بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 68

مسأله فضاى باز سياسى را به دنبال مى آورد و زمينه هاى وقوع انفجار و انقلاب را

مهيا مى كند.

تحليل شما را كاملا قبول دارم. يك فضايى نظير سال 29 و 39 ايجاد مى شود، البته

آن فضا به دلايل ديگرى ايجاد شده بود. از سال 29 هم در سطح نظام بين الملل، امريكا

شعار آزادى را سرداد، آزادى، مبارزه با فساد، اصلاحات و.... در زمان كندى هم

اصلاحات و آزادى و حقوق بشر باز مطرح شد و حركت هايى در درون جامعه ايجاد شد و در

نتيجه همان فضاى باز سياسى ايجاد گرديد. ولى اولا نيروهاى داخلى در آن موقع، شرايط

مناسب براى بهره گيرى از شرايط بيرونى را نداشتند; دوم اين كه رهبريشان رهبرى

مناسبى نبود، بنده به دكتر مصدق احترام مى گذارم و واقعاً هم در حد خودش كار نشدنى

اى را به سامان رساند، خوب شكست هم خورد، شايد هم در آن شرايط نمى توانست كارى را

كه امام خمينى در 1357 كرد، به انجام رساند. به هر حال، من قبول دارم كه فضاى موجود

بين المللى و شرايط درونى، هردو دست به دست هم دادند و پيروزى انقلاب را موجب شدند

و مگر مى شود غير از اين باشد; براى هر گونه حركت اجتماعى و غير اجتماعى يك سرى

عوامل درونى وجود دارد و يك سرى عوامل بيرونى. در انقلاب اسلامى هم چنين بوده است.

منتها در مورد اين عوامل نبايد خيلى غلُوّ كرد و نقش آن ها را خيلى بزرگ تر و يا

حتى كوچك تر از حد واقعى تلقى نمود. همان طور كه گفتيد، قبول دارم كه در آن زمان

شرايط اقتصادى ما به گونه اى نبود كه تضاد طبقاتى منجر به انفجار شود، ولى از آنجا

كه توسعه اقتصادى در كشور ما با توسعه سياسى همراه نبود منجر به بروز مشكلاتى شد.

اگر دقت كنيد آمريكايى ها شايد از تجربه ما در تركيه، كره، و امريكاى لاتين خوب

استفاده كردند. در شيلى كه بعيد مى دانم حكومت مستقلى بر آن حاكم باشد، و امريكا در

آنجا نفوذش بسيار زياد است، بتدريج بعد از كودتا رئيس پليس زمان پينوشه را كه سبب

مرگ عده اى شده بود، محاكمه اش كردند; كه آدم احساس مى كند پس يك حكومت مستقل

ضدآمريكايى بايد آنجا باشد ولى بعيد است.

در واقع گونه اى اصلاحات سياسى مشخص و كنترل شده را در پيش مى گيرند..

بله، همان كارى كه در برزيل انجام مى شود. در برزيل در حال حاضر كسى رئيس

جمهور شده كه رهبر چپى هاى برزيل بود. وى قبلا در مبارزات مسلحانه حضور داشته، و

اكنون رئيس جمهور مى شود. منتها ديگر اين چپ، چپ قبلى نيست. اين چپ، گرايش اقتصاد

بازار و مكانيزم طبيعى بازار را دنبال مى كند رژيم ايران توسعه اقتصادى داد، قدرى

رفاه كه ايجاد شد، اين زمينه به وجود آمد كه در


صفحه 69

سطوح ديگر، وضع مورد تأمل قرار گيرد. از آن طرف هم حقوق بشر كارتر ـ به دلايل خاص

خودش ـ فشار روى رژيم آورد كه اگر آن فشار نمى آمد، ملت هم به آن سرعت قيام را در

پيش نمى گرفت و نياز به توسعه سياسى و آزادى سياسى، آن گونه احساس نمى شد. به هر

حال فشارهاى خارجى و زمينه هاى داخلى دست به دست هم داد و به آن نتيجه رسيد. البته

بنده اعتقادم اين نيست كه رژيم هاى وابسته اى نظير رژيم پهلوى مى توانستند توسعه

سياسى در كنار توسعه اقتصادى بدهند. زيرا اگر توسعه سياسى مى دادند نابود مى شدند;

همان طور كه وقتى به اين كار مجبور شدند از هم فروپاشيدند. آزادى، دشمن هر نظام

وابسته و آفت جدى آن است. در واقع، رژيم منافقانه خودش را يك رژيم مستقل و صالح

نشان مى داد. وقتى جامعه آزاد شد، ماهيت واقعى رژيم آشكار گشت، و صبر مردم لبريز شد

و شنيديد كه شاه گفت من صداى انقلاب شما را شنيدم; كه البته ديگر دير شده بود و

فرصت ارائه نسخه جديدى از سوى او باقى نمانده بود. بنابراين، توسعه سياسى براى آن

نظام با سرنگونى همراه شد. بعدها آمريكايى ها تعريف خودشان را از صلح عوض كردند تا

توانستند كره جنوبى، تايوان، و... را نگه دارند و به اعتقاد من اصولا روش ها در

دنيا عوض شد. و نوع سلطه را عوض كردند، به گونه اى كه به سلطه اقتصادى خيلى پيچيده

اى كه سلطه سياسى نيز به تبع آن ايجاد مى شود بدل شد. ديگر لازم نبود رژيمى جيره

خوار امريكا شود، بلكه خواه ناخواه مجبور بود به دنبال امريكا برود. چرا كه بايد در

تقسيم كار جهانى شركت مى كرد، در بازار جهانى و بورس سهام وارد مى شد، به گونه اى

كه ديگر بحث استقلال بلاموضوع مى گشت، ضمن اين كه رژيم را هم مردم و احزاب سياسى

انتخاب مى كردند; چنانكه كموبيش الآن در تركيه چنين است، منتها آن انتخاب هم در

محدوده معينى است; مثل خود آمريكا.

گاهى بحث از نقش و تأثير نهضت هاى اسلامى سده معاصر در انقلاب اسلامى بدين

نتيجه منتهى مى شود كه به دليل وجود چنان پيشينه تاريخى اسلامى، در انقلاب اسلامى

نيز مذهب به صورتى منفك از ديگر علل، عامل انقلاب بوده، و اُسّ و اساس انقلاب اين

بوده كه جريحه دار شدن عواطف دينى و باورهاى مذهبى مردم از سوى رژيم، جامعه را به

تقابل با دستگاه حاكم كشانيده و به همين خاطر، خواسته هاى مردم هم على الاصول، دينى

شدن و اسلامى شدن امور بوده است. بر اين اساس، ديگر بحران هاى اقتصادى، سياسى، و

انگيزه هاى ناشى از آن ها چندان موضوعيتى نداشته است. آيا اصولا مى توان چنين

انفكاك و مرزبندى اى را بين دو مقوله انگيزه هاى مذهبى و ديگر عوامل انقلاب برقرار

كرد؟.


صفحه 70

بنده فكر مى كنم نقش اسلام در انقلاب ما، كه در ايدئولوژى و رهبرى متبلور شد،

نقشى محورى و كليدى بود. مثلا در سال 29 انقلاب ما به پيروزى نرسيد ولى در سال 57

رسيد، يا حركت هاى سال هاى 39 و 40 نتوانست توده اى شود، ولى حركت انقلاب اسلامى

شد، و بنده اين ها را از اسلام مى بينم; ولى نفى آن نفى باقى مطالب نيست. بلى، چون

رهبر انقلاب يك مرجع تقليد بود، مورد تأييد بسيارى از مردم واقع شد. و رهبر انقلاب

به همراه روحانيت و مرجعيت كه بعدها به حمايتش برخاستند توانست توده هاى مردم را كه

در شرايط نسبتاً آزادى قرار داشتند به ميدان آورد. مثلا در بحث از حقوق بشر، همين

علما بعد از 15 خرداد نامه نوشتند و به همه جا شكايت بردند; شرايطى به وجود آمده

بود كه اين ها مى توانستند با مردم مطالب شان را درميان بگذارند، اعلاميه بدهند،

اعلاميه هايشان ميان مردم پخش بشود، سخنرانى شان به صورت نوار ضبط صوت تكثير و

توزيع شود; و ديگر مبارزه هزينه زيادى نداشت، بعد از سال 56 ديگر كسى را شكنجه نمى

دادند; شايد در خيابان ها كتك مى زدند، ولى هيچ كس از دى و بهمن 55 به بعد، ديگر

شكنجه نشد. مى گفتند ما وابستگان به جنبش مسلحانه را ديگر نمى توانيم شكنجه بدهيم،

در درگيرى آن ها را مى كشيم. البته شكنجه اگر به مفهوم امروزى و خيلى سوسولى اش را

بگيريم مثل بيان جمله بُرو گم شو احمق، يا پرتاب يك لگد، ممكن بود، ولى شكنجه به

معنى آمپول و چيزهايى كه آدم را حال بياورد و به حرف وا دارد، در كار نبود. خلاصه

به دليل همان فضاى باز سياسى، شكنجه و اعدام و تيرباران كم كم رخت بربسته بود.

طبيعى است امام هم از اين فضا بهترين بهره بردارى را كرد و در رأس جنبش قرار گرفت.

علما و روحانيون هم طوعاً يا كرهاً به دنبال امام، اين حركت را شروع كردند; كه بعضى

ها به نظر من با اكراه شروع كردند و شايد خيلى هم دلشان نمى خواست، امام ناچارشان

ساخت. حركت به رهبرى امام و روحانيت شكل گرفت، مردم هم آزاد شده بودند و تا حدودى

مى توانستند با روحانيت خودشان حرف بزنند، روحانيت هم وارد ميدان سياسى شده بود و

سياسى حركت مى كرد. مردم پيش از اين مسئله هايشان را مى پرسيدند، ولى اكنون ديگر

گفته مى شد بياييد با شاه بجنگيم. همان آدم مسئله گو، اين حرف را مى زد، اعتماد به

او پيدا شده بود، آزادى هم به وجود آمده بود كه حرف بزند. از سوى ديگر، مردم هم

جرأت مى كردند كه به حرف او گوش كنند. به همين دليل، حركت به سرعت توده اى شد. خوب،

روحانيت سمبل چه چيزى بود؟ طبعاً سمبل اسلام بود; يعنى مردم دين داشتند، شرايط

اجتماعى ـ اقتصادى هم تا حدى مهيا بود در شرايط نامناسب، فرض كنيد امروزه در تركيه،

حزب رفاه كه حزب اسلامى آنهاست، چقدر


صفحه 71

بُرد دارد و چرا نمى تواند انقلاب اسلامى بكند; مگر بقيه عوامل در كار نيست؟ مگر

مردم تركيه مسلمان نيستند؟ مسلمان هم هستند، من قول مى دهم تعداد نمازخوان هايشان

از كشور ما بيشتر است. پنج وعده در تركيه، در شهر آنكارا و استانبول براى اقامه

نماز ازدحام مى شود و جاى سوزن انداختن نيست; مثل همين نماز جمعه خودمان به خيابان

مى آيند و پنج وعده در روز، همان جا كه رژيم لائيك حاكم است، اقامه نماز مى كنند.

در ماه رمضان، هنگام افطار، گويى حكومت نظامى است كه اگر كسى سرش را از پنجره بيرون

آورد به رگبار ببندند، هيچ كس در خيابان نيست. در حالى كه در كشور خودمان اصلا نمى

فهميم ماه رمضان است; موقع افطار تنها 30 درصد افراد، خيابان ها را ترك مى كنند.

حالا انشاءا... همه روزه اند و در آب ميوه فروشى روزه شان را افطار مى كنند. با اين

همه، چرا در تركيه انقلاب نمى شود؟ مگر اين كه بگوييم فقط شيعه است كه مى تواند

انقلاب را ايجاد كند و رهبرى كند، كه اين ها بحث هاى مفصلى است. من معتقدم كه نقش

اسلام از مجراى روحانيت و مرجعيت، در انقلاب اين بود كه توانست انقلاب را به پيروزى

برساند. و آن هم به دليل نفوذ و ظرفيتى بود كه در طول تاريخ در توده مردم داشت;

مردم اعتقاداتشان را در وجود اين ها متبلور مى ديدند و براى ارتباط گرفتن با اين ها

آزاد بودند، و اين ها هم در ارتباط گرفتن با مردم آزاد بودند. درنتيجه، حركتى را كه

مصدق نتوانست به سامان برساند و حركتى كه در سال 40 به انجام نرسيد، با استفاده از

آن فضاى بين المللى و شرايط سياسى ـ اجتماعى داخلى، از طريق روحانيت و مرجعيت به

ثمر رسيد. بلى، همين افراد در 15 خرداد هم بودند و در آنجا صددرصد سركوب شدند و به

پيروزى نرسيدند، چون آن جا تفاهم بر سركوب بود و هيچ مانعى بر سر راه آن وجود

نداشت. يك حركت بى انسجام و غير تشكيلاتى شكل گرفت كه دريك روز سركوب شد. ولى در

سال هاى 56 و 57 ديگر تفاهم بر سركوب وجود نداشت. اگر رژيم سركوب را

در پيش مى گرفت، دست كم مى توانست پيروزى انقلاب را پنج سال ديگر يا ده سال عقب

بيندازد. ممكن است بگوييد سركوب هم شد، ولى اولا سركوب ها دير شروع شد، ثانياً

منقطع بود. مثلا در 17 شهريور خيلى جلاّدى كردند، شايد از 15 خرداد هم خيلى بيشتر

شهيد داديم، ولى فضا عوض نشد; يادم مى آيد كه در روز 16 خرداد 42 در خيابان شمالى

پارك شهر، همان باشگاه كذايى، من از يكى از خيابان هاى فرعى سرم را درآوردم كه

خيابان شمالى را نگاه كنم، سربازى گلنگدن كشيد و به سمت جمعيت تيراندازى كرد;

تظاهراتى هم نبود، صرفاً عبور مى كردند. يعنى فردايش هم مجال و مهلت براى نفس كشيدن

به كسى نمى دادند، همه را همان روز دستگير كردند و يك


صفحه 72

نفر را نگذاشتند باقى بماند كه مثلا اعلاميه پخش كند. ولى در 17 شهريور، چنين

وضعيتى ايجاد نشد.

مى توان گفت كه لزوم ايجاد فضاى باز سياسى و فشار قدرت خارجى، امكان سركوب را

از رژيم سلب نمود؟.

بلى، برخى مى گويند كارتر در جريان 17 شهريور از رژيم حمايت كرد و بلافاصله به

شاه نامه نوشت. اگر نامه را شما بخوانيد متنش گواه مطلب ديگرى است; ضمن تعارفات مى

گويد: و اميدوارم اين قبيل حوادث سبب نشود كه شما در سياست حقوق بشرتان متزلزل شويد

و تجديدنظر كنيد. يعنى اين كه خلاصه نمى توانيد هر كارى بخواهيد بكنيد. مى دانيد كه

شريف امامى فراماسونر و رهبر لژ بود; او و همراهانش درصدد بودند كه 17 شهريور را

تبديل به 15 خرداد ديگرى بكنند و امريكا را قانع كنند كه ارتجاع سياه و سرخ باهم

متحد شده اند و اين حقوق بشر مورد ادعاى شما، از دست ما و شما، از دست همه مان مى

رود. در واقع به نظر من، 17 شهريور يك سناريو، براى همراه سازى آمريكايى ها با

سياست سركوب رژيم است. ولى آن ها به شكلى ديگر جواب دادند، آن جواب در فضاى

ديپلماتيك خيلى معنى داشت. ماهمان دو تعارف به شاه را دال بر تأييد مى گيريم و حال

اين كه اگر تأييد بود نبايد پس از آن، عزم حركت انقلابى در مقابل دستگاه جزم تر مى

شد.

در اين برهه، پوشش خبرى وسيعى كه از سوى راديوى دولتى انگليس صورت گرفت، نيز

مؤيد انقلابيون گشت، كه ضمناً مى توانست نفى حمايت از شاه تلقى شود..

بله، البته برخى آن را به غلط، به گونه ديگرى تفسير مى كنند و مثلا مى گويند

انقلاب اسلامى را انگليسى ها تقويت كردند، براى مقابله با آمريكا. يعنى در واقع

انگلستان كوشيد تا انتقام كودتاى 28 مرداد را با انقلاب 57 بگيرد. اين ها همه اش

همان «حسن و حسين هر سه خواهران معاويه اند» است و مبنا و مستندى ندارد.

از منظر جامعه شناسى سياسى، گروه هاى موجود در جامعه و نيروهاى اجتماعى را در

چه نوع آرايش و با كدام صف بندى مورد تحليل قرار مى دهيد، و اصولا آيا طبقات و

اقشار خاصى را به عنوان عوامل مؤثر در وقوع انقلاب بازشناسى مى كنيد؟ آيا به وجود

شكاف ها و تعارض هاى ويژه اى در سطح جامعه، مثلا تعارض سنت و شبه مدرنيسم كه پاره

اى مطرح مى كنند، قائل هستيد؟.

نه، من اين نوع تحليل ها را قبول ندارم، كه بعضى انقلاب اسلامى را در سايه

تعارض سنت و مدرنيسم بررسى مى كنند. واقعيت اين است كه انقلاب اسلامى يك حركت عمومى

مردمى بود; من معتقد نيستم كه انقلاب اسلامى تعارض سنت و


صفحه 73

مدرنيسم را به نمايش گذاشت. معتقدم كه در انقلاب ما تقريباً عموم اقشار و طبقات،

حتى بعضاً اقشار مرفه و صاحب مال و منال و سرمايه دارها هم دخيل بوده اند. مثلا

بازار در انقلاب نقش داشت كه جزء مستضعفان نيستند; البته بازار، هم شاگرد حجره و هم

خود حجره دارها را در بر مى گيرد و اين ها هركدام باهم فرق دارند، ولى به هر حال

تجار ما در جريان انقلاب اسلامى سهم داشتند; دانشگاه هم در جريان انقلاب فعال بود،

روحانيت ما فعال بود، كارمندها فعال بودند. كدام اقشار مدرن بودند، كه با اقشار

سنتى به مقابله برخاسته باشند؟ حتى چپى ها هم حمايت مى كردند و عملا دنباله رو

انقلاب شده بودند، ضمن اين كه مى خواستند سوار موج بشوند. حتى روشنفكران لائيك هم

از رژيم سابق حمايت نمى كردند. البته من كمتر بيرون بودم; از دوم آذر 56 بيرون از

زندان بودم، ولى كلا اين بحث را موجه نمى دانم. مجموعاً بايد چنين عرض كنم كه بنده

رژيم سابق را نماينده هيچ قشر و طبقه اى نمى دانستم و نمى دانم و معتقدم كه رژيم

سابق پايگاه طبقاتى در داخل كشور نداشت. به همين دليل هم بود كه همه طبقات مى

توانستند در مقابلش قرار بگيرند; آن دسته اى هم كه از كشور فرار كردند آن هايى

بودند كه وابسته رژيم شده بودند، يعنى جزء نزديكان رژيم بودند، نه اين كه يك طبقه

خاص فرار كند. مثلا بعد از انقلاب بلشويكى در روسيه، همه سرمايه دارها و فئودال ها

يا اعدام شدند و يا فرار كردند، ولى در انقلاب ما نه خيّامى مى رود نه حاج طرخانى;

در حالى كه هر دوشان سرمايه دار بودند، منتها سرمايه دار مسلمان. خسروشاهى با پدرش

در بازار پيشنماز بود; بسيارى از مديران مسلمان امروز، در تشكيلات خسروشاهى و در

شركت او كار مى كردند. آن هايى كه خيلى احساس نزديكى با رژيم مى كردند، رفتند و

بقيه ماندند. اين طور نبود كه مثلا طبقه سرمايه دار، خودش را وابسته به رژيم احساس

كند. البته بحث نظرى آن را اخيراً در مرور كوتاهى بر تاريخ معاصر، كه در نشريه عصر

ما داريم، دنبال مى كنيم. چرا كه عموماً رژيم هاى تحت سلطه در گذشته ـ تا قبل از

دوران اخير ـ در كره جنوبى، برزيل، تركيه و امريكاى لاتين نمى توانسته اند در داخل،

پايگاه طبقاتى داشته باشند. زيرا پايگاه داخلى منافعى داشت كه بعضاً در تعارض با

منافع قدرت خارجى قرار مى گرفت. بنابراين سرمايه دارى داخلى، حتى قشر وابسته يا

كمپرادورش، نمى توانست پايگاه طبقاتى رژيم باشد. در كشور ما هيچ وقت خيّامى و

ايلخانيان و ايروانى و خسروشاهى و حاج برخوردارها دولت تعيين نمى كردند. آن ها هم

از دولت مى ترسيدند; خيّامى براى اين كه موقعيتش را حفظ كند مجبور بود سهم اشرف را

در نظر بگيرد. ايروانى براى اين كه موقعيت خودش را حفظ كند بايد به نحوى خودش را به

خاندان سلطنتى و به گردن


صفحه 74

كلفت هاى نظام وصل مى كرد، و اين غير از راكفلر در امريكاست كه دولت تعيين مى كند.

مثلا يكى از كارمندان دون پايه راكفلر، يعنى رابرت مك نامارا، وزير دفاع امريكا مى

شود. در ايران، رژيم پايگاه طبقاتى نداشت و پايگاه اجتماعى هم نداشت و به همين دليل

هم در جريان انقلاب اسلامى كاملا تنها ماند. يعنى به غير از يك عده ساواكى و يك عده

سران رژيم هيچ طبقه اى از رژيم حمايت نكرد.

به نظر شما، كدام يك از ويژگى ها و خصيصه هاى دولت و نظام سياسى پهلوى، زمينه

ساز و تأثيرگذار بر بروز بحران و وقوع انقلاب اسلامى بوده است. به عنوان مثال، آيا

عنصر خشونت و سركوب، بويژه از دهه 1330 به اين طرف را مى توان از جمله آن ويژگى ها

شمرد؟.

بارزترين ويژگى نظام سابق به نظر من وابستگى اش بود. يعنى يك رژيم وابسته به

خارج به لحاظ سياسى و اقتصادى كه از آن مى توان با عنوان زندگى زير سلطه يادكرد.

رژيم سابق كارگزار قدرت هاى استعمارى زمان خويش بود و از هويت مستقلى برخوردار

نبود. در تحقيقى هم كه از تاريخ معاصر داريم و چاپ خواهد شد، گفته ايم كه رژيم تا

آخرين روز هم وابسته باقى ماند. مثلا در ماجراى حقوق بشر يك رژيم مستقل، وقتى حيات

و مماتش مطرح است لازم نيست آن گونه تابع محض باشد. حالا من نمى گويم امريكا; و

معتقد نيستم كه رژيم زير سلطه امريكا بود، بلكه معتقدم رژيم برعكس آن تحليل ها، زير

سلطه انگليس بود. اين تحليل البته تحليل شاذّ و نادرى است و خيلى ها آن را قبول

ندارند. بعد از انقلاب، شواهد و آثارى به دست آمد كه سبب شد بعضى ها اين تحليل را

بپذيرند. من معتقدم كه حضور و نقش انگليس در منطقه، امر حادث و تازه اى نيست، بلكه

قديم است و بقاياى همان سلطه سابق است. اين كه بعضى ها نسبت به ماهيت انقلاب اسلامى

ترديد مى كنند و بعضاً چيزهايى مى بينند و احساس مى كنند كه شايد پس از انقلاب،

انگلستان بر كشور حاكم شده، آثار امورى است كه قبل از انقلاب از چشم ما پنهان ماند

و فكر كرديم حضور فراگير از آنِ امريكاست. به هر روى، هركدام از تحليل ها را

بپذيريم، من رژيم سابق را يك رژيم عروسكى مى بينم. به همين دليل هيچ وقت نمى گويم

رژيم شاه; زيرا شاه موضوعيت نداشت. اگر مجموعه گفتارهاى بى بى سى در مورد انقلاب را

كه آقاى باقى به نام «انقلاب اسلامى ايران به روايت راديو بى بى سى» چاپ كرده و

انتشارات «طرح نو» هم به چاپ رسانيده مطالعه كنيد ـ من نوارهايش را گوش كردم ـ مى

بينيد كه طبق نقل قول هايى كه مى شود، شاه چقدر در تصميم گيرى عاجز و ناتوان است.

در واقع، آن ديكتاتورى كه از شاه تصوير مى كردند


صفحه 75

واقعيت نداشت، رضاشاه هم همين طور بود. روزهاى آخر سلطنتش گيج و مبهوت بود; كه مگر

ماچه مى خواهيم از انگليسى ها، هر چه گفتيد كرديم! باز چرا بهانه مى كنند؟ منصور،

نخست وزيرش مى گويد: بگوييد بابا چه مى خواهيد؟ هر چه شما خواستيد انجام داديم!

رضاخان به رئيس ستادش نخجوان در آن روز آخر كه انگليسى ها اولتيماتوم دادند حمله مى

كند كه: برو آماده باش، مى لرزيد، گفت چشم و رفت، بعد دوباره او را صدا كرد و پرسيد

اقدام كردى نخجوان؟ گفت بله قربان مرخص شان كردم، يعنى به جاى آماده باش مرخص كرد.

اسناد هم همين رانشان مى دهد. هيچ كدام از سران رژيم با كنار رفتن رضاشاه، كنار

نرفتند، بنابراين آدم هاى رضاشاه نبودند. درنتيجه من يكى از ويژگى هاى رژيم را

وابسته بودن به استعمار مى دانم، يعنى بى اختيار بودن. البته هر نوكرى در حيطه

نوكرى خودش استقلالى دارد، و اين استقلال به وقت مقتضى پس گرفته مى شود; يعنى در

واقع تفويضى است.

ويژگى دوم رژيم سابق را ماهيت استبدادى آن مى دانم; كه اين استبداد، البته با

استبداد آغا محمدخانى متفاوت است. ما بعد از دوران انقلاب مشروطه، يك دوره كوتاه

آزادى را در كشورمان تجربه كرديم، ولى با كودتاى 1229 وارد فاز استبدادى جديدى

شديم; روكش نظام، قانونى و پارلمانتاريستى و مشروطه بود، ولى ماهيت آن استبدادى

بود. رأى قلابى، مجلس قلابى و مطبوعات قلابى، ظاهر آراسته اى را نشان مى دادند، ولى

مظاهر آزادى خواهى و مشروطه طلبى كه به خاطر آن ها قيام مشروطه برپا شده بود همه از

بين رفتند. شكل مانده بود، بدون محتوا. پس استبداد با استبداد آغامحمدخانى تفاوت

يافته بود، ضمن اين كه فرهنگش از آن دوره باقى مانده بود. ما طعم يك دوره آزادى را

در دوره سلطنت احمدشاه چشيديم; در سال 1285 انقلاب مشروطه به پيروزى رسيد و تا سال

1299، كه چهار ـ پنج سال آن هم در جنگ و بحران بود و انحلال مجلس رخ داد، شايد

بتوان گفت مدت چهارده سال ما طعم آزادى را در كشورمان چشيديم، ولى مجدداً سلطه

استبدادى جديد سر برمى آورد، كه ديگر ناشى از استعمار بود، البته با تكيه بر همان

فرهنگ داخلى استبداد چرا كه يك رژيم وابسته نمى تواند آزادى بدهد. زيرا موجوديتش به

خطر مى افتد، و با فاش شدن و سخن گفتن از وابستگى و سرسپردگى رژيم، مشروعيت سياسى

رژيم و مقبوليت آن در جامعه، مورد تأمّل و ترديد قرار مى گيرد. و همين كه چنين

ترديدى آغاز شد و وابستگى رژيم محرز گشت، فروپاشى آن قهرى است.

امروزه ديگر وابستگى نيز به روش هاى قديمى به چشم نمى خورد و اگر وجود داشته

باشد با استبداد به شكل قديم قابل جمع نيست. بقايايى از اشكال پيشين،