بله، به بن بست رسيد و خصوصاً نيروهاى اسلامى به موضع ضديت و تقابل با نظام
گرايش پيدا كردند. شما اگر قبل از قيام 15 خرداد را بررسى كنيد، شخص امام هم شاه را
نصيحت مى كردند و اين را بارها شنيده ايم. تا 15 خرداد، اين حركت به بن بست نرسيده
بود و مراحل امر به معروف و نهى ازمنكر به مراحل نهايى خودش نرسيده بود. البته من،
از موضع امام نمى توانم اين بحث را بازكنم، ولى به هر حال مى توانيم بگوييم كه يكى
از نتايج 15 خرداد اين بود كه جنبش اسلامى ـ انقلابى كشور، گرايش راديكال
(تندروانه) پيدا كرد و به سمت ضديت با نظام وابسته حاكم سوق يافت و از دل اين
گرايش، جنبش ها و حركت هاى مسلحانه ايجاد شد. مثلا حركت مؤتلفه حركتى بود به دنبال
15 خرداد، و يا حركت حزب ملل اسلامى جريان مسلحانه اى بود كه بتدريج باز همان بچه
مسلمان ها ايجاد كردند و جنبش مسلمانان مبارزى ها در دل آن بودند; آن حركت و حتى
حركت مجاهدين خلق، به واقع واكنشى به 15 خرداد 42 بود. حال اگر انقلاب اسلامى را
بخواهيم با اين پيشينه مقايسه كنيم مى بينيم كه انقلاب اسلامى مجدداً رويكردى بود
به حركت هاى مردمى شبيه 15 خرداد، منتها در فضايى ديگر و با استفاده از تجربيات 15
خرداد; و به اعتقاد من با يك رهبرى صحيح تر و با استفاده بهينه از اوضاع و احوال
داخلى و جهانى. انقلاب اسلامى تقريباً به همان شيوه 15 خرداد، با كمى تغييرات،
توانست به پيروزى برسد بنابراين 15 خرداد تجربه ارزشمندى بود و اثراتى هم داشت كه
ضد رژيم شدن نهضت اسلامى را ما مى توانيم به طور مشخص بعد از 15 خرداد دنبال كنيم.
براى مثال، فدائيان اسلام كه بعد از شهريور 1320 فعاليت مى كردند، موضع ضد رژيم
نداشتند; نخستوزير را مى زدند، وزير را ترور مى كردند، ولى در هيچ كدام از
شعارهايشان شعار حكومت اسلامى ديده نمى شد. مفاد نوشته هاى مرحوم نواب صفوى هم اين
نبود كه به عنوان يك جريان ضد نظام و خواهان تغيير نظام شناخته شوند بعد از 28
مرداد هم حركت هايى مثل ترور را به انجام رساندند و بعد از ترور نافرجام حسين علا
دستگيرشان كردند و اعدام شدند. ولى اين حركت به عنوان حركت گسترده ضد نظام شناخته
نشد. على رغم اين، بعد از 28 مرداد تا مدت ها فدائيان اسلام سكوت پيشه كردند; يعنى
تا وقتى كه مرحوم كاشانى موضع سفت و سختى عليه كودتا نگرفت و موضع گيرى خاصى نداشت،
فدائيان اسلام هم با شرايط موجود برخوردى نكردند. به هر حال، وجه غالب حركت
مسلحانه، بعد از 15 خرداد به وقوع پيوست و ميراث ضديت با رژيم در شكل حركت هاى
مسلحانه را در انقلاب اسلامى بر جاى گذاشت.
برخى نيز انقلاب اسلامى را به حركت ها و نهضت هاى مشابه در تاريخ معاصر تحويل
مى برند و آن را همسان يكى از آن ها مى شمارند..
بلى، پاره اى نيز انقلاب اسلامى را، با كمى تفاوت، هم عرض حركت هاى مختلفى كه
در جامعه ايران طى قرن اخير و دوره معاصر روى داده، تلقى مى كنند. بيشتر كسانى كه
گرايش هاى ملى گرايانه و يا ليبرالى دارند، سعى مى كنند وزن انقلاب اسلامى را كاهش
دهند. شايد هم اساساً تصورشان از انقلاب اسلامى حركتى شبيه به مثلا نهضت ملى شدن
نفت است و اصولا ديدگاهشان چنين است; كه دست كم در اوايل پيروزى انقلاب اين را به
وضوح مى توان ديد. در دوره دولت موقت مى ديديم كه حركت هايى كه دولت مى كرد گويا
اصلا باورش نشده بود كه در اين كشور، انقلاب شده است و توجه نداشت كه حركت هاى
دوران دكتر مصدق، اگر چه براى آن دوره خوب بود، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى نمى
توانست متناسب باشد، و شرايط به گونه ديگرى است. فرض كنيد در دوران ملى شدن نفت،
چون دكتر مصدق نخست وزيرى بود كه از مجلسِ وابسته رأى اعتماد گرفته و بعد نخست وزير
شده بود، در شرايط خاص سياسى جهانى و داخلى، با درايت و سياست سعى مى كرد تا در
چارچوب آن نظام وابسته، شعارهاى ضد استعمارى و استقلال طلبانه را بتدريج به پيروزى
برساند. شبيه اميركبير كه او هم مورد تأييد و احترام است و هيچ كس اميركبير را نفى
نمى كند; ولى او نيز وزير ناصرالدين شاه بود كه هم دست ناصرالدين شاه را مى بوسيد و
هم آن اصلاحاتى را كه فكر مى كرد بايد در جامعه انجام شود، سعى مى كرد در همان
چارچوب انجام دهد. ولى آيا مى شد بعد از انقلاب اسلامى، محمدرضا شاه را بياوريم و
دستش را ببوسيم و پاره اى اصلاحات را دنبال كنيم.آن موقع امير مجبور بود دست
ناصرالدين شاه را ببوسد، ولى ما كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در آن شرايط قرار
نداشتيم. يا مصدق در آن شرايط درصدد بود، بتدريج ارتش را از اختيار نظام وابسته
حاكم درآورد و مى گفت فرماندهى كل قوا با شاه نباشد; افسران وابسته را با اختياراتى
كه گرفت يك يك بازنشسته كرد. حال همان جناحى كه انقلاب را حركتى نظير جنبش هاى قبلى
تصور مى كرد، چنين مى پنداشت كه از 23 بهمن 1357 بايد يك تعداد ارتشبد، سپهبد و
سرلشكر، كه از جمله ارتشبد اويسى و يا سردمداران رژيم سابق نيز جزء آن ها بودند ـ
كه يا در جريان انقلاب معدوم شدند يا در هفته هاى بعد و ماه هاى بعد اعدام شدند يا
فرار كردند ـ همه به عنوان بازنشسته دولت موقت اعلام شوند; كه اطلاعيه دولت راجع به
بازنشستگى از اين ديدگاه ناشى مى شد. گويا آن ها هيچ تفاوت كيفى اى بين انقلاب
اسلامى و جنبش مشروطه و جنبش ملى
شدن نفت قائل نبودند و توجه نمى كردند كه اين انقلاب تفاوتش با حركت هاى پيشين در
اين است كه يك نظام سلطنتى استبدادى 2500 ساله و يك نظام استعمارى حدود 57 ساله را
سرنگون كرده است. بنابراين، اين ديدگاه هم به آنجا مى كشد كه حركت انقلاب اسلامى
را، بخشى از حركت هاى قبلى مى شمارد و كم كم حركت هاى قبلى را نيز، به دليل نتايج
خاص تاكتيكى كه داشته، نسبت به انقلاب اسلامى اولى مى شمارد و انقلاب اسلامى را به
همان جهت، تأثير گرفته از حركت هاى قبلى مى داند. و در نهايت، چنين مى شود كه اين
انقلاب شايستگى تأثير گرفتن از حركت هاى قبلى و تداوم آن ها تلقى شدن را نداشته و
صرفاً آن ها مثبت تلقى مى شوند; آن حركت ها و آن جنبش ها قابل تأييدند و انقلاب
اسلامى قابل تأييد نيست. عده اى هم كه كاملا از نتايج انقلاب ناراضى اند و به آن
حركت ها، از جمله 15 خرداد، بهاى بيشترى مى دهند باز انقلاب را از آن پيشينه ها جدا
مى كنند.
بنابراين، صحيح نيست كه نوعى پيشينه مستمر خطى و يا پيشينه اى گزينش شده براى
انقلاب اسلامى در نظر بگيريم، و يا اين كه اصولا انقلاب را از پيشينه خود به كلى
منقطع نماييم، بلكه بايد بررسى كرد كه هر پديده اى چه تأثيرى بر تحولات پس از خود
داشته است ؟.
به اعتقاد من با آن تعريفى كه از نقش و تأثير كرديم، انقلاب اسلامى ما متاثر
از كليه حركت هاى سياسى ـ اجتماعىِ مردمى و اسلامى پيش از خود است. ولى اين كه مثلا
چرا واقعه رژى به عنوان نقطه شروع انقلاب اسلامى، مطرح مى شود، چرا نمى گوييم قبل
از رژى، چرا نمى گوييم مثلا از زمان سربداران؟ بله، همه اين ها را مى شود گفت، ولى
بالاخره بايد يك حدى در نظر گرفت و يك جايى را مبنا قرار داد; كه ما حركت هاى تاريخ
معاصر را بيشتر مدنظر قرار مى دهيم. زيرا مشابهت ها بيشتر است. براى مثال، سربداران
يك قيام مسلحانه عليه ظلم و ستم و خودكامگى بود، ولى ماهيتاً با حركت هاى عصر حاضر
تفاوت داشت و شما شباهت هاى انقلاب اسلامى با جنبش ملى شدن نفت يا انقلاب مشروطه را
نمى توانيد در آن پيدا كنيد. همان واقعه رژى نيز يك حركت مردمى با دست خالى و بدون
اسلحه است و برخلاف حركت هاى مسلحانه و نظامى ـ كه به هر حال ما حركت هايى مثل حركت
ميرزا كوچك خان را از آن دست مى بينيم ـ نوع حركات متفاوت هست، شعارهايش متفاوت
است; حال اگر بخواهيم وجوه اشتراك پيدا كنيم مى شود پرسيد كه چرا از رژى شروع كنيم.
من معتقدم كه رژى شايد اولين جنبش در تاريخ معاصر است كه انقلاب اسلامى مى تواند از
آن تجربه بگيرد و از آن متاثر شود. نه به اين معنى
كه پيشينه انقلاب از آنجا شروع شده، بلكه صرفاً به معنى تأثير گذارى، و اين كه
انقلاب اسلامى مى تواند از آن حادثه الهام بگيرد. رژى اولين حركت استقلال طلبانه
است; تا قبل از آن، در قيام سربداران بحث استقلال خواهى و اين گونه حرف ها مطرح
نبود. يا مثلا نحله هايى مانند سياه جامگان و ابومسلم خراسانى نحله هايى بودند كه
مى توانيم آن ها را به شكلى به انقلاب اسلامى مربوط كنيم، بعضاً هم مربوط مى شود،
عيب هم ندارد. حتى شايد مزدكيان قبل از اسلام را بتوان گفت حركت و نحله اى بودند كه
قدرى تندتر و مترقى تر از فضاى حاكم بر دربار ساسانى بودند. ولى من تجربه آن ها را
در انقلاب اسلامى ناچيز مى بينم و تأثير آن ها را در انقلاب اسلامى بندرت مشاهده مى
كنم. اما از رژى به اين طرف، حركت ها و شعارها، مشابهت هاى زيادى با انقلاب اسلامى
دارد و بنابراين اگر ما رژى را به عنوان سرآغاز بپذيريم، پس از آن انقلاب مشروطه
هست و همين طور تحولات بعدى. البته برخى به طور گزينشى، با گذشته ها برخورد مى
كنند; گذشته اى را كه مثلا به رهبرى يك مرجع وبا فتواى ميرزاى شيرازى بوده تأييد مى
كنند و مشروطه را چون به دست روشنفكران افتاده و شيخ فضل ا... اعدام شده و به شهادت
رسيده، نفى مى كنند و به عنوان پيشينه تاريخى انقلاب قبول نمى كنند. من گزينشى با
اين قضيه برخورد نمى كنم. رژى را پيشينه و سابقه اى براى انقلاب مى دانم، و در حركت
انقلاب اسلامى مؤثر تلقى مى كنم، جنبش مشروطه را هم به همين ترتيب; و چون شيخ فضل
ا... به شهادت رسيده، يكسره آن را باطل تلقى نمى كنم. مگرنه اين است كه آن سر قضيه
هم علماى بزرگى وجود داشتند؟ گويا اصلا كسى توجه نمى كند كه در طرف مشروطه خواهان،
مرحوم نائينى، آخوند خراسانى، طباطبائى، بهبهانى، و... بودند و بالاخره اين ها جزء
مشروطه خواهان محسوب مى شوند. ديگر نمى شود گفت كه آن طرف همه فكل كراواتى بودند،
اين طرف همه علما بودند; اين گونه نبود. يك بخش از علما اين طرف قضيه بودند، بخش
ديگرى آن طرف. به هر حال اين را هم من به عنوان پيشينه مى دانم، نهضت جنگل را از آن
جهت كه شعارش استقلال طلبانه و آزادى خواهانه است باز به عنوان يك پيشينه مؤثرى در
حركت هاى بعدى تلقى مى كنم.
شايد يكى از انحرافاتى كه در جنبش مشروطه بود اين بود كه آزادى با هزينه از كف
رفتن استقلال طلب مى شد. تحصّن در سفارت انگليس و مانند آن، لكه هاى ننگى است كه ما
در انقلاب مشروطه داريم. منتها در مجموع اين وضعيت حاكم نبود. به ستارخان بى سواد
وقتى مى گويند كه بيا سفارت انگليس يا بيا تحت الحمايه ما
قراربگير، مى گويد من مى خواهم هفتاد دولت زير پرچم ايران بيايد، نه اين كه من زير
پرچم بيگانه بروم! گرايش غالب جنبش مشروطه، استقلال طلبانه و آزادى خواهانه بود.
گرايش غالب نهضت جنگل استقلال طلبانه و آزادى خواهانه و تاحدى عدالت خواهانه بود
قيام خيابانى و قيام كلنل محمدتقى خان پسيان نيز همين گونه بود. و خلاصه جنبش ملى
شدن نفت، حركت فدائيان اسلام (هركدام باشرايط خاص خودش)، حركت هاى سال هاى 39 تا 42
كه به 15 خرداد منتهى شد، و حتى جنبش مسلحانه آن سال هاى سياه اختناقِ بعد از 15
خرداد را نيز مى توانيم بر حركت انقلاب اسلامى مؤثر بدانيم و تجربه هايش را در حركت
انقلاب اسلامى مفيد بشماريم.
بحث از پيشينه تاريخى انقلاب و شناسنامه تاريخى آن، به هر روى به بحث از حضور
آگاهى تاريخى و بلوغ تاريخى يك ملت و گردآمدن و انباشت تجربيات يك قوم در توالى
مستمر تاريخى نيز كشيده مى شود كه اين امر، خود، بخش وسيعى از تاريخ گذشته را به
بحث وارد مى كند; اما در تحليل پاره اى از محققان، چندان تاريخ بعيد گذشته مورد
توجه قرار نمى گيرد، و اصولا پيدايش بحران هاى اقتصادى و اجتماعى در نظام پيشين و
عقيم ماندن رژيم گذشته در ارائه كاركردهاى لازم، عامل بروز بحران و رخداد انقلاب
تفسير مى شود و بر اين اساس، مسئله اسلامى شدن انقلاب و رنگ و بوى اسلامى يافتن آن،
با رجوع به سال هاى 55 ـ 56 بنا به بازگشت مردم به خاطره بعيد تاريخى، تحليل مى
شود. جناب عالى اين تفسير را تا چه حد مى پذيريد؟.
اول اين كه من با برخى از اين تحليل ها كه گفته مى شود نظام گذشته با بحران
روبه رو بوده، به طورى كه وقوع يك انقلاب را گريز ناپذير مى كرده توافق ندارم;
بحران هايى كه رژيم در سال 56 گرفتار آن بود، شايد شبيه همان بحران هايى بود كه در
سال 1329 با آن ها دست به گريبان بود; و يا بحران هايى كه در سال 1339 با آن ها
مواجه بود. هيچ كدام از آن بحران ها به انقلاب منجر نشد.بحران اقتصادى، به آن معنى
كه بعدها تفسير مى شود، وجود نداشت; به شاخص هاى سال هاى آخر رژيم سابق نگاه كنيد!
هنوز ما به آن شاخص ها از نظر رشد اقتصادى و شاخص هاى كلان اقتصادى نرسيده ايم.
چنين نيست كه بحران اقتصادى شديد، رژيم را به سقوط نزديك كرده باشد و يا نظام سياسى
چنان بحران زده باشد كه رژيم در معرض سقوط باشد. اولين جرقه هاى انقلاب در شرايطى
شروع شد كه جنبش هاى مسلحانه به طور كامل سركوب شده بود. تنها حركت اميدوار كننده،
در شكل اسلامى اش، حركت مجاهدين خلق بود كه در اثر آن انحراف ايدئولوژيك، دودسته
شدند و جناح ماركسيست آن
مسلمان هاى سازمان را تصفيه مى كردند و از بين مى بردند، و در داخل زندان نيز دچار
سرگشتگى و از هم پاشيدگى شده بودند. گرايش هاى انقلابى و مبارزاتى در بيرون و داخل
زندان خيلى تضعيف شده بود، از گروه هاى چريك هاى فدائى، آنهايى را كه ما در زندان
مى شناختيم، گرايش مبارزه مسلحانه را بتدريج كنار گذاشته بودند و به توده اى ها و
حزب توده نزديك شده بودند كه به مبارزه سياسى اعتقاد داشت. تازه آن مرحله گذار بود;
يعنى هركسى كه مى بريد، اول اعتقادش از مبارزه مسلحانه سلب مى شد و در مرحله بعد
درخواست عفو مى نوشت و از زندان بيرون مى آمد. بنابراين شرايط سياسى، شرايطى نبود
كه انقلابى را به دنبال داشته باشد. من به جرأت مى توانم بگويم كه از ميان چند هزار
زندانى سياسى كه داشتيم ـ حدوداً شش تا هفت هزار، در كل زندان ها ـ بعيد مى دانم كه
حتى يكى از آن ها در سال 54 و 55 پيش بينى مى كرد كه در آينده اى نزديك انقلابى به
وقوع خواهد پيوست و اساس نظام موجود را زير و رو خواهد كرد. در ميان هيچ يك از
افرادى كه بنده با آن ها ارتباط داشتم، چنين تفكرى ديده نمى شد; شهيد رجائى، مرحوم
لاهوتى، جمعى از آقايان كه الآن برخى از آن ها در قيد حيات هستند، چپ، راست،
ماركسيست، مسلمان; اصولا چنين اعتقادى وجود نداشت. اين تعبيرها بعداً به وجود مى
آيد، كه رژيم در شرف اضمحلال بود، و خواه ناخواه رژيم بايد مى رفت. تحولاتى كه منجر
به شروع انقلاب شد چندان متفاوت با تحولات سياسى سال هاى 29 و 39 نبود. يعنى حركتى
كه با وجود جبهه ملى، منجر به روى كار آمدن دولت ملى دكتر مصدق شد، و حركتى كه با
وجود نيروهاى مسلمان و نهضت آزادى منتهى به فعاليت هاى سياسى سال 39 شد، در انقلاب
هم به نحوى تكرار شد. منتها در اولى، به گونه اى نيم بند از شرايط استفاده شد و ملى
شدن نفت تحقق پيدا كرد، ولى با كودتاى 28 مرداد شكست خورد; اما دومى به آن مرحله هم
نرسيد و با سركوب 15 خرداد، بحران تا حدود زيادى برطرف شد. ولى در سومى (انقلاب
اسلامى)، به دليل وجود رهبرى امام، يعنى رهبرى هوشمندانه اى كه از همه تجربيات
گذشته استفاده مى كرد، تجربياتى كه نقش و تأثير آن ها در انقلاب اسلامى را مورد
كنكاش قرارداديم، نهضت به پيروزى رسيد. خدا بيامرزد مهندس بازرگان را; مى خواست نقش
امام را تخفيف بدهد ـ دنباله بحث قبلى تان ـ مى گفت انقلاب اسلامى دو تا رهبر دارد:
يكى شاه به عنوان رهبر منفى بود كه آن قدر بدعمل كرد كه آن گونه شد، و ديگرى امام
بود كه رهبر مثبت بود. اگر بدين شكل بگوييم، هر انقلابى دوتا رهبر دارد. مثلا در
كوبا يكى باتيستا است و ديگرى كاسترو; هر دوشان رهبرند. آيا اين گونه مى توان
انقلاب را تحليل كرد؟ بله، هميشه يك بدى وجود دارد كه در
مقابلش يك خوبى بلند مى شود و مبارزه مى كند; بعدش هم يا به پيروزى مى رسد يا شكست
مى خورد. به علاوه، مگر همين رهبر قبلا وجود نداشت؟ چرا سال 39 ما نتوانستيم به
نتيجه برسيم؟ خود من با آقاى مهندس بازرگان در جبهه ملى با نهضت همكارى مى كرديم،
چرا نتوانستيم آن موقع نهضت را به پيروزى برسانيم؟ چرا جنبش مسلحانه نتوانست به
پيروزى برسد؟ چرا دكتر مصدق حركتش ناتمام ماند؟ پاسخ اين است كه اين رهبر فرق هايى
با رهبرهاى ديگر داشت كه توانست حركت را به پيروزى برساند و آن ها نتوانستند.
بنابراين، اين كه بنده تاريخ انقلاب اسلامى را از واقعه رژى ـ فرضاً ـ دنبال مى
كنم، بدين جهت است كه وجوه تشابه را در تحولات اين دوره مى توان شناسايى كرد; همان
گونه كه عموماً تشابهات آنها با انقلاب اسلامى در دو شعار استقلال و آزادى، روشن
است. شعار انقلاب اسلامى نيز استقلال، آزادى و جمهورى اسلامى بود. همه حركت هاى
پيشين، در يكى دو سده اخير حركت هاى ضد استعمارى و ضداستبدادى بودند. ولى اگر كمى
جلوتر برويم، ديگر مشابه اين عناصر ديده نمى شود. چرا كه اصلا عصر استعمار از دويست
سال پيش شروع شده، و يا بحث آزادى در مفهوم امروزى اش، از انقلاب فرانسه بدين طرف
مطرح شده; ما درزمان اسكندر حركت ضداستعمارى نداشتيم، گرچه ممكن است ايران را اشغال
كرده باشد و يك عده اى هم با او به مخالفت برخاسته باشند، ولى چنين بحث هايى مانند
حركت ضداستعمارى يا حركت ضد استبدادى وجود نداشت. به واقع انقلاب اسلامى تشابهش با
انقلاب مشروطه، با واقعه رژى و با نهضت ملى شدن نفت، پيروزى همان دو شعار استقلال و
آزادى است. البته بعضى ها ممكن است آن شعارها را پررنگ تر يا كم رنگ تر نمايند، ولى
به هر حال آن سه شعار بر تارك انقلاب اسلامى حك شده است. ابتدا هم تعبير حكومت
اسلامى مطرح بود، ولى بتدريج «جمهورى اسلامى» قطعى شد. در عين حال، اگر از جمهورى
اسلامى نظام مبتنى بر اسم اسلامى منظور نظر باشد شايد بتوان گفت خيابانى هم تا
حدودى به دنبال اين امر بود، ميرزا هم همين طور; البته نه به شكلى كه امام بحثش را
باز كرد. حكومت مصدق هم على رغم اين كه خودش سلطنه و شازده بود تا حدى اين چنين
بود. زيرا خيلى از حركت هاى او در جهت تعديل ثروت ها و حمايت از اقشار مستضعف بود.
مثلا همين قانون تأمين اجتماعى، پايه گذارش دكتر مصدق بود كه براساس آن كارگران را
بيمه مى كردند. آغازگر اصلاحات ارضى، حكومت مصدق بود، بااستفاده از همان اختياراتى
كه گرفت. مى شود گفت كه از اين جهات هم رخدادهاى يادشده به هم شباهت دارند، علاوه
بر بحث استقلال و آزادى كه اشاره كردم، چنانكه گفتم، تا قبل از انقلاب
مشروطه همه فكر مى كردند كه اصولا استبداد بايد باشد، سلطان مى تواند سر بقيه را
ببرد و اساساً حق اوست كه
ببرد. اسم جمهور و اين كه جمهور مردم حق دارند در زمان انقلاب مطرح مى شود. درست
است كه افلاطون هم بحث جمهور مى كند، ولى جمهور از نظر او يك وضعيت محدود و مربوط
به خواص بود كه مورد مشورت حكومت بودند. به هر حال، به اين دلايل بنده از واقعه رژى
به اين طرف را مورد تأكيد قرار مى دهم، و معتقدم كه بايد بيشتر روى اين دوره بررسى
صورت گيرد.
به نظر مى رسد جناب عالى منكر بحران هاى اخير نظام پيشين در سطوح اقتصادى و
سياسى هستيد، در حالى كه آن نظام در درون خودش مشكلات جدى داشت; درست است كه شاخص
هاى اقتصادى بالا رفته بود، ولى اگر منطق درونى نظام اقتصادى را بررسى كنيد توجه به
رشد به جاى توجه به توزيع درآمد، توجه به الگوهاى توسعه برون زا، و توزيع درآمد
بسيار ناعادلانه كاملا محسوس است. در نتيجه، شكاف هاى اقتصادى و اجتماعى، به شدت
گسترده مى شود و مشكلاتى را به بار مى آورد و درواقع نظام اقتصادى را دچار بحران
درونى مى سازد. از سوى ديگر، توسعه اقتصادى با همه اشكالات يادشده، بدون توجه به
ضرورت توسعه سياسى صورت مى گيرد كه آن هم نظام سياسى را دچار بحران درونى مى سازد..
من نمى خواهم بگويم كه نظام پيشين اصلا اشكالات و نابسامانى هايى نداشته، ولى
اين گونه اشكالات در تركيه هم هست، در كره جنوبى هم هست، و پانزده تا بيست سال است
كه با همين دست اشكالات مواجه هستند و جلو مى روند; هركس هم كه آنجا مى رود تعريف
مى كند كه به به! چه كشورهاى خوبى!
ولى مشكل اينجاست كه وقتى رژيمى، توسعه اقتصادى را در پيش مى گيرد، به موازات
آن بايد در جهت توسعه سياسى هم اقدام كند; توسعه اقتصادى مسائل و تبعاتى را ايجاد
مى كند و نيروهايى را به مشاركت برمى انگيزاند كه اگر توسعه سياسى در كار نباشد
نظام در بعد سياسى دچار شكنندگى و بحران مى شود..
درست است، من هم با شما موافقم.
بنابراين، از سويى نظام اقتصادى، توقعات و انتظارات فزاينده اى را درپى افزايش
قيمت نفت و انفجار درآمدها ايجاد مى كند كه از سال هاى 55 به بعد، ديگر قادر به
پاسخگويى آن ها نيست. از سوى ديگر، از آنجا كه به لحاظ سياسى توسعه اى صورت نگرفته،
سرخوردگى، بحران و عصيان عمومى پديدار مى شود. مزيد بر اين ها مسئله نظام بين الملل
و حقوق بشر و فشار قدرت هاى خارجى حامى رژيم است كه .