بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 58

نداشت. از سال 56 و يا شايد اواخر 55 ، حركت هايى در جهان به وقوع پيوست و حركت

هايى در داخل اتفاق افتاد و مجموعاً به پيروزى انقلاب اسلامى منتهى شد. به اين

ترتيب، بايد انقلاب اسلامى مان را بدون اصل و نسب بدانيم.

ولى اگر برخوردمان با مسئله نقش، اين گونه باشد كه هركدام از حركت هاى اجتماعى

پيش از وقوع انقلاب اسلامى را كه تأثيراتى بر اين حركت داشته پيدا كنيم و آن ها را

مورد بررسى قرار دهيم و ببينيم تجربه ها و دست آوردهاى كدام حركت ها به صورت

غيرمستقيم بر حركت انقلاب اسلامى مؤثر بوده، آنگاه بحث شكل ديگرى پيدا مى كند. من

فكر نمى كنم كه نوع اول منظور نظر كسى باشد. چون در آن صورت هيچ كدام از جنبش ها و

حركت هاى تاريخ معاصر از مشروطه به اين طرف نقشى در انقلاب اسلامى نخواهد داشت. اين

گونه پاسخ ها، ساده سازى تاريخ و نگاه خطى به حوادث و تحولات است، كه چندان قابل

دفاع نيست. ولى اگر مراد از نقش، همان طور كه اشاره كردم، تأثير جنبش هاى اجتماعى

بر تفكر جامعه، بر تفكر انسان ها، و در تجربه اندوزى انقلابيونى كه انقلاب اسلامى

را به پيروزى رساندند باشد، آن موقع مى توان مسئله را مورد بررسى قرار داد. من حالت

دوم را در نظر مى گيرم و معتقدم بايد اين گونه با قضيه برخورد كرد. اما در چارچوب

اين حالت نيز، چند گرايش وجود دارد. يك گرايش كه در بين دوستان و هواداران سرسخت

انقلاب اسلامى مطرح است، اين است كه مى خواهند انقلاب اسلامى را از كليه حركت هاى

اجتماعى كه ممكن است شايبه نوعى انحراف و اشكال در آن ديده شود جدا كنند و اين حركت

را يك حركت خالص و جدا از آن حركت هاى قبلى تلقى كنند. يعنى حركت را كاملا خالص

كنند تا مبادا پيرايه اى به انقلاب اسلامى بچسبد و تصور شود كه انقلاب اسلامى هم

دنباله حركتى است كه خيلى هم قابل تأييد نيست. به نظر من اين نوع برخورد صحيح نيست.

باتوجه به تعريفى كه من از نقش مى كنم، نقش اين نيست كه اگر گفتيم مثلا نهضت ملى

شدن نفت هم در انقلاب اسلامى مؤثر بوده، بدين معنى خواهد شد كه انقلاب اسلامى

دنباله حركت نهضت ملى شدن نفت است و يا مثلا اگر گفته شود ليبرال ها در آن دخالت

داشته اند، بدين معنى است كه اين انقلاب دنباله حركت ليبرالى است. به لحاظ منطقى هم

چنين مفهومى قابل استنتاج نيست. به نظر من لازم نيست كه ما سعى كنيم گذشته انقلاب

را از هر نوع نقطه ابهامى خالى كنيم. اصولا بحث از تأثير و نقش جنبش ها در صورتى

مطرح است كه انقلاب را ادامه آن حركت ها بدانيم، و اگر اين گونه ندانيم لازم نيست

بگوييم مثلا انقلاب اسلامى چه حركتى را به عنوان پيشينه خود در اختيار دارد. خيلى

هم بخواهيم تخفيف بدهيم بايد


صفحه 59

بگوييم از 15خرداد شروع شد و در 22 بهمن تمام شد. بعضى ها اين گونه مطرح مى كنند كه

گويا انقلاب از 15 خرداد شروع شده، ادامه داشته، و بعد حركت انقلابى تبديل به حركت

زيرزمينى و پنهانى شده و بالاخره در 22 بهمن به پيروزى رسيده; و حال آن كه شايد حتى

نشود گفت كه رهبرى نهضت 15 خرداد را امام خمينى در دست داشته; در عين حال كه بايد

گفت حركت و مبارزات امام خمينى (ره) بخش مؤثرى از قيام بوده است. من اعتقاد ندارم

كه رهبرى 15 خرداد به عهده امام بوده و هيچ كس نمى تواند چنين ادعايى بكند. زيرا در

آن روز اصلا چنين تلقى نمى شد كه حركت امام از پيش برنامه ريزى ويژه اى داشته باشد.

يك حركت خودجوش و خودبه خودى صورت گرفت و آن هم روزى بود كه امام در اسارت بود و

طبيعتاً، امكان اين كه آن را رهبرى كند وجود نداشت. بنابراين اگر بخواهيم كه انقلاب

ما فرضاً به يك جنبش ربط پيدا كند (به مفهوم تداوم يك حركت خير)، جنبش 15 خرداد و

قيام 15 خرداد است. البته اگر گفته شود هردو جنبش مرتبط با مبارزات امام خمينى

بوده، يا هر دو جنبش را نيروهاى اسلامى رهبرى مى كردند شايد درست باشد. با اين ديد

مى توان گفت كه اين تحليل درست است; ولى اگر بخواهيم قدرى وسيع تر و گسترده تر

برخورد كنيم اين تحليل دچار كاستى خواهد شد كه انقلاب اسلامى پيروز شده در 22 بهمن

را صرفاً متاثر از قيام 15 خرداد 42 تلقى بكنيم. بر اين اساس، اين تفكر را من كلا

نفى نمى كنم. يعنى اگر مشابهتى بين قيام 15 خرداد و انقلاب اسلامى به دست آوريم، آن

را خواهيم پذيرفت. در عين حال، چنانكه گفتم، معتقد نيستم كه حركت انقلاب اسلامى در

15 خرداد 42 شروع شد، سپس رفت زير زمين و بعد از دوازده، سيزده سال بيرون آمد و به

پيروزى رسيد. گرچه رهبر و عنصر مؤثر آن قيام هنوز در قيد حيات بود و در نجف مبارزه

مى كرد، ولى اين بدين معنى نيست كه اين انقلاب دنباله آن قيام است; آن قيام به نظر

من همان روز سركوب شد و نتايجى هم به بار آورد، نه اين كه تداوم يابد. آن قيام يك

حركت خودجوش و خودبه خودى بود كه همان روزها هم سركوب شد. شايد بتوان گفت كه مثلا

حركت مسلحانه و گرايش اسلامى بر ضد رژيم شاه از همان موقع به بعد شكل گرفت، ولى باز

نه به اين معنى كه آن قيام ادامه پيدا كرد. يك نتيجه آن قيام، ايجاد گرايش هاى

انقلابى مسلحانه بود; يعنى چنين احساس شد كه با بحث و گفتوگو و تظاهرات ديگر نمى

شود با رژيم تا دندان مسلح و وابسته شاه برخورد كرد.

يعنى يك نتيجه اين بود كه تفاهم با رژيم به بن بست رسيد و قيام در شكل تظاهرات

و حركت هاى مشابه مسالمت آميز نتوانست راه تكوين خود را بيابد!.


صفحه 60

بله، به بن بست رسيد و خصوصاً نيروهاى اسلامى به موضع ضديت و تقابل با نظام

گرايش پيدا كردند. شما اگر قبل از قيام 15 خرداد را بررسى كنيد، شخص امام هم شاه را

نصيحت مى كردند و اين را بارها شنيده ايم. تا 15 خرداد، اين حركت به بن بست نرسيده

بود و مراحل امر به معروف و نهى ازمنكر به مراحل نهايى خودش نرسيده بود. البته من،

از موضع امام نمى توانم اين بحث را بازكنم، ولى به هر حال مى توانيم بگوييم كه يكى

از نتايج 15 خرداد اين بود كه جنبش اسلامى ـ انقلابى كشور، گرايش راديكال

(تندروانه) پيدا كرد و به سمت ضديت با نظام وابسته حاكم سوق يافت و از دل اين

گرايش، جنبش ها و حركت هاى مسلحانه ايجاد شد. مثلا حركت مؤتلفه حركتى بود به دنبال

15 خرداد، و يا حركت حزب ملل اسلامى جريان مسلحانه اى بود كه بتدريج باز همان بچه

مسلمان ها ايجاد كردند و جنبش مسلمانان مبارزى ها در دل آن بودند; آن حركت و حتى

حركت مجاهدين خلق، به واقع واكنشى به 15 خرداد 42 بود. حال اگر انقلاب اسلامى را

بخواهيم با اين پيشينه مقايسه كنيم مى بينيم كه انقلاب اسلامى مجدداً رويكردى بود

به حركت هاى مردمى شبيه 15 خرداد، منتها در فضايى ديگر و با استفاده از تجربيات 15

خرداد; و به اعتقاد من با يك رهبرى صحيح تر و با استفاده بهينه از اوضاع و احوال

داخلى و جهانى. انقلاب اسلامى تقريباً به همان شيوه 15 خرداد، با كمى تغييرات،

توانست به پيروزى برسد بنابراين 15 خرداد تجربه ارزشمندى بود و اثراتى هم داشت كه

ضد رژيم شدن نهضت اسلامى را ما مى توانيم به طور مشخص بعد از 15 خرداد دنبال كنيم.

براى مثال، فدائيان اسلام كه بعد از شهريور 1320 فعاليت مى كردند، موضع ضد رژيم

نداشتند; نخستوزير را مى زدند، وزير را ترور مى كردند، ولى در هيچ كدام از

شعارهايشان شعار حكومت اسلامى ديده نمى شد. مفاد نوشته هاى مرحوم نواب صفوى هم اين

نبود كه به عنوان يك جريان ضد نظام و خواهان تغيير نظام شناخته شوند بعد از 28

مرداد هم حركت هايى مثل ترور را به انجام رساندند و بعد از ترور نافرجام حسين علا

دستگيرشان كردند و اعدام شدند. ولى اين حركت به عنوان حركت گسترده ضد نظام شناخته

نشد. على رغم اين، بعد از 28 مرداد تا مدت ها فدائيان اسلام سكوت پيشه كردند; يعنى

تا وقتى كه مرحوم كاشانى موضع سفت و سختى عليه كودتا نگرفت و موضع گيرى خاصى نداشت،

فدائيان اسلام هم با شرايط موجود برخوردى نكردند. به هر حال، وجه غالب حركت

مسلحانه، بعد از 15 خرداد به وقوع پيوست و ميراث ضديت با رژيم در شكل حركت هاى

مسلحانه را در انقلاب اسلامى بر جاى گذاشت.


صفحه 61

برخى نيز انقلاب اسلامى را به حركت ها و نهضت هاى مشابه در تاريخ معاصر تحويل

مى برند و آن را همسان يكى از آن ها مى شمارند..

بلى، پاره اى نيز انقلاب اسلامى را، با كمى تفاوت، هم عرض حركت هاى مختلفى كه

در جامعه ايران طى قرن اخير و دوره معاصر روى داده، تلقى مى كنند. بيشتر كسانى كه

گرايش هاى ملى گرايانه و يا ليبرالى دارند، سعى مى كنند وزن انقلاب اسلامى را كاهش

دهند. شايد هم اساساً تصورشان از انقلاب اسلامى حركتى شبيه به مثلا نهضت ملى شدن

نفت است و اصولا ديدگاهشان چنين است; كه دست كم در اوايل پيروزى انقلاب اين را به

وضوح مى توان ديد. در دوره دولت موقت مى ديديم كه حركت هايى كه دولت مى كرد گويا

اصلا باورش نشده بود كه در اين كشور، انقلاب شده است و توجه نداشت كه حركت هاى

دوران دكتر مصدق، اگر چه براى آن دوره خوب بود، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى نمى

توانست متناسب باشد، و شرايط به گونه ديگرى است. فرض كنيد در دوران ملى شدن نفت،

چون دكتر مصدق نخست وزيرى بود كه از مجلسِ وابسته رأى اعتماد گرفته و بعد نخست وزير

شده بود، در شرايط خاص سياسى جهانى و داخلى، با درايت و سياست سعى مى كرد تا در

چارچوب آن نظام وابسته، شعارهاى ضد استعمارى و استقلال طلبانه را بتدريج به پيروزى

برساند. شبيه اميركبير كه او هم مورد تأييد و احترام است و هيچ كس اميركبير را نفى

نمى كند; ولى او نيز وزير ناصرالدين شاه بود كه هم دست ناصرالدين شاه را مى بوسيد و

هم آن اصلاحاتى را كه فكر مى كرد بايد در جامعه انجام شود، سعى مى كرد در همان

چارچوب انجام دهد. ولى آيا مى شد بعد از انقلاب اسلامى، محمدرضا شاه را بياوريم و

دستش را ببوسيم و پاره اى اصلاحات را دنبال كنيم.آن موقع امير مجبور بود دست

ناصرالدين شاه را ببوسد، ولى ما كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در آن شرايط قرار

نداشتيم. يا مصدق در آن شرايط درصدد بود، بتدريج ارتش را از اختيار نظام وابسته

حاكم درآورد و مى گفت فرماندهى كل قوا با شاه نباشد; افسران وابسته را با اختياراتى

كه گرفت يك يك بازنشسته كرد. حال همان جناحى كه انقلاب را حركتى نظير جنبش هاى قبلى

تصور مى كرد، چنين مى پنداشت كه از 23 بهمن 1357 بايد يك تعداد ارتشبد، سپهبد و

سرلشكر، كه از جمله ارتشبد اويسى و يا سردمداران رژيم سابق نيز جزء آن ها بودند ـ

كه يا در جريان انقلاب معدوم شدند يا در هفته هاى بعد و ماه هاى بعد اعدام شدند يا

فرار كردند ـ همه به عنوان بازنشسته دولت موقت اعلام شوند; كه اطلاعيه دولت راجع به

بازنشستگى از اين ديدگاه ناشى مى شد. گويا آن ها هيچ تفاوت كيفى اى بين انقلاب

اسلامى و جنبش مشروطه و جنبش ملى


صفحه 62

شدن نفت قائل نبودند و توجه نمى كردند كه اين انقلاب تفاوتش با حركت هاى پيشين در

اين است كه يك نظام سلطنتى استبدادى 2500 ساله و يك نظام استعمارى حدود 57 ساله را

سرنگون كرده است. بنابراين، اين ديدگاه هم به آنجا مى كشد كه حركت انقلاب اسلامى

را، بخشى از حركت هاى قبلى مى شمارد و كم كم حركت هاى قبلى را نيز، به دليل نتايج

خاص تاكتيكى كه داشته، نسبت به انقلاب اسلامى اولى مى شمارد و انقلاب اسلامى را به

همان جهت، تأثير گرفته از حركت هاى قبلى مى داند. و در نهايت، چنين مى شود كه اين

انقلاب شايستگى تأثير گرفتن از حركت هاى قبلى و تداوم آن ها تلقى شدن را نداشته و

صرفاً آن ها مثبت تلقى مى شوند; آن حركت ها و آن جنبش ها قابل تأييدند و انقلاب

اسلامى قابل تأييد نيست. عده اى هم كه كاملا از نتايج انقلاب ناراضى اند و به آن

حركت ها، از جمله 15 خرداد، بهاى بيشترى مى دهند باز انقلاب را از آن پيشينه ها جدا

مى كنند.

بنابراين، صحيح نيست كه نوعى پيشينه مستمر خطى و يا پيشينه اى گزينش شده براى

انقلاب اسلامى در نظر بگيريم، و يا اين كه اصولا انقلاب را از پيشينه خود به كلى

منقطع نماييم، بلكه بايد بررسى كرد كه هر پديده اى چه تأثيرى بر تحولات پس از خود

داشته است ؟.

به اعتقاد من با آن تعريفى كه از نقش و تأثير كرديم، انقلاب اسلامى ما متاثر

از كليه حركت هاى سياسى ـ اجتماعىِ مردمى و اسلامى پيش از خود است. ولى اين كه مثلا

چرا واقعه رژى به عنوان نقطه شروع انقلاب اسلامى، مطرح مى شود، چرا نمى گوييم قبل

از رژى، چرا نمى گوييم مثلا از زمان سربداران؟ بله، همه اين ها را مى شود گفت، ولى

بالاخره بايد يك حدى در نظر گرفت و يك جايى را مبنا قرار داد; كه ما حركت هاى تاريخ

معاصر را بيشتر مدنظر قرار مى دهيم. زيرا مشابهت ها بيشتر است. براى مثال، سربداران

يك قيام مسلحانه عليه ظلم و ستم و خودكامگى بود، ولى ماهيتاً با حركت هاى عصر حاضر

تفاوت داشت و شما شباهت هاى انقلاب اسلامى با جنبش ملى شدن نفت يا انقلاب مشروطه را

نمى توانيد در آن پيدا كنيد. همان واقعه رژى نيز يك حركت مردمى با دست خالى و بدون

اسلحه است و برخلاف حركت هاى مسلحانه و نظامى ـ كه به هر حال ما حركت هايى مثل حركت

ميرزا كوچك خان را از آن دست مى بينيم ـ نوع حركات متفاوت هست، شعارهايش متفاوت

است; حال اگر بخواهيم وجوه اشتراك پيدا كنيم مى شود پرسيد كه چرا از رژى شروع كنيم.

من معتقدم كه رژى شايد اولين جنبش در تاريخ معاصر است كه انقلاب اسلامى مى تواند از

آن تجربه بگيرد و از آن متاثر شود. نه به اين معنى


صفحه 63

كه پيشينه انقلاب از آنجا شروع شده، بلكه صرفاً به معنى تأثير گذارى، و اين كه

انقلاب اسلامى مى تواند از آن حادثه الهام بگيرد. رژى اولين حركت استقلال طلبانه

است; تا قبل از آن، در قيام سربداران بحث استقلال خواهى و اين گونه حرف ها مطرح

نبود. يا مثلا نحله هايى مانند سياه جامگان و ابومسلم خراسانى نحله هايى بودند كه

مى توانيم آن ها را به شكلى به انقلاب اسلامى مربوط كنيم، بعضاً هم مربوط مى شود،

عيب هم ندارد. حتى شايد مزدكيان قبل از اسلام را بتوان گفت حركت و نحله اى بودند كه

قدرى تندتر و مترقى تر از فضاى حاكم بر دربار ساسانى بودند. ولى من تجربه آن ها را

در انقلاب اسلامى ناچيز مى بينم و تأثير آن ها را در انقلاب اسلامى بندرت مشاهده مى

كنم. اما از رژى به اين طرف، حركت ها و شعارها، مشابهت هاى زيادى با انقلاب اسلامى

دارد و بنابراين اگر ما رژى را به عنوان سرآغاز بپذيريم، پس از آن انقلاب مشروطه

هست و همين طور تحولات بعدى. البته برخى به طور گزينشى، با گذشته ها برخورد مى

كنند; گذشته اى را كه مثلا به رهبرى يك مرجع وبا فتواى ميرزاى شيرازى بوده تأييد مى

كنند و مشروطه را چون به دست روشنفكران افتاده و شيخ فضل ا... اعدام شده و به شهادت

رسيده، نفى مى كنند و به عنوان پيشينه تاريخى انقلاب قبول نمى كنند. من گزينشى با

اين قضيه برخورد نمى كنم. رژى را پيشينه و سابقه اى براى انقلاب مى دانم، و در حركت

انقلاب اسلامى مؤثر تلقى مى كنم، جنبش مشروطه را هم به همين ترتيب; و چون شيخ فضل

ا... به شهادت رسيده، يكسره آن را باطل تلقى نمى كنم. مگرنه اين است كه آن سر قضيه

هم علماى بزرگى وجود داشتند؟ گويا اصلا كسى توجه نمى كند كه در طرف مشروطه خواهان،

مرحوم نائينى، آخوند خراسانى، طباطبائى، بهبهانى، و... بودند و بالاخره اين ها جزء

مشروطه خواهان محسوب مى شوند. ديگر نمى شود گفت كه آن طرف همه فكل كراواتى بودند،

اين طرف همه علما بودند; اين گونه نبود. يك بخش از علما اين طرف قضيه بودند، بخش

ديگرى آن طرف. به هر حال اين را هم من به عنوان پيشينه مى دانم، نهضت جنگل را از آن

جهت كه شعارش استقلال طلبانه و آزادى خواهانه است باز به عنوان يك پيشينه مؤثرى در

حركت هاى بعدى تلقى مى كنم.

شايد يكى از انحرافاتى كه در جنبش مشروطه بود اين بود كه آزادى با هزينه از كف

رفتن استقلال طلب مى شد. تحصّن در سفارت انگليس و مانند آن، لكه هاى ننگى است كه ما

در انقلاب مشروطه داريم. منتها در مجموع اين وضعيت حاكم نبود. به ستارخان بى سواد

وقتى مى گويند كه بيا سفارت انگليس يا بيا تحت الحمايه ما


صفحه 64

قراربگير، مى گويد من مى خواهم هفتاد دولت زير پرچم ايران بيايد، نه اين كه من زير

پرچم بيگانه بروم! گرايش غالب جنبش مشروطه، استقلال طلبانه و آزادى خواهانه بود.

گرايش غالب نهضت جنگل استقلال طلبانه و آزادى خواهانه و تاحدى عدالت خواهانه بود

قيام خيابانى و قيام كلنل محمدتقى خان پسيان نيز همين گونه بود. و خلاصه جنبش ملى

شدن نفت، حركت فدائيان اسلام (هركدام باشرايط خاص خودش)، حركت هاى سال هاى 39 تا 42

كه به 15 خرداد منتهى شد، و حتى جنبش مسلحانه آن سال هاى سياه اختناقِ بعد از 15

خرداد را نيز مى توانيم بر حركت انقلاب اسلامى مؤثر بدانيم و تجربه هايش را در حركت

انقلاب اسلامى مفيد بشماريم.

بحث از پيشينه تاريخى انقلاب و شناسنامه تاريخى آن، به هر روى به بحث از حضور

آگاهى تاريخى و بلوغ تاريخى يك ملت و گردآمدن و انباشت تجربيات يك قوم در توالى

مستمر تاريخى نيز كشيده مى شود كه اين امر، خود، بخش وسيعى از تاريخ گذشته را به

بحث وارد مى كند; اما در تحليل پاره اى از محققان، چندان تاريخ بعيد گذشته مورد

توجه قرار نمى گيرد، و اصولا پيدايش بحران هاى اقتصادى و اجتماعى در نظام پيشين و

عقيم ماندن رژيم گذشته در ارائه كاركردهاى لازم، عامل بروز بحران و رخداد انقلاب

تفسير مى شود و بر اين اساس، مسئله اسلامى شدن انقلاب و رنگ و بوى اسلامى يافتن آن،

با رجوع به سال هاى 55 ـ 56 بنا به بازگشت مردم به خاطره بعيد تاريخى، تحليل مى

شود. جناب عالى اين تفسير را تا چه حد مى پذيريد؟.

اول اين كه من با برخى از اين تحليل ها كه گفته مى شود نظام گذشته با بحران

روبه رو بوده، به طورى كه وقوع يك انقلاب را گريز ناپذير مى كرده توافق ندارم;

بحران هايى كه رژيم در سال 56 گرفتار آن بود، شايد شبيه همان بحران هايى بود كه در

سال 1329 با آن ها دست به گريبان بود; و يا بحران هايى كه در سال 1339 با آن ها

مواجه بود. هيچ كدام از آن بحران ها به انقلاب منجر نشد.بحران اقتصادى، به آن معنى

كه بعدها تفسير مى شود، وجود نداشت; به شاخص هاى سال هاى آخر رژيم سابق نگاه كنيد!

هنوز ما به آن شاخص ها از نظر رشد اقتصادى و شاخص هاى كلان اقتصادى نرسيده ايم.

چنين نيست كه بحران اقتصادى شديد، رژيم را به سقوط نزديك كرده باشد و يا نظام سياسى

چنان بحران زده باشد كه رژيم در معرض سقوط باشد. اولين جرقه هاى انقلاب در شرايطى

شروع شد كه جنبش هاى مسلحانه به طور كامل سركوب شده بود. تنها حركت اميدوار كننده،

در شكل اسلامى اش، حركت مجاهدين خلق بود كه در اثر آن انحراف ايدئولوژيك، دودسته

شدند و جناح ماركسيست آن


صفحه 65

مسلمان هاى سازمان را تصفيه مى كردند و از بين مى بردند، و در داخل زندان نيز دچار

سرگشتگى و از هم پاشيدگى شده بودند. گرايش هاى انقلابى و مبارزاتى در بيرون و داخل

زندان خيلى تضعيف شده بود، از گروه هاى چريك هاى فدائى، آنهايى را كه ما در زندان

مى شناختيم، گرايش مبارزه مسلحانه را بتدريج كنار گذاشته بودند و به توده اى ها و

حزب توده نزديك شده بودند كه به مبارزه سياسى اعتقاد داشت. تازه آن مرحله گذار بود;

يعنى هركسى كه مى بريد، اول اعتقادش از مبارزه مسلحانه سلب مى شد و در مرحله بعد

درخواست عفو مى نوشت و از زندان بيرون مى آمد. بنابراين شرايط سياسى، شرايطى نبود

كه انقلابى را به دنبال داشته باشد. من به جرأت مى توانم بگويم كه از ميان چند هزار

زندانى سياسى كه داشتيم ـ حدوداً شش تا هفت هزار، در كل زندان ها ـ بعيد مى دانم كه

حتى يكى از آن ها در سال 54 و 55 پيش بينى مى كرد كه در آينده اى نزديك انقلابى به

وقوع خواهد پيوست و اساس نظام موجود را زير و رو خواهد كرد. در ميان هيچ يك از

افرادى كه بنده با آن ها ارتباط داشتم، چنين تفكرى ديده نمى شد; شهيد رجائى، مرحوم

لاهوتى، جمعى از آقايان كه الآن برخى از آن ها در قيد حيات هستند، چپ، راست،

ماركسيست، مسلمان; اصولا چنين اعتقادى وجود نداشت. اين تعبيرها بعداً به وجود مى

آيد، كه رژيم در شرف اضمحلال بود، و خواه ناخواه رژيم بايد مى رفت. تحولاتى كه منجر

به شروع انقلاب شد چندان متفاوت با تحولات سياسى سال هاى 29 و 39 نبود. يعنى حركتى

كه با وجود جبهه ملى، منجر به روى كار آمدن دولت ملى دكتر مصدق شد، و حركتى كه با

وجود نيروهاى مسلمان و نهضت آزادى منتهى به فعاليت هاى سياسى سال 39 شد، در انقلاب

هم به نحوى تكرار شد. منتها در اولى، به گونه اى نيم بند از شرايط استفاده شد و ملى

شدن نفت تحقق پيدا كرد، ولى با كودتاى 28 مرداد شكست خورد; اما دومى به آن مرحله هم

نرسيد و با سركوب 15 خرداد، بحران تا حدود زيادى برطرف شد. ولى در سومى (انقلاب

اسلامى)، به دليل وجود رهبرى امام، يعنى رهبرى هوشمندانه اى كه از همه تجربيات

گذشته استفاده مى كرد، تجربياتى كه نقش و تأثير آن ها در انقلاب اسلامى را مورد

كنكاش قرارداديم، نهضت به پيروزى رسيد. خدا بيامرزد مهندس بازرگان را; مى خواست نقش

امام را تخفيف بدهد ـ دنباله بحث قبلى تان ـ مى گفت انقلاب اسلامى دو تا رهبر دارد:

يكى شاه به عنوان رهبر منفى بود كه آن قدر بدعمل كرد كه آن گونه شد، و ديگرى امام

بود كه رهبر مثبت بود. اگر بدين شكل بگوييم، هر انقلابى دوتا رهبر دارد. مثلا در

كوبا يكى باتيستا است و ديگرى كاسترو; هر دوشان رهبرند. آيا اين گونه مى توان

انقلاب را تحليل كرد؟ بله، هميشه يك بدى وجود دارد كه در