آيا ممكن است زنى كه حالش اينگونه است سرور زنان عالم و بهشت و اين امت باشد؟
آيا ممكن است بهشت و حوريان بهشتى مشتاق چنين كسى باشد؛ زيرا در احاديث صحيح در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام اين صفات و خيلى صفات والاى ديگر وارد شده است. وسدها اشكالات ديگر.
امام سجاد عليه السلام زهرى را از اينكه خود را بازيچه دست حاكمان ظالم و ستمگر بنى اميه قرار داده بود و آنها به وسيله زهرى ظلمهاى خود را توجيه و روپوش مىگذاشتند نصيحت كرده و هشدار مىدادند. شما مىبنيد كه او چنين افسانهاى را براى جلب رضايت بنى اميه ساخته و به امام سجاد عليه السلام نيز نسبت داده است.
اينكه ابن شهاب زهرى سرپوشگزار ظلم حاكمان ظالم بنى اميه و حتى حجاج بود در آن هيچ شكى نيست و از مسلمات است. بنابر اين ما تنها با اشاره به يك سخن حسن بن فرحان كه خود از علماى وهابى اين زمان است براى شناخت امثال زهرى بسنده مىكنيم. او در تضعيف حديثى مىگويد:
... در سند اين حديث ابوبرده بن ابىموسى است كه سيره او مورد رضايت نبود و او از كسانى است كه با خواست زياد بن ابى به كفر حجر بن عدى (از بزرگان اصحاب پيامبر) شهادت داد و همچنين او از ياوران خلفاى ظالم بود، حال آن كه خداوند از تكيه بر ظالمان برحذر داشته و فرموده است:
«ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار ....»
«و بر ظالمان تكيه ننماييد كه سبب مىشود تا آتش شما را فرا گيرد.»[1]وتكيه بر ظالمان از رساترين جرح است ....[2]
زهرى نه اينكه به آن ظالمان تكيه كرده بود، بلكه سبب توجيه عمل ظالمانهاى آنها بود. او كسى بود كه فضائل اهل بيت عليهم السلام را به خاطر راضى داشتن امراى بنى اميه پنهان مىداشت و محدثان بزرگى مانند سعيد بن مسييب به خاطر نوكرىاش به بنى اميه او را سرزنش كرده و به او حديث تعليم نمىدادند و موارد زياد ديگر كه مىتوانيد براى آشنايى با آنها به شرح حال زهرى به كتابهاى المجروحين ابن حبان، تاريخ ابن عساكر و سير اعلام النبلاء مراجعه كنيد.[3]
ابن تيميه به برخى دروغها و افسانههاى ديگر نيز به مانند اين دروغها در طعنه به امير المؤمنين چنگ زده كه ما به همين مقدار در اين مورد بسنده مىكنيم.
ابن تيميه و مقدار آگاهى اميرالمؤمنين عليه السلام از سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
ابن تيميه ادعا مىكند كه اميرالمؤمنين عليه السلام به سنتهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آگاهى كامل نداشته است. اينك بعضى از ادعاهاى ابن تيميه در اين زمينه:
1. «خيلى از سنتهاى پيامبر صلى الله عليه وآله بر على پنهان مانده بود و على با همان حال (يعنى آنها را نشناخته) از دنيا رفت.»[4]
[1]. هود، آيه 113.
[2]. الصحبة و الصحابه ابن فرحان، ص 136.
[3]. براى آشنايى با زهرى به شرح حال او در كتاب« امام بخارى و جايگاه صحيحش» مراجعه شود.
[4]. منهاج السنة، ج 6، ص 43.
2. «در بسيارى از مسائل على بر خلاف حق عقيده داشت؛ بعداً برايش روشن شد. حتى در مورد بسيارى از احكام بر خلاف واقع فكر مىكرد و با همين حال وعقيده از دنيا رفت.»[1]
جواب:بر اساس اخبار صحيح (و حتى احياناً اخبار متواتر) ثابت شده كه امير المؤمنين عليه السلام اعلم اين امت و وارث علم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند. اگر وارث علم ودروازه علم و حكمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با حقيقت و سنت آن حضرت آشنا نباشد، پس چه كسى مىتواند با سنت آن حضرت آشنا باشد؟
اينك پارهاى از احاديث در بيان جايگاه علمى اميرالمؤمنين عليه السلام:
1. عن أبي الطفيل، قال شهدت عليا وهو يخطب ويقول: سلوني فوالله لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلا حدثتكم به و سلوني عن كتاب الله، فوالله ما من آية إلا وأنا أعلم بليل نزلت أم بنهار وأم في سهل، أم في جبل؛[2]اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمودند: «در مورد هر چه مىخواهيد از من بپرسيد به خدا سوگند از هر چيزى كه تا قيامت واقع خواهد شد از من سؤال نمىكنيد مگر اينكه خبر آن را به شما خواهم داد. در بارهاى كتاب خدا از من بپرسيد. به خدا سوگند هيچ آيهاى نيست مگر اينكه من آن را مىدانم آيا در شب نازل شده يا در روز، در زمين هموار نازل شده يا در كوه.»
اين حديث صحيح و مسلم است و با دو سند روايت شده است.
[1]. منهاج اسنة، ج 8، ص 301؛ فتاوى الكبرى، ج 3، ص 487.
[2]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 241؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 279؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 506، ح 3736؛ فتح البارى، ج 8، ص 459 و 599، ج 11، ص 249؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 338 و 297؛ تاريخ ابن عساكر، ج 27، ص 100، ص 42، ص 398.
2. المصفح قال: قال لي علي: يا أخا بني عامر سلني عما قال الله ورسوله فإنا نحن أهل البيت أعلم بما قال الله ورسوله قال والحديث طويل؛[1]مصفح مىگويد: على به من گفت: اى برادر عامرى در بارهاى هر چه خداوند و رسولش فرمودهاند از من سؤال كن؛ همانا ما اهل بيت داناترين مردم به سخن خداوند و رسولش هستيم.
سند اين خبر كاملا صحيح است و حاكم و ذهبى نيز آن را مختصر نقل كرده وصحيح دانستهاند.
3. سعيد قال: لم يكن أحد من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله يقول: سلوني، إلا علي بن أبي طالب؛ سعيد ابنمسييب مىگويد: «هيچ يك از صحابه نبود كه ادعا كرده باشد كه «هر چه مىخواهيد از من بپرسيد، به غير از على.»[2]
سند اين خبر نيز كاملا صحيح است.
4. يحيى بن سعيد قال لم يكن أحد من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله يقول سلوني إلا علي بن أبي طالب؛يحيى بن سعيد قطان مىگويد: هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله جز على نمىگفت كه از من بپرسيد.[3]اين سند صحيح است.
5. أن النبي صلى الله عليه وآله قال لفاطمة: أما ترضين أن زوجتك أقدم أمتي سلما وأكثرهم علما وأعظمهم حلما؟پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله به دخترشان فاطمه عليها السلام فرمودند: «آيا راضى نيستى كه تو را به همسرى كسى درآوردم كه
[1]. طبقات ابن سعد، ج 6، ص 240؛ المعرفة والتاريخ فسوى، ج 2، ص 759.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 227؛ فضائل الصحابة، ص 264، ح 1091 و ح 1750؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 339، با سه سند.
[3]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 5، ص 312، ح 26420.
(والله) او (على) اولين كسى از اصحابم است كه اسلام آورد. علمش از همهاى آنها بيشتر و در بردبارى از تمام آنها بردبارتر است.»[1]
بايد دقت داشته باشيم كه اولا: اين داستان زمانى بود كه ابوبكر و عمر از حضرت زهرا عليها السلام خاستگارى كردند، ولى رسول خدا صلى الله عليه وآله به آنها جواب رد دادند و سپس اميرالمؤمنين عليه السلام خاستگارى نمودند و پس از عروسى حضرت اين حديث را فرمودند.
ثانيا: اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، سلمان، ابن عباس، عايشه، اسماء، انس، فاطمه زهرا عليها السلام، عمر، جابر، بريده، ابوسعيد، ابوايوب انصارى، براء، ابوهريره، معقل بن يسار و ابواسحاق سبيعى روايت كردهاند.
هيثمى اين حديث را با سه لفظ و سند روايت كرده و همه را صحيح دانسته است. و غزالى در (احياء علوم الدين، ج 3، ص 273) عراقى در (تخريج احاديث احياء ج 7، ص 416)، و فتنى در (تذكرة الموضوعات، ص 178) نيز سند اين حديث را صحيح دانستهاند. متقى نيز گفته است: طبرى سند اين حديث را صحيح دانسته و سند ابن ابىشيبه و عبدالرزاق از ابواسحاق مرسل صحيح است و دولابى و ابن عساكر اين حديث را از ابواسحاق از حارث و او از اميرالمؤمنين عليه السلام و همچنين از ابواسحاق از انس
موصول روايت كردهاند. و چنانكه ملاحظه مىكنيد اين حديث بدون شك متواتر است.
6. عن على عليه السلام قال: علّمنى رسول الله صلى الله عليه وآله ألف باب علم يُفْتَح من كلِّ باب ألف باب؛[2]اميرالمؤمنين عليه السلام مىگويند: پيامبر صلى الله عليه وآله به من هزار باب از علم تعلم دادند كه از هر باب ان هزار باب ديگر باز مىشود.
اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، ابن عمر و ابن عمرو روايت شده است وقندوزى آن را از امام سجاد و امام باقر وامام صادق عليهم السلام روايت كرده است. ثعلبى در كتاب (العرائس، ص 232) اين حديث را از اميرالمؤمنين روايت كرده كه در آن امام به يهوديان كه براى آزمايش اسلام و رهبرش از خليفه دوم عمر بن خطاب سؤالاتى كرده بودند و نتوانيست پاسخ گويد و سلمان داستان به اميرالمؤمنين عليه السلام خبر داد، حضرت عليه السلام ضمن سخنانى به اين حديث نيز تصريح فرمودند.
اين حديث حد اقل دو سند صحيح دارد و متقى هندى مىگويد: در سند اين حديث اجلح است كه ابن حجر او را صدوق و شيعه دانسته است. پس اين سند اشكال ديگرى ندارد و اجلح بدون شك ثقه است. و در سند ديگر ابن لهيعه است كه ابن عدى، ذهبى، هيثمى و ابن حجر او را صدوق دانستهاند، گرچه او تضعيف شده است. پس اين دو سند صحيح و يا حسن و خوب است. مضافا كه اين حديث را چهار نفر از اصحاب روايت كردهاند.
[1]. مسند احمد، ج 5، ص 26 و 33، ح 20322؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 764، ح 1346؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 505، ح 68، ج 6، ص 374، ح 32131؛ مصنف عبد الرزاق، ج 4، ص 490، ح 9783؛ معجم الكبير، ج 1، ص 94، ح 156، ج 20، ص 230، ح 538؛ الآحاد و المثانى، ج 1، ص 142، ح 169؛ ذرية الطاهرة، ص 99، ح 86؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 280؛ موسوعة اقوال دارقطنى، ج 24، ص 385؛ تاريج ابن عساكر، ج 42، ص 132 و 133 با شش سند؛ المتفق و المفترق، ج 2، ص 17؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 628؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 101 و 102 و 114؛ كنز العمال، ج 11، ص 605 و 614، ح 32924 الى 32927 و 32977، ج 13، ص 114، ح 36370 و 26423.
[2]. المجروحين، ج 2، ص 14؛ كامل ابن عدى، ج 4، ص 454؛ سير اعلام النبلاء، ج 8، ص 24 و 26؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 385؛ تفسير فخر رازى؛ كنز العمال، ج 13، ص 114، ح 36372؛ ينابيع الموده، ج 1، ص 231؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 101، ح 70؛ نظم درر السمطين، ص 113؛ كشف الحثيث، ص 160.
اين حجر نيز به معناى حديث فوق از زيد شهيد اين حديث را روايت كرده و آن مرسل صحيح است.[1]
7. سعد بن ابىوقاص ضمن پاسخ به كسى كه اميرالمؤمنين عليه السلام سب مىنمود گفت:يا هذا على ما تشتم علي بن أبي طالب ألم يكن أول من أسلم ألم يكن أول من صلى مع رسول الله صلى الله عليه وآله ألم يكن ازهد الناس ألم يكن أعلم الناس؟ و ذكر حتى قال: ألم يكن ختن رسول الله صلى الله عليه وآله على ابنته ألم يكن صاحب راية رسول الله صلى الله عليه وآله في غزواته؟مگر على نبود كه قبل از همه اسلام آورد، مگر او نبود كه قبل از همه همراه پيامبر صلى الله عليه وآله نماز خواند و داناترين و زاهدترين مردم بود ....[2]حاكم سند اين خبر را صحيح دانسته است و ذهبى آن را به شرط شيخين صحيح دانسته است. (شايد حاكم نيز به شرط شيخين تصحيح كرده، ولى نساخ آن را تحريف كردهاند.)
8. و عن ابن عباس و قد سأله الناس فقالوا: أى رجل كان على قال: كان قد ملىء جوفه حكما و علما وبأسا ونجدة مع قرابته من رسول الله صلى الله عليه وآله؛[3]مردم از ابن عباس در بارهاى اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كردند او گفت: وجود على پر از حكم و علم و ... شده با وجود قرابتش به رسول خدا صلى الله عليه وآله.
[1]. فتح البارى، ج 5، ص 270 و 363.
[2]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 571، ح 6121.
[3]. الجوهرة فى نسب النبى وأصحابه العشرة برى، ج 1، ص 302؛ الاستيعاب، ج 1، ص 349؛ مرقاة المفاتيح، ج 17، ص 443.
اين حديث را محب طبرى و على قارى از «فضائل صحابه» احمد نقل كردهاند كه ما آن را پيدا نكرديم، و سند رجالش ثقهاند به جز حصين بن عمر كه عجلى او را توثق كرده و بقيه تضعيف كردهاند.
9. عبيد مىگويد: يك سال عبدالله بن مسعود را همراهى كردم و سپس على را همراهى نمودم و فضل بين آن دو در علم مانند فضل و برترى مهاجر بر اعرابى بود.[1]
10. عن عبد الملك بن أبي سليمان قال قلت لعطاء كان في أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله أحد أعلم من علي؟ قال: لا والله ما أعلمه؛[2]عبدالمبلك مىگويد: به عطاء (بن ابى رباح) گفتم: آيا كسى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله داناتر از على بود؟ گفت: نه به خدا سوگند.
سند اين خبر صحيح است.
11. عن سعيد بن المسيب قال: ما كان احد بعد رسول الله صلى الله عليه وآله اعلم من على بن ابى طالب؛[3]ابن مسيب مىگويد: كسى پس از پيامبر صلى الله عليه وآله داناتر از على نبود.
رجال اين سند همه ثقهاند جز اينكه در متن خبر به جاى سعيد، داود بن مسيب ذكر شده و شايد اشتباه از نساخ باشد؛ زيرا هيچ راوى به اسم داود بن مسيب در كتب اسلامى جز همين يك مورد ذكر نشده است.
[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 408.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 502، ح 32109؛ الاستيعاب، ج 1، ص 340.
[3]. الكنى والاسماء دولابى، ج 4، ص 85، ح 794.
12. عن مسروق قال انتهى العلم إلى ثلاثة عالم بالمدينة و عالم بالشام وعالم بالعراق. فعالم المدينة على بن أبى طالب و عالم الكوفة عبد الله بن مسعود و عالم الشام أبو الدرداء فإذا التقوا ساءل عالم الشام و عالم العراق عالم المدينة و لم يسألهم؛[1]مسروق (كه زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را درك كرده) مىگويد: علم به سه نفر مىرسد. عالم مدينه و عالم شام و عالم عراق. عالم مدينه على، عالم كوفه ابن مسعود و عالم شام ابودردا كه اگر هر سه با هم جمع شوند عالم شام و عراق از عالم مدينه سؤال مىكنند و عالم مدينه از آنها سؤال نخواهد كرد.
ابن سعد و ذهبى نيز قريب به اين سخن را از مسروق نقل كردهاند و در آن عمر بن خطاب را نيز اضافه كرده و آنجا نيز تصريح كرده است كه همگى به اميرالمؤمنين عليه السلام رجوع مىكنند[2]و هر دو سند از مسروق صحيح است.
اين در حالى است كه مسروق از اميرالمؤمنين عليه السلام منحرف بوده و قبل از مرگ توبه كرده است، چنانكه به شبيه اينكه او توبه كرده در اين كتاب اشاره كرديم.
13. ام المؤمنين عايشه مىگويد: «اعلم اين امت بر سنت پيامبر صلى الله عليه وآله على بن ابىطالب است.»[3]
در خبر «بخارى» داناترين مردم بر سنت على است، وارد شده است.[4]
14. عمر بن خطاب كرارا در مشكلات مىگفت: اگر على نبود من هلاك شده بودم.[5]
15. كان عُمَر يتعوَّذ بالله من معضلة ليس لها أبوالحسن؛[6]ابن عباس و ابن مسيب گفتهاند: عمر هميشه به خدا پناه مىبرد از مشكلاتى كه براى حل آن على وجود نداشته باشد. سند ابن سعد صحيح است.
16. سعيد بن مسيب مىگويد: سمعتُ عُمَر يقولُ: اللّهمّ لا تبقنى لمعضَلَةٍ ليس لها إبن أبيطالب حيّاً؛[7]عمر بن خطاب هميشه مىگفت: خدايا مرا در مشكلاتى باقى نگذار كه براى حل آن على حضور نداشته باشد.
بلاذرى اين خبر را با دو سند روايت كرده و سندش صحيح است.
17. نووى نيز مىگويد:وسؤال كبار الصحابة ورجوعهم إلى فتاويه وأقواله فى المواطن الكثيرة والمسائل المعضلات، مشهور؛[8]وسؤال كردن كبار صحابه ورجوع آنها به فتوا و سخنان على در موارد فراوان و مسائل مشكل مشهور است.
18. ابن اثير نيز پس از نقل اخبارى از اين قبيل مىگويد: اگر آنچه را كه صحابه، مانند عمر از او سؤال كردهاند ذكر كنيم قطعا طول خواهد كشيد.[9]
[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 410 با دو سند.
[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 13، ص 373؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 343؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 351.
[3]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 124؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 408.
[4]. تاريخ كبير بخارى، ج 2، ص 255، ر 2377 و ج 3، ص 228، رقم 767.
[5]. تاويل المختلف الحديث، ص 152؛ فيض القدير، ج 4، ص 470.
[6]. طبقات ابن سعد، ج 2، ص 339؛ فضائل الصحابه، ج 2، ح 1100؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 539؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 337؛ فتح البارى، ج 13، ص 343. الاصابه، ج 4، ص 568.
[7]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 351؛ فتح البارى، ج 13، ص 276.
[8]. تهذيب الاسماء و اللغات نووى، ج 1، ص 317.
[9]. اسد الغابه، ج 4، ص 230.