از تجسس و ورود بىاجازه بازداشته ولى تو تجسس كردهاى و بىاجازه وارد شدهاى. عمر گفت: اين دو به آن دو، و بازگشت و متعرض آنان نشد.
اگر محتسب آواز لهو و لعب از خانهاى بشنود كه ساكنان خانه بدان آواز تظاهر كرده باشند از بيرون خانه آنان را نهى مىكند و درون نمىرود، زيرا وى مكلف است به عمل ظاهر، و جز آن را نبايد كشف كند.
باب چهارم در حسبت بر اهل ذمه
بدان كه آسان گرفتن به اهل كتاب در امور دينى خطر بزرگى دارد.
خداوند پاك در كتاب گرامى گفت: «اى مؤمنان، دشمنان من و خود را دوست نگيريد و بديشان اظهار دوستى مكنيد. من بدانچه در نهان و آشكار كنيد آگاهم و هركه چنين كارى كند راه راست را گم كرده است»[1]و در حديث آمده كه رسول خدا فرمود: «يهود و نصارى را از جزيرة العرب بيرون خواهم كرد و جز مسلمان كسى را در آن باقى نخواهم گذاشت.» و نيز گفت: «يهود و نصارى را در شهرهاى خود سكنى مدهيد مگر اينكه مسلمان شوند، و هركه پس از مسلمانى از آن برگردد گردنش را بزنيد».
[1]-\i يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ\E\i وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ\E( قرآن سوره 60« ممتحنه» آيه 1) مؤلف آيه را ناقص ذكر كرده و ميان كلمه« المودة» و« انا اعلم» اين عبارت است: و قد كفروا بما جائكم من الحق يخرجون الرسول و اياكم ان تؤمنوا بالله ربكم ان كنتم خرجتم جهادا فى سبيلى و ابتغاء مرضاتى تسرون اليهم بالمودة ...
چون رسول خدا (ص) به جنگ بدر مىرفت، مردى بتپرست نزد او آمد و گفت من مىخواهم با تو به جنگ بروم. فرمود: آيا به خدا ايمان آوردهاى؟ گفت: نه. فرمود: بازگرد، من هرگز از بتپرست يارى نمى- جويم. آنگاه در نزديكى «شجره» بدو پيوست و مسلمانان به سبب دليرى كه وى داشت به آمدنش شاد شدند و همان سخن نخستين را گفت و همان پاسخ را از پيامبر شنيد، و در بار سوم كه نزد پيغمبر آمد اسلام آورد و در حضور وى به جنگ و جانبازى پرداخت.
ابو موسى اشعرى را چون والى بصره كردند، نزد عمر بن خطاب كه در مسجد بود، آمد، و از او اجازه خواست، و عمر اجازه داد. آنگاه درباره كاتب خود كه نصرانى بود كسب اجازه كرد. عمر چون آن مرد نصرانى را ديد گفت: خدا ترا بكشد اى ابو موسى! آيا نصرانى را بر بيت المال گماشتهاى؟ آيا نشنيدهاى كه خدا فرموده: «اى مؤمنان، يهود و نصارى را دوست مگيريد، آنان دوست يكديگرند. هركه از شما ايشان را دوست دارد از زمره آنان است.»[1]گفت: اى امير مؤمنان، من نويسندگى او را مىخواهم و او دين خود را دارد. عمر گفت: من آنان را گرامى نتوانم داشت با آنكه خداوند خوارشان داشته و آنان را به خود نزديك نتوانم كرد با آنكه خدا دورشان گردانيده است.
عمر بن عبد العزيز به يكى از كاردارانش كه كاتبى به نام حسان را به كتابت گماشته بود نوشت: به من خبر دادند كه تو حسان را به كار گماشتهاى و او مسلمان نيست، و خدا فرموده است: «اى مؤمنان، دشمنان من و خود را دوست نگيريد.»[2]و نيز فرموده: «گروهى از اهل كتاب و كافران را كه به
[1]-\i« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»\E( قرآن سوره 5« مائده» آيه 51).
[2]-\i« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ ...»\E( قرآن سوره 60« ممتحنه» آيه 1).
دين شما استهزا كردند و آن را بازيچه گرفتند دوست مگيريد و از خدا بترسيد اگر مؤمن هستيد.»[1]و چون نامه من به تو رسد حسان را به اسلام فراخوان. اگر مسلمان شد وى از ماست و ما از او، و اگر ابا كرد از او يارى مخواه. چون نامه به كاردار رسيد آن را به حسان برخواند و او اسلام آورد. آنگاه طهارت و نماز را به وى آموخت. اين حكم اصل استوارى است كه استعانت از كافر را ناروا مىسازد تا چه رسد كه آنان را بر مسلمانان عامل و كاردار كنند.
پس بر محتسب لازم است كه در كار اهل ذمه بنگرد و ايشان را به شروطى كه بر عهده گرفتهاند و آنچه را از روزگار قديم بر خود لازم دانستهاند ملزم سازد، و در ترك چيزى از تعهدات در گفتار يا در كردار بديشان رخصت ندهد و آنان را به رعايت مضمون نامهاى كه اهل ذمه به عمر بن خطاب (رض) نوشته بودند ملتزم كند، آن نامه اين است:
«نامهاى است به بنده خدا عمر بن خطاب امير مؤمنان از نصاراى شهر فلان و شهر فلان: چون نزد ما آمديد و از شما براى خود و خاندان و مالهايمان امان خواستهايم تعهد مىكنيم كه در شهرهاى خود و اطراف آنها كليسا و دير و قلايه[2]و صومعه راهب نسازيم و هركدام كه خراب شود مرمت نكنيم و در سرزمينهاى مسلمانان نيز بدين كار نپردازيم چه در شب و چه در روز، و نيز تعهد مىكنيم كه اگر مسلمانانى بر ما مهمان آيند سه شب به فراخى از ايشان پذيرايى كنيم و در كليساها و خانههاى خود جاسوسى را جاى ندهيم و جاسوسى پوشيده بر مسلمانان نگماريم و به فرزندانمان قرآن نياموزيم و شرع خود را آشكار نكنيم و كسى را بدان فرا نخوانيم و اگر
[1]-\i« لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»\E( قرآن سوره 5« مائده» آيه 57).
[2]- قلايه معرب كلاذه از معابد نصارى است و باقليه كه شبيه صومعه است در كليساى نصارى، يكى است.( از تاج العروس ذيل قلى).
كسى از خويشاوندان ما اسلام بياورد او را بازنداريم و مسلمانان را گرامى بداريم و در مجالس خود به احترام ايشان برخيزيم و در لباس و كلاه و عمامه و كفش و فرق موى بدانان تشبه نكنيم و از آنان سخن نگوييم و به نامها و كنيههاى ايشان نامگذارى نكنيم و به اسب سوار نشويم[1]و شمشير حمايل نكنيم و سلاح برنگيريم و به كار نبريم و بر نگين انگشترى چيزى به زبان عربى ننگاريم و شراب نفروشيم و به كسى شراب نخورانيم و موى جلو سر را بتراشيم و زنار بر كمر بنديم و صليبها و كتابهاى خود را در راهها و بازارهاى مسلمانان آشكار نكنيم و در كليساهاى خود ناقوس جز به ضرب خفيف ننوازيم و در حضور مسلمانان آواز خود به خواندن چيزى بلند نكنيم و براى مردگان خود به بانگ بلند زارى نكنيم و در راههاى بازارهاى مسلمانان آتش نيفروزيم و استسقا (طلب باران)[2]و نيز شعانين (؟) را آشكار نكنيم و مردگان خود را نزد مردگان مسلمانان دفن نكنيم و بردگانى را كه در دست مسلماناناند تملك نكنيم و به خانههاى مسلمانان ننگريم.»
چون نامه به عمر (رض) رسيد، در آن چنين افزود: «و كسى از مسلمانان را نزنيم. اين امور را بر خود و همكيشان شرط كرديم و امان را با رعايت آنها پذيرفتيم و اگر در امرى از اين امور مخالفت كنيم حق ذمت از ما سلب مىشود و آنچه بر معاندان و دشمنان رواست درباره ما نيز روا خواهد بود.» سپس بدو نوشت كه اين عهد را اجرا كن و اين شرط را نيز بدان الحاق كرد: «كنيزان مسلمانان را نخرند و هركه مسلمانى را به عمد بزند يا دشنام گويد ذمت او از ميان مىرود.» و نيز بدو نوشت كه «سوار شدن را برايشان ممنوع كن چه اگر آزادشان گذاريم بر مركب با خوىگير[3]
[1]- متن: و لا نركب بالسروج.
[2]- متن: باعوث و آن لغت سريانى است و در اصطلاح ترسايان باران خواستن از خداست، مسلمانان استسقا گويند. ر ك: منتهى الارب.
[3]- در متن« اكف» آمده و آن جمع اكاف( به ضم اول) است به معنى گليم ستبر كه زير پالان بر پشت خر نهند و به فارسى خوىگير گويند.
سوار مىشوند. و اگر سوار شوند اسبانشان همانند و مشخص باشد و جامههايى مغاير با جامه مسلمانان پوشند تا شناخته شوند.» و رنگ زرد براى يهود بهتر است و نصارى زنار يعنى ريسمان ستبر در كمر خود بالاى جامه ببندند و يكى از اين دو امر موجب شناخته شدن آنان است. و هرگاه غيار[1]و زنار هر دو شرط شود بايد رعايت كنند و بايد بر گردنشان مهرهاى از ارزيز يا مس باشد و بدان به گرمابه درآيند تا شناخته شوند، و رواست كه عمامه و طيلسان بپوشند و اين امر مانع از شناخته شدن آنان نيست، زيرا تشخيص با امورى جز آن نيز ميسر است. و ديبا پوشيدن ايشان مورد اختلاف است، بعضى روا و بعضى ناروا مىدانند. و زن ذمى بايد زنار را از زير ازار و بالاى جامه پوشد تا موجب فراهم شدن بدن و بازماندن سر نباشد، و برخى گفتهاند بالاى ازار و نيز جامه بپوشد مانند مرد، و در گردنش مهرهاى باشد كه با آن به گرمابه رود و يكى از كفشهايش سياه و ديگرى سفيد باشد تا از زنان مسلمان بازشناخته شود.
و اهل ذمه به اسب سوار نشوند، زيرا اين امر سبب بزرگوارى است و برخى گفتهاند ممنوع نيستند و به استر و خر با خوىگير مىتوانند سوار شوند اما از عرض يعنى يك پهلو[2]. شيخ ابو حامد گفته است بهطور عادى سوار مىشوند، ليكن ركاب بايد چوبى باشد.
و نيز در صدر مجلس بنشينند و به سلام آغاز نكنند و از تنگترين راهها رفتوآمد كنند و همچنين در بناى ساختمان بر مسلمانان برترى نجويند اما مساوات در اين امر رواست، بعضى اين را نيز ناروا مىدانند و برترى ساختمانى در محلهاى كه خاص اهل ذمه است به قول بعضى روا و به گفته
[1]- غيار پارهاى به رنگى جز رنگ جامه كه جهودان در قديم بر كتف مىدوختند تا از مسلمانان شناخته شوند و آن را عسلى يا پاره زرد نيز گويند. ر ك:
فرهنگ فارسى دكتر معين.
[2]- متن: و ان يركبوا من شق واحد.
گروهى نارواست، و اما امتياز بناهاى ايشان به اينكه روزنههايى به جاده بازكنند نيز مورد اختلاف است و مراد اين است كه ميان ايشان و مسلمانان وجه تمايزى باشد و آنان را بر مسلمانان برترى نباشد. و هرگاه خانهاى عالى در تملك داشته باشند در آن سكونت مىكنند، زيرا با داشتن همين صفت آن را تملك كردهاند، آرى اگر ويران شود حق اعاده آن را به صورت نخستين ندارند و اين بنا به قول اصح است.
كاش عمر بن خطاب يهود و نصاراى امروز (زمان مؤلف قرن هفتم) را مشاهده مىكرد كه بناهاى ايشان بر بناها و مساجد مسلمانان برترى دارد و آنان را با القاب و كنيههاى خلفا مىخوانند از قبيل «رشيد» كه پدر خلفاست و از قبيل ابو الحسن كه كنيه على بن ابى طالب (رض) و ابو الفضل كه كنيه عباس عموى پيغمبر (ص) است و بههرحال از اندازه و قدر خود در گذشتهاند و در گفتار و كردار تظاهر مىكنند و روزگار خوى شيطانى آنان را كه به دست پادشاه وقت استوار شده آشكار ساخته، اينك به مركب مسلمانان سوار مىشوند و بهترين جامهها را مىپوشند و مسلمانان را به خدمت خود درآوردهاند چنانكه ديدم مرد يهودى و نصرانى سوار بر اسب و مسلمان در ركاب اوست، و چه بسا مسلمانان به وى تضرع و التماس مىكنند تا بلايى را كه ايشان را بدان دچار كرده است رفع كند!
اما زنان يهود و نصارى چون از خانه بيرون مىآيند و در كوچهها راه مىروند به سختى شناخته مىشوند و همچنين است در گرمابهها كه چه بسا زن نصرانى در برترين جاى گرمابه و مسلمان پايينتر از او نشسته است و نيز به بازار مىروند و در نزد بازرگانان مىنشينند و اينان به سبب خوش لباسى ايشان را گرامى مىدارند و نمىدانند كه اهل ذمه هستند. پس محتسب راست كه بدين امر اهتمام ورزد و بازدارد و متظاهرين را تعزير كند.
اهل ذمه را روا نيست كه در ديار اسلام معبد و كليسا بسازند، چنانكه عمر (رض) فرمان داد تا همه كليساهايى را كه پس از هجرت تجديد عمارت
شده بود ويران كنند و بدينسان جز معابد پيش از اسلام باقى نماند و نيز «عروه» را از نجد به صنعا فرستاد تا كليساهاى آنجا را جز آنچه پيش از مبعث رسول خدا بوده است ويران سازد.
اما اگر كليسايى به مرور زمان ويران شود، تجديد بناى آن رواست، و به گفته برخى اين نيز ممنوع است، زيرا در حكم احداث است. در كتاب «حاوى» آمده است كه اگر كليسا بكلى ويران و راه مردم شده باشد تجديد بناى آن ممنوع وگرنه رواست.
وظيفه امام است كه از اهل ذمه كه ساكن ديار اسلاماند مراقبت كند و نگذارد مورد آزار مسلمانان واقع شوند و اگر با مسلمانان اختلاف داشته باشند و محاكمه را نزد مسلمانان بياورند بايد ميان آنان داورى و حكم كرد، زيرا حاكم كفار نمىتواند درباره مسلمانان حكم كند، اما اگر اهل ذمه در باره اختلاف مابين به حاكم مسلمانان رجوع كنند به گفته برخى بايد حكم داد، و اين قول «مزنى» رحمة اللّه عليه است و به گفته برخى ديگر حكم لازم نيست، زيرا آنان به اسلام برحسب آنكه در ميان ايشان حكم شود معتقد نيستند و مانند معاهدين هستند و خداوند در قرآن به پيغمبر خود فرمود: «اگر اهل ذمه نزد تو بيايند ميان ايشان داورى يا اعراض كن[1]» و اين در صورتى است كه به محاكمه خرسندى دهند و البته پس از داورى بايد گردن نهند.
جزيه
بر محتسب است كه از كافران ذمى به قدر توانايى جزيه بگيرد: از فقير عايلهدار يك دينار از متوسط دو دينار و از توانگر چهار دينار در هر سال.
و چون محتسب يا مأمور براى دريافت جزيه نزد ذمى آيد او را پيش خود بايستاند و به او پس گردنى زند و گويد: جزيه را بپرداز اى كافر. و ذمى دست خود را از گريبان خود همراه با جزيه درآرد و با خوارى آن را بدهد.
و در جزيه التزام احكام اسلام شرط است و اگر كافر ذمى از احكام سر
[1]-\i« فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ»\E( سوره 5« مائده» آيه 42).