نشان مى دهد و يا سوء استفاده هاى مادى از خود بروز مى دهد، بسيار ضربه مى زند. يك
بسيجى وقتى مى بيند خود در نهايت محروميت است و فلان روحانى و يا فلان مقام سياسى
يا رئيس بانك سوءاستفاده مى كند، بسيار متأثر مى شود. و از جمله خطرات يكى هم اين
است كه گاهى ديده مى شود در سخنرانى ها و خطبه هاى نمازجمعه صحبت هايى مى شود كه با
فكر وحدت اسلامى، كه به تعبير يكى از معاونان وزارت خارجه بزرگ ترين شعارى است كه
ما از آن بهره برده ايم و مسلمانان به واسطه آن به انقلاب دل بسته اند، نمى سازد.
يعنى يك فكر شيعى صد در صد خالص و غليظ و افراطى در چنين فضاى گسترده پس از انقلاب
عرضه مى شود; گرچه بنده نمى گويم اين گونه حرف ها درست نيست و باطل است.
يعنى لزوماً همه حقايق و مطالب درست در همه جا و هر زمان نبايد مطرح شود!.
به ما گفته مى شود كه شما شعار انقلاب اسلامى مى دهيد، در داخل كشور ميليون ها
سنّى داريم و در خارج هم يك ميليارد. در حالى كه اين حرف ها همه را از شما مى
رنجاند. در قم و جاهاى ديگر خيلى از روحانيون يا غير روحانيون مى خواهند با وهابيت
و فكر سلفى گرى مبارزه كنند و بايد هم چنين كرد، ولى توجه نمى كنند كه در اين
مبارزه نبايد حرف هايى را بزنند كه ساير سنى هاى غير سلفى را برنجانند; اگر در بين
دعوا با سلفى گرى، به خلفا اهانت كنيد، ساير سنّى ها چگونه قضاوتى در اين مورد
خواهند كرد؟ چنانكه اين رفتار مصداق همان تبليغ دشمنان خواهد شد كه مى گويند شيعه
ها خلفا را كافر مى دانند يا صحابه را كافر و فاسق مى دانند يا اصولا مسلمان نمى
دانند. در كوران چنين دعوايى كه با يك فرقه خاص داريم، نبايد مسائلى را مطرح كنيم
كه كل مسلمانان را از خود برنجانيم و همه آن ها را به طرف سلفى گرى سوق دهيم. اين
ها خطرات و لطماتى است كه از درون انقلاب متوجه ماست. مسائل اقتصادى هم كه خود،
داستان مفصّل و همه آشنايى دارد. نيروهاى انقلابى ما تحت فشار معيشتى و زندگى
اقتصادى و گرانى، شكايت به كجا مى توانند برد. در بيمارستان بقية الله يك نفر به من
گفت برادرم شهيد شده و مى خواهم برايش مراسم سالگرد بگيرم ولى پول ندارم; خواستم
قرض كنم هيچ كس نمى دهد، نه بيمارستان و نه كس ديگر. سپاهيانى كه در فرودگاه هستند
به من گفته اند كه ما ظهرها بايد نان و سيب زمينى بخوريم و فلان عضو هواپيمايى از
فلان هتل برايش غذا سرو مى شود. آن يك كارمند رسمى است و ما محافظ فرودگاه; و الى
ماشاءالله از اين گونه مسائل.... اين وضعيت چقدر مى تواند ادامه پيدا كند؟ و چرا ما
به
فكر نيستيم؟ سنگينى انقلاب به دوش اين هاست و اين ها نبايد در فلاكت باشند. من نمى
گويم رفاه، ولى بالاخره بايد حداقل زندگى فراهم باشد. و دست آخر هم مسئله نشر فساد
و تفكر غرب گرايانه است كه عمدتاً از خارج صورت مى گيرد و اصل قوانين اسلامى را
مورد ترديد قرار مى دهد; بدين مضمون كه امروز نمى شود جهان را بدين گونه اداره كرد
و بايد سراغ علوم جديد، علم اقتصاد و... برويم. اين مسئله اى خطر ساز و قابل توجه
است.
كه البته ضعف ها و كاستى هاى درونى ما زمينه ساز اصلى چنين آسيب پذيرى هايى را
به وجود آورده است. .
بله، مسائل اقتصادى و محروميت ها كمك مى كند كه اين گونه افكار غربى و
ضداسلامى و گاه ضدانقلابى رواج پيدا كند و همه اين ها من حيث المجموع، خطراتى است
كه متوجه ماست. بايد از خود بپرسيم نسل جديد كه همانند نسل پيشين نداى انقلاب به
گوشش نرسيده و با گذشته انقلاب بيگانه است، تحت تأثير آن تفكرات ضدانقلابى و بى
تفاوتى چگونه رشد خواهد يافت.
به عنوان آخرين پرسش، باتوجه به اين كه جناب عالى مسئول دارالتقريب هستيد و
كار نزديك سازى نحله هاى مسلمان را بر عهده داريد، آيا ميان روند پيشِ روى حاكميتى
كه در اين دو دهه، تحت عنوان حكومت شيعه يا حكومت اسلامى، شكل گرفت و روندى كه
خلافت در آغاز اسلام پيدا كرد، تمايز و تفاوتى مى توان قائل شد؟ بدين منظور كه اولا
درسى از تاريخ سياست پردازى مسلمانان داشته باشيم، ثانياً مبانى سياست مستقل برپايه
تفكر شيعه را تميز دهيم..
عقيده بنده اين است كه به استثناى خلافت تا زمان حضرت امير، بقيه كاملا مشابه
است; ما انتقادى كه به خلفاى قبل داريم همان است كه مسير خلافت را از خلافت نسل
على(عليه السلام) منحرف كردند، و گاهى هم فتاوايى ناهماهنگ با اسلام را كه بدعت
شمرده مى شود، وارد زندگى مسلمين ساختند. والا بنيه حكومت، اسلامى بوده و آن نواقصى
كه بعداً در حكومت ها پديدار شده، در ابتدا وجود نداشته و مقيّد بودند كه اسلام را
پياده كنند و حكومت، اسلامى باشد و همان زهد اسلامى و قوانين اسلامى و سادگى اسلامى
تحقق يابد. البته نسبت به دوران حضرت على(عليه السلام) كه نه بدعت ها بود و نه آن
افراط و تفريط هاى دوران خليفه قبل، من معتقدم شباهت زيادى وجود دارد. ولى بعد از
آن دوران بندرت در بين خلفا و حكام اسلامى اين مزايا به چشم مى خورد. گفته مى شود
خلافت عمربن عبدالعزيز كه خيلى از آن نواقص را مى خواست ترميم كند، توسط بنى اميه
برچيده شد و خودش نيز كشته شد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
پيوست : انقلاب اسلامى، روحانيت و امام خمينى
على دوانى[1]
جناب عالى چه ويژگى ها و عناصرى را در پيروزى انقلاب اسلامى ايران،داراى تأثير
بارز مى دانيد؟
با تشكر از جناب عالى و رفقايتان كه در اين راه گام بر مى داريد، به نظر بنده
ويژگى ها و عناصرى كه در انقلاب اسلامى ايران چشمگير و بارز بود، يكى وجود رهبرى
لايق و با هوش و مقاوم، و ديگرى جو زمان و طول مدت انقلاب است.
مى دانيم كه قبل از امام خمينى، رهبر انقلاب اسلامى ايران، چند انقلاب روحانى،
سياسى و دينى داشته ايم. انقلاب علما در جهاد با روسها، انقلاب سيد جمال الدين
اسدآبادى، انقلاب تنباكو و ميرزاى شيرازى، انقلاب مشروطيت، انقلاب عراق، انقلاب
شهيد مدرس بر ضد رضاخان، انقلاب ملى شدن نفت و آيت الله كاشانى. اين انقلاب ها هيچ
كدام چنانكه بايد يا كامياب نشد و يا دوام پيدا نكرد. بنده علت آن را در هر سه عامل
ياد شده مى دانم. اولا در آن انقلاب ها رهبران ويژگى امام خمينى را نداشتند. آنچه
در امام جمع بود، جمعاً در رهبران انقلاب هاى قبلى جمع نبود. در واقع امام حُسن همه
را داشت، ولى كمبود آن ها را نداشت.
هيچ كدام مانند امام مجتهد عالى مقام در فقه و اصول، و استاد توانا در فلسفه و
عرفان و اخلاق نبودند، يعنى همه اين علوم را با هم و در حد كمال نداشتند. به علاوه،
شعاع فكر و عمق انديشه امام و مخصوصاً تحمل و قاطعيت ايشان در آن ها نبود، هرچند آن
بزرگواران نيز هر كدام داراى يكى دو جنبه از ويژگيهاى خاص امام بودند.
[1]مصاحبه با حجت الاسلام على دوانى در جلسه حضورى و به صورتى مبسوط تر از مكتوب
حاضر انجام گرفت. ولى بنابه درخواست ايشان، خلاصه و تنظيم حاضر ـ اعم از پرسشها و
پاسخها ـ كه به قلم خود ايشان صورت گرفته، عرضه مى شود.
ويژگى ديگر شخص امام كه او را به طور كلى از ديگران ممتاز مى گردانيد سلامتى
كامل جسمى او بود، به طورى كه تا سن نود سالگى نه خميده شد، و نه دستش لرزش پيدا
كرد. سلامتى جسم در يك رهبر انقلاب نمايانگر سلامتى كامل فكرى او نيز هست. امام، به
علاوه، سخنورى برجسته، داراى خطى زيبا و انشائى عالى به فارسى و عربى درحد يك
نويسنده چيره دست، اندامى برازنده، و قيافه اى جالب بودند كه اين ديگر حسن خدا داده
بود. از همه مهم تر اين كه خود امام فرمود: «واللّه من هرگز از چيزى نترسيده ام»!
اين ويژگى امام شايد استثنايى باشد.
مطلب ديگرى كه به انقلاب اسلامى ايران رونق بخشيد و آن را به پيروزى رساند، جو
زمان بود. زمان براى رهبران انقلاب هاى پيشين چندان مساعد نبود. وسايل ارتباط جمعى
امروز، امواج راديويى و تلويزيونى، ويدئو، فيلم، پلى كپى، زيراكس و نوار براى تكثير
نطق ها و گرفتن صحنه ها و بردن به نقاط ديگر و نمايش آنها، در آن زمان ها وجود
نداشت. اين عوامل در پيروزى انقلاب اسلامى ايران فوق العاده مؤثر بود و در تسريع
كار نقش مهمى داشت.
مطلب سوم، طول مدت انقلاب است. انقلاب هاى ديگر چندان طول نكشيد و رهبران
نتوانستند مردم را درست در جريان امر بگذارند. طولانى ترين آن ها كه مشروطه بود تا
پايان عمر رهبرانش شش هفت سال بيشتر به طول نينجاميد. در اين مدت كوتاه آن هم در آن
زمان ها مشكل بود كه مردم همه چيز را بفهمند، و آنچه را بر عكس فهميده اند از اذهان
خود بزدايند و چنانكه بايد روشن شوند و راه درست را بيابند.
از سال 1341 كه انقلاب اسلامى آغاز شد تا فروردين ـ 1358 كه انقلاب به پيروزى
رسيد، حدود هفده سال طول كشيد. در اين مدت رهبر انقلاب، امام خمينى، دو بار دستگير
شد; يك بار ده ماه و ده روز در تهران زندانى بود، و بار ديگر يك سال و اندى در
تركيه تبعيد بود. چهارده سال هم در نجف اشرف تحت نظر بود. امام از عراق به اروپا
رفت، در آنجا با دنيا صحبت كرد، و امواج تلويزيونى او را به دنيا نشان داد.
طى اين مدت طولانى آوازه امام در ميان قشرهاى مختلف مردم ايران و ملت هاى جهان
طنين افكند. هزاران نفر از علما و دانشجويان و عامه مردم به خاطر انقلاب به زندان
افتادند يا تبعيد شدند و يا به شهادت رسيدند. همه مردم هم اين ها را دانستند
و از خواسته هاى رهبر انقلاب آگاه شدند.
همه دانستند كه دستگاه شاه ايران مورد تمايل اكثريت قريب به اتفاق مردم نيست، و
امام رهبر انقلاب او را لايق سلطنت نمى داند، و اصولا دوران سلطنت به
سر رسيده است. اين بود كه در 22 بهمن 1357 نظام سلطنتى فرو پاشيد و در 12 فروردين
1358 جمهورى اسلامى ايران بر ويرانه آن استقرار يافت.
با توجه به اشاره اى كه به سير تكامل انديشه سياسى روحانيت نموديد، به نظر مى
رسد از ابتداى صفويه، نوعى همكارى و ارتباط بين روحانيت و حكومت وجود داشته است. در
ابتداى قاجاريه نيز مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطا بحث اذن حاكم شرع را مطرح مى كند و
شاه را مأذون از جانب مرجع و فقيه عصر مى داند. اما در مبارزات مشروطه اين انديشه
سياسى مطرح مى شود كه بايد نقش پادشاه را محدود كرد و آن را در چارچوب قانون قرار
داد. يعنى قبل از مشروطه چنين تفكرى وجود نداشت و حداكثر نارضايتى ها و طغيان ها به
جابه جايى شاه با حاكمى ديگر منتهى مى شد. ولى در مشروطه اين بحث مطرح مى شود كه
شاه را بايد در چارچوب قانون محدود كرد..
در دهه هاى اخير فراتر از حد مشروطه نيز مى رويم و اين انديشه مطرح مى شود كه
بايد ساختار و نظام سلطنتى را فرو ريخت و نظام ديگرى را به جاى آن بنا كرد و
بنابراين بحث از ولايت فقيه كه بايد جايگزين سيستم سياسى پيشين شود، طرح مى گردد. و
سير تحول انديشه سياسى فقها وارد مرحله جديدى مى شود. جناب عالى سير تكاملى مزبور
را چطور تحليل مى فرماييد، و احياناً چه نقاط عطف و يا مراحل خاصى را براى آن در
نظر مى گيريد؟.
اين سير تفكر مراحلى را طى كرده است; در زمان صفويه چون آغاز كار بود و تازه
يك دولت شيعى بر سر كار آمده بود، و در مقابل دولت اسلامى سنى عثمانى قرار داشت،
چاره اى جز همكارى با آن نبود، يعنى نمى شد در مقابل شاهان ايستاد. در بين مراجع و
فقهاى بزرگ، مرحوم آقا محمد على كرمانشاهى فرزند استاد كل، وحيد بهبهانى را مى
بينيم كه اولين كسى بود كه اين طرز تفكر را به كرسى نشاند و عملا ولايت فقيه را
پياده كرد. او در كرمانشاه حكومت شرعى تشكيل داده بود و حد جارى مى كرد، و هنگامى
كه كارش مورد اعتراض فتحعلى شاه و صدراعظم او حاجى ابراهيم كلانتر شيرازى واقع شد و
طى نامه اى به او نوشتند كه اين چه كارى است كه با وجود پادشاه مى كنيد؟ جواب داد
كه «ارتكاب امثال اين امور وظيفه اهل شرع و علماست، نه ديگران!»
تا آن موقع به ياد نداريم كه فقيهى اين طور در مقابل حكام وقت بايستد و حكومت
شرع را مقدم بر حكم پادشاهان و حكام بداند، و شاه هم تسليم شود. بعد از او مى بينيم
سيد محمد باقر حجت الاسلام، و پس از آنها سيد محمد مجاهد و سيد جمال الدين اسد
آبادى و ميرزاى شيرازى و علماى مشروطه و
آيت الله كاشانى تا امام خمينى اين راه را رفتند.
به نظر شما، شخص امام خمينى در تحول فكر روحانيت تأثير گذار بوده، يا تحولات
اجتماعى و تغيير شرايط، تحولات فكرى روحانيت را به دنبال آورده است؟.
بنده شخص امام را مؤثر مى دانم. اگر شخص امام با ويژگى هاى خاصى كه داشت نبود،
تحولات اجتماعى نمى توانست منشأ آن همه آثار در انقلاب اسلامى گردد. شخص امام همه
آن تحولات را به همراه آورد.
به نظر مى رسد كه در تبيين حضور گسترده روحانيت در انقلاب و نهضت سياسى، بايد
به دنبال انگيزه هاى مشخصى بود در تحليل جناب عالى روحانيت در مبارزاتش چه انگيزه
هايى داشت؟.
انگيزه روحانيون عموماً حفظ كيان اسلام از ضربه خوردن و سعى در اجراى تعاليم
اسلامى و سد كردن راه نفوذ اجنبى بود. در واقع كل روحانيت و جو عصر و زمان در شخص
امام خمينى تبلور پيدا كرد و انگيزه جامعه روحانيت معاصر هم اعتراض به دستگاه در
زمينه سلطه اجانب بر سرنوشت مملكت، ازدياد فحشا و منكر، تضييع حقوق مسلمانان، و
ممانعت از اجراى درست احكام شرع بود. اين خواست همه روحانيون بيدار ما بود، ولى كسى
كه آن را با شهامت مطرح كرد و تا انجام آن از پاى نايستاد شخص امام خمينى بود. اگر
مقاومت و مداومت و پايمردى او نبود، نهضت اسلامى فروكش مى كرد و رفته رفته خاموش مى
شد. در واقع امام، مجاهد بالذات بود و سايرين مجاهد بالعرض بودند. اگر سخنان صريح و
داغ و قاطع امام، و اعلاميه هاى روشنگرانه و مصاحبه هاى بسيار مهم آن حضرت نبود
قيام ملت ايران به جايى نمى رسيد، و با همه وسعتى كه داشت به ناكامى مى انجاميد.
پاره اى از محققان در تحليل علل و عوامل و زمينه هاى وقوع انقلاب، به
جنبه هاى سياسى ـ اجتماعى ـ اقتصادى مى پردازند و معتقدند كه وجود كاستى ها و
ناراستى ها در عرصه هاى مزبور، نظام پيشين را دچار مشكل كرده و به ناكامى كشانده و
بدين سان شرط لازم براى وقوع انقلاب شكل گرفته بود، كه با پيدايى شروط كافى از
جمله: شكل گيرى انگيزه مذهبى در مردم، و تحقق رهبرى امام ـ كه مورد اشاره شما بود ـ
انقلاب به ظهور نشست. جناب عالى در جمع بندى نهايى، وقوع انقلاب را چگونه تحليل مى
كنيد؟.
به نظر من تحليل هاى محققان مربوط به قبل يا بعد از انقلاب است، ولى وقتى
انقلاب مى شود مشكل است كه بتوان عوامل تعيين كننده اى را به طور قطع در آن دخيل
دانست. انقلاب در واقع حكم زلزله و سيل را دارد. مى بينيم كه قبل و بعد از