امر پروردگار متعال هستم و به اينگونه به آن دو جواب رد دادند، سپس على خاستگارى نمود و فاطمه را به على دادند.[1]اين خبر از بريده، انس و علباء روايت شده و سند روايت ابن سعد از علباء صحيح و ظاهراً مرسل است وروايت بريده نزد ابن شاهين رواتش ثقاتاند جز محمد بن حميد كه مورد خلاف است و يحيى، احمد، ابوداود و ... او را ثقه دانستهاند و او تضعيف نيز شده است و حديث انس نزد هيثمى نيز آن دو را تقويت مىكند.
در حديث ديگر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:
إنَّ الله أمرني أن أُزَوِّجَ فاطمة من عليٍّ؛[2]
همانا خداوند متعال مرا امر فرمود كه فاطمه را به ازدواج على درآورم.
اين حديث در كتابهاى مذكور از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن مسعود، انس، جابر وابوهريره روايت شده است و هيثمى، صالحى شامى و مناوى رجال سند ابن مسعود را ثقه دانستهاند و از ابن مسعود و انس اين حديث با چندين سند روايت شده است.
با اين وجود امكان دارد كه چنين اتفاق رخ داده باشد!
چگونه مسور بن مخرمه كه در زمان رحلت جان سوز پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تنها هشت سال داشته، متوجه چنين مسائل شده است. و چگونه او ادعا دارد كه در كودكى به بلاغت رسيده
است. چرا غير از او كسى از بزرگسالان صحابه اين خبر را نفهميدهاند؛ زيرا در برخى اخبار مسور مىگويد: پيامبر صلى الله عليه وآله بالاى منبر رفت و اين سخنان را گفت؟!
در حديث معروف ديگر چنين وارد شده است:
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خالد بن وليد و اميرالمؤمنين عليه السلام را هر كدام را با لشكر جداگانه روانه يمن كردند و فرمودند: اگر دو لشكر با هم جمع شد، على فرمانده كل خواهد بود. دو لشكر با هم جمع شد و جنگى پيش آمد و مسلمين پيروز شدند و به غنائم و اسيرانى صاحب شدند. اميرالمؤمنين عليه السلام كنيزى را از اسرا به عنوان خمس تصرف فرمود و با وى همبستر شد. خالد از اين داستان ناراحت شد و بريده را با شكايت از علم اميرالمؤمنين عليه السلام به نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرستاد و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نسبت به شكايت بريده غضبناك شدند و فرمودند: از على شكايت مكن همانا على مولاى شما پس از من است و همانا حق على از خمس بيشتر از اينهاست.[3]حاكم، ذهبى، البانى و شعيب ارنؤوط هر دو سند احمد را به شرط شيخين صحيح دانستهاند و اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام و بريده روايت شده و چنانكه در فصل «تصرفات امام بخارى» اشاره شد، اين حديث داراى اسانيد فراوان است. و همچنين چنانكه در شرح حال و فصل «تصرفات امام بخارى» اشاره شد، بخارى اين حديث را ناقص روايت كرده است.[4]
اين حديث از دو جهت به كذب بودن خبر مسور گواهى مىدهد.
[1]. فضائل سيدة النساء عمر بن شاهين، ص 39 و 44، ح 36؛ طبقات الكبرى، ج 8، ص 19؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، 206 و 207.
[2]. معجم الكبير، ج 10، ص 156، ح 10305 و ج 22، ص 408، ح 1020 الى 1022؛ حلية الاوليا، 5، ص 95؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 204 الى 209؛ تاريخ ابن عساكر، ج 37، ص 14 و ج 42، ص 125 و 129، سبل الهدى و الرشاد، ج 11، ص 38؛ مناقب خوارزمى، ص 342، ح 363.
[3]. مسند احمد، ج 5، ص 358، ح 23011 و 23062 و 23078؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 141، ح 2589 و ج 3، ص 119، ح 4578؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 127 و 128؛ فتح البارى ابن حجر، ج 8، ص 52؛ صحيحه البانى، ج 4، ص 249، ح 1750.
[4]. صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب: بعث على بن ابىطالب، ج 4، ص 1581، ح 4350.
1. داستان فوق از جهت زمانى در آخر عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اتفاق افتاده است و اگر خبر مسور صحت داشت قطعاً اميرالمؤمنين عليه السلام احتمال مىدادند كه شايد از گرفتن كنيز و به خصوص رابطه جنسى با وى، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت زهرا عليها السلام ناراحت شوند و از چنين عملى قطعاً پرهيز مىكردند و اينكه بدون هيچ درنگى چنين عملى را انجام دادهاند خود بر بى اساسى خبر مسور گواهى مىدهد.
2. سكوت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت فاطمه عليها السلام و بلكه تأييد عمل اميرالمؤمنين عليه السلام از جانب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز بهترين دليل به كذب بودن داستان ساخته و پرداختهاى خاستگارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دختر ابوجهل است.
در آخر بايد به نقش زهرى نيز در مورد اين خبر اشاره كنيم كه زهرى اين خبر را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده است. متن گفت و گويى كه زهرى شنيدن آن را از امام سجاد عليه السلام بازگو كرده خود به بىاساسى آن دلالت مىكند؛ زيرا هيچ مناسبتى بين موضوعى كه مسور در مورد آن با امام سجاد سخن به ميان آورده با مطرح كردن اين خبر وجود ندارد.[1]ولى گذشته از اين زهرى گاه مىگويد: على بن حسين به من خبر داد و گاه مىگويد: مرا حديث كرد و گاه مىگويد: فردى از على بن حسين به من خبر داد[2]و گاه از امام سجاد اين خبر را معنعن نقل كرده است.[3]همچنين مگر اين خبر چه پيامى داشته است كه امام سجاد عليه السلام آن را به فردى كه با تمام وجود، عمر خود را صرف نوكرى بنى اميه كرده و اميرالمؤمنين عليه السلام را دشنام مىداده است، بازگو كنند.
[1]. صحيح بخارى، كتاب فرض الخمس، باب: ما ذكر من درع النبى صلى الله عليه و آله، ح 3110.
[2]. مسند الشاميين طبرانى، ج 4، ص 163، ح 3006.
[3]. صحيح ابن حبان، ج 15، ص 521؛ مشكل الآثار طحاوى، ج 11، ص 148، ح 4360.
ابن تيميه با چنگ زدن به چنين افسانهاى، فراوان به اميرالمؤمنين عليه السلام طعن زده است. التبه دلائل ديگر نيز بر بىاساسى اين خبر است كه ما در كتاب «امام بخارى و جايگاه صحيحش» ذكر كرديم.
طعن ديگر ابن تيميه به اميرالمؤمنين عليه السلام با استدلال بر اكاذيب
باز همو مىگويد:
وكذلك فى الصحيحين لما طرقه وفاطمة ليلا فقال ألا تصليان فقال له على إنما أنفسنا بيد الله إن شاء أن يبعثنا بعثنا فانطلق وهو يضرب فخذه ويقول وكان الإنسان أكثر شيء جدلا؛[1]و همچنين در صحيح بخارى ومسلم نقل شده كه پيامبر، على و فاطمه را براى نماز شب بيدار كرد، ولى على گفت: «اختيار ما به دست خداست؛ خواست ما را براى نماز بيدار مىكند ونخواست بيدار نمىكند. حضرت برگشتند در حالى كه به پاى خود مىزدند و تكرار مىكردند: «ولى انسان بيش از هر چيزى به جدل مىپردازد.»
البته ابن تيميه در مقام طعنه به اميرالمؤمنين عليه السلام در جاىهاى ديگر كتابش نيز به اين حديث اشاره كرده است.[2]
اولًا: بايد دقت داشته باشيم كه اين حديث تنها از ابن شهاب زهرى نقل شده است و از عجايب ساخته و پرداخته ذهن خود اوست؛ زيرا:
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 242 و 243؛ صحيح بخارى، ج 2، ص 43، ج 5، ص 230، ج 8، ص 190؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 187؛ مسند احمد، ج 1، ص 77 و 91 و 112؛ سنن نسائى، ج 3، ص 205؛ مسند شاميين طبرانى، ج 4، ص 163، ح 3005.
[2]. منهاج السنة، ج 6، ص 28.
1. زهرى در اين خبر گاهى مىگويد: على بن حسين به من خبر داد در حالى كه در نقل ديگر تمام سند بعد از خود را با «عن» نقل كرده و گاهى هم امام حسين عليه السلام و اميرالمؤمنين عليه السلام را نيز از سند انداخته است.
2. در بعضى كتابها گوينده «اختيار ما در دست خداست» اميرالمؤمنين عليه السلام هستند، در حالى كه در نقل طبرانى گوينده اين سخن حضرت زهرا عليها السلام هستند.
3. در بعضى نقلها گويا حضرت على در جواب پيامبر فرمودهاند: «نه به خدا سوگند به غير از نماز واجب ديگر نمازى نمىخوانيم!»، ولى در اكثر نقلها چنين چيزى وجود ندارد.
4. در بعضى نقلها آمده است: حضرت يك مرتبه آمدند آنها را بيدار كرده واين سخن را فرمودند، در حالى كه در بعضى نقلها مىگويد: «بار اول بيدار كرده و برگشتند و خود نماز خواندند و سپس بار دوّم برگشتند و اين سخن را گفتند.
5. همچنين در بعضى نقلها آمده است كه حضرت فرمودند: «برخيزيد نماز بخوانيد.» در حالى كه در نقل ديگر فرمودند: «آيا نماز نمىخوانيد؟.»
6. در بعضى نقلها پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با صيغه تثنيه خطاب كردند؛ در حالى كه در نقل ديگر با صيغه جمع خطاب كردهاند.
اين است اختلافات متن حديث كه راوى آنها تنها زهرى است و در كتابهايى كه ذكر كرديم اين اختلافات موجود است.
آيا انسان جاهلى پيدا مىشود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را براى نماز شب بلند كنند و او با افتخار اين عمل را انجام ندهد كه به اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نسبت را دادهاند؟ و آيا حضرت على و زهرا عليها السلام نمازهاى مستحبى نمىخواندند؟
آيا ممكن است زنى كه حالش اينگونه است سرور زنان عالم و بهشت و اين امت باشد؟
آيا ممكن است بهشت و حوريان بهشتى مشتاق چنين كسى باشد؛ زيرا در احاديث صحيح در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام اين صفات و خيلى صفات والاى ديگر وارد شده است. وسدها اشكالات ديگر.
امام سجاد عليه السلام زهرى را از اينكه خود را بازيچه دست حاكمان ظالم و ستمگر بنى اميه قرار داده بود و آنها به وسيله زهرى ظلمهاى خود را توجيه و روپوش مىگذاشتند نصيحت كرده و هشدار مىدادند. شما مىبنيد كه او چنين افسانهاى را براى جلب رضايت بنى اميه ساخته و به امام سجاد عليه السلام نيز نسبت داده است.
اينكه ابن شهاب زهرى سرپوشگزار ظلم حاكمان ظالم بنى اميه و حتى حجاج بود در آن هيچ شكى نيست و از مسلمات است. بنابر اين ما تنها با اشاره به يك سخن حسن بن فرحان كه خود از علماى وهابى اين زمان است براى شناخت امثال زهرى بسنده مىكنيم. او در تضعيف حديثى مىگويد:
... در سند اين حديث ابوبرده بن ابىموسى است كه سيره او مورد رضايت نبود و او از كسانى است كه با خواست زياد بن ابى به كفر حجر بن عدى (از بزرگان اصحاب پيامبر) شهادت داد و همچنين او از ياوران خلفاى ظالم بود، حال آن كه خداوند از تكيه بر ظالمان برحذر داشته و فرموده است:
«ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار ....»
«و بر ظالمان تكيه ننماييد كه سبب مىشود تا آتش شما را فرا گيرد.»[1]وتكيه بر ظالمان از رساترين جرح است ....[2]
زهرى نه اينكه به آن ظالمان تكيه كرده بود، بلكه سبب توجيه عمل ظالمانهاى آنها بود. او كسى بود كه فضائل اهل بيت عليهم السلام را به خاطر راضى داشتن امراى بنى اميه پنهان مىداشت و محدثان بزرگى مانند سعيد بن مسييب به خاطر نوكرىاش به بنى اميه او را سرزنش كرده و به او حديث تعليم نمىدادند و موارد زياد ديگر كه مىتوانيد براى آشنايى با آنها به شرح حال زهرى به كتابهاى المجروحين ابن حبان، تاريخ ابن عساكر و سير اعلام النبلاء مراجعه كنيد.[3]
ابن تيميه به برخى دروغها و افسانههاى ديگر نيز به مانند اين دروغها در طعنه به امير المؤمنين چنگ زده كه ما به همين مقدار در اين مورد بسنده مىكنيم.
ابن تيميه و مقدار آگاهى اميرالمؤمنين عليه السلام از سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
ابن تيميه ادعا مىكند كه اميرالمؤمنين عليه السلام به سنتهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آگاهى كامل نداشته است. اينك بعضى از ادعاهاى ابن تيميه در اين زمينه:
1. «خيلى از سنتهاى پيامبر صلى الله عليه وآله بر على پنهان مانده بود و على با همان حال (يعنى آنها را نشناخته) از دنيا رفت.»[4]
[1]. هود، آيه 113.
[2]. الصحبة و الصحابه ابن فرحان، ص 136.
[3]. براى آشنايى با زهرى به شرح حال او در كتاب« امام بخارى و جايگاه صحيحش» مراجعه شود.
[4]. منهاج السنة، ج 6، ص 43.
2. «در بسيارى از مسائل على بر خلاف حق عقيده داشت؛ بعداً برايش روشن شد. حتى در مورد بسيارى از احكام بر خلاف واقع فكر مىكرد و با همين حال وعقيده از دنيا رفت.»[1]
جواب:بر اساس اخبار صحيح (و حتى احياناً اخبار متواتر) ثابت شده كه امير المؤمنين عليه السلام اعلم اين امت و وارث علم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند. اگر وارث علم ودروازه علم و حكمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با حقيقت و سنت آن حضرت آشنا نباشد، پس چه كسى مىتواند با سنت آن حضرت آشنا باشد؟
اينك پارهاى از احاديث در بيان جايگاه علمى اميرالمؤمنين عليه السلام:
1. عن أبي الطفيل، قال شهدت عليا وهو يخطب ويقول: سلوني فوالله لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلا حدثتكم به و سلوني عن كتاب الله، فوالله ما من آية إلا وأنا أعلم بليل نزلت أم بنهار وأم في سهل، أم في جبل؛[2]اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمودند: «در مورد هر چه مىخواهيد از من بپرسيد به خدا سوگند از هر چيزى كه تا قيامت واقع خواهد شد از من سؤال نمىكنيد مگر اينكه خبر آن را به شما خواهم داد. در بارهاى كتاب خدا از من بپرسيد. به خدا سوگند هيچ آيهاى نيست مگر اينكه من آن را مىدانم آيا در شب نازل شده يا در روز، در زمين هموار نازل شده يا در كوه.»
اين حديث صحيح و مسلم است و با دو سند روايت شده است.
[1]. منهاج اسنة، ج 8، ص 301؛ فتاوى الكبرى، ج 3، ص 487.
[2]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 241؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 279؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 506، ح 3736؛ فتح البارى، ج 8، ص 459 و 599، ج 11، ص 249؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 338 و 297؛ تاريخ ابن عساكر، ج 27، ص 100، ص 42، ص 398.
2. المصفح قال: قال لي علي: يا أخا بني عامر سلني عما قال الله ورسوله فإنا نحن أهل البيت أعلم بما قال الله ورسوله قال والحديث طويل؛[1]مصفح مىگويد: على به من گفت: اى برادر عامرى در بارهاى هر چه خداوند و رسولش فرمودهاند از من سؤال كن؛ همانا ما اهل بيت داناترين مردم به سخن خداوند و رسولش هستيم.
سند اين خبر كاملا صحيح است و حاكم و ذهبى نيز آن را مختصر نقل كرده وصحيح دانستهاند.
3. سعيد قال: لم يكن أحد من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله يقول: سلوني، إلا علي بن أبي طالب؛ سعيد ابنمسييب مىگويد: «هيچ يك از صحابه نبود كه ادعا كرده باشد كه «هر چه مىخواهيد از من بپرسيد، به غير از على.»[2]
سند اين خبر نيز كاملا صحيح است.
4. يحيى بن سعيد قال لم يكن أحد من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله يقول سلوني إلا علي بن أبي طالب؛يحيى بن سعيد قطان مىگويد: هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله جز على نمىگفت كه از من بپرسيد.[3]اين سند صحيح است.
5. أن النبي صلى الله عليه وآله قال لفاطمة: أما ترضين أن زوجتك أقدم أمتي سلما وأكثرهم علما وأعظمهم حلما؟پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله به دخترشان فاطمه عليها السلام فرمودند: «آيا راضى نيستى كه تو را به همسرى كسى درآوردم كه
[1]. طبقات ابن سعد، ج 6، ص 240؛ المعرفة والتاريخ فسوى، ج 2، ص 759.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 227؛ فضائل الصحابة، ص 264، ح 1091 و ح 1750؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 339، با سه سند.
[3]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 5، ص 312، ح 26420.