مى شود به همه گفت حالا مدتى صبر كنيد تا ما تحقيق و بررسى كنيم، مدل بسازيم و...،
تا چند سال بعد روش كاربردى تعيين قيمت مشخص شود؟ در اين مدت مردم چه كنند و چگونه
معاملات را سامان دهند؟ آيا بايد به عهد عتيق برگردند و اقتصاد ابتدايى را راه
بيندازند كه نيازى به معامله زياد نباشد؟ يعنى آيا بايد صورت مسئله را حذف كرد؟
فلسفه و تئورى كمونيستى نمى تواند به اين نكات كاربردى مهم پاسخ بدهد پس عملا نظام
ديگرى پيدا مى شود كه ظاهراً با نام كمونيسم ولى از طريق ديكتاتورى شخصى يا حزبى و
سازمانى و يا... مسئله را در عمل حل كند. مسئله براى مدتى حل مى شود ولى به اين
صورت كه ابزار حل مسئله ابزارى است كه از مكاتب فكرى ديگر مى آيد و نهايتاً اين
ابزار فلسفه كمونيسم را به طور بنيادى تغيير مى دهد.
اين گونه است كه مثلا بر اساس فلسفه و نگرش كمونيستى، على الاصول در جوامع
كمونيستى بايد دولت ها حذف شوند، ولى در عمل دولت ها به طور مدام تقويت مى شوند و
قوى تر مى گردند و مستبدانه تر عمل مى كنند. از اين نوع مثال ها مى توان به تعداد
زيادى مطرح كرد كه جهت جلوگيرى از اطاله كلام از آن ها مى گذرم. نكته مهم اين است
كه نبايد كج روى هاى يك نظام فكرى در عمل را صرفاً و عمدتاً ناشى از سوء نيت افراد
دانست. اين كار راحتى است كه انسان بگويد سردمداران يك نظام خائن بودند و...، ولى
اين نحوه برخورد، مسئله اصلى را حل نمى كند و با واقعيات تاريخى هم منطبق نيست.
مسئله مهم تر اين است كه فلسفه و نگرش آن مكتب فكرى، قابليت كاربردى شدن را نداشته
و لذا عملا در صحنه زندگى واقعى شكست خورده و پس از مدت زمانى حذف شده است.
به هر حال، نكته مورد اشاره من اين است كه مهم ترين چالش در مقابل نظام ما در
گذشته و حال، همين چالش فكرى است; نه به مفهوم خود مكتب، بلكه به اين معنا كه اين
مكتب چگونه به يك علم و ابزار علمى براى سياست گذارى كاربردى تبديل مى شود. به
عنوان مثالى ديگر، عنايت كنيد كه در اصل 44 قانون اساسى ما آمده است كه مالكيت در
هر يك از سه بخش دولتى، تعاونى و خصوصى تا جايى مجاز است كه چهار شرط رعايت شده
باشد; يعنى مطابق با اصول اسلام باشد، مطابق با اصول قانون اساسى باشد، به زيان
جامعه نباشد، و باعث رشد جامعه هم بشود. اين ها چهار آرمان اساسى و بسيار مطلوب
هستند ولى بلافاصله اين بحث را مطرح مى كنند كه مالكيتى كه به زيان جامعه است چگونه
مالكيتى است؟ مالكيتى كه باعث رشد جامعه است چگونه مالكيتى است؟ مالكيتى كه موافق
اصول اسلام است كدام مالكيت است؟ و ... .
اگر اين مسائل روشن نشود ما مجبوريم در عمل نوعى از مالكيت را بپذيريم و وقتى
نوع خاصى از مالكيت را پذيرفتيم طبيعتاً توابع آن را هم خواهيم پذيرفت و آهسته
آهسته نظام را متحول خواهيم كرد. يا امروز يك سياست خواهيم داشت و با هر نوع مالكيت
نسبتاً بزرگ مخالفت خواهيم كرد و فردا بدون هر گونه قيد و بندى همه گونه مالكيت را
خواهيم پذيرفت و اين بى ثباتى هم آثار سوء خود را برجاى خواهد گذاشت. همين مثال را
در زمينه الگوى مصرف، الگوى سرمايه گذارى، الگوى بانكدارى، الگوى تأمين بودجه هاى
دولتى و در همه زمينه ها مى توانيم مطرح كنيم و اهميت مسئله را درك كنيم. پس تأكيد
مى كنم كه از نظر بنده مهم ترين چالش در مقابل انقلاب ما و نظام ما همين چالش فكرى
است كه بايد با همت همگى دست اندركاران تفكر و انديشه، چه در حوزه و چه در دانشگاه،
حل و فصل شود و ان شاءالله حل و فصل خواهد شد.
دفتر چهارم : تأملى بر درس «انقلاب اسلامى» در دانشگاه ها
درس عمومى «انقلاب اسلامى» و آزمون هاى فراروى
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
اشاره
اين گفتار با تمركز بر مسائل مربوط به «درس عمومى انقلاب اسلامى»، ابتدا «اهداف و
مقاصد» مورد نظر در درس مزبور را مورد پرسش قرار مى دهد و سپس به «محورها و موضوعات
اصلى» كه در درس مزبور بايد مورد مطالعه قرار گيرند اشاره مى نمايد. آنگاه با
يادآورى اين كه نمى توان حوادث گذشته انقلاب را از چشم ديدگاه هاى رايج امروز توضيح
داد، از «معضل دين گرايى» و دين خواهى در انقلاب اسلامى به عنوان يك معضل جديد در
عرصه نظريه پردازى ياد مى كند. پس از آن شعارگرايى و توجه به ابعاد «تبليغى» در اين
درس را نادرست شمرده و دورشدن درس از «مسائل اصلى» و باقى ماندن «ابهام ها» را
نكوهش مى نمايد و بدين سان «شناخت» علمى اصل پديده انقلاب مقدم بر توجه به مسائل
«ايدئولوژيك» و ارزشى تلقى مى گردد. در فراز ديگر، پرداختن به «اهداف جهانى» و اصول
آرمانى مورد تأمل قرار گرفته و قالب يا روش پرداختن به چنين آرمان هايى مورد پرسش
واقع مى شود و سپس با تأكيد بر اين كه «غرب ستيزى» امروزه به نوعى «مد روز و امر
رايج» تبديل شده است، خاطر نشان مى كند كه تبيين «آينده جمهورى اسلامى» و يا توضيح
همه مشكلات سياسى، اجتماعى و اقتصادى پس از انقلاب را نمى توان از دو واحد درس
دانشگاهى انتظار داشت. سرانجام، تأكيد بر ضرورت تفكيك ميان «رخداد» انقلاب و
«تحولات» پس از انقلاب و لزوم تكيه درس بر تحقيق و پژوهش مستمر مورد اشاره قرار
گرفته و بر ضرورت ايجاد فضاى انتقادى در درس تأكيد مى شود.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس عمومى «انقلاب اسلامى» و آزمون هاى فراروى
صادق زيباكلام[1]
حسين عظيمى[2]
به نظر شما ارائه بحث انقلاب اسلامى، به عنوان يكى از دروس عمومى، در دانشگاه ها
دچار چه مشكلات و نارسايى هايى است و اصولا در طرح و عرضه اين مبحث، به لحاظ محتوا
و هدف، بايد چه ويژگى هايى را مدنظر قرار داد؟
زيباكلام: ابتدا بايد ببينيم كه درطرح اين درس و تنظيم سرفصل هاى آن چه اهدافى را
مى خواهيم دنبال كنيم و چه مقاصدى مورد توجه ماست; آيا مى خواهيم كار
ايدئولوژيك كنيم؟ آيا مى خواهيم نظريه پردازى كنيم؟ آيا انقلاب به عنوان يك مفهوم
(Concept)براى ما مطرح است؟ آيا مى خواهيم راجع به انقلاب اسلامى به عنوان يك پديده
كلى (Islamic Revolution) صحبت كنيم، يا مى خواهيم راجع به آنچه در ايران اتفاق
افتاده (The Islamic Revolution) گفتگو كنيم؟ از منظر سياسى مى خواهيم به انقلاب
بنگريم، يا از منظر فلسفى، يا اين كه بحث هاى روش شناختى در پيش رو خواهيم داشت؟
بنابراين ابتدا بايد روشن كنيم كه چه مى خواهيم و به دنبال چه چيز هستيم؟ و هدف ما
در اين درس، رسيدن به چه نتايجى است؟ بنده و امثال بنده به عنوان يك مدرس و عرضه
كننده دانشگاهى، زمانى كارمان ضرورت پيدا مى كند كه در چارچوب آن هدف يا اهداف
بتوانيم قرار گيريم. بنده معتقدم كه هدف نهايى و غايى اين درس بايستى آشنايى يا
شناساندن و معرفى انقلاب اسلامى ايران باشد. دو واحد درس ريشه هاى انقلاب اسلامى مى
بايست به دنبال پاسخ به پرسش هايى نظير اين باشد كه: در جريان انقلاب چه اتفاقى رخ
داد؟ نارضايتى مردم از شاه ريشه در چه مسائلى داشت؟ آيا وضع
[1]دكتراى علوم سياسى، عضو هيأت علمى دانشگاه تهران.
[2]دكتراى اقتصاد، رئيس تحصيلات تكميلى دانشگاه آزاد.
اقتصادى مملكت خراب شده بود؟ آيا سياست هاى ويژه اى در زمان شاه در تعارض با طبع
فرهنگى مردم به اجرا در آمد؟ على رغم وجود نيروهاى سياسى ديگر با قدمت تاريخى
بيشتر، چگونه شد كه مذهب و نيروهاى مذهبى، رهبرى انقلاب را به دست گرفتند؟ و چگونه
شد كه يك روحانى 80 ساله بدون داشتن حزب و تشكيلات و سازمان دهى، رهبرى انقلاب را
به دست گرفت و بقيه نيروهاى سياسى، خاضعانه رهبرى ايشان را پذيرفتند و همه اقشار
مختلف، اعم از سنتى و مدرن، تحت رهبرى ايشان قرار گرفتند؟
ما نمى توانيم و نبايد تلقى امروزمان از مسائل را بر پديده هاى سال 57 تحميل
كنيم; يعنى رويدادهاى آن سال را متناسب با امروز و پسند امروزيان تفسير كنيم. به هر
حال، بازگشت به رويدادهاى آن دوره و بيان آن تحولات، ممكن است بيان نكاتى را به
همراه داشته باشد كه امروز مورد پسند واقع نشود. نبايد به خاطر اين تغييرات و اين
مسائل، انقلاب اسلامى را مثله كرده، به دانشجو آموزش دهيم. در اين درس، اين سؤال
اساسى مى بايستى مورد بحث قرار گيرد كه چرا على رغم آن كه حاكميت پهلوى ها سكولار
بود و در عصر رضا شاه و در يكى دو دهه اوليه رژيم شاه مذهب و نيروهاى مذهبى نقش
چندانى در مبارزه عليه رژيم نداشتند، چرا و چگونه شد كه در دهه 1350 مذهب و بازگشت
به مذهب آنچنان در روند تحولات سياسى و اجتماعى ايران پررنگ شد كه همه جريانات ديگر
را تحت الشعاع خود قرار داد; به نحوى كه نيروهاى مذهبى قادر شدند رهبرى مبارزه و
نهايتاً انقلاب را به دست گيرند. درس انقلاب اسلامى نبايد از موضع خاص بحث ها و
ذهنيت هاى رايج امروز، دنبال شود. همچنان كه تا اين فرآيند همان گونه كه رخ داده
بررسى نشود، نمى توان توضيح داد كه امام چگونه ظهور كرد و روحانيت چگونه توانست
رهبرى را برعهده گيرد; مگر اين كه به طرح شعارها و بحث هاى شعارگونه بسنده كنيم.
بايد حقيقتاً پرسيد، چگونه دانشگاهى كه اساساً در آن نامى و يادى از مذهب و مذهب
خواهى نبود، پس از حدود چهل سال، 80 ـ 90 درصد از دانشجويان آن اسلام خواه مى شوند.
يكى از معضلات عظيمى كه انقلاب اسلامى براى علوم سياسى و نظريه پردازى ايجاد
كرده، بُعد اسلامى و بُعد دينى انقلاب است. پيش از اين، انقلاب كبير فرانسه، انقلاب
اكتبر شوروى، انقلاب هايى در چين، الجزاير، كوبا و... رخ داده بود; هيچ جنبش سياسى
ـ اجتماعى اى نبوده كه به نام دين و به نام خدا اتفاق افتاده باشد; خواه در غرب يا
در بلوك سوسياليست و يا كشورهاى جهان سوم. در ايران هم اگر جبهه ملى، يا حزب توده
يا مثلا مهندس بازرگان رهبرى