براى حفظ آن ها ندارند. به معناى ديگر، كشورهايى وجود دارند كه هنوز تعلق استراتژيك
خود را به هيچ يك از دو قطب اعلام نكرده اند. اين شاخصه نيز مؤيد متحول بودن
مرزبندى هاى بين دو قطب و غير جهانشمول بودن حوزه اقتدار و سلطه هر دو قطب است.
بنابراين در اين نظام تقسيم بندى نهايى صورت نگرفته است و هر چه به تقسيم بندى
نهايى نزديك تر مى شويم، در واقع، به نظام دو قطبى غيرمنعطف نزديك تر مى شويم. در
اين حالت، به همين دليل كه فضاها هنوز كاملا بسته نشده بود و به نظام دو قطبى
غيرمنعطف نرسيده بوديم، احتمال وقوع جنگ جهانى سوم نيز منتفى بود.
بحثى كه اشاره فرموديد مربوط به دهه هاى چهل تا هفتاد ميلادى و يا دوران جنگ
سرد است. ولى از آغاز دهه هفتاد كه مصادف با دهه پنجاه شمسى است، بحث دِتانت و تنش
زدايى شروع مى شود. آيا اين برهه جديد تأثيرى بر دگرگونى جايگاه استراتژيك ايران در
نظام دو قطبى نمى گذارد؟.
رقابت بين دو قطبِ نظام دو قطبى حاكم بعد از جنگ جهانى دوم، از ابتدا تا انتها
از مراحل مختلفى عبور كرده است. در تمام اين مراحل، مراكز دو قطب سعى در افزايش
توانمندى هاى خود، گسترش نفوذ خود و دفاع از آنچه به دست آوده اند، داشتند. از
آنجايى كه در اواخر دهه چهل ميلادى، شوروى نيز به تكنولوژى ساخت بمب اتمى دسترسى
پيدا مى كند، قدرت نظامى هر دو قطب اندك اندك به مرحله اى مى رسد كه برخورد نظامى
مستقيم بين دو قطب به معنى نابودى هر دو قطب و حتى كره زمين خواهد بود. به همين
دليل رقابت و تنش بين دو قطب به گونه اى شكل مى گيرد كه طرفين از تمام ابزار در
اختيار خود براى رسيدن به اهدافشان، تا يك مرحله قبل از برخورد مستقيم نظامى
استفاده مى كنند. پس در دوران جنگ سرد مراكز دو قطب سعى در استفاده از قدرت نظامى
خود، به طور مستقيم عليه مركز ديگر ندارند. البته اين بدان معنا نيست كه از همين
ابزار در محدود كردن حوزه نفوذ رقيب، در سرزمين هايى غير از كشور رهبرى كننده قطب
رقيب استفاده نشود. در سال هاى اول بعد از جنگ دوم، شوروى و امريكا با اتكا به
توانمندى هاى نظامى، سياسى، ايدئولوژيك و اقتصادى خود، حوزه هاى نفوذ خود را گسترش
دادند. در اين راستا رفتار و عملكرد شوروى براى دنياى غرب شگفت انگيز بود. در دهه
پنجاه و شصت ميلادى، شوروى به پيروزى هاى قابل توجهى در زمينه شكستن ديوارهاى مهار
غرب دست يافت. از اواسط دهه شصت ميلادى اين پيروزى ها بعد جديدى به خود گرفت.
افزايش توان نظامى شوروى، خصوصاً در زمينه تسليحات موشكى، امريكا را مجبور
نمود كه جايگاه برابرى را براى آن كشور در رقابت هاى جهانى بپذيرد. در اين راستا
مذاكرات تشنج زدايى يا «دتانت» بين مراكز دو قطب آغاز شد و روابط بين الملل وارد
دوره جديدى گرديد. در اين مرحله هر يك از دو قطب توان نابودى كامل قطب ديگر را در
اختيار داشت. در اين مقطع، كيسينجر در دفاع از مذاكرات دتانت، به نمايندگان كنگره
آمريكا مى گويد كه توانمندى هاى شوروى به مرحله اى رسيده است كه ما بايد به آن ها
در بعضى از نقاط جهان امتيازاتى بدهيم و گرنه آن ها در سرزمين هايى كه ما نمى
خواهيم، امتيازاتى از ما خواهند گرفت. آنچه كيسينجر به آن اعتراف مى كند اين است كه
به دليل ضعف هاى دنياى غرب، خصوصاً امريكا (در نتيجه جنگ ويتنام)، و افزايش قدرت
شوروى، حوزه منافع شوروى بايد تغيير كند و امريكا بايد شوروى جديد را قبول نمايد.
بنابراين از ديدگاه من، دتانت به معناى تعريف جديد از حوزه هاى منافع مراكز دو قطب
است. تعريفى كه در مذاكرات يالتا، كه آغاز تفكيك منافع دو قطب بود، انجام نشده بود.
به دنبال اين امر، آرامشى نسبى بين دو ابر قدرت پديدار مى شود. البته تاريخ نشان مى
دهد كه اين آرامش دوام چندانى نداشت. تعريف جديد، از ديدگاه شوروى به معنى عقب
نشينى امريكا بود. و به همين دليل، استراتژى شوروى حالتى تهاجمى به خود مى گيرد. هر
چه به اواخر دهه هفتاد ميلادى نزديك مى شويم، اين حالت تهاجمى محسوس تر مى شود.
بايد توجه داشت كه عقب نشينى و يا اتخاذ سياست دفاعى توسط امريكا صرفاً به خاطر
افزايش توانمندى هاى شوروى نبود. در كنار اشتباهات امريكا در صحنه روابط بين الملل،
عناصر ديگرى هم پديدار مى شوند كه حوزه فعاليت امريكا را دچار محدوديت هاى جدى مى
نمايند; اشغال افغانستان و حادثه بزرگ ترِ قبل از آن، پيروزى انقلاب ايران و عكس
العمل هاى شوروى، بيانگر اين واقعيت هستند كه حتى در دوران دتانت، رقابت بين دو قطب
به شدت ادامه دارد. در واقع، اين رقابت ها نقطه پايانى براى دتانت محسوب مى شود و
از نظر منطقى، رفتار امريكا نسبت به شوروى پس از اين دو رويداد نمى توانست همانند
رفتار اين كشور در سال هاى قبل از آن باشد. امريكا مذاكره براى تعريف جديدى از
روابط را انتخاب نمى كند; ريگان استراتژى فشار بيشتر و پايان بخشيدن به دتانت را بر
مى گزيند (يعنى همان استراتژى جنگ ستارگان). همزمان رويداد ديگرى نيز در حال شكل
گيرى است. اين عنصر، همان عميق تر شدن شكاف درونى قطب غرب است; شكافى كه شوروى نيز
از آن در جهت تضعيف امريكا استفاده مى كرد. در دهه هاى چهل و پنجاه شمسى، امريكا از
رهبرى بلامنازع در دنياى غرب برخوردار بود. اين رهبرى از سويى محصول توانايى هاى
امريكا در امر اقتصاد و قدرت نظامى
براى كنترل شوروى و كمونيسم بود، كه پس از جنگ جهانى دوم شكل گرفت و از سوى ديگر،
بدين خاطر بود كه در ميان كشورهايى كه به صورت بالقوه مى توانستند رهبرى امريكا
رابه زير سؤال ببرند، مشكلات شديد اقتصادى، سياسى و امنيتى ناشى از شكست تلخ جنگ
جهانى دوم وجود داشت. از اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد ميلادى كشورهاى اروپايى و
ژاپن با بهبود قابل توجه وضعيت اقتصادشان رقابت تازه اى را با امريكا آغاز نمودند.
البته از همان سال ها شوروى نيز با مشكل مشابهى در ميان اقمار خود مواجه مى شود و
چين از يك سو، و چند كشور اروپاى شرقى، و به طور مشخص چكسلواكى و يوگسلاوى از سوى
ديگر، رهبرى مسكو را به زير سؤال مى برند. در واقع از آغاز دهه هفتاد ميلادى يا دهه
پنجاه شمسى، هر دو قطب با مشكلات عديده داخلى مواجه هستند. اين زيربناى مطلب و نظرى
است كه اگر فرصت بشود بعداً بيشتر در موردش سخن خواهم گفت. اين نظر مى گويد كه
فروپاشى نظام دو قطبى قبل از فرو پاشى شوروى در حال شكل گيرى بود. به اعتقاد من،
فروپاشى نظام در زمينه شكاف هاى درونى هر دو قطب ساخته و پرداخته مى شد. اين شكاف
ها عكس العمل هايى را باعث مى شود كه از اواخر دهه هفتاد و در طول دهه هشتاد جهان
شاهد آن هاست.
اگر ما دتانت را بخشى از دوران جنگ سرد تلقى كنيم، على القاعده نبايد چندان
تأثيرى در تغيير جايگاه ايران در نظام دو قطبى ايجاد كرده باشد. در عين حال، آيا مى
توان اين امر را كه در دهه پنجاه شمسى يا هفتاد ميلادى، نظام دوقطبى منعطف در حال
فروپاشى است و يا شكاف هايى در دل هر يك از قطب ها ايجاد مى شود، زمينه بروز و ظهور
استقلال خواهى هاى جديد و در نتيجه احتمالا قيام ها و انقلاب هاى جديد تلقى كرد;
همچنان كه در اين دوره شاهد هستيم كه انقلاب ها و قيام هايى صورت مى گيرد. آيا مى
توان زمينه خارجى انقلاب ايران را كه در سال 1979 به وقوع مى پيوندد، در اين امر
جستجو نمود؟.
دقيقاً ما شاهد رشد دو روند هستيم، كه ماهيتى بحرانى و شورشى دارند; يعنى با
دو نوع اعتراض مواجهيم: يكى اعتراضى است در درون قطب ها، از سوى كشورهايى كه به
جايگاهشان قانع نيستند و با تغيير در توانايى هايشان خواهان رتبه بالاتر و موقعيت
بهتر و اختيارات بيشترى هستند. اعتراض ديگر به كشورهايى تعلق دارد كه كل مجموعه را
به زير سؤال مى برند; كشورهايى كه تحول درونى نظام دو قطبى نيز پاسخگوى نيازهاى آن
ها نيست و تغيير اصولى نظام را خواهان هستند. بايد توجه داشت كه ساختار نظام دو
قطبى منعطف اين فرصت ها را پديدار كرده است;
استقلال طلبى هاى شاه و وقوع انقلاب ايران نيز از بُعد مسائل بين الملل، از همين
زاويه قابل توضيح است. در نظام دو قطبى، هر قطب تابع يك نظام سلسله مراتبى است.
مثلا در قطب غرب، امريكا رهبرى را به عهده دارد و كشورهاى انگلستان و فرانسه در
رقابت براى دوم شدن هستند و بقيه كشورهاى اروپايى و جز آن بر اساس توانايى هاى
سياسى، اقتصادى، نظامى و موقعيت جغرافيايى و تاريخى خود در رده هاى بعدى قرار مى
گيرند. منطق چنين حكم مى كند كه هر كشورى در اين قطب سعى در بهبود جايگاه خود
نمايد. چرا كه با اين كار به امتيازات بالاترى دسترسى پيدا خواهد كرد. البته
امتيازات، صرفاً مادى نيستند، بلكه غالباً سياسى هستند كه بعدها با توجه به توانايى
هاى بالقوه كشورِ دارنده، امكان تبديل آن ها به منافع مادى وجود دارد. اين روندى
است كه در تمام دوره نظام دو قطبى منعطف وجود دارد. حتى در قطب شرق نيز همين روند
در جريان است. اختلافات چين و شوروى را نيز مى توان از اين زاويه توضيح داد. حال به
نكته اى ديگر توجه كنيد. نظام دو قطبى براى اولين بار در تاريخ مدرن بشر شكل مى
گرفت، به طورى كه هر دو قطب مجهز به تسليحاتى شده بودند كه مى توانستند نه تنها قطب
مقابل را، بلكه كره زمين را بيش از بيست بار نابود كنند. اين يك توانمندى عظيم است;
توانمندى اى كه عنصر ضد خود را در درون خودپرورانده است و درجه بالاى قدرت تخريب و
عقلانيت حاكم بر فرماندهى آن، اجازه استفاده از آن را (در شرايط متعارف)، سلب مى
نمايد. بنابراين، اين توانمندى عظيم، خود عامل بازدارندگى است. خصوصيت اساسى
بازدارندگى، توانايى افزايش توان تخريب عليه دشمنى است كه او هم در حال افزايش توان
تخريبى خود است. دو كشور به چنان توانايى اى مى رسند كه هيچ كدام از آن ها توان
عبور از مرزهاى تعريف شده و به توافق رسيده بين خودشان را ندارند. و اين به معناى
ايجاد يك مانع عظيم در جهت استفاده از قدرت تخريبى فوق العاده است.
چرا كه در صورت استفاده، اصل بازى از بين خواهد رفت!.
دقيقاً اين يكى از خصوصيات بارز بازدارندگى است. شما اين مقوله را در روابط
خانوادگى كه دو قطب را پدر و مادر تشكيل مى دهند و فرزند بين هر دو قرار گرفته است
مى بينيد.فرزند در مواقعى تشخيص مى دهد كه مسائلى وجود دارد كه پدر و مادر براى آن
قادر به جنگيدن با يكديگر نيستند ( زيرا احتمال فروپاشى روابط زناشويى آن ها وجود
دارد). آنجا فرزند مى تواند از هر دو (پدر و مادر) امتيازِ كسب يك موقعيت بهتر را
بگيرد، و اين جنگى است كه هميشه در خانواده ها در جريان است. هر چه سن فرزند بالاتر
مى رود و يا توانمندى هايش، از نظر جسمى و فكرى،
افزايش مى يابد، جايگاه فرزند در خانواده بهتر و بهتر مى شود; تا اين كه از خانواده
جدا مى شود و به خانواده جديدى شكل مى بخشد. حال در نظام دو قطبى منعطف هم همين
روند در حال رخ دادن است و به دليل وجود تسليحات مخرّب و كشنده (تسليحات اتمى)
مراكز قطب ها نمى توانند از آن ها استفاده كنند. در نتيجه، كشورهاى استراتژيك در
درون هر قطب در شرايطى قرار مى گيرند كه اگر آگاهانه و با ذكاوت و درايت عمل كنند،
مى توانند جايگاه خود را بهبود بخشند. آنچه تاريخ اين دوره به ما نشان مى دهد اين
است كه ايران و فرانسه در اين مقطع در حال ارتقا بخشيدن به مقام و رتبه خود هستند:
يكى با ابزار اقتصادى ـ سياسى، و ديگرى با موقعيت ژئواستراتژيك و منابع استراتژيكى.
بحث آن ها با مركز قطب خود ـ امريكا ـ اين است كه تو نمى توانى امتياز و خواسته مرا
ندهى، چون در اين صورت به سوى قطب ديگر مى روم. اين گونه كشورها غالباً روى مرزهاى
دو قطب (چه مرزهاى جغرافيايى و چه مرزهاى سياسى و نظامى) قرار دارند. و اين نقطه
ضعف اساسى براى اداره هر دو قطب توسط مراكز آن هاست. بنابراين، كشورها بنا به
خصوصيات خاص داخلى خود و ماهيت حكومت يا نظام سياسى شان، به سوى نوعى استقلال طلبى
در حركت هستند. اين استقلال به معناى رفتن از يك پله به پله بالاتر است. ما اين
حركت را دقيقاً به صورت آگاهانه در رفتار شاه از سال 1350 به بعد مى بينيم. اگر چه
بسيارى آن را خود بزرگ بينى شاه و در نتيجه بيمارى روانى وى توصيف مى كنند، اما
زمينه عينى براى چنين حركتى در درون نظام بين الملل از قبل فراهم شده بود. همزمان،
فرانسه نيز همين راه را در سطحى ديگر و با ماهيت نظام سياسى ديگرى در مى نوردد و به
يك نتيجه و جايگاه متفاوت با ايران نيز مى رسد. در قطب شرق نيز يوگسلاوى همين
استراتژى را انتخاب كرده و با موفقيت دنبال مى كند. چين نيز در همين چارچوب قرار مى
گيرد و شوروى توان مقابله با آن ها را ندارد. زيرا احتمال رودررويى با امريكا را
نمى تواند ناديده بگيرد. اعتراضى ديگر به گونه اى ديگر، اما در همان فضا، امكان رشد
و نمو پيدا مى كند. در اين فضا، مردم كشورها نيز بنا به خصوصيات خاص خود و نوع
رابطه شان با حكومت و يا درجه مشروعيت حكومتشان مى توانند به امتيازاتى دست پيدا
كنند كه در غير اين صورت دستيابى آن ها غير ممكن است. مردم بعضى از اين كشورها مى
توانند به مسائل خود بپردازند و موقعيت خود را بهبود بخشند.
تحت چنين شرايط بين المللى اى، چنانچه شرايط داخلى كشور براى يك انقلاب سياسى
آماده باشد، عدم مداخله قدرت هاى خارجى در روند انقلاب امرى حتمى خواهد بود. به
معناى ديگر، مراكز دو قطب قادر به دخالت در روند انقلاب (به شرطى
كه انقلاب هيچ گونه جهت گيرى مثبتى به سوى يكى از مراكز دو قطب نداشته باشد)
نخواهند بود. زيرا در صورت دخالت يكى از آن ها، ديگرى نيز بايد وارد صحنه شود.
فراموش نكنيد كه ما درباره يك كشور استراتژيك واقع شده در مرزهاى دو قطب سخن مى
گوييم. باور در هر دو، برخورد مستقيم نظامى و نابودى كل، احتمالى بسيار بالا خواهد
بود. همين امر بزرگ ترين نيروى بازدارنده براى دخالت شوروى در
روند انقلاب ايران در سال 1357 بود. در عين حال، عناصر و شرايط داخلى اساس كار
هستند و اگر از داخل، شرايط براى انقلاب آماده نباشد، شرايط بين المللى فقط منجر به
يك كودتا و يا تغييرات جزئى خواهد شد. امكانات و عناصر داخلى انقلاب ايران نيز از
سال ها قبل در حال شكل گيرى بود; شايد از زمان امير كبير، انقلاب مشروطيت، نهضت ملى
شدن نفت، قيام 15 خرداد و نهايتاً انقلاب 1357. در واقع، از اوايل دهه چهل تا سال
1357، جامعه ايران مشغول كار خود يعنى فراهم آوردن زيربناى انقلاب مى باشد. از
اوايل دهه پنجاه شرايط بين المللى نيز آهسته آهسته با شرايط داخلى همراه مى گردد.
هر چه ما به سال هاى انتهايى دهه پنجاه نزديك مى شويم، مى بينيم كه عناصرى در فضاى
بين المللى شكل مى گيرند كه، برخلاف گذشته، رشد دهنده روند داخلى انقلاب هستند. حتى
حكومت شاه نيز دست به حركاتى مى زند كه از سوى مراكز دو قطب مقاومتى را در برابر
خود نمى بيند; دقيقاً همان مطلبى كه شما گفتيد: استقلال طلبى. البته باز هم تكرار
مى كنم: كشورى مثل فرانسه، نوعى استقلال طلبى با مايه هاى مردمى و ملى خودش را به
وجود مى آورد، ولى در ايران يك استقلال طلبى بدون پشتوانه مردم، به صورت خود بزرگ
بينى و استبداد بيش از حد رقم مى خورد. ماهيت اين دو نوع استقلال از مركز، با
يكديگر متفاوت است. چرا كه عناصر داخلى متفاوتند; در فرانسه حكومت از ديدگاه مردم
مشروعيت دارد، در حالى كه در ايران، شاه تمام مشروعيت خود را از دست داده است.
مى توانيم چنين تعبير كنيم كه فرضيه استقلال خواهى يا، به تعبير جناب عالى،
فزون طلبى كشورهايى مثل ايران، مقدمه اى است براى اين كه آن ها بتوانند فارغ از
فشارها و صرف نظر از بسته بودن نظام بين الملل، به سمت توجه به مسائل داخلى و بهبود
آن ها معطوف گردند..
و يا به شكل ديگر، من مى گويم كه عوامل بازدارنده خارجى (بين المللى) ضعيف تر
شده اند. عوامل بازدارنده اى كه براى مثال، در مسئله ويتنام منجر به اعزام حدود نيم
ميليون سرباز امريكايى و بيش از پانزده سال جنگ با ويتنام مى شود. پيش از اين، اين
گونه شرايط نامساعد خارجى اجازه نمى داد كه روند انقلاب و تغييرات
داخلى سرعت لازم را پيدا كند. ولى اكنون تغييرات بين المللى، ابزارهاى خارجى كند
كننده انقلاب را تضعيف مى نمايد.
البته در اينجا نظرياتى هست مبنى بر اين كه اين گونه تغييرات خارجى، به صورت
آگاهانه در حال شكل گيرى است. اين نظريات به دو گروه تقسيم مى شوند: پاره اى،
درباره انقلاب ايران معتقد به نظريه توطئه هستند، مانند شخص شاه; و عده اى ديگر
باور به طراحى انقلاب توسط امريكا دارند. من با هر دو گروه مخالف هستم. و معتقدم
اين يك امر اجتناب ناپذير است و اين عوامل فقط زمان آن را سرعت مى بخشد و يا كند مى
كند. اين امر براى تمام كشورهاست; فقط كشورى كه شرايط داخلى آن مهيا و داراى موقعيت
استراتژيك است، مى تواند از اين فضاى بين المللى استفاده كند.
قبل از پرداختن به بحث انقلاب به اين نكته بپردازيم كه تلقى امريكا نسبت به
شاه و موقعيت ايران در حوزه قطب سرمايه دارى و در مواجهه با قطب سوسياليسم چه بود.
چنانكه اشاره فرموديد در مورد ايران، بحث منابع و ذخاير زيرزمينى و مسئله
ژئواستراتژيك و ژئوپليتيك بودن مورد توجه بود. ايران در موقعيت كمربند امنيتى با
2200 كيلومتر مرز مشترك، به مثابه ركن ركين مقابله با توسعه شوروى مطرح بود، كه در
همين راستا ايستگاه هاى شنود توسط امريكا تأسيس مى شود. اين ويژگى هاى شاه و حكومت
ايران دست به دست يكديگر داد تا او به مرتبه ژاندارمى منطقه خليج فارس برسد و منافع
قطب سرمايه دارى را تضمين نمايد. حال در اين دوره، يعنى دهه پنجاه شمسى كه مصادف با
دوره تنش زدايى و دتانت است، امريكاييان با توجه به فروپاشى ها و خلل هاى ايجاد شده
در درون دو قطب نظام بين الملل، چه تحليلى از وضعيت شاه در منطقه و نيز وضعيت
اپوزيسيون (گروه هاى مخالف) ايران دارند؟.
رفتارى كه امريكاييان داشتند و ديدگاه هايى كه آن ها در مورد اوضاع سياسى
ايران و بازيگران سياسى كشور داشتند، همانند هر كشور ديگرى، بر مبناى جهان بينى
خودشان شكل گرفته بود. بايد توجه داشت كه اگر اين جهان بينى دچار برخى محدوديت ها و
نارسايى ها شود، مسلّماً استراتژى ها و سياست هاى اتخاذ شده در چارچوب اين نگرش
كلان به شكست منجر خواهد شد. به علاوه، وقتى اين تفكرات را در يك جهان متحول، كه ما
كنترلى بر روى عناصر تشكيل دهنده آن نداريم، مورد بررسى قرار مى دهيم مى بينيم كه
محدوديت تفكرات كلان چگونه كشور را مجبور به پذيرش شكست مى كند. در همين مورد است
كه پُل كندى مى گويد كه يكى از ريشه هاى افول قدرت هاى بزرگ در ضعف بينش دولتمردان
آنها نسبت به واقعيت هاى زمان خود و توانمندى ها و محدديت هاى آن هاست. در مورد
آمريكا، ما
شاهد اين واقعيت هستيم كه دولتمردان آن كشور نمى توانند ماهيت رويدادهاى سياسى
ايران را تشخيص بدهند. همان طور كه قبلا توضيح دادم، مهم ترين دلمشغولى آمريكا در
روابط خارجى اش بعد از جنگ جهانى دوم، حول محور مهار فيزيكى ـ امنيتى و اقتصادى
شوروى و كمونيسم مى چرخيد. امريكا خواهان گسترش روابط سرمايه دارى در جهان غير
سرمايه دارى بود. گسترش روابط اقتصادى سرمايه دارى، برخى عوامل ديگر را براى موفقيت
خود لازم داشت. بايد توجه داشت كه صرفاً انتقال سرمايه و ورود چهار شركت امريكايى
به اينجا و تأسيس چند كارخانه مونتاژ صنعتى به معناى گسترش روابط توليدى سرمايه
دارى نيست. نظام سرمايه دارى كه در مقايسه با نظام هاى كشاورزى پيشرفته تر است در
فضاى متحول و مناسب مى تواند رشد كند. اين فضاى متحول، به انتقال پول و افزايش
درآمدها محدود نيست. در واقع، روابط توليدى اقتصادى سرمايه دارى در يك فضاى سياسى
مناسب قابل رشد است. سرمايه دارى متكى بر فعاليت بخش خصوصى نمى تواند در چارچوب
سياسى استبداد فردى گسترش پيدا كند. در همين مورد توضيح دادم كه گسترش روابط
اقتصادى سرمايه دارى آن سوى سكه گسترش مشاركت بيشتر سياسى در يك كشور است; حال، اين
مشاركت سياسى خواه توسط يك حكومت مردمى صورت بگيرد، يا توسط احزاب ملى و يا احزاب
وابسته و تشريفاتى. در هر صورت بايد به استبداد فردى پايان بخشيد. البته سرمايه
دارى وابسته، نظام سياسى وابسته را نيز طلب مى كند. بنابراين رابطه مستقيمى بين
ماهيت روابط اقتصادى سرمايه دارى و حاكميت هاى سياسى در كشورها برقرار است. اما در
هر صورت، هر نوع رابطه توليدى سرمايه دارى در روند گسترش خود نمى تواند نظام سياسى
استبداد فردى را تحمل كند. امريكا از آغاز دهه چهل شمسى اقدام به توسعه روابط
سرمايه دارى در ايران نمود، ولى براى تقريباً پانزده سال اين روابط اقتصادى بدون
پشتوانه فضاى سياسى مناسب در حال درجازدن بود. در واقع، يكى از ريشه هاى بن بست
اقتصادى ايران در زمان شاه، عدم وجود فضاى سياسى متناسب با روند توليد اقتصادى در
كشور بود. حال اگر به اسناد مذاكرات نمايندگان و سناتورهاى امريكايى در سال هاى
آغازين دهه پنجاه شمسى توجه كنيم مى بينيم كه تعدادى از آن ها به رهبرى ادوارد كندى
خواهان تغيير شاه هستند. آن ها با شخص شاه مخالف نيستند، نگران وضعيت مردم ايران هم
نيستند، آنچه آن ها را نگران كرده اين است كه روش هاى شاه منافع امريكا را در بلند
مدت به خطر مى اندازد. آن ها معتقد بودند كه ادامه حاكميت فردى شاه باعث پيروزى
سريع تر كمونيست ها در ايران خواهد شد. پس با آن نوع استبداد، كه در حال