بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

كه پيشينه انقلاب از آنجا شروع شده، بلكه صرفاً به معنى تأثير گذارى، و اين كه

انقلاب اسلامى مى تواند از آن حادثه الهام بگيرد. رژى اولين حركت استقلال طلبانه

است; تا قبل از آن، در قيام سربداران بحث استقلال خواهى و اين گونه حرف ها مطرح

نبود. يا مثلا نحله هايى مانند سياه جامگان و ابومسلم خراسانى نحله هايى بودند كه

مى توانيم آن ها را به شكلى به انقلاب اسلامى مربوط كنيم، بعضاً هم مربوط مى شود،

عيب هم ندارد. حتى شايد مزدكيان قبل از اسلام را بتوان گفت حركت و نحله اى بودند كه

قدرى تندتر و مترقى تر از فضاى حاكم بر دربار ساسانى بودند. ولى من تجربه آن ها را

در انقلاب اسلامى ناچيز مى بينم و تأثير آن ها را در انقلاب اسلامى بندرت مشاهده مى

كنم. اما از رژى به اين طرف، حركت ها و شعارها، مشابهت هاى زيادى با انقلاب اسلامى

دارد و بنابراين اگر ما رژى را به عنوان سرآغاز بپذيريم، پس از آن انقلاب مشروطه

هست و همين طور تحولات بعدى. البته برخى به طور گزينشى، با گذشته ها برخورد مى

كنند; گذشته اى را كه مثلا به رهبرى يك مرجع وبا فتواى ميرزاى شيرازى بوده تأييد مى

كنند و مشروطه را چون به دست روشنفكران افتاده و شيخ فضل ا... اعدام شده و به شهادت

رسيده، نفى مى كنند و به عنوان پيشينه تاريخى انقلاب قبول نمى كنند. من گزينشى با

اين قضيه برخورد نمى كنم. رژى را پيشينه و سابقه اى براى انقلاب مى دانم، و در حركت

انقلاب اسلامى مؤثر تلقى مى كنم، جنبش مشروطه را هم به همين ترتيب; و چون شيخ فضل

ا... به شهادت رسيده، يكسره آن را باطل تلقى نمى كنم. مگرنه اين است كه آن سر قضيه

هم علماى بزرگى وجود داشتند؟ گويا اصلا كسى توجه نمى كند كه در طرف مشروطه خواهان،

مرحوم نائينى، آخوند خراسانى، طباطبائى، بهبهانى، و... بودند و بالاخره اين ها جزء

مشروطه خواهان محسوب مى شوند. ديگر نمى شود گفت كه آن طرف همه فكل كراواتى بودند،

اين طرف همه علما بودند; اين گونه نبود. يك بخش از علما اين طرف قضيه بودند، بخش

ديگرى آن طرف. به هر حال اين را هم من به عنوان پيشينه مى دانم، نهضت جنگل را از آن

جهت كه شعارش استقلال طلبانه و آزادى خواهانه است باز به عنوان يك پيشينه مؤثرى در

حركت هاى بعدى تلقى مى كنم.

شايد يكى از انحرافاتى كه در جنبش مشروطه بود اين بود كه آزادى با هزينه از كف

رفتن استقلال طلب مى شد. تحصّن در سفارت انگليس و مانند آن، لكه هاى ننگى است كه ما

در انقلاب مشروطه داريم. منتها در مجموع اين وضعيت حاكم نبود. به ستارخان بى سواد

وقتى مى گويند كه بيا سفارت انگليس يا بيا تحت الحمايه ما


صفحه 64

قراربگير، مى گويد من مى خواهم هفتاد دولت زير پرچم ايران بيايد، نه اين كه من زير

پرچم بيگانه بروم! گرايش غالب جنبش مشروطه، استقلال طلبانه و آزادى خواهانه بود.

گرايش غالب نهضت جنگل استقلال طلبانه و آزادى خواهانه و تاحدى عدالت خواهانه بود

قيام خيابانى و قيام كلنل محمدتقى خان پسيان نيز همين گونه بود. و خلاصه جنبش ملى

شدن نفت، حركت فدائيان اسلام (هركدام باشرايط خاص خودش)، حركت هاى سال هاى 39 تا 42

كه به 15 خرداد منتهى شد، و حتى جنبش مسلحانه آن سال هاى سياه اختناقِ بعد از 15

خرداد را نيز مى توانيم بر حركت انقلاب اسلامى مؤثر بدانيم و تجربه هايش را در حركت

انقلاب اسلامى مفيد بشماريم.

بحث از پيشينه تاريخى انقلاب و شناسنامه تاريخى آن، به هر روى به بحث از حضور

آگاهى تاريخى و بلوغ تاريخى يك ملت و گردآمدن و انباشت تجربيات يك قوم در توالى

مستمر تاريخى نيز كشيده مى شود كه اين امر، خود، بخش وسيعى از تاريخ گذشته را به

بحث وارد مى كند; اما در تحليل پاره اى از محققان، چندان تاريخ بعيد گذشته مورد

توجه قرار نمى گيرد، و اصولا پيدايش بحران هاى اقتصادى و اجتماعى در نظام پيشين و

عقيم ماندن رژيم گذشته در ارائه كاركردهاى لازم، عامل بروز بحران و رخداد انقلاب

تفسير مى شود و بر اين اساس، مسئله اسلامى شدن انقلاب و رنگ و بوى اسلامى يافتن آن،

با رجوع به سال هاى 55 ـ 56 بنا به بازگشت مردم به خاطره بعيد تاريخى، تحليل مى

شود. جناب عالى اين تفسير را تا چه حد مى پذيريد؟.

اول اين كه من با برخى از اين تحليل ها كه گفته مى شود نظام گذشته با بحران

روبه رو بوده، به طورى كه وقوع يك انقلاب را گريز ناپذير مى كرده توافق ندارم;

بحران هايى كه رژيم در سال 56 گرفتار آن بود، شايد شبيه همان بحران هايى بود كه در

سال 1329 با آن ها دست به گريبان بود; و يا بحران هايى كه در سال 1339 با آن ها

مواجه بود. هيچ كدام از آن بحران ها به انقلاب منجر نشد.بحران اقتصادى، به آن معنى

كه بعدها تفسير مى شود، وجود نداشت; به شاخص هاى سال هاى آخر رژيم سابق نگاه كنيد!

هنوز ما به آن شاخص ها از نظر رشد اقتصادى و شاخص هاى كلان اقتصادى نرسيده ايم.

چنين نيست كه بحران اقتصادى شديد، رژيم را به سقوط نزديك كرده باشد و يا نظام سياسى

چنان بحران زده باشد كه رژيم در معرض سقوط باشد. اولين جرقه هاى انقلاب در شرايطى

شروع شد كه جنبش هاى مسلحانه به طور كامل سركوب شده بود. تنها حركت اميدوار كننده،

در شكل اسلامى اش، حركت مجاهدين خلق بود كه در اثر آن انحراف ايدئولوژيك، دودسته

شدند و جناح ماركسيست آن


صفحه 65

مسلمان هاى سازمان را تصفيه مى كردند و از بين مى بردند، و در داخل زندان نيز دچار

سرگشتگى و از هم پاشيدگى شده بودند. گرايش هاى انقلابى و مبارزاتى در بيرون و داخل

زندان خيلى تضعيف شده بود، از گروه هاى چريك هاى فدائى، آنهايى را كه ما در زندان

مى شناختيم، گرايش مبارزه مسلحانه را بتدريج كنار گذاشته بودند و به توده اى ها و

حزب توده نزديك شده بودند كه به مبارزه سياسى اعتقاد داشت. تازه آن مرحله گذار بود;

يعنى هركسى كه مى بريد، اول اعتقادش از مبارزه مسلحانه سلب مى شد و در مرحله بعد

درخواست عفو مى نوشت و از زندان بيرون مى آمد. بنابراين شرايط سياسى، شرايطى نبود

كه انقلابى را به دنبال داشته باشد. من به جرأت مى توانم بگويم كه از ميان چند هزار

زندانى سياسى كه داشتيم ـ حدوداً شش تا هفت هزار، در كل زندان ها ـ بعيد مى دانم كه

حتى يكى از آن ها در سال 54 و 55 پيش بينى مى كرد كه در آينده اى نزديك انقلابى به

وقوع خواهد پيوست و اساس نظام موجود را زير و رو خواهد كرد. در ميان هيچ يك از

افرادى كه بنده با آن ها ارتباط داشتم، چنين تفكرى ديده نمى شد; شهيد رجائى، مرحوم

لاهوتى، جمعى از آقايان كه الآن برخى از آن ها در قيد حيات هستند، چپ، راست،

ماركسيست، مسلمان; اصولا چنين اعتقادى وجود نداشت. اين تعبيرها بعداً به وجود مى

آيد، كه رژيم در شرف اضمحلال بود، و خواه ناخواه رژيم بايد مى رفت. تحولاتى كه منجر

به شروع انقلاب شد چندان متفاوت با تحولات سياسى سال هاى 29 و 39 نبود. يعنى حركتى

كه با وجود جبهه ملى، منجر به روى كار آمدن دولت ملى دكتر مصدق شد، و حركتى كه با

وجود نيروهاى مسلمان و نهضت آزادى منتهى به فعاليت هاى سياسى سال 39 شد، در انقلاب

هم به نحوى تكرار شد. منتها در اولى، به گونه اى نيم بند از شرايط استفاده شد و ملى

شدن نفت تحقق پيدا كرد، ولى با كودتاى 28 مرداد شكست خورد; اما دومى به آن مرحله هم

نرسيد و با سركوب 15 خرداد، بحران تا حدود زيادى برطرف شد. ولى در سومى (انقلاب

اسلامى)، به دليل وجود رهبرى امام، يعنى رهبرى هوشمندانه اى كه از همه تجربيات

گذشته استفاده مى كرد، تجربياتى كه نقش و تأثير آن ها در انقلاب اسلامى را مورد

كنكاش قرارداديم، نهضت به پيروزى رسيد. خدا بيامرزد مهندس بازرگان را; مى خواست نقش

امام را تخفيف بدهد ـ دنباله بحث قبلى تان ـ مى گفت انقلاب اسلامى دو تا رهبر دارد:

يكى شاه به عنوان رهبر منفى بود كه آن قدر بدعمل كرد كه آن گونه شد، و ديگرى امام

بود كه رهبر مثبت بود. اگر بدين شكل بگوييم، هر انقلابى دوتا رهبر دارد. مثلا در

كوبا يكى باتيستا است و ديگرى كاسترو; هر دوشان رهبرند. آيا اين گونه مى توان

انقلاب را تحليل كرد؟ بله، هميشه يك بدى وجود دارد كه در


صفحه 66

مقابلش يك خوبى بلند مى شود و مبارزه مى كند; بعدش هم يا به پيروزى مى رسد يا شكست

مى خورد. به علاوه، مگر همين رهبر قبلا وجود نداشت؟ چرا سال 39 ما نتوانستيم به

نتيجه برسيم؟ خود من با آقاى مهندس بازرگان در جبهه ملى با نهضت همكارى مى كرديم،

چرا نتوانستيم آن موقع نهضت را به پيروزى برسانيم؟ چرا جنبش مسلحانه نتوانست به

پيروزى برسد؟ چرا دكتر مصدق حركتش ناتمام ماند؟ پاسخ اين است كه اين رهبر فرق هايى

با رهبرهاى ديگر داشت كه توانست حركت را به پيروزى برساند و آن ها نتوانستند.

بنابراين، اين كه بنده تاريخ انقلاب اسلامى را از واقعه رژى ـ فرضاً ـ دنبال مى

كنم، بدين جهت است كه وجوه تشابه را در تحولات اين دوره مى توان شناسايى كرد; همان

گونه كه عموماً تشابهات آنها با انقلاب اسلامى در دو شعار استقلال و آزادى، روشن

است. شعار انقلاب اسلامى نيز استقلال، آزادى و جمهورى اسلامى بود. همه حركت هاى

پيشين، در يكى دو سده اخير حركت هاى ضد استعمارى و ضداستبدادى بودند. ولى اگر كمى

جلوتر برويم، ديگر مشابه اين عناصر ديده نمى شود. چرا كه اصلا عصر استعمار از دويست

سال پيش شروع شده، و يا بحث آزادى در مفهوم امروزى اش، از انقلاب فرانسه بدين طرف

مطرح شده; ما درزمان اسكندر حركت ضداستعمارى نداشتيم، گرچه ممكن است ايران را اشغال

كرده باشد و يك عده اى هم با او به مخالفت برخاسته باشند، ولى چنين بحث هايى مانند

حركت ضداستعمارى يا حركت ضد استبدادى وجود نداشت. به واقع انقلاب اسلامى تشابهش با

انقلاب مشروطه، با واقعه رژى و با نهضت ملى شدن نفت، پيروزى همان دو شعار استقلال و

آزادى است. البته بعضى ها ممكن است آن شعارها را پررنگ تر يا كم رنگ تر نمايند، ولى

به هر حال آن سه شعار بر تارك انقلاب اسلامى حك شده است. ابتدا هم تعبير حكومت

اسلامى مطرح بود، ولى بتدريج «جمهورى اسلامى» قطعى شد. در عين حال، اگر از جمهورى

اسلامى نظام مبتنى بر اسم اسلامى منظور نظر باشد شايد بتوان گفت خيابانى هم تا

حدودى به دنبال اين امر بود، ميرزا هم همين طور; البته نه به شكلى كه امام بحثش را

باز كرد. حكومت مصدق هم على رغم اين كه خودش سلطنه و شازده بود تا حدى اين چنين

بود. زيرا خيلى از حركت هاى او در جهت تعديل ثروت ها و حمايت از اقشار مستضعف بود.

مثلا همين قانون تأمين اجتماعى، پايه گذارش دكتر مصدق بود كه براساس آن كارگران را

بيمه مى كردند. آغازگر اصلاحات ارضى، حكومت مصدق بود، بااستفاده از همان اختياراتى

كه گرفت. مى شود گفت كه از اين جهات هم رخدادهاى يادشده به هم شباهت دارند، علاوه

بر بحث استقلال و آزادى كه اشاره كردم، چنانكه گفتم، تا قبل از انقلاب


صفحه 67

مشروطه همه فكر مى كردند كه اصولا استبداد بايد باشد، سلطان مى تواند سر بقيه را

ببرد و اساساً حق اوست كه

ببرد. اسم جمهور و اين كه جمهور مردم حق دارند در زمان انقلاب مطرح مى شود. درست

است كه افلاطون هم بحث جمهور مى كند، ولى جمهور از نظر او يك وضعيت محدود و مربوط

به خواص بود كه مورد مشورت حكومت بودند. به هر حال، به اين دلايل بنده از واقعه رژى

به اين طرف را مورد تأكيد قرار مى دهم، و معتقدم كه بايد بيشتر روى اين دوره بررسى

صورت گيرد.

به نظر مى رسد جناب عالى منكر بحران هاى اخير نظام پيشين در سطوح اقتصادى و

سياسى هستيد، در حالى كه آن نظام در درون خودش مشكلات جدى داشت; درست است كه شاخص

هاى اقتصادى بالا رفته بود، ولى اگر منطق درونى نظام اقتصادى را بررسى كنيد توجه به

رشد به جاى توجه به توزيع درآمد، توجه به الگوهاى توسعه برون زا، و توزيع درآمد

بسيار ناعادلانه كاملا محسوس است. در نتيجه، شكاف هاى اقتصادى و اجتماعى، به شدت

گسترده مى شود و مشكلاتى را به بار مى آورد و درواقع نظام اقتصادى را دچار بحران

درونى مى سازد. از سوى ديگر، توسعه اقتصادى با همه اشكالات يادشده، بدون توجه به

ضرورت توسعه سياسى صورت مى گيرد كه آن هم نظام سياسى را دچار بحران درونى مى سازد..

من نمى خواهم بگويم كه نظام پيشين اصلا اشكالات و نابسامانى هايى نداشته، ولى

اين گونه اشكالات در تركيه هم هست، در كره جنوبى هم هست، و پانزده تا بيست سال است

كه با همين دست اشكالات مواجه هستند و جلو مى روند; هركس هم كه آنجا مى رود تعريف

مى كند كه به به! چه كشورهاى خوبى!

ولى مشكل اينجاست كه وقتى رژيمى، توسعه اقتصادى را در پيش مى گيرد، به موازات

آن بايد در جهت توسعه سياسى هم اقدام كند; توسعه اقتصادى مسائل و تبعاتى را ايجاد

مى كند و نيروهايى را به مشاركت برمى انگيزاند كه اگر توسعه سياسى در كار نباشد

نظام در بعد سياسى دچار شكنندگى و بحران مى شود..

درست است، من هم با شما موافقم.

بنابراين، از سويى نظام اقتصادى، توقعات و انتظارات فزاينده اى را درپى افزايش

قيمت نفت و انفجار درآمدها ايجاد مى كند كه از سال هاى 55 به بعد، ديگر قادر به

پاسخگويى آن ها نيست. از سوى ديگر، از آنجا كه به لحاظ سياسى توسعه اى صورت نگرفته،

سرخوردگى، بحران و عصيان عمومى پديدار مى شود. مزيد بر اين ها مسئله نظام بين الملل

و حقوق بشر و فشار قدرت هاى خارجى حامى رژيم است كه .


صفحه 68

مسأله فضاى باز سياسى را به دنبال مى آورد و زمينه هاى وقوع انفجار و انقلاب را

مهيا مى كند.

تحليل شما را كاملا قبول دارم. يك فضايى نظير سال 29 و 39 ايجاد مى شود، البته

آن فضا به دلايل ديگرى ايجاد شده بود. از سال 29 هم در سطح نظام بين الملل، امريكا

شعار آزادى را سرداد، آزادى، مبارزه با فساد، اصلاحات و.... در زمان كندى هم

اصلاحات و آزادى و حقوق بشر باز مطرح شد و حركت هايى در درون جامعه ايجاد شد و در

نتيجه همان فضاى باز سياسى ايجاد گرديد. ولى اولا نيروهاى داخلى در آن موقع، شرايط

مناسب براى بهره گيرى از شرايط بيرونى را نداشتند; دوم اين كه رهبريشان رهبرى

مناسبى نبود، بنده به دكتر مصدق احترام مى گذارم و واقعاً هم در حد خودش كار نشدنى

اى را به سامان رساند، خوب شكست هم خورد، شايد هم در آن شرايط نمى توانست كارى را

كه امام خمينى در 1357 كرد، به انجام رساند. به هر حال، من قبول دارم كه فضاى موجود

بين المللى و شرايط درونى، هردو دست به دست هم دادند و پيروزى انقلاب را موجب شدند

و مگر مى شود غير از اين باشد; براى هر گونه حركت اجتماعى و غير اجتماعى يك سرى

عوامل درونى وجود دارد و يك سرى عوامل بيرونى. در انقلاب اسلامى هم چنين بوده است.

منتها در مورد اين عوامل نبايد خيلى غلُوّ كرد و نقش آن ها را خيلى بزرگ تر و يا

حتى كوچك تر از حد واقعى تلقى نمود. همان طور كه گفتيد، قبول دارم كه در آن زمان

شرايط اقتصادى ما به گونه اى نبود كه تضاد طبقاتى منجر به انفجار شود، ولى از آنجا

كه توسعه اقتصادى در كشور ما با توسعه سياسى همراه نبود منجر به بروز مشكلاتى شد.

اگر دقت كنيد آمريكايى ها شايد از تجربه ما در تركيه، كره، و امريكاى لاتين خوب

استفاده كردند. در شيلى كه بعيد مى دانم حكومت مستقلى بر آن حاكم باشد، و امريكا در

آنجا نفوذش بسيار زياد است، بتدريج بعد از كودتا رئيس پليس زمان پينوشه را كه سبب

مرگ عده اى شده بود، محاكمه اش كردند; كه آدم احساس مى كند پس يك حكومت مستقل

ضدآمريكايى بايد آنجا باشد ولى بعيد است.

در واقع گونه اى اصلاحات سياسى مشخص و كنترل شده را در پيش مى گيرند..

بله، همان كارى كه در برزيل انجام مى شود. در برزيل در حال حاضر كسى رئيس

جمهور شده كه رهبر چپى هاى برزيل بود. وى قبلا در مبارزات مسلحانه حضور داشته، و

اكنون رئيس جمهور مى شود. منتها ديگر اين چپ، چپ قبلى نيست. اين چپ، گرايش اقتصاد

بازار و مكانيزم طبيعى بازار را دنبال مى كند رژيم ايران توسعه اقتصادى داد، قدرى

رفاه كه ايجاد شد، اين زمينه به وجود آمد كه در


صفحه 69

سطوح ديگر، وضع مورد تأمل قرار گيرد. از آن طرف هم حقوق بشر كارتر ـ به دلايل خاص

خودش ـ فشار روى رژيم آورد كه اگر آن فشار نمى آمد، ملت هم به آن سرعت قيام را در

پيش نمى گرفت و نياز به توسعه سياسى و آزادى سياسى، آن گونه احساس نمى شد. به هر

حال فشارهاى خارجى و زمينه هاى داخلى دست به دست هم داد و به آن نتيجه رسيد. البته

بنده اعتقادم اين نيست كه رژيم هاى وابسته اى نظير رژيم پهلوى مى توانستند توسعه

سياسى در كنار توسعه اقتصادى بدهند. زيرا اگر توسعه سياسى مى دادند نابود مى شدند;

همان طور كه وقتى به اين كار مجبور شدند از هم فروپاشيدند. آزادى، دشمن هر نظام

وابسته و آفت جدى آن است. در واقع، رژيم منافقانه خودش را يك رژيم مستقل و صالح

نشان مى داد. وقتى جامعه آزاد شد، ماهيت واقعى رژيم آشكار گشت، و صبر مردم لبريز شد

و شنيديد كه شاه گفت من صداى انقلاب شما را شنيدم; كه البته ديگر دير شده بود و

فرصت ارائه نسخه جديدى از سوى او باقى نمانده بود. بنابراين، توسعه سياسى براى آن

نظام با سرنگونى همراه شد. بعدها آمريكايى ها تعريف خودشان را از صلح عوض كردند تا

توانستند كره جنوبى، تايوان، و... را نگه دارند و به اعتقاد من اصولا روش ها در

دنيا عوض شد. و نوع سلطه را عوض كردند، به گونه اى كه به سلطه اقتصادى خيلى پيچيده

اى كه سلطه سياسى نيز به تبع آن ايجاد مى شود بدل شد. ديگر لازم نبود رژيمى جيره

خوار امريكا شود، بلكه خواه ناخواه مجبور بود به دنبال امريكا برود. چرا كه بايد در

تقسيم كار جهانى شركت مى كرد، در بازار جهانى و بورس سهام وارد مى شد، به گونه اى

كه ديگر بحث استقلال بلاموضوع مى گشت، ضمن اين كه رژيم را هم مردم و احزاب سياسى

انتخاب مى كردند; چنانكه كموبيش الآن در تركيه چنين است، منتها آن انتخاب هم در

محدوده معينى است; مثل خود آمريكا.

گاهى بحث از نقش و تأثير نهضت هاى اسلامى سده معاصر در انقلاب اسلامى بدين

نتيجه منتهى مى شود كه به دليل وجود چنان پيشينه تاريخى اسلامى، در انقلاب اسلامى

نيز مذهب به صورتى منفك از ديگر علل، عامل انقلاب بوده، و اُسّ و اساس انقلاب اين

بوده كه جريحه دار شدن عواطف دينى و باورهاى مذهبى مردم از سوى رژيم، جامعه را به

تقابل با دستگاه حاكم كشانيده و به همين خاطر، خواسته هاى مردم هم على الاصول، دينى

شدن و اسلامى شدن امور بوده است. بر اين اساس، ديگر بحران هاى اقتصادى، سياسى، و

انگيزه هاى ناشى از آن ها چندان موضوعيتى نداشته است. آيا اصولا مى توان چنين

انفكاك و مرزبندى اى را بين دو مقوله انگيزه هاى مذهبى و ديگر عوامل انقلاب برقرار

كرد؟.


صفحه 70

بنده فكر مى كنم نقش اسلام در انقلاب ما، كه در ايدئولوژى و رهبرى متبلور شد،

نقشى محورى و كليدى بود. مثلا در سال 29 انقلاب ما به پيروزى نرسيد ولى در سال 57

رسيد، يا حركت هاى سال هاى 39 و 40 نتوانست توده اى شود، ولى حركت انقلاب اسلامى

شد، و بنده اين ها را از اسلام مى بينم; ولى نفى آن نفى باقى مطالب نيست. بلى، چون

رهبر انقلاب يك مرجع تقليد بود، مورد تأييد بسيارى از مردم واقع شد. و رهبر انقلاب

به همراه روحانيت و مرجعيت كه بعدها به حمايتش برخاستند توانست توده هاى مردم را كه

در شرايط نسبتاً آزادى قرار داشتند به ميدان آورد. مثلا در بحث از حقوق بشر، همين

علما بعد از 15 خرداد نامه نوشتند و به همه جا شكايت بردند; شرايطى به وجود آمده

بود كه اين ها مى توانستند با مردم مطالب شان را درميان بگذارند، اعلاميه بدهند،

اعلاميه هايشان ميان مردم پخش بشود، سخنرانى شان به صورت نوار ضبط صوت تكثير و

توزيع شود; و ديگر مبارزه هزينه زيادى نداشت، بعد از سال 56 ديگر كسى را شكنجه نمى

دادند; شايد در خيابان ها كتك مى زدند، ولى هيچ كس از دى و بهمن 55 به بعد، ديگر

شكنجه نشد. مى گفتند ما وابستگان به جنبش مسلحانه را ديگر نمى توانيم شكنجه بدهيم،

در درگيرى آن ها را مى كشيم. البته شكنجه اگر به مفهوم امروزى و خيلى سوسولى اش را

بگيريم مثل بيان جمله بُرو گم شو احمق، يا پرتاب يك لگد، ممكن بود، ولى شكنجه به

معنى آمپول و چيزهايى كه آدم را حال بياورد و به حرف وا دارد، در كار نبود. خلاصه

به دليل همان فضاى باز سياسى، شكنجه و اعدام و تيرباران كم كم رخت بربسته بود.

طبيعى است امام هم از اين فضا بهترين بهره بردارى را كرد و در رأس جنبش قرار گرفت.

علما و روحانيون هم طوعاً يا كرهاً به دنبال امام، اين حركت را شروع كردند; كه بعضى

ها به نظر من با اكراه شروع كردند و شايد خيلى هم دلشان نمى خواست، امام ناچارشان

ساخت. حركت به رهبرى امام و روحانيت شكل گرفت، مردم هم آزاد شده بودند و تا حدودى

مى توانستند با روحانيت خودشان حرف بزنند، روحانيت هم وارد ميدان سياسى شده بود و

سياسى حركت مى كرد. مردم پيش از اين مسئله هايشان را مى پرسيدند، ولى اكنون ديگر

گفته مى شد بياييد با شاه بجنگيم. همان آدم مسئله گو، اين حرف را مى زد، اعتماد به

او پيدا شده بود، آزادى هم به وجود آمده بود كه حرف بزند. از سوى ديگر، مردم هم

جرأت مى كردند كه به حرف او گوش كنند. به همين دليل، حركت به سرعت توده اى شد. خوب،

روحانيت سمبل چه چيزى بود؟ طبعاً سمبل اسلام بود; يعنى مردم دين داشتند، شرايط

اجتماعى ـ اقتصادى هم تا حدى مهيا بود در شرايط نامناسب، فرض كنيد امروزه در تركيه،

حزب رفاه كه حزب اسلامى آنهاست، چقدر