بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 116

1. داستان فوق از جهت زمانى در آخر عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اتفاق افتاده است و اگر خبر مسور صحت داشت قطعاً اميرالمؤمنين عليه السلام احتمال مى‌دادند كه شايد از گرفتن كنيز و به خصوص رابطه جنسى با وى، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت زهرا عليها السلام ناراحت شوند و از چنين عملى قطعاً پرهيز مى‌كردند و اين‌كه بدون هيچ درنگى چنين عملى را انجام داده‌اند خود بر بى اساسى خبر مسور گواهى مى‌دهد.

2. سكوت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت فاطمه عليها السلام و بلكه تأييد عمل اميرالمؤمنين عليه السلام از جانب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز بهترين دليل به كذب بودن داستان ساخته و پرداخته‌اى خاستگارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دختر ابوجهل است.

در آخر بايد به نقش زهرى نيز در مورد اين خبر اشاره كنيم كه زهرى اين خبر را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده است. متن گفت و گويى كه زهرى شنيدن آن را از امام سجاد عليه السلام بازگو كرده خود به بى‌اساسى آن دلالت مى‌كند؛ زيرا هيچ مناسبتى بين موضوعى كه مسور در مورد آن با امام سجاد سخن به ميان آورده با مطرح كردن اين خبر وجود ندارد.[1]ولى گذشته از اين زهرى گاه مى‌گويد: على بن حسين به من خبر داد و گاه مى‌گويد: مرا حديث كرد و گاه مى‌گويد: فردى از على بن حسين به من خبر داد[2]و گاه از امام سجاد اين خبر را معنعن نقل كرده است.[3]همچنين مگر اين خبر چه پيامى داشته است كه امام سجاد عليه السلام آن را به فردى كه با تمام وجود، عمر خود را صرف نوكرى بنى اميه كرده و اميرالمؤمنين عليه السلام را دشنام مى‌داده است، بازگو كنند.

[1]. صحيح بخارى، كتاب فرض الخمس، باب: ما ذكر من درع النبى صلى الله عليه و آله، ح 3110.

[2]. مسند الشاميين طبرانى، ج 4، ص 163، ح 3006.

[3]. صحيح ابن حبان، ج 15، ص 521؛ مشكل الآثار طحاوى، ج 11، ص 148، ح 4360.


صفحه 117

ابن تيميه با چنگ زدن به چنين افسانه‌اى، فراوان به اميرالمؤمنين عليه السلام طعن زده است. التبه دلائل ديگر نيز بر بى‌اساسى اين خبر است كه ما در كتاب «امام بخارى و جايگاه صحيحش» ذكر كرديم.

طعن ديگر ابن تيميه به اميرالمؤمنين عليه السلام با استدلال بر اكاذيب‌

باز همو مى‌گويد:

وكذلك فى الصحيحين لما طرقه وفاطمة ليلا فقال ألا تصليان فقال له على إنما أنفسنا بيد الله إن شاء أن يبعثنا بعثنا فانطلق وهو يضرب فخذه ويقول وكان الإنسان أكثر شي‌ء جدلا؛[1]و همچنين در صحيح بخارى ومسلم نقل شده كه پيامبر، على و فاطمه را براى نماز شب بيدار كرد، ولى على گفت: «اختيار ما به دست خداست؛ خواست ما را براى نماز بيدار مى‌كند ونخواست بيدار نمى‌كند. حضرت برگشتند در حالى كه به پاى خود مى‌زدند و تكرار مى‌كردند: «ولى انسان بيش از هر چيزى به جدل مى‌پردازد.»

البته ابن تيميه در مقام طعنه به اميرالمؤمنين عليه السلام در جاى‌هاى ديگر كتابش نيز به اين حديث اشاره كرده است.[2]

اولًا: بايد دقت داشته باشيم كه اين حديث تنها از ابن شهاب زهرى نقل شده است و از عجايب ساخته و پرداخته ذهن خود اوست؛ زيرا:

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 242 و 243؛ صحيح بخارى، ج 2، ص 43، ج 5، ص 230، ج 8، ص 190؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 187؛ مسند احمد، ج 1، ص 77 و 91 و 112؛ سنن نسائى، ج 3، ص 205؛ مسند شاميين طبرانى، ج 4، ص 163، ح 3005.

[2]. منهاج السنة، ج 6، ص 28.


صفحه 118

1. زهرى در اين خبر گاهى مى‌گويد: على بن حسين به من خبر داد در حالى كه در نقل ديگر تمام سند بعد از خود را با «عن» نقل كرده و گاهى هم امام حسين عليه السلام و اميرالمؤمنين عليه السلام را نيز از سند انداخته است.

2. در بعضى كتاب‌ها گوينده «اختيار ما در دست خداست» اميرالمؤمنين عليه السلام هستند، در حالى كه در نقل طبرانى گوينده اين سخن حضرت زهرا عليها السلام هستند.

3. در بعضى نقل‌ها گويا حضرت على در جواب پيامبر فرموده‌اند: «نه به خدا سوگند به غير از نماز واجب ديگر نمازى نمى‌خوانيم!»، ولى در اكثر نقل‌ها چنين چيزى وجود ندارد.

4. در بعضى نقل‌ها آمده است: حضرت يك مرتبه آمدند آن‌ها را بيدار كرده واين سخن را فرمودند، در حالى كه در بعضى نقل‌ها مى‌گويد: «بار اول بيدار كرده و برگشتند و خود نماز خواندند و سپس بار دوّم برگشتند و اين سخن را گفتند.

5. همچنين در بعضى نقل‌ها آمده است كه حضرت فرمودند: «برخيزيد نماز بخوانيد.» در حالى كه در نقل ديگر فرمودند: «آيا نماز نمى‌خوانيد؟.»

6. در بعضى نقل‌ها پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با صيغه تثنيه خطاب كردند؛ در حالى كه در نقل ديگر با صيغه جمع خطاب كرده‌اند.

اين است اختلافات متن حديث كه راوى آن‌ها تنها زهرى است و در كتاب‌هايى كه ذكر كرديم اين اختلافات موجود است.

آيا انسان جاهلى پيدا مى‌شود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را براى نماز شب بلند كنند و او با افتخار اين عمل را انجام ندهد كه به اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نسبت را داده‌اند؟ و آيا حضرت على و زهرا عليها السلام نمازهاى مستحبى نمى‌خواندند؟


صفحه 119

آيا ممكن است زنى كه حالش اين‌گونه است سرور زنان عالم و بهشت و اين امت باشد؟

آيا ممكن است بهشت و حوريان بهشتى مشتاق چنين كسى باشد؛ زيرا در احاديث صحيح در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام اين صفات و خيلى صفات والاى ديگر وارد شده است. وسدها اشكالات ديگر.

امام سجاد عليه السلام زهرى را از اينكه خود را بازيچه دست حاكمان ظالم و ستمگر بنى اميه قرار داده بود و آن‌ها به وسيله زهرى ظلم‌هاى خود را توجيه و روپوش مى‌گذاشتند نصيحت كرده و هشدار مى‌دادند. شما مى‌بنيد كه او چنين افسانه‌اى را براى جلب رضايت بنى اميه ساخته و به امام سجاد عليه السلام نيز نسبت داده است.

اين‌كه ابن شهاب زهرى سرپوش‌گزار ظلم حاكمان ظالم بنى اميه و حتى حجاج بود در آن هيچ شكى نيست و از مسلمات است. بنابر اين ما تنها با اشاره به يك سخن حسن بن فرحان كه خود از علماى وهابى اين زمان است براى شناخت امثال زهرى بسنده مى‌كنيم. او در تضعيف حديثى مى‌گويد:

... در سند اين حديث ابوبرده بن ابى‌موسى است كه سيره او مورد رضايت نبود و او از كسانى است كه با خواست زياد بن ابى به كفر حجر بن عدى (از بزرگان اصحاب پيامبر) شهادت داد و همچنين او از ياوران خلفاى ظالم بود، حال آن كه خداوند از تكيه بر ظالمان برحذر داشته و فرموده است:

«ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار ....»


صفحه 120

«و بر ظالمان تكيه ننماييد كه سبب مى‌شود تا آتش شما را فرا گيرد.»[1]وتكيه بر ظالمان از رساترين جرح است ....[2]

زهرى نه اينكه به آن ظالمان تكيه كرده بود، بلكه سبب توجيه عمل ظالمانه‌اى آن‌ها بود. او كسى بود كه فضائل اهل بيت عليهم السلام را به خاطر راضى داشتن امراى بنى اميه پنهان مى‌داشت و محدثان بزرگى مانند سعيد بن مسييب به خاطر نوكرى‌اش به بنى اميه او را سرزنش كرده و به او حديث تعليم نمى‌دادند و موارد زياد ديگر كه مى‌توانيد براى آشنايى با آن‌ها به شرح حال زهرى به كتاب‌هاى المجروحين ابن حبان، تاريخ ابن عساكر و سير اعلام النبلاء مراجعه كنيد.[3]

ابن تيميه به برخى دروغ‌ها و افسانه‌هاى ديگر نيز به مانند اين دروغ‌ها در طعنه به امير المؤمنين چنگ زده كه ما به همين مقدار در اين مورد بسنده مى‌كنيم.

ابن تيميه و مقدار آگاهى اميرالمؤمنين عليه السلام از سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله‌

ابن تيميه ادعا مى‌كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام به سنت‌هاى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آگاهى كامل نداشته است. اينك بعضى از ادعاهاى ابن تيميه در اين زمينه:

1. «خيلى از سنت‌هاى پيامبر صلى الله عليه وآله بر على پنهان مانده بود و على با همان حال (يعنى آن‌ها را نشناخته) از دنيا رفت.»[4]

[1]. هود، آيه 113.

[2]. الصحبة و الصحابه ابن فرحان، ص 136.

[3]. براى آشنايى با زهرى به شرح حال او در كتاب« امام بخارى و جايگاه صحيحش» مراجعه شود.

[4]. منهاج السنة، ج 6، ص 43.


صفحه 121

2. «در بسيارى از مسائل على بر خلاف حق عقيده داشت؛ بعداً برايش روشن شد. حتى در مورد بسيارى از احكام بر خلاف واقع فكر مى‌كرد و با همين حال وعقيده از دنيا رفت.»[1]

جواب:بر اساس اخبار صحيح (و حتى احياناً اخبار متواتر) ثابت شده كه امير المؤمنين عليه السلام اعلم اين امت و وارث علم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند. اگر وارث علم ودروازه علم و حكمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با حقيقت و سنت آن حضرت آشنا نباشد، پس چه كسى مى‌تواند با سنت آن حضرت آشنا باشد؟

اينك پاره‌اى از احاديث در بيان جايگاه علمى اميرالمؤمنين عليه السلام:

1. عن أبي الطفيل، قال شهدت عليا وهو يخطب ويقول: سلوني فوالله لا تسألوني عن شي‌ء يكون إلى يوم القيامة إلا حدثتكم به و سلوني عن كتاب الله، فوالله ما من آية إلا وأنا أعلم بليل نزلت أم بنهار وأم في سهل، أم في جبل؛[2]اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمودند: «در مورد هر چه مى‌خواهيد از من بپرسيد به خدا سوگند از هر چيزى كه تا قيامت واقع خواهد شد از من سؤال نمى‌كنيد مگر اين‌كه خبر آن را به شما خواهم داد. در باره‌اى كتاب خدا از من بپرسيد. به خدا سوگند هيچ آيه‌اى نيست مگر اينكه من آن را مى‌دانم آيا در شب نازل شده يا در روز، در زمين هموار نازل شده يا در كوه.»

اين حديث صحيح و مسلم است و با دو سند روايت شده است.

[1]. منهاج اسنة، ج 8، ص 301؛ فتاوى الكبرى، ج 3، ص 487.

[2]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 241؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 279؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 506، ح 3736؛ فتح البارى، ج 8، ص 459 و 599، ج 11، ص 249؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 338 و 297؛ تاريخ ابن عساكر، ج 27، ص 100، ص 42، ص 398.


صفحه 122

2. المصفح قال: قال لي علي: يا أخا بني عامر سلني عما قال الله ورسوله فإنا نحن أهل البيت أعلم بما قال الله ورسوله قال والحديث طويل؛[1]مصفح مى‌گويد: على به من گفت: اى برادر عامرى در باره‌اى هر چه خداوند و رسولش فرموده‌اند از من سؤال كن؛ همانا ما اهل بيت داناترين مردم به سخن خداوند و رسولش هستيم.

سند اين خبر كاملا صحيح است و حاكم و ذهبى نيز آن را مختصر نقل كرده وصحيح دانسته‌اند.

3. سعيد قال: لم يكن أحد من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله يقول: سلوني، إلا علي بن أبي طالب؛ سعيد ابن‌مسييب مى‌گويد: «هيچ يك از صحابه نبود كه ادعا كرده باشد كه «هر چه مى‌خواهيد از من بپرسيد، به غير از على.»[2]

سند اين خبر نيز كاملا صحيح است.

4. يحيى بن سعيد قال لم يكن أحد من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله يقول سلوني إلا علي بن أبي طالب؛يحيى بن سعيد قطان مى‌گويد: هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله جز على نمى‌گفت كه از من بپرسيد.[3]اين سند صحيح است.

5. أن النبي صلى الله عليه وآله قال لفاطمة: أما ترضين أن زوجتك أقدم أمتي سلما وأكثرهم علما وأعظمهم حلما؟پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله به دخترشان فاطمه عليها السلام فرمودند: «آيا راضى نيستى كه تو را به همسرى كسى درآوردم كه‌

[1]. طبقات ابن سعد، ج 6، ص 240؛ المعرفة والتاريخ فسوى، ج 2، ص 759.

[2]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 6، ص 227؛ فضائل الصحابة، ص 264، ح 1091 و ح 1750؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 339، با سه سند.

[3]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 5، ص 312، ح 26420.


صفحه 123

(والله) او (على) اولين كسى از اصحابم است كه اسلام آورد. علمش از همه‌اى آن‌ها بيش‌تر و در بردبارى از تمام آن‌ها بردبارتر است.»[1]

بايد دقت داشته باشيم كه اولا: اين داستان زمانى بود كه ابوبكر و عمر از حضرت زهرا عليها السلام خاستگارى كردند، ولى رسول خدا صلى الله عليه وآله به آن‌ها جواب رد دادند و سپس اميرالمؤمنين عليه السلام خاستگارى نمودند و پس از عروسى حضرت اين حديث را فرمودند.

ثانيا: اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، سلمان، ابن عباس، عايشه، اسماء، انس، فاطمه زهرا عليها السلام، عمر، جابر، بريده، ابوسعيد، ابوايوب انصارى، براء، ابوهريره، معقل بن يسار و ابواسحاق سبيعى روايت كرده‌اند.

هيثمى اين حديث را با سه لفظ و سند روايت كرده و همه را صحيح دانسته است. و غزالى در (احياء علوم الدين، ج 3، ص 273) عراقى در (تخريج احاديث احياء ج 7، ص 416)، و فتنى در (تذكرة الموضوعات، ص 178) نيز سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند. متقى نيز گفته است: طبرى سند اين حديث را صحيح دانسته و سند ابن ابى‌شيبه و عبدالرزاق از ابواسحاق مرسل صحيح است و دولابى و ابن عساكر اين حديث را از ابواسحاق از حارث و او از اميرالمؤمنين عليه السلام و همچنين از ابواسحاق از انس‌

موصول روايت كرده‌اند. و چنان‌كه ملاحظه مى‌كنيد اين حديث بدون شك متواتر است.

6. عن على عليه السلام قال: علّمنى رسول الله صلى الله عليه وآله ألف باب علم يُفْتَح من كلِّ باب ألف باب؛[2]اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌گويند: پيامبر صلى الله عليه وآله به من هزار باب از علم تعلم دادند كه از هر باب ان هزار باب ديگر باز مى‌شود.

اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، ابن عمر و ابن عمرو روايت شده است وقندوزى آن را از امام سجاد و امام باقر وامام صادق عليهم السلام روايت كرده است. ثعلبى در كتاب (العرائس، ص 232) اين حديث را از اميرالمؤمنين روايت كرده كه در آن امام به يهوديان كه براى آزمايش اسلام و رهبرش از خليفه دوم عمر بن خطاب سؤالاتى كرده بودند و نتوانيست پاسخ گويد و سلمان داستان به اميرالمؤمنين عليه السلام خبر داد، حضرت عليه السلام ضمن سخنانى به اين حديث نيز تصريح فرمودند.

اين حديث حد اقل دو سند صحيح دارد و متقى هندى مى‌گويد: در سند اين حديث اجلح است كه ابن حجر او را صدوق و شيعه دانسته است. پس اين سند اشكال ديگرى ندارد و اجلح بدون شك ثقه است. و در سند ديگر ابن لهيعه است كه ابن عدى، ذهبى، هيثمى و ابن حجر او را صدوق دانسته‌اند، گرچه او تضعيف شده است. پس اين دو سند صحيح و يا حسن و خوب است. مضافا كه اين حديث را چهار نفر از اصحاب روايت كرده‌اند.

[1]. مسند احمد، ج 5، ص 26 و 33، ح 20322؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 764، ح 1346؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 505، ح 68، ج 6، ص 374، ح 32131؛ مصنف عبد الرزاق، ج 4، ص 490، ح 9783؛ معجم الكبير، ج 1، ص 94، ح 156، ج 20، ص 230، ح 538؛ الآحاد و المثانى، ج 1، ص 142، ح 169؛ ذرية الطاهرة، ص 99، ح 86؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 280؛ موسوعة اقوال دارقطنى، ج 24، ص 385؛ تاريج ابن عساكر، ج 42، ص 132 و 133 با شش سند؛ المتفق و المفترق، ج 2، ص 17؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 628؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 101 و 102 و 114؛ كنز العمال، ج 11، ص 605 و 614، ح 32924 الى 32927 و 32977، ج 13، ص 114، ح 36370 و 26423.

[2]. المجروحين، ج 2، ص 14؛ كامل ابن عدى، ج 4، ص 454؛ سير اعلام النبلاء، ج 8، ص 24 و 26؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 385؛ تفسير فخر رازى؛ كنز العمال، ج 13، ص 114، ح 36372؛ ينابيع الموده، ج 1، ص 231؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 101، ح 70؛ نظم درر السمطين، ص 113؛ كشف الحثيث، ص 160.