وضع احاديث در فضل خلفا با اعتراف بزرگان اهل سنت
1. سألت الزهري: من كاتب الكتاب يومئذ؟ فضحك وقال: هو علي، ولو سألت هؤلاء- يعني بني أمية- لقالوا: هو عثمان؛[1]معمر از زهرى سؤال كرد كه صلح حديبيه را چه كسى نوشت؟ او خنديد وگفت: على نوشت، ولى اگر از (حاكمان) بنى اميه سؤال كنى مىگويند: عثمان آن را نوشت.
رجال اين سند ثقه واز رجال صحاح سته هستند واز اين خبر استفاده مىشود كه بنى اميه راحت دروغ گفته ونسبتهاى بىاساس به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مىدادهاند، ولى با اين وجود دقت داشته باشيم كه زهرى كه خود به اين واقعيت اعتراف دارد، خود را كاملا در خدمت اين دروغبافان قرار داده بود.
2. مدائنى كه در قرن دوم مىزيسته است در كتاب «الاحداث» مىگويد: معاويه پس از صلح با امام حسن عليه السلام نامهى به عمالش نوشت كه حرمت برداشته شد (جان ومال وعرض حلال است) از هر كسى كه در فضائل ابوتراب (اميرالمؤمنين عليه السلام) واهل بيتش چيزى روايت كند. خطبا در تمام روى زمين وتمام منابر شروع كردند به لعن على وبرائت از او وسب على واهل بيتش. در آن زمان اهل كوفه به جهت كثرت شيعه على در آن، تحت شديدترين فشار قرار گرفت. معاويه بر آنها زياد بن سميه را حاكم قرار داد وبصره را نيز به او داد. زياد شيعهها را هر جا بودند گرفت وكشت وترسانيد ودست وپاهايشان را قطع كرد وچشمها را درآورد وآنها را به دار زد تا اينكه در كوفه شيعهى معروفى باقى نماند. معاويه به
[1]. مصنف عبدالرزاق، ج 5، ص 343، ح 9721؛ اتحاف الخيرة المهرة بزوائد المسانيد العشرة، ج 5، ص 86، ح 4591 به نقل از ابنراهويه.
عمالش در تمام آفاق نوشت: شهادت هيچ يك از شيعهى على واهل بيتش مورد قبول قرار نگيرد وبه آنها نوشت: به شيعهى عثمان ومحبان و اهل ولايتش وكسانى كه فضائل ومناقب عثمان را نقل مىكنند توجه كنيد وآنها را به خود نزديك كنيد واكرامشان نماييد وهر كه از آنها در مورد عثمان حديث روايت مىكند، نامش ونام پدر وعشيرهاش را به من بنويسيد. اين كار را كردند وفراوان در فضائل عثمان حديث وضع ونقل كردند و معاويه نيز در مقابل براى آنها هدايا مىفرستاد وهر كه يك فضيلتى هم در مورد عثمان نقل مىكرد، عمال معاويه وى را اكرام وبه خود نزديك مىكردند وهيچ كسى از آنها را رد نمىكردند واين روش در همه شهرها به اوج رسيد. سپس معاويه به عمالش نوشت: همانا حديث در فضائل عثمان بسيار شد ودر همه شهرها پخش گشت. پس وقتى اين نامهى من به شما رسيد مردم را به روايت حديث در فضائل صحابه وخلفاى اولين فرا خوانيد وهيچ خبرى ترك نكنيد كه مسلمين در فضل على روايت كرده باشند، مگر اينكه همان خبر را در مورد صحابهى ديگر نقل كنيد وبراى من بياوريد وهمانا اين عمل براى من محبوبتر وروشن كنندهتر براى چشمان من است در مقابل حجت ابوتراب وشيعهاش وسختتر است براى آنها از مناقب عثمان وفضائلش .... (شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 11، ص 44). مدائنى ابوالحسن على بن محمد، متولد 122 هجرى است. ذهبى در مورد او مىگويد: علامه، حافظ و صادق، داراى كتابهاست. (علم و آگاهىاش) در مورد سيره ومغازى وانساب وروزگار عرب عجيب بود و اسنادش عالى است. يحيى بن معين با تأكيد گفته است: او ثقه ثقه ثقه است. او بنى اميه را
لعن مىكرد و ذهبى داستان جالبى در مورد اهل شام از او نقل كرده است و بسيارى از كتابهاى او را نام برده و گفته است: كتابهاى او مفقود شدهاند.[1]
3. ابوجعفر اسكافى مىگويد: معاويه گروهى از صحابه و تابعين مانند ابوهريره، عمرو بن عاص، مغيره و عروه را گماشت تا در طعن بر على احاديث قبيح وضع كنند و در مقابل برايشان هدايا مىفرستاد و ترغيب مىكرد. معاويه بر سمره صد هزار درهم داد تا حديثى وضع كند كه آيهاى «... وهو الد الخصام واذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها» در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام و آيهاى «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله» در مورد ابن ملجم نازل شده است.[2]
اسكافى، محمد بن عبدالله، اهل سمرقند بوده است. ذهبى در مورد او مىگويد: علامهى متكلم و در زكاوت و هشيارى و وسعت معرفت شگفتانگيز بود. اينها همه همراه با دين دارى و خود دارى و پاكيزگى بود. او از متكلمين و يكى از ائمهاى معتزله است.[3]برخى او را متوفى 204 و برخى 220 و برخى 240 گفتهاند.
4. (روى) ابن عرفة المعروف بنفطويه وهو من اكابر المحدثين واعلامهم في تاريخه: وقال ان اكثر الاحاديث الموضوعة في فضائل الصحابة افتعلت في ايام بني امية تقريبا إليهم بما يظنون انهم يرغمون به انوف بني؛[4]ابن عرفه در تاريخش» مىگويد: همانا اكثر روايات ساخته شده در فضائل صحابه در زمان بنى اميه براى تقرب
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 400، رقم 113.
[2]. شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 72 و 64.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 550، رقم 182؛ الاعلام زركلى، ج 6، ص 221.
[4]. النصائح الكافية محمد بن عقيل شافعى، ص 99؛ فجر الاسلام احمد امين مصرى، ص 213.
به آنها راهاندازى شد، به اين گمان كه با اين عمل به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله مىتوانند بتازند و آزار دهند.
ابن عرفه، ابراهيم بن محمد نفطويه است كه سال 323 از دنيا رفته است. ذهبى در باره او مىگويد: امام وحافظ ونحوى علامه اخبارى، صاحب كتابها و از جمله كتابهايش كتاب «تاريخ خلفاء» در دو جلد است.[1]
5. ابن ابىالحديد مىگويد: بكريه در مورد صاحبشان، (ابوبكر) در مقابل فضائل على احاديث «اگر كسى را خليل بگيرم ابوبكر است» را، در مقابل حديث عهد برادرى ساختند و حديث «كاغذ و قلم بياوريد تا در مورد ابوبكر چيزى بنويسم تا دو نفر هم در مورد او اختلاف نكنند» را در مقابل حديث «كاغذ و قلم بياوريد چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد» وضع كردند و همچنين حديث «من از تو راضى هستم، آيا تو نيز از من راضى هستى؟» را در مورد ابوبكر وضع كردند.[2]
ذهبى در باره ابن ابىالحديد و برادرش مىگويد: از بزرگان فضلا و ارباب كلام ونظم ونثر وبلاغت بودند وموفق (برادرش) در عقيده بهتر از عزالدين (صاحب شرح نهج البلاغه) بود و عزالدين معتزلى بود. ولى ابن كثير مىگويد: عز الدين در فضيلت و ادب برتر از برادرش موفق الدين بود گرچه موفق الدين نيز فاضل بارع بود.[3]ولى ابن كثير به خاطر اينكه ابن ابىحديد برخى واقعيتها را
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 75، رقم شرح حال رقم 42.
[2]. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 49.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 23، ص 372، شرح رقم 265؛ البداية والنهاية ابن كثير، ج 13، ص 233.
بازگو كرده است، به دروغ او را متهم به شيعه و آن هم شيعه غالى بودن كرده است، ولى ذهبى چنين نسبت كذب را به او نداده است.
اين اعترافات از شخصيتهاى برجستهى اهل سنت ثابت مىكند كه با امر وتشويق معاويه در مقابل فضائل اهل بيت عليهم السلام براى خلفا احاديث وضع كردهاند. البته كسانى كه اين احاديث را جعل كردهاند هيچ توجه به سازگارى و عدم سازگارى احاديث جعلى خود، با سيره خلفا و مخالفت آن با احاديث و سخنان منقول از خود خلفا نداشتهاند، لذا اخبار جعلى آنها را سيره و سخنان خلفا تكذيب مىكند كه اكنون با نمونههايى از آن آشنا مىشويم:
1. ابوبكر هنگام مرگ گفت: كاش درب خانهى فاطمه را باز نكرده بودم! كاش در سقيفه خلافت را بر عهده عمر يا ابوعبيده گذاشته بودم! كاش فجائه را نسوزانده بودم و كاش از پيامبر صلى الله عليه وآله سؤال كرده بودم كه خلافت از آن كيست ...![1]در سند اين خبر علوان بن داود را به خاطر همين حديث منكر الحديث گفتهاند وكسى او را تضعيف نكرده و ابن حبان او را ثقه خوانده است و مواردى را كه خليفه اول در اين خبر ذكر كرده است، در اخبار ديگر نيز ثابت هستند.
2. خليفه دوم گفت: اگر پيامبر صلى الله عليه وآله براى ما بيان مىكرد كه خلافت از آن كيست برايم بهتر از همه دنيا و ما فيها بود.[2]اين خبر را مره بن شراحيل و محمد بن طلحه از عمر بن خطاب روايت كردهاند و سند هر دو رجالش رجال شيخين است؛
[1]. الاموال ابوعبيد، ج 1، ص 338، ح 318، با دو سند؛ معجم الكبير، ج 1، ص 62؛ معرفة الصحابه، ج 1، ص 117؛ تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 385؛ و ديگران.
[2]. مسند طيالسى، ح 60؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 4، ص 448، ح 22002؛ مشكل الآثار طحاوى، ج 11، ص 372، ح 4543 و 4544؛ المستدرك على الصحيحين؛ ج 3، ص 136، ح 3186 و 3188.
چنانكه حاكم و ذهبى تصريح كردهاند و تنها در حديث محمد بن طلحه، او خليفه دوم را درك نكرده است.
3. به عمر بن خطاب گفته شد: براى پس از خود خليفه تعيين كن، گفت: اگر خليفه بگذارم كسى كه برتر از من است خليفه گذاشته و آن ابوبكر است و اگر خليفه نگذارم نيز كسى كه برتر از من است خليفه نگذاشته و آن پيامبر صلى الله عليه وآله است.[1]
4. ابن ابى مليكه مىگويد: شنيدم كه از عائشه سؤال شد: پيامبر صلى الله عليه وآله اگر كسى را خليفه قرار مىداد چه كسى بود؟ گفت: ابوبكر، بعد از او عمر و بعد از او ابوعبيده جراح.[2]
5.عبدالله بن شقيق مىگويد: به عائشه گفتم: كدام يك از اصحاب نزد پيامبر صلى الله عليه وآله محبوبتر بودند؟ گفت: ابوبكر، سپس عمر، سپس ابوعبيده و بعد سكوت نمود.[3]ترمذى، البانى و شعيب ارنؤوط سند اين خبر را صحيح دانستهاند. عين اين خبر از عمرو بن عاص نيز نقل شده است كه امام بخارىو امثال وى با حذف اسم ابوعبيده آن را روايت كردهاند.
6. عمر بن خطاب قبل از مرگ مىگفت: اگر ابوعبيده جراح را درك مىكردم، (اگر او زنده بود) حتما او را خليفه قرار مىدادم ... و اگر سالم غلام ابوحذيفه را درك مىكردم، حتما او را خليفه قرار مىدادم ... اگر معاذ بن جبل را درك مىكردم، حتما اورا خليفه قرار
[1]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2638، ح 6792؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 4، ح 4817؛ و ديگران.
[2]صحيح مسلم، ج 4، ص 1856، ح 2385؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 433، ح 37052؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 57، ح 8202.
[3]. سنن ترمذى، ج 5، ص 607، ح 3657؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 38، ح 102؛ مسند احمد، ج 6، ص 218، ح 25871؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 57، ح 8201.
مىدادم ....[1]در تاريخ المدينه ابن شبه كه با سند صحيح روايت شده به اين سه نفر اسم خالد بن وليد نيز ضميمه شده است.
اين خبر با سندهاى صحيح از عمرو بن ميمون، ابن عباس، ابن سهل، ثابت بن حجاج، ابوعجفاء شامى و شهر بن حوشب روايت شده است.
اين تنها برخى اخبار به علاوهاى عدم همخوانى اخبار خلافت خلفا ثلاثه با سيره آنها، همگى دلالت به اين مىكند كه اخبارى كه ابن تيميه و امثال او با تمسك به آن خلافت خلفا را منصوص جلوه دادهاند بىاساس وجعلى هستند.
اما احاديثى كه ابن تيميه به آن استدلال كرده است:
1. پيامبر صلى الله عليه وآله به خانمى فرمودند: اگر آمدى و من نبودم به ابوبكر مراجعه كن. اين حديث را در صحيحين و ديگران تنها با يك سند از محمد بن جبير و او از جبير بن مطعم روايت كردهاند. اين دو پدر و پسر متعلق به دستگاه خلافت معاويه بودند و مطعم از طلقا است، چنانكه ذهبى در «سير اعلام النبلاء» تصريح كرده است. مضافا شرح حال اين پدر وپسر را خيلى مختصر نقل كردهاند و ولادت محمد نيز معلوم نيست كه چه وقت بوده است. مضافا عين اين حديث در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده كه بعدا با آن آشنا خواهيم شد.
2. «پس از من به ابوبكر و عمر اقتدا كنيد ....» اين حديث را محدثين اهل سنت خود تضعيف كردهاند و تنها يك سند را حاكم و ذهبى صحيح خواندهاند كه آن نيز ضعيف است؛ زيرا عبدالملك بن عمير در سند آن تضعيف شده است، احمد و يحيى نيز او را تضعيف كردهاند. و او مدلس نيز است و اين حديث را به صورت «معنعن» نقل كرده است.
[1]. تاريخ ابن شبة، ج 3، ص 886 و 879 و 922؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 590 و 248؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 293؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 268؛ الاستيعاب، ج 2، ص 561.
ابن حزم و بزار گفتهاند: اين حديث صحيح نيست؛ زيرا ابن عمير آن را از ربعى نشنيده وربعى نيز از حذيفه نشنيده است.[1]
3. ابوهريره گفته است: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: در خواب ديدم كه در قليب دلوى است. پس هر قدر خواستم از آن آب برداشتم. سپس ابوبكر دو دلو برداشت واو ضعيف بود خدا او را مىآمورزد. سپس عمر گرفت و آن قدر درآورد كه مردم پراكنده شدند. ابن تيميه مىگويد: اين نص است بر امامت. اولا: اين حديث از ابوهريره و ابن عمر روايت شده كه در الفاظش اضطراب است و ثانيا: هيچ دلالتى بر امامت نمىكند و اگر دلالت داشته باشد با احاديث و سخنان خود خلفا معارض است.
4 و 5. ابوبكره و جابر (و در بعض كتبش از سفينه) حديث روايت كرده كه روزى پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: چه كسى خواب ديد. ابوبكره گفت: من، گويا ترازويى از آسمان آمد و تو بر ابوبكر در ترازو برترى يافتى و ابوبكر بر عمر و عمر بر عثمان برترى يافت و سپس ترازو برداشته شد. پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: (اين ترتيب) خلافت ونبوت است و سپس خداوند ملك را به هر كه خواست مىدهم. حديث سفينه نيز عباراتش مثل عبارات فوق در خلافت و نبوت در مورد سه خليفه است و در حديث جابر خواب را خود حضرت ديدهاند و صحابه پس از بيان خواب حدس زدند كه منظور از اين خواب خلافت اين سه نفر است.
اين حديث با حديث ديگر سفينه كه خلافت و نبوت را سى سال خوانده است معارض است. همچنين با احاديثى از جناب امالمؤمنين وخليفه دوم كه اشاره
[1]. فيض القدير، ج 2، ص 72، ح 1318؛ الاحكام ابن حزم، ج 6، ص 809؛ ضعفاء عقيلى، ج 4، ص 95؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 14 و 105 و 142؛ لسان الميزان؛ الدر النضيد، ص 48؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 53؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 53.