بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 124

اين حجر نيز به معناى حديث فوق از زيد شهيد اين حديث را روايت كرده و آن مرسل صحيح است.[1]

7. سعد بن ابى‌وقاص ضمن پاسخ به كسى كه اميرالمؤمنين عليه السلام سب مى‌نمود گفت:يا هذا على ما تشتم علي بن أبي طالب ألم يكن أول من أسلم ألم يكن أول من صلى مع رسول الله صلى الله عليه وآله ألم يكن ازهد الناس ألم يكن أعلم الناس؟ و ذكر حتى قال: ألم يكن ختن رسول الله صلى الله عليه وآله على ابنته ألم يكن صاحب راية رسول الله صلى الله عليه وآله في غزواته؟مگر على نبود كه قبل از همه اسلام آورد، مگر او نبود كه قبل از همه همراه پيامبر صلى الله عليه وآله نماز خواند و داناترين و زاهدترين مردم بود ....[2]حاكم سند اين خبر را صحيح دانسته است و ذهبى آن را به شرط شيخين صحيح دانسته است. (شايد حاكم نيز به شرط شيخين تصحيح كرده، ولى نساخ آن را تحريف كرده‌اند.)

8. و عن ابن عباس و قد سأله الناس فقالوا: أى رجل كان على قال: كان قد ملى‌ء جوفه حكما و علما وبأسا ونجدة مع قرابته من رسول الله صلى الله عليه وآله؛[3]مردم از ابن عباس در باره‌اى اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كردند او گفت: وجود على پر از حكم و علم و ... شده با وجود قرابتش به رسول خدا صلى الله عليه وآله.

[1]. فتح البارى، ج 5، ص 270 و 363.

[2]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 571، ح 6121.

[3]. الجوهرة فى نسب النبى وأصحابه العشرة برى، ج 1، ص 302؛ الاستيعاب، ج 1، ص 349؛ مرقاة المفاتيح، ج 17، ص 443.


صفحه 125

اين حديث را محب طبرى و على قارى از «فضائل صحابه» احمد نقل كرده‌اند كه ما آن را پيدا نكرديم، و سند رجالش ثقه‌اند به جز حصين بن عمر كه عجلى او را توثق كرده و بقيه تضعيف كرده‌اند.

9. عبيد مى‌گويد: يك سال عبدالله بن مسعود را همراهى كردم و سپس على را همراهى نمودم و فضل بين آن دو در علم مانند فضل و برترى مهاجر بر اعرابى بود.[1]

10. عن عبد الملك بن أبي سليمان قال قلت لعطاء كان في أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله أحد أعلم من علي؟ قال: لا والله ما أعلمه؛[2]عبدالمبلك مى‌گويد: به عطاء (بن ابى رباح) گفتم: آيا كسى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله داناتر از على بود؟ گفت: نه به خدا سوگند.

سند اين خبر صحيح است.

11. عن سعيد بن المسيب قال: ما كان احد بعد رسول الله صلى الله عليه وآله اعلم من على بن ابى طالب؛[3]ابن مسيب مى‌گويد: كسى پس از پيامبر صلى الله عليه وآله داناتر از على نبود.

رجال اين سند همه ثقه‌اند جز اينكه در متن خبر به جاى سعيد، داود بن مسيب ذكر شده و شايد اشتباه از نساخ باشد؛ زيرا هيچ راوى به اسم داود بن مسيب در كتب اسلامى جز همين يك مورد ذكر نشده است.

[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 408.

[2]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 502، ح 32109؛ الاستيعاب، ج 1، ص 340.

[3]. الكنى والاسماء دولابى، ج 4، ص 85، ح 794.


صفحه 126

12. عن مسروق قال انتهى العلم إلى ثلاثة عالم بالمدينة و عالم بالشام وعالم بالعراق. فعالم المدينة على بن أبى طالب و عالم الكوفة عبد الله بن مسعود و عالم الشام أبو الدرداء فإذا التقوا ساءل عالم الشام و عالم العراق عالم المدينة و لم يسألهم؛[1]مسروق (كه زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را درك كرده) مى‌گويد: علم به سه نفر مى‌رسد. عالم مدينه و عالم شام و عالم عراق. عالم مدينه على، عالم كوفه ابن مسعود و عالم شام ابودردا كه اگر هر سه با هم جمع شوند عالم شام و عراق از عالم مدينه سؤال مى‌كنند و عالم مدينه از آن‌ها سؤال نخواهد كرد.

ابن سعد و ذهبى نيز قريب به اين سخن را از مسروق نقل كرده‌اند و در آن عمر بن خطاب را نيز اضافه كرده و آن‌جا نيز تصريح كرده است كه همگى به اميرالمؤمنين عليه السلام رجوع مى‌كنند[2]و هر دو سند از مسروق صحيح است.

اين در حالى است كه مسروق از اميرالمؤمنين عليه السلام منحرف بوده و قبل از مرگ توبه كرده است، چنان‌كه به شبيه اينكه او توبه كرده در اين كتاب اشاره كرديم.

13. ام المؤمنين عايشه مى‌گويد: «اعلم اين امت بر سنت پيامبر صلى الله عليه وآله على بن ابى‌طالب است.»[3]

در خبر «بخارى» داناترين مردم بر سنت على است، وارد شده است.[4]

14. عمر بن خطاب كرارا در مشكلات مى‌گفت: اگر على نبود من هلاك شده بودم.[5]

15. كان عُمَر يتعوَّذ بالله من معضلة ليس لها أبوالحسن؛[6]ابن عباس و ابن مسيب گفته‌اند: عمر هميشه به خدا پناه مى‌برد از مشكلاتى كه براى حل آن على وجود نداشته باشد. سند ابن سعد صحيح است.

16. سعيد بن مسيب مى‌گويد: سمعتُ عُمَر يقولُ: اللّهمّ لا تبقنى لمعضَلَةٍ ليس لها إبن أبيطالب حيّاً؛[7]عمر بن خطاب هميشه مى‌گفت: خدايا مرا در مشكلاتى باقى نگذار كه براى حل آن على حضور نداشته باشد.

بلاذرى اين خبر را با دو سند روايت كرده و سندش صحيح است.

17. نووى نيز مى‌گويد:وسؤال كبار الصحابة ورجوعهم إلى فتاويه وأقواله فى المواطن الكثيرة والمسائل المعضلات، مشهور؛[8]وسؤال كردن كبار صحابه ورجوع آن‌ها به فتوا و سخنان على در موارد فراوان و مسائل مشكل مشهور است.

18. ابن اثير نيز پس از نقل اخبارى از اين قبيل مى‌گويد: اگر آنچه را كه صحابه، مانند عمر از او سؤال كرده‌اند ذكر كنيم قطعا طول خواهد كشيد.[9]

[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 410 با دو سند.

[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 13، ص 373؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 343؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 351.

[3]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 124؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 408.

[4]. تاريخ كبير بخارى، ج 2، ص 255، ر 2377 و ج 3، ص 228، رقم 767.

[5]. تاويل المختلف الحديث، ص 152؛ فيض القدير، ج 4، ص 470.

[6]. طبقات ابن سعد، ج 2، ص 339؛ فضائل الصحابه، ج 2، ح 1100؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 539؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 337؛ فتح البارى، ج 13، ص 343. الاصابه، ج 4، ص 568.

[7]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 351؛ فتح البارى، ج 13، ص 276.

[8]. تهذيب الاسماء و اللغات نووى، ج 1، ص 317.

[9]. اسد الغابه، ج 4، ص 230.


صفحه 127

تمام اين اخبار و امثال آن كه فراوان‌اند بيانگر اين است كه ابن تيميه مثل هميشه دروغ گفته و به اميرالمؤمنين عليه السلام تهمت زده است. راهى جز اين نيست كه گفته شود: شيطان اين حرف‌ها را كه اميرالمؤمنين عليه السلام بدون آگاهى بر سنت زيسته و از دنيا رفته و ... به ابن تيميه الهام كرده و او نيز از شيطان و هوا و هوسش تبعيت كرده تا بتواند افرادى از جنس خودش را نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام بدبين كرده و مانند خودش بدبخت گرداند.

ابن تيميه و اعلم امت‌

ابن تيميه مى‌گويد:

علماى اهل سنت اتفاق دارند كه داناترين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه وآله ابوبكر، سپس عمر است. چندين نفر نقل كرده‌اند كه اجماع بر اين است كه ابوبكر از همه صحابه داناتر است. براى ابوبكر هيچ فتوايى كه بر خلاف نص باشد ذكر نشده است. سپس مى‌گويد: در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله در حضور آن حضرت هيچ كسى به جز ابوبكر قضاوت نمى‌كرد و خطبه نمى‌خواند و فتوا نمى‌داد و هيچ چيز بر صحابه مشتبه نمى‌شد، مگر اين‌كه ابوبكر آن را حل و روشن مى‌ساخت. صحابه در مرگ پيامبر صلى الله عليه وآله شك كردند و ابوبكر آن را بيان كرد، در باره اينكه حضرت را كجا دفن كنند اختلاف كردند و ابوبكر آن را بيان كرد، پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: خداوند بنده‌اى را بين دنيا و آخرت مخير كرده، ابوبكر بيان كرد كه آن شخص خود آن حضرت هستند و كلاله را تفسير كرد و كسى در آن اختلاف نكرد.[1]

[1]. كشف الجانى عثمان خميس، ص 58؛ منهاج السنه، ج 7، ص 500.


صفحه 128

باز مى‌گويد: اهل علم اتفاق دارند كه ابوبكر و عمر داناترين افراد از ديگر صحابه هستند ... و سزاوارتر از ديگران به معرفت حق و پيروى از آن هستند ... بلكه براى ابوبكر فتوايى پيدا نشده كه بر خلاف نص پيامبر صلى الله عليه وآله باشد، ولى براى على وغيرش از صحابه بيشتر از عمر فتوا بر خلاف نص پيدا شده است. همانا شافعى وسپس مروزى خلاف على و ابن مسعود را جمع كرده‌اند ....[1]

و مى‌گويد: ابن عمر اعلم الناس به سنت پيامبر صلى الله عليه وآله بود.[2]

جواب:از احاديث و اخبار گذشته و گواهى صحابه و تابعين و علما ثابت شد كه اعلم امت اسلامى بدون شك امير المؤمنين عليه السلام هستند و اين واقعيت چنان‌كه از اخبار استفاده مى‌شود، از سيره اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به روشنى مى‌توان اين حقيقت را درك كرد. در مقابل سيره عملى خليفه اول و دوم به خصوص خليفه دوم به خاطر حضور بيشترش در مسند خلافت، ثابت مى‌كند كه حتى از افراد عادى صحابه نيز از جهت علمى كم مى‌آوردند. عمر بن خطاب فراوان حكم و فتواهاى بر خلاف نص ودور از واقع صادر مى‌كرد كه صحابه از عملى شدن آن جلوگيرى نموده واحكام اسلامى وراه درست را براى او بيان مى‌كردند و او نيز بدون چون وچرا از فتواى خود برمى‌گشت.

مضافا اميرالمؤمنين عليه السلام با تصريح احاديث صحيح فراوان، وارث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند واين نصوص اسلامى نيز اين واقعيت را ثابت مى‌كند كه اعلم اين امت كسى جز آن حضرت نيست. براى نمونه به دو حديث صحيح اشاره مى‌كنيم:

[1]. فتاوى الكبرى، ج 3، ص 487.

[2]. فتاوى الكبرى، ج 2، ص 245 و 259.


صفحه 129

1. عن ابن عباس أن علياً كان يقول فى حياة رسول الله صلى الله عليه وآله: إن الله عز وجل يقول:أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‌ أَعْقابِكُمْ‌والله لا ننقلب على أعقابنا بعد إذ هدانا الله تعالى، والله لئن مات أو قتل لأقاتلن على ما قاتل عليه حتى أموت، والله إنى لأخوه ووليه وابن عمه ووارثه، فمن أحق به منى؛[1]در اين حديث اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايند: ... به خدا سوگند همانا من برادر، ولى، ابن عم و وارث پيامبر صلى الله عليه وآله هستم، پس چه كسى مى‌تواند سزاوارتر از من به آن حضرت باشد.

هيثمى رجال سند اين حديث را رجال صحيح خوانده است، حاكم و ذهبى سكوت كرده‌اند.

2. به امير المؤمنين عليه السلام گفتند: چگونه وارث پسر عمويت شدى نه وارث عمويت؟ اميرالمؤمنين عليه السلام داستان نزول آيه انذار را بيان كردند كه در آن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: كدام يك از شما حاضر است مرا يارى كند تا وارث من و ... شود وتنها اميرالمؤمنين عليه السلام آن را قبول كردند. پس از بيان اين داستان اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: و به اين خاطر از پسر عمم ارث بردم، نه از عمم.[2]

سند اين حديث صحيح است ومقدسى نيز آن را صحيح خوانده؛ چنان‌كه در گذشته اشاره شد.

با اين بيان روشن شد كه اسلام و صحابه وتابعين اميرالمؤمنين عليه السلام را اعلم اين امت معرفى كرده‌اند وپناه‌گاه صحابه ودر رأس همه پناه‌گاه عمر بن خطاب، دامن اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است. گرچه چند نفر ناصبى مانند ابن تيميه و ابن حزم كه ابن تيميه در مواردى به سخنان عجيب وغريب او پناه برده است، اجماع و اتفاقات دروغ و بر خلاف اخبار فراوان وسيره عملى آن‌ها بسازند!

اما اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام را متهم به داشتن فتوا بر خلاف نص كرده از ديگر تهمت‌هاى فراوان اوست كه با چنگ زدن به افسانه‌ها چنين سخنان را تكرار كرده و او دو مورد ذكر كرده است كه جداگانه به آن خواهيم پرداخت. ولى بايد دقت داشته باشيم كه حسن بصرى مى‌گويد:

كان الحسن يقول: يرحم الله علياً ما استطاع عدوه ولا وليّه أن ينقم عليه في حكم حكمه ولا قسم قسمه؛[3]يعنى هميشه حسن بصرى مى‌گفته است: خدا على را رحمت كند، نه دشمنش و نه دوستش نتوانست بر او در حكمى ويا تقسيمى كه انجام داده، اشكال كند و به او عيب بگيرد.

از اين سخن حسن بصرى مى‌توان استفاده نمود كه، پس ابن تيميه از هر دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام هم ناصبى‌تر بوده است، كه به راحتى چنين تهمت‌هاى بزرگ را مطرح كرده است.

همچنين عثمان وقتى عمار را آزار داد عائشه وحفصه اعتراض نمودند وعثمان آن‌ها را مذمت نمود كه سعد بن ابى‌وقاض اعتراض نمود، پس با غضب از مسجد خارج شد در حالى كه سعد را سب مى‌نمود كه اميرالمؤمنين عليه السلام با او مواجه‌

[1]. سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 125، ح 8450؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، 652، ح 1110؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 136، ح 4635؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 34؛

[2]. سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 125، ح 8451؛ خصائص نسائى؛ كنز العمال، ج 11، ص 174، ح 36520، به نقل از طبرى و ديگران.

[3]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 1 لإ ص 187؛


صفحه 130

شدند وگفتند: اين سخنان را كنار گزار و ... عثمان غضب نمود وگفت: مگر تو نبودى كه در تبوك پيامبر صلى الله عليه وآله را همراهى نكردى. اميرالمؤمنين فرمودند: مگر تو نبودى كه از ميدان جنگ در احد فرار كردى ....[1]پس عثمان نيز عيبى از اميرالمؤمنين عليه السلام سراغ نداشت ولذا مجبور شد در مقام طعن بر آن حضرت از مناقب آن حضرت استفاده كند؛ زيرا در داستان اين غزوه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حتى اميرالمؤمنين عليه السلام را جانشين بلافصل خود نيز اعلام فرمودند كه به احاديث آن اشاره شد.

اما اين‌كه مى‌گويد: در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله ابوبكر فتوا مى‌داد و .... تمام اين سخنان دروغ وبافته‌اى ذهن ابن تيميه است ولذا نتوانسته حتى يك مورد چنين چيزهايى را ذكر كند. وامروزه برخى وهابى‌ها مانند شعيب ارنؤوط در مقام دفاع از ابوهريره در برابر سخن دانشمندان حنفى كه گفته‌اند: ابوهريره فقيه نيست، حتى مى‌گويد: ابوهريره فقيه مجتهد است، او در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله وپس از آن حضرت فتوا مى‌داد.[2](حالا توجه كنيد كه دروغ‌گويى تا چه حد است كه حتى ابوهريره نيز در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فقيه وصاحب فتوا بوده است چه رسد به ابوبكر و ...!)

اما اين‌كه گفت: مشكلات علمى صحابه را ابوبكر برطرف مى‌كرد، قطعا اين ادعا نيز بى‌اساس است.

اما اين‌كه صحابه در رحلت حضرت شك كرده باشند، اين نيز دروغ محض است و او قطعا مى‌داند كه اين دروغ است؛ زيرا در توجيه شك وترديد ظاهرى عمر

[1]. جامع معمر بن راشد، ج 4، ص 82، ح 1350؛ مصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 353، رقم 20732؛ الاصابه ابن حجر، ج 7، ص 285، شرح حال ابوكعب رقم 10456. رجال اين سند ثقه هستند.

[2]. حاشيه سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 219 شرح حال ابوهريره، رقم 126.


صفحه 131

بن خطاب مى‌گويد: آن شك چند لحظه بود و زود برطرف شد ولذا در علم عمر قادح نيست.[1]مضافا بايد توجه داشته باشيم كه اولا: حديث باطلى كه ابن تيميه به آن چنگ زد و گفت: خداوند بنده‌اى را بين دنيا و آخرت مخير كرده و ... ابوبكر آن را درك و بيان كرد كه آن بنده خود پيامبر صلى الله عليه وآله هستند و مرگ حضرتش نزديك شده .... اين دو خبر متناقض است. اخبار فراوان وارد شده كه حضرت صلى الله عليه وآله از رحلت خود خبر داده‌اند و عباس عموى آن حضرت نيز سه روز قبل از رحلت آن حضرت گفت: والله آثار مرگ را در چهره پيامبر صلى الله عليه وآله ديدم (در نقل بخارى: والله پيامبر صلى الله عليه وآله به زودى در همين مريضى از دنيا خواهد رفت.)[2]و در داستان مسلم جيش اسامه نيز همه نگران بودند كه حضرت از اين مريضى خوب خواهند شد يا از دنيا خواهند رفت و اسامه به اين خاطر حركت را به تأخير انداخت. اين گونه اخبار فراوان است و با اين وجود توجه كنيد كه ابن تيميه به چه افسانه‌هايى استدلال مى‌كند. آرى، تنها عمر بن خطاب بود كه خواست اين امر را مشتبه سازد وهيچ صحابه هم در رحلت آن حضرت شك نداشت، جز خليفه دوم و آن نيز ظاهرى بود و بعيد است كه واقعى بوده باشد. قبل از ابوبكر افراد ديگر نيز آيه‌اى را كه ابوبكر بر آن استدلال كرد براى عمر تلاوت كرده و به او تذكر دادند، ولى او توجه‌ى به آن‌ها نكرد[3]و از اين نيز استفاده مى‌شود كه خليفه دوم نيز شكى از

[1]. منهاج السنه.

[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 244؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 1615، ح 4182 و ج 5، ص 2311، ح 5911؛ مسند احمد، ج 1، ص 163 و 325 و ديگران.

[3]. تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 263؛ كنز العمال، ج 7، ص 247.