر شما مسلط مىشود كه بزرگان را بزرگ نمى دارد و به كوچكان رحم نمىكند. برگزيدگان شما دعا مىكنند و پذيرفته نمىشود و شما آمرزش مىخواهيد اما بدان نمىرسيد و يارى مىجوييد كسى شما را يارى نمىكند.»
حذيفه گفته است: «روزگارى بر مردم مىرسد كه لاشه خرى پسنديده تر از مؤمنى باشد كه امر به معروف و نهى از منكر كند!»
عمر بن خطاب (رض) گويد: از رسول خدا شنيدم كه گفت: چه بد هستند قومى كه به دادگرى فرمان ندهند! و چه بد هستند قومى كه امر به معروف و نهى از منكر نكنند! و نيز فرمود: بپرهيزيد از نشستن بر سر راهها.
گفتند: ما را چارهاى نيست، آنجا نشستنگاههاى ماست كه در آنجا گفتگو مىكنيم. فرمود: اگر ناگزير باشيد حق راه را بپردازيد. گفتند: حق راه چيست؟ گفت: پوشيدن چشم و جواب سلام و امر به معروف و نهى از منكر.
عايشه گويد: مردم شهرى كه سكنه آن هجده هزار تن بودند و كار پيامبران را مىكردند به عذاب خدا گرفتار شدند. پرسيدند: چرا؟ گفت:
خشم آنان براى خدا نبود و امر به معروف و نهى از منكر نمىكردند. خداوند از شعيب خبر داد كه قوم خود را چنين نهى كرد: «پيمانه و ترازو را كم نكنيد. من خيرخواه شما هستم و من بيم آن دارم كه به عذاب روز رستاخيز گرفتار شويد. اى قوم، پيمانه و ترازو را كامل و به عدالت دهيد و اشياى مردم را مكاهيد و در روى زمين تباهى و تجاوز مكنيد. در جاى ديگر فرمود:
پيمانه را كامل دهيد و زيانكار مباشيد و با ترازوى درست وزن كنيد و از كمفروشى و فساد و تجاوز بپرهيزيد.»[1]
[1]-\i« وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ إِنِّي أَراكُمْ بِخَيْرٍ وَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ. وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا\E\i تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»\E و\i« أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ\E\i وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ\E- وزنوا بالقسطاس المستقيم\i وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ\E\i وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»\E( قرآن سوره 11« هود» آيه 84- 85 و سوره 26« شعراء» آيه 181- 183).
پيغمبر فرمود: «امر به معروف و نهى از منكر آن كس كند كه در امر و نهى نرم گفتار باشد و نيز در امر و نهى حكيم و توانا و فقيه باشد.» و اين سخن دلالت مىكند به اينكه فقيه مطلق بودن شرط نيست بلكه كافى است كه در آنچه امر مىكند فقيه باشد.
يكى از گذشتگان پسرانش را پند داد و گفت: «هرگاه خواستيد امر به معروف كنيد، بايد شكيبايى را بر خود هموار سازيد و به پاداش خدا دل بربنديد، زيرا هركه چنين باشد آزارى احساس نمىكند.» پس يكى از آداب حسبت صبر را بر خود هموار كردن است و از اين روست كه در قرآن مجيد در حكايت قول لقمان، صبر با امر به معروف مقرون آمده: «اى پسر، نماز بگزار و به نيكى فرمان ده و از بدى بازدار و بدانچه بر تو رسيد شكيبا باش، زيرا صبر از استوارترين كارهاست.»[1]
رسول خدا (ص) فرمود: «هر چشمى كه كار ناشايست يا نافرمانى به خدا را ببيند و آن را دگرگون نكند، خداوند در روز رستاخيز آن را گريان سازد اگرچه دوستدار خدا باشد.»[2]
نيز فرمود: هركس كار زشتى ببيند بايد آن را با دستش رفع كند و اگر نتواند با زبان، و اگر نتواند با دل كه اين سستترين ايمانهاست[3].
[1]- قوله تعالى:\i« يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ.»\E( قرآن سوره 31« لقمان» آيه 17).
[2]- قال رسول اللّه( ص):« ما من عين رأت منكرا او معصية للّه فلم تغيره الا ابكاه اللّه يوم القيامة و ان كان وليا للّه».
[3]- قال رسول اللّه( ص):« من رأى منكرا فليغيره بيده، فان لم يستطع فبلسانه، فان لم يستطع فبقلبه و هو اضعف الايمان» ... چنين كسى ايمانش ضعيفتر است.
حسن بصرى از پيامبر (ص) نقل كرد كه گفت: برترين شهيدان امت من كسى است كه به مخالفت پيشواى جاير برخيزد و او را امر به معروف و نهى از منكر كند و به دست وى كشته شود كه شهيد است و جايگاه او در بهشت ميان حمزه و جعفر است.[1]
از احمد بن ابراهيم مقرى روايت شده است كه گفت: ابو الحسن نورى مردى كمسخن بود و از چيزى بيهوده نمىپرسيد و جز از آنچه نيازمند بود تفحص نمىكرد و چون كار زشتى را مىديد، اگرچه در آن خطر هلاك بود، از آن منع مىكرد. روزى به آبشخورى به نام مشرعه فحامين آمد تا وضو سازد. زورقى ديد محتوى سى خم كه روى آنها باقير «لطف» نوشته بودند چون آن نوشته را خواند وى را ناپسند آمد. چه در بازرگانى و داد و ستد كالايى به نام «لطف» نديده بود. به ملاح گفت: اين خمها چيست؟
جواب داد ترا چه رسد، دنبال كار خود برو. نورى را بدين جواب شوق دانستن زيادت شد گفت: دوست دارم كه محتواى اين خمها را بدانم ملاح گفت: به خدا تو صوفيى فضول هستى. شراب است، از آن معتضد كه بدان مجلس خود را تكميل مىكند. نورى پرسيد كه قطعا شراب است؟
گفت: آرى. گفت: كلوخى به من ده. ملاح خشمناك شد و به غلامش گفت: كلوخى به وى ده تا ببينم چه مىكند! نورى كلوخ را برگرفت و به زورق رفت و يكى يكى خمها را مىشكست تا يك خم باقى ماند و ملاح استغاثه مىكرد تا صاحب جسر كه موسى بن افلح بود به زورق نشست و نورى را بگرفت و او را نزد معتضد برد. مردم بر آن بودند كه وى را خواهد كشت، زيرا شمشير معتضد پيش از سخنش بود.
ابو الحسن نورى گويد: بر معتضد درآمدم و او را ديدم كه بر تختى آهنين نشسته و به دستش گرزى است كه آن را مىجنباند. چون مرا ديد
[1]- قال رسول اللّه( ص):« افضل شهداء امتى رجل قام الى امام جائر فأمره بالمعروف و نهاه عن المنكر فقتله على ذلك فذلك الشهيد منزلته فى الجنة بين حمزة و جعفر»
پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: محتسب. گفت: تو را كه حسبت داده است؟
گفتم: آنكه ترا پيشوايى داده است اى امير المؤمنين. خليفه سر به زير انداخت، آنگاه سر خود را بلند كرد و پرسيد: چرا اين كار را كردى؟ گفتم: بر تو شفقت كردم زيرا كار ناپسندى را از تو بازگرداندم. معتضد سر به زير انداخت و درباره سخن من مىانديشيد، آنگاه گفت: چرا از آن همه خم يكى سالم مانده است؟. گفتم: اگر خليفه اجازه دهد سبب آن را بگويم. گفت: بگو گفتم: من بدين كار براى وظيفهاى كه در برابر خداوند پاك داشتم برخاستم و بزرگداشت آفريدگار دلم را فراگرفت و ترس از بازخواست خدا بر من چيره شد و ترس از مردم از ميان رفت و بدين حال به شكستن خمها پرداختم اما از انديشه اينكه من عليه تو اقدام كردهام ترس بر من روى داد و از ادامه اين عمل بازم داشت و اگر به حال نخستين بودم اگرچه دنيايى پر از خمها مىبود همه را مىشكستم و باكى نداشتم.
معتضد گفت: برو دست تو را بازگذاشتيم، هر كار ناروايى را بخواهى از ميان بردار.
ابو الحسن گويد: به خليفه گفتم: اينچنين نهى از منكر را دوست ندارم، زيرا من آن وظيفه را براى خدا انجام مىدادم و حال به عنوان محتسب و شرطى انجام مىدهم. معتضد گفت: چه حاجتى دارى؟ گفتم: فرمان ده تا مرا سالم از اينجا بيرون برند. بدين كار فرمان داد، و وى به بصره رفت و بيشتر روزگار خود را در آنجا گذرانيد و بيم داشت از اينكه معتضد او را براى حاجتى فراخواند. و همچنان در بصره بود تا آنكه معتضد درگذشت، آنگاه به بغداد بازگشت.
چنين بود آيين علما و شيوه آنان در امر به معروف و نهى از منكر كه به شوكت پادشاهان بىپروا بودند و در حفظ جان خود به فضل خداى اعتماد داشتند و اگر شهادت نصيبشان مىشد به حكم خدا خشنود بودند. و به سبب همين نيت پاك بود كه سخنشان در دلهاى سخت اثر بخشيد و قساوت را از
دلهايشان بزدود و به نيكى راغب ساخت، اما در روزگار ما دنيادوستى برايشان چيره شده است و چنين كسانى نتوانند بر دو نان حسبت كنند تا چه رسد به پادشاهان و بزرگان. و خدا در همه حال ياور ماست.
عادت همه گذشتگان بر اين بود كه بر كارداران نيز حسبت مىكردند و از تفويض حسبت از طرف ايشان خود را بىنياز مىديدند، و كسى كه امر به معروف مىكرد يا كاردار راضى بود كه چه بهتر، يا خشمگين بود كه در اين صورت وى عهدهدار بود كه از همين خشم غير مشروع او به عنوان منكر نهى كند تا چه رسد به اينكه حسبت را به اجازه او واگذار كند و طريقه گذشتگان كه پيشوايان را نيز نهى از منكر مىكردند بدين امر دلالت دارد.
روايت كردهاند كه مروان بن حكم در روز عيد خطبه را پيش از نماز خواند. مردى به وى گفت: خطبه پس از نماز است. مروان گفت: اين روش برافتاده است. ابو سعيد گفت: اى مروان، اين مرد وظيفهاى را كه بر عهده داشت انجام داد. رسول خدا (ص) به ما گفته است: «هركه منكرى را ببيند بايد آن را با دستش انكار كند، اگر نتواند با زبانش و اگر نتواند با دلش، و اين سستترين ايمانهاست.»
گذشتگان ما از اين عمومات بدين امر پى مىبردند كه پادشاهان خود مشمول امر به معروفاند تا چه رسد به اينكه موكول به اجازه ايشان باشد، زيرا حسبت اين است كه كسى را از كار ناشايست براى خاطر خدا بازدارند تا از ارتكاب بدان محفوظ ماند.
از سفيان ثورى نقل شده است كه گفت: مهدى در سال 166 حج كرد، ديدم او را كه رمى جمره مىكند، گروهى از چپ و راست او را فراگرفته مردم را با تازيانه مىزنند. ايستادم و گفتم: اى زيبارو،[1]ايمن بن وايل از قدامة بن عبد اللّه كلابى روايت كرد كه رسول خدا را ديدم كه روز نحر بر شترى سوار بود و رمى جمره مىكرد و ضرب و دورراندن و تازيانه و
[1]- سفيان به استهزا چنين خطاب كرده است.
دور باش و دور باش در ميان نبود. اما تو، اينك مردم را در حضور تو مىزنند. مهدى پرسيد اين كيست؟ گفتند: سفيان ثورى. گفت: اى سفيان اگر «منصور» بود تو چنين گستاخى نمىكردى. گفت: اگر از ماجراى منصور آگاه بودى به چنين كارى برنمىخاستى. پس از رفتن سفيان به مهدى گفتند كه وى تو را زيباروى (حسن الوجه) خطاب كرد نه امير المؤمنين.
فرمان داد او را طلب كنند. كسان به دنبالش رفتند و او را نيافتند.
ابو الدرداء گويد: اگر مردى در ميان همه همسايگان و دوستان محبوب و محمود باشد بدان كه او مداهنه كار است.
دانشمندى گفته است: كار نيكو هر كردار يا گفتار يا قصدى است كه شرعا خوب باشد، و ناشايست هر كردار يا گفتار يا قصدى است كه شرعا ناروا باشد. نهى از منكر در مورد ترك واجب دينى و كار حرام واجب است، اما در مورد ترك مستحب و كار مكروه مستحب است. و نهى از منكر بايد در صورت امكان با دست وگرنه با زبان وگرنه با دل باشد، و مردم و كارداران را واجب است كه بدان همت گمارند و انجامدهندگان را يارى و تقويت كنند تا دين حفظ شود. و واجب است نهى كسى كه امر به معروف را ترك مىكند. و بايد نهى از منكر به طريقه سهل و نرم باشد اگر نتيجه نبخشيد درشتى كنند وگرنه به امام شكايت برند. شخص غير مكلف را نهى از منكر نبايد كرد جز به سبب تأديب و بازداشتن از ناشايست، و همچنين است كافر ذمى كه تظاهر به كار منكر نكند.
اقسام امر به معروف
امر به معروف بر سه گونه است: نخست آنچه به حقوق خدا بازبسته است. دوم آنچه به حقوق آدميان و سوم آنچه ميان آن دو مشترك است. اما گونه نخستين خود دو قسم است يكى آنكه امر بدان در صورت جماعت واجب مىشود نه انفرادى، مانند ترك نماز جمعه در وطن مسكون كه اگر مثلا گروه
نمازگزاران به چهل تن و بالاتر برسد امر به گزاردن آن واجب است و تارك آن را تأديب مىكنند.
قسم دوم آن است كه محتسب را لازم نيست كه مردم را به نماز جمعه وادارد و آنان را به پيروى از اعتقاد خودش ملزم سازد، حال آنكه مردم معتقد باشند كه با نقصان تعداد نمازگزاران نمىتوان نماز را خواند.
اما امر به معروف در حقوق آدميان دو قسم است: عام و خاص. عام مانند كور شدن قنات شهر و ويرانى باروى آن و همچنين ويرانى مسجدها و جامعها. و اگر بيت المال ضعيف باشد امرى كه محتسب در اين باره مىدهد متوجه عموم اشخاص متمكن مىشود نه يكى از آنان. ازاينرو هرگاه كسى اين كار را انجام دهد حق امر به معروف از محتسب ساقط مىشود.
حق خاص مانند حقوق مردم وقتى كه ضايع شود و قرضهايى كه به تأخير افتد. در اين مورد در صورت شكايت صاحب حق، بر محتسب است كه مدعى عليه را به شرط مكنت به ايفاى حق مجبور كند.
اما امر به معروف در آنچه ميان حقوق خدا و مردم مشترك باشد مانند اينكه اگر دختران و زنان بىشوهر خواستار ازدواج با اكفاى خود باشند محتسب اولياى آنان را بدين كار وادارد و همچنين زنان را پس از طلاق به رعايت احكام عده ملزم كند.
نهى از منكر نيز سه گونه است: نخست آنچه درباره حقوق خداى تعالى است. دوم آنچه درباره حقوق اشخاص و سوم آنچه مشترك بين آن دو است. اما نهى درباره حقوق خدا نيز بر سه قسم است يكى متعلق به عبادات دوم متعلق به منهيات و سوم متعلق به معاملات است. عبادات مانند آنكه كسى با وضع نماز به عمد مخالفت كند يا اوصاف معين آن را تغيير دهد. مثلا در نماز اخفات جهر و در نماز جهر اخفات كند يا در اذان و اقامه ذكرهايى بيفزايد.
بر محتسب است كه آن را نهى و مرتكب را تأديب كند به شرط آنكه امام متبوعى وى را نگفته باشد ...