افزايش مى يابد، جايگاه فرزند در خانواده بهتر و بهتر مى شود; تا اين كه از خانواده
جدا مى شود و به خانواده جديدى شكل مى بخشد. حال در نظام دو قطبى منعطف هم همين
روند در حال رخ دادن است و به دليل وجود تسليحات مخرّب و كشنده (تسليحات اتمى)
مراكز قطب ها نمى توانند از آن ها استفاده كنند. در نتيجه، كشورهاى استراتژيك در
درون هر قطب در شرايطى قرار مى گيرند كه اگر آگاهانه و با ذكاوت و درايت عمل كنند،
مى توانند جايگاه خود را بهبود بخشند. آنچه تاريخ اين دوره به ما نشان مى دهد اين
است كه ايران و فرانسه در اين مقطع در حال ارتقا بخشيدن به مقام و رتبه خود هستند:
يكى با ابزار اقتصادى ـ سياسى، و ديگرى با موقعيت ژئواستراتژيك و منابع استراتژيكى.
بحث آن ها با مركز قطب خود ـ امريكا ـ اين است كه تو نمى توانى امتياز و خواسته مرا
ندهى، چون در اين صورت به سوى قطب ديگر مى روم. اين گونه كشورها غالباً روى مرزهاى
دو قطب (چه مرزهاى جغرافيايى و چه مرزهاى سياسى و نظامى) قرار دارند. و اين نقطه
ضعف اساسى براى اداره هر دو قطب توسط مراكز آن هاست. بنابراين، كشورها بنا به
خصوصيات خاص داخلى خود و ماهيت حكومت يا نظام سياسى شان، به سوى نوعى استقلال طلبى
در حركت هستند. اين استقلال به معناى رفتن از يك پله به پله بالاتر است. ما اين
حركت را دقيقاً به صورت آگاهانه در رفتار شاه از سال 1350 به بعد مى بينيم. اگر چه
بسيارى آن را خود بزرگ بينى شاه و در نتيجه بيمارى روانى وى توصيف مى كنند، اما
زمينه عينى براى چنين حركتى در درون نظام بين الملل از قبل فراهم شده بود. همزمان،
فرانسه نيز همين راه را در سطحى ديگر و با ماهيت نظام سياسى ديگرى در مى نوردد و به
يك نتيجه و جايگاه متفاوت با ايران نيز مى رسد. در قطب شرق نيز يوگسلاوى همين
استراتژى را انتخاب كرده و با موفقيت دنبال مى كند. چين نيز در همين چارچوب قرار مى
گيرد و شوروى توان مقابله با آن ها را ندارد. زيرا احتمال رودررويى با امريكا را
نمى تواند ناديده بگيرد. اعتراضى ديگر به گونه اى ديگر، اما در همان فضا، امكان رشد
و نمو پيدا مى كند. در اين فضا، مردم كشورها نيز بنا به خصوصيات خاص خود و نوع
رابطه شان با حكومت و يا درجه مشروعيت حكومتشان مى توانند به امتيازاتى دست پيدا
كنند كه در غير اين صورت دستيابى آن ها غير ممكن است. مردم بعضى از اين كشورها مى
توانند به مسائل خود بپردازند و موقعيت خود را بهبود بخشند.
تحت چنين شرايط بين المللى اى، چنانچه شرايط داخلى كشور براى يك انقلاب سياسى
آماده باشد، عدم مداخله قدرت هاى خارجى در روند انقلاب امرى حتمى خواهد بود. به
معناى ديگر، مراكز دو قطب قادر به دخالت در روند انقلاب (به شرطى
كه انقلاب هيچ گونه جهت گيرى مثبتى به سوى يكى از مراكز دو قطب نداشته باشد)
نخواهند بود. زيرا در صورت دخالت يكى از آن ها، ديگرى نيز بايد وارد صحنه شود.
فراموش نكنيد كه ما درباره يك كشور استراتژيك واقع شده در مرزهاى دو قطب سخن مى
گوييم. باور در هر دو، برخورد مستقيم نظامى و نابودى كل، احتمالى بسيار بالا خواهد
بود. همين امر بزرگ ترين نيروى بازدارنده براى دخالت شوروى در
روند انقلاب ايران در سال 1357 بود. در عين حال، عناصر و شرايط داخلى اساس كار
هستند و اگر از داخل، شرايط براى انقلاب آماده نباشد، شرايط بين المللى فقط منجر به
يك كودتا و يا تغييرات جزئى خواهد شد. امكانات و عناصر داخلى انقلاب ايران نيز از
سال ها قبل در حال شكل گيرى بود; شايد از زمان امير كبير، انقلاب مشروطيت، نهضت ملى
شدن نفت، قيام 15 خرداد و نهايتاً انقلاب 1357. در واقع، از اوايل دهه چهل تا سال
1357، جامعه ايران مشغول كار خود يعنى فراهم آوردن زيربناى انقلاب مى باشد. از
اوايل دهه پنجاه شرايط بين المللى نيز آهسته آهسته با شرايط داخلى همراه مى گردد.
هر چه ما به سال هاى انتهايى دهه پنجاه نزديك مى شويم، مى بينيم كه عناصرى در فضاى
بين المللى شكل مى گيرند كه، برخلاف گذشته، رشد دهنده روند داخلى انقلاب هستند. حتى
حكومت شاه نيز دست به حركاتى مى زند كه از سوى مراكز دو قطب مقاومتى را در برابر
خود نمى بيند; دقيقاً همان مطلبى كه شما گفتيد: استقلال طلبى. البته باز هم تكرار
مى كنم: كشورى مثل فرانسه، نوعى استقلال طلبى با مايه هاى مردمى و ملى خودش را به
وجود مى آورد، ولى در ايران يك استقلال طلبى بدون پشتوانه مردم، به صورت خود بزرگ
بينى و استبداد بيش از حد رقم مى خورد. ماهيت اين دو نوع استقلال از مركز، با
يكديگر متفاوت است. چرا كه عناصر داخلى متفاوتند; در فرانسه حكومت از ديدگاه مردم
مشروعيت دارد، در حالى كه در ايران، شاه تمام مشروعيت خود را از دست داده است.
مى توانيم چنين تعبير كنيم كه فرضيه استقلال خواهى يا، به تعبير جناب عالى،
فزون طلبى كشورهايى مثل ايران، مقدمه اى است براى اين كه آن ها بتوانند فارغ از
فشارها و صرف نظر از بسته بودن نظام بين الملل، به سمت توجه به مسائل داخلى و بهبود
آن ها معطوف گردند..
و يا به شكل ديگر، من مى گويم كه عوامل بازدارنده خارجى (بين المللى) ضعيف تر
شده اند. عوامل بازدارنده اى كه براى مثال، در مسئله ويتنام منجر به اعزام حدود نيم
ميليون سرباز امريكايى و بيش از پانزده سال جنگ با ويتنام مى شود. پيش از اين، اين
گونه شرايط نامساعد خارجى اجازه نمى داد كه روند انقلاب و تغييرات
داخلى سرعت لازم را پيدا كند. ولى اكنون تغييرات بين المللى، ابزارهاى خارجى كند
كننده انقلاب را تضعيف مى نمايد.
البته در اينجا نظرياتى هست مبنى بر اين كه اين گونه تغييرات خارجى، به صورت
آگاهانه در حال شكل گيرى است. اين نظريات به دو گروه تقسيم مى شوند: پاره اى،
درباره انقلاب ايران معتقد به نظريه توطئه هستند، مانند شخص شاه; و عده اى ديگر
باور به طراحى انقلاب توسط امريكا دارند. من با هر دو گروه مخالف هستم. و معتقدم
اين يك امر اجتناب ناپذير است و اين عوامل فقط زمان آن را سرعت مى بخشد و يا كند مى
كند. اين امر براى تمام كشورهاست; فقط كشورى كه شرايط داخلى آن مهيا و داراى موقعيت
استراتژيك است، مى تواند از اين فضاى بين المللى استفاده كند.
قبل از پرداختن به بحث انقلاب به اين نكته بپردازيم كه تلقى امريكا نسبت به
شاه و موقعيت ايران در حوزه قطب سرمايه دارى و در مواجهه با قطب سوسياليسم چه بود.
چنانكه اشاره فرموديد در مورد ايران، بحث منابع و ذخاير زيرزمينى و مسئله
ژئواستراتژيك و ژئوپليتيك بودن مورد توجه بود. ايران در موقعيت كمربند امنيتى با
2200 كيلومتر مرز مشترك، به مثابه ركن ركين مقابله با توسعه شوروى مطرح بود، كه در
همين راستا ايستگاه هاى شنود توسط امريكا تأسيس مى شود. اين ويژگى هاى شاه و حكومت
ايران دست به دست يكديگر داد تا او به مرتبه ژاندارمى منطقه خليج فارس برسد و منافع
قطب سرمايه دارى را تضمين نمايد. حال در اين دوره، يعنى دهه پنجاه شمسى كه مصادف با
دوره تنش زدايى و دتانت است، امريكاييان با توجه به فروپاشى ها و خلل هاى ايجاد شده
در درون دو قطب نظام بين الملل، چه تحليلى از وضعيت شاه در منطقه و نيز وضعيت
اپوزيسيون (گروه هاى مخالف) ايران دارند؟.
رفتارى كه امريكاييان داشتند و ديدگاه هايى كه آن ها در مورد اوضاع سياسى
ايران و بازيگران سياسى كشور داشتند، همانند هر كشور ديگرى، بر مبناى جهان بينى
خودشان شكل گرفته بود. بايد توجه داشت كه اگر اين جهان بينى دچار برخى محدوديت ها و
نارسايى ها شود، مسلّماً استراتژى ها و سياست هاى اتخاذ شده در چارچوب اين نگرش
كلان به شكست منجر خواهد شد. به علاوه، وقتى اين تفكرات را در يك جهان متحول، كه ما
كنترلى بر روى عناصر تشكيل دهنده آن نداريم، مورد بررسى قرار مى دهيم مى بينيم كه
محدوديت تفكرات كلان چگونه كشور را مجبور به پذيرش شكست مى كند. در همين مورد است
كه پُل كندى مى گويد كه يكى از ريشه هاى افول قدرت هاى بزرگ در ضعف بينش دولتمردان
آنها نسبت به واقعيت هاى زمان خود و توانمندى ها و محدديت هاى آن هاست. در مورد
آمريكا، ما
شاهد اين واقعيت هستيم كه دولتمردان آن كشور نمى توانند ماهيت رويدادهاى سياسى
ايران را تشخيص بدهند. همان طور كه قبلا توضيح دادم، مهم ترين دلمشغولى آمريكا در
روابط خارجى اش بعد از جنگ جهانى دوم، حول محور مهار فيزيكى ـ امنيتى و اقتصادى
شوروى و كمونيسم مى چرخيد. امريكا خواهان گسترش روابط سرمايه دارى در جهان غير
سرمايه دارى بود. گسترش روابط اقتصادى سرمايه دارى، برخى عوامل ديگر را براى موفقيت
خود لازم داشت. بايد توجه داشت كه صرفاً انتقال سرمايه و ورود چهار شركت امريكايى
به اينجا و تأسيس چند كارخانه مونتاژ صنعتى به معناى گسترش روابط توليدى سرمايه
دارى نيست. نظام سرمايه دارى كه در مقايسه با نظام هاى كشاورزى پيشرفته تر است در
فضاى متحول و مناسب مى تواند رشد كند. اين فضاى متحول، به انتقال پول و افزايش
درآمدها محدود نيست. در واقع، روابط توليدى اقتصادى سرمايه دارى در يك فضاى سياسى
مناسب قابل رشد است. سرمايه دارى متكى بر فعاليت بخش خصوصى نمى تواند در چارچوب
سياسى استبداد فردى گسترش پيدا كند. در همين مورد توضيح دادم كه گسترش روابط
اقتصادى سرمايه دارى آن سوى سكه گسترش مشاركت بيشتر سياسى در يك كشور است; حال، اين
مشاركت سياسى خواه توسط يك حكومت مردمى صورت بگيرد، يا توسط احزاب ملى و يا احزاب
وابسته و تشريفاتى. در هر صورت بايد به استبداد فردى پايان بخشيد. البته سرمايه
دارى وابسته، نظام سياسى وابسته را نيز طلب مى كند. بنابراين رابطه مستقيمى بين
ماهيت روابط اقتصادى سرمايه دارى و حاكميت هاى سياسى در كشورها برقرار است. اما در
هر صورت، هر نوع رابطه توليدى سرمايه دارى در روند گسترش خود نمى تواند نظام سياسى
استبداد فردى را تحمل كند. امريكا از آغاز دهه چهل شمسى اقدام به توسعه روابط
سرمايه دارى در ايران نمود، ولى براى تقريباً پانزده سال اين روابط اقتصادى بدون
پشتوانه فضاى سياسى مناسب در حال درجازدن بود. در واقع، يكى از ريشه هاى بن بست
اقتصادى ايران در زمان شاه، عدم وجود فضاى سياسى متناسب با روند توليد اقتصادى در
كشور بود. حال اگر به اسناد مذاكرات نمايندگان و سناتورهاى امريكايى در سال هاى
آغازين دهه پنجاه شمسى توجه كنيم مى بينيم كه تعدادى از آن ها به رهبرى ادوارد كندى
خواهان تغيير شاه هستند. آن ها با شخص شاه مخالف نيستند، نگران وضعيت مردم ايران هم
نيستند، آنچه آن ها را نگران كرده اين است كه روش هاى شاه منافع امريكا را در بلند
مدت به خطر مى اندازد. آن ها معتقد بودند كه ادامه حاكميت فردى شاه باعث پيروزى
سريع تر كمونيست ها در ايران خواهد شد. پس با آن نوع استبداد، كه در حال
عميق تر شدن هم بود، روابط توليدى سرمايه دارى و نهايتاً منافع اقتصادى امريكا در
خطر جدى قرار داشت. در همين فضا، شكست امريكا در ويتنام و ناكامى دكترين نيكسون در
حفظ منافع غرب، امريكا را وامى دارد كه در انديشه ريشه يابى ناكامى هاى خود باشد.
جالب اينجاست كه در حالى كه منطق منافع امريكا حكم مى كرد كه استبداد شاه كاهش پيدا
كند، اختيارات اعطايى به شاه از طريق اجراى دكترين نيكسون، حاكميت فردى و استبداد
شاه را گسترش مى دهد. علت اصلى ناكامى امريكا در شناخت واقعيت هاى ايران و جهان سوم
در اين بود كه امريكا تنها دشمن مطرح عليه سرمايه دارى را كمونيسم و شوروى مى
دانست. در همين راستا، پُست ژاندارمى و حفظ منافع فورى دنياى سرمايه دارى غرب در
منطقه خاورميانه به شاه سپرده مى شود. امريكا منافع بلند مدت خود را فداى منافع
كوتاه مدت خود مى كند. يعنى به جاى اين كه به گسترش روابط سرمايه دارى و نهايتاً
كاهش استبداد شاه اقدام كند، به مهار فيزيكى كمونيسم از طريق افزايش توان نظامى شاه
و نهايتاً افزايش استبداد اولويت مى دهد. به همين دليل با روى كار آمدن كارتر،
امريكا درصدد تصحيح اشتباه خود بر مى آيد. استراتژى حقوق بشر، چيزى جز تعديل رفتار
سياسى حكومت هايى چون شاه نيست. در واقع در زمان كارتر، امريكا به طور جدى در
انديشه ايجاد تغيير و در نتيجه تعديل نظام سياسى شاه است، تا تضمين هايى را در داخل
به وجود آورد. اما مشكل اينجاست كه منبع اصلى تهديد را به خوبى تشخيص نمى دهد.
امريكا از پايان جنگ جهانى دوم، سياست هايش را حول محور مبارزه و مقابله با كمونيسم
طراحى كرده بود و دشمنى جز كمونيسم نمى شناخت. البته تجربه رويدادهاى كشورهاى جهان
سوم در دو دهه شصت و هفتاد ميلادى مؤيد نظر امريكا بود. امريكاييان تجربه كرده
بودند كه هر جا عليه منافع امريكا و غرب حركتى صورت بگيرد، شوروى و كمونيسم يكى از
حاميان اصلى آن حركت است. در جهان بينى امريكاييان جايگاهى براى رشد تفكرى در جهان
سوم كه نه موافق شوروى باشد و نه موافق آمريكا، وجود نداشت.
در واقع، در ميان مخالفان حكومت شاه در ايران، نيروهاى چپ و نيروهاى وابسته به
كمونيسم شوروى و چين حائز اهميت ويژه اى براى مقابله بودند. به عبارت ديگر، محدوديت
هاى فكرى و نيز جهان بينى امريكاييان به آن ها اجازه نمى داد كه نيروى سومى را به
عنوان منبع اصلى تهديد عليه منافع غرب شناسايى كنند.
به همين دليل وقتى كه انقلاب در ايران شكل مى گيرد، دولتمردان آمريكايى، در
مراحل اوليه، در انديشه شناسايى نقش و نفوذ شوروى در بين مخالفان شاه هستند. و
هنگامى كه اثرى از اين ارتباط پيدا نمى كنند بحران ايران را قابل كنترل ارزيابى مى
كنند. مطالعه خاطرات سوليوان، آخرين سفير امريكا در ايران، نشان مى دهد كه او
گزارشى دالّ بر وقوع انقلابى كه تمام منافع امريكا را به خطر بيندازد به واشنگتن
مخابره نمى كند. او مى گويد كه اين يك هرج و مرج و بلواست.
براى نمونه، مسئله ايستگاه هاى جاسوسى و شنود سياى امريكا در مناطق شمالى ايران
و نزديك مرز شوروى، و عكس العمل امريكا بيانگر واقعيت ذكر شده است. در هفته هاى اول
پيروزى انقلاب، كاركنان اين ايستگاه ها به خاطر عدم دريافت حقوق ماهانه اعتصاب مى
كنند. سوليوان تصور مى كند كه پرداخت حقوق آن ها بايد توسط ايران صورت بگيرد. دولت
موقت به سفارت امريكا توضيح مى دهد كه مطابق قراردادهاى امضا شده (توسط حكومت شاه)
امريكا مسئول پرداخت حقوق كاركنان ايستگاه هاى شنود است. سوليوان قانع مى شود و با
اجاره يك هواپيما حقوق عقب مانده را به ايستگاه ها مى فرستد. بايد توجه كرد كه هنوز
دولت امريكا تصور نمى كند كه ايران در مسير مقابله با او در حركت است. چرا كه اگر
اين تصور را داشت، بايد از فرصت به دست آمده استفاده مى كرد تا بدون جنجال، ايستگاه
هاى شنود را به كشور ديگرى منتقل كند. دولتمردان امريكا تصور مى كنند كه همان تعديل
(استراتژى كارتر) در حال انجام است، ولى همراه با هرج و مرج و ناآرامى.
در اين مرحله، امريكا در انديشه يافتن راه هاى مناسب براى معامله كردن با نيروى
جديد در تهران است; و در واقع در همين مقطع است كه ايران در حال جدا شدن از نظام
بين الملل مى باشد. همان طور كه در فقرات قبلى توضيح دادم، ايران از درون قطب غرب
در جهت كندن و رها شدن از نظام دو قطبى قرار گرفته و آن را قبول ندارد.
همين رويداد و موفقيت انقلاب ايران با خصوصيات خاص خود، يعنى مقابله با هر دو
قطب، دليل محكمى براى اين ادعاست كه نظام دو قطبى سال ها قبل از فروپاشى شوروى در
حال از هم پاشيدن بود. در واقع عدم توانايى امريكا براى متوقف كردن انقلاب، نشان از
ضعف و محدوديت ساختارى نظام دو قطبى دارد. و ايران در مرزهاى ميان دو قطب و با توجه
به مسئله بازدارندگى موجود بين امريكا و شوروى موفق به خروج از نظام مى گردد.
سرانجام، پيروزى انقلاب ايران ادامه حاكميت نظام دو قطبى را به طور جدى به زير سؤال
مى برد.
از اوايل دهه پنجاه شمسى و با ادامه سياست دتانت، زمينه هاى بين المللى منعطف
ترى پديدار مى شود. و تحولات درونى ايران و ظهور دولت كارتر و اتخاذ سياست حقوق بشر
در جهت تعديل شخص شاه قرار مى گيرد. ظاهراً بنا به اعتقاد شما، .
اگر بحث ايدئولوژيك بودن نظام سرمايه دارى را بپذيريم بايد قائل بشويم كه در پشت
سياست حقوق بشر كارتر، در واقع سياست تعديلى وجود دارد كه انگيزه اش توسعه طلبى يا
دست كم حفظ وضع موجود است. در عين حال، سياست حقوق بشر كارتر يا در واقع، يك شاخه
آن به شخص شاه برمى گردد كه فزون خواهى هايش را تعديل نمايد، و شاخه ديگر آن متوجه
تعديل اپوزيسيون ايران يا به شكلى، مردم و جامعه ايران است و با ايجاد ثبات و
مشاركت مردم، امريكا در انديشه بقا و تداوم منافع خودش است. اگر اين فرض درست باشد،
چنين استنتاج خواهيم كرد كه آن ها شناخت دقيقى از وضع اپوزيسيون در ايران و بحران
هاى درونى جامعه دادند. در حالى كه ما شواهدى هم داريم كه آن ها كاملا غافل بودند.
براى مثال، آقاى هايزر در آخرين ماه هاى قبل از انقلاب اعلام مى كند (زمانى كه شاه
در ايران است) كه ايران جزيره ثبات است و در اينجا كاملا امنيت برقرار است.
به نظر نمى رسد كه امريكائيان شناخت دقيقى از اپوزيسيون ايران داشتند. در واقع
تقسيم بندى هاو اولويت گذارى گروه هاى تشكيل دهنده اپوزيسيون توسط آمريكا مشكل زا
بود. وقتى كه ژنرال امريكايى در ناتو سخن از ثبات مى گويد بايد پرسيد تعريف او از
بحران چيست; او در واقع ثبات نظام را مى بيند. امريكا و دنياى غرب وجود بحران را
فقط در فعال شدن و خطرناك شدن عناصر كمونيسم جستجو مى كنند. و مسائل ديگر، حول
دعواها و اختلاف نظرهاى داخلى قلمداد مى شوند كه به هيچ وجه خطرى جدى براى نظام
سرمايه دارى غرب به حساب نمى آيند. از اين ديدگاه، حرفش كاملا درست است. يعنى
اتفاقاً از اين زاويه مى توان گفت كه شناخت آمريكا درست بوده است. زيرا نيروهاى
كمونيست فعالى كه بتوانند نظام شاه را پايين بياورند و حكومتى در ايران تشكيل بدهند
وجود خارجى نداشت. گروه هايى بودند متشكل از نيروهاى چپ دانشجويى كه در حد بيان
اعتراضات و زدن ضرباتى به عناصر حكومت شاه مى توانستند فعال باشند. آن ها نتوانسته
بودند در حد گسترده اى به فعاليت هاى ضد حكومتى خود شكل بدهند; كه علت آن، عدم
توانايى آن ها در برقرارى رابطه ارگانيك با جامعه ايران و استفاده از حمايت گسترده
قشرهاى مختلف مردم ايران بود. در نتيجه، از اين زاويه مى توانيد چنين استنباط كنيد
كه آمريكاييان دقيقاً مى دانستند كه حكومت در ايران از سوى كمونيسم تهديد جدى نمى
شود. اما آنچه را كه امريكاييان نمى دانستند شناخت ساير عناصر اپوزيسيون بود. قسمت
هاى ديگر اپوزيسيون عليه شاه در راستاى تغيير حكومت حركت مى كرد. اين قسمت ها يا
تمايلات مذهبى داشتند و يا از ناحيه روحانيان هدايت مى شدند. در تفكر آن ها، يك
فرد مذهبى بهترين شخص براى مقابله با كمونيسم است. به واقع اگر شما هم در همان
چارچوب فكرى قرار بگيريد و شناختى از ماهيت مبارزات و اعتقادات سياسى شيعيان نداشته
باشيد، به همان نتيجه امريكاييان مى رسيد. از اين رو، اپوزيسيون مذهبى ايران
ماهيتاً داخلى و فقط در جهت بعضى از تغييرات فرهنگى تفسير شد، و به عنوان نيروى
خواهان تغييرات بنيادى و مقابله با امريكا بازشناسى نشد. آن ها نمى دانستند كه
ماهيت مخالفت نيروهاى مذهبى انقلابى در ايران در جهت براندازى استكبار است و امريكا
نيز به همراه كمونيسم در تعريف استكبار گنجانده مى شود. در اينجاست كه عرض مى كنم
امريكا شناخت واقعى از ماهيت اپوزيسيون در ايران نداشت و پى به وجود يك تضاد عمده
در ايران نبرد و دچار تناقض در سياست خارجى شد.
در اين مورد، برخى از تحليلگران بحث تعديل نيروهاى «سيا» را در همين دوره،
عامل بروز اين آسيب پذيرى و نقطه ضعف در تحليل امريكاييان معرفى مى كنند. گروه ديگر
هم اختلاف برداشت و تحليل سياستمداران و كارگزاران سياست خارجى امريكا را منشأ اين
تحليل و استنتاج غلط مى دانند. جناب عالى چه عاملى را مسبب ناكامى در شناخت
اپوزيسيون ايران و در نتيجه، آسيب پذيرى سياست آن مى دانيد؟.
بدون شك با روى كار آمدن كارتر از ژانويه 1977، تغييراتى در سيا صورت گرفت.
اين تغييرات بيشتر در چارچوب كاهش نفرات اطلاعاتى در خاورميانه بود. بايد توجه داشت
كه همين تعديل و كاهش نيرو، خود دلالت بر عدم توجه درست به مسائل و بحران هاى در
حال شكل گيرى خاورميانه داشت و در مورد ايران نيز بيانگر اين واقعيت بود كه مديريت
كاخ سفيد تهديد جدى اى را در ايران و منطقه براى خود تصور نمى كند و به همين دليل
اقدام به كاهش افراد اطلاعاتى خود مى كند. منطق حكم مى كند وقتى كه شما خطرى جدى بر
عليه منافع خود حس مى كنيد، مراكز و افراد كسب اطلاعات خود را افزايش بدهيد. عمل
كارتر نشان دهنده بى توجهى كاخ سفيد، و غير بحرانى بودن ايران از ديدگاه كاخ سفيد
است. با اين حساب كسى نمى تواند منكر اين واقعيت شود كه كاهش نفرات سيا در منطقه،
به سيستم كسب خبر و اطلاعات امريكا صدمه هايى وارد آورد، ولى مشكل اصلى در نحوه
انديشه و نوع تحليل تحليلگران امريكايى مقيم واشنگتن بود كه بايد بر مبناى اخبار
خام، ارزيابى هاى درستى انجام مى دادند. بنابراين، از آنجا كه تفكر امريكاييان در
مسيرى غلط حركت مى كرد، اين تعديل در تعداد خبرچينان سيا نقش مهمى در ناكامى سياسى
آمريكا در قبال انقلاب ايران نداشته است. مى خواهم اين را اضافه بكنم كه حتى اگر