بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 163

تو گفته بودم كه تو بر خلافت سزاوارتر وقوى‌تر از من هستى، ولى تو بر من غلبه كردى (با زور خلافت را در گردن من گذاشتى.)[1]

سند بخارى و محاملى هر دو، رجالش ثقه ورجال صحاح سته هستند جز حجاج بن دينار و او از رجال سنن وثقه است.

2. عمر بن يحيى زرقى مى‌گويد: ابوبكر زمينى را در اختيار طلحه قرار داد وكتبا آن را نوشت و گروهى را بر آن شاهد قرار داد كه عمر بن خطاب نيز از جمله آن‌ها بود، پس طلحه نامه را به نزد عمر آورد و گفت: بر اين نامه مهر و يا امضا بكن. عمر گفت: انجام نمى‌دهم، اين همه براى تنها تو خواهد بود. پس طلحه غضبناك برگشت به نزد ابوبكر و گفت: به خدا سوگند نمى‌دانم تو خليفه هستى ويا عمر. ابوبكر گفت: بلكه عمر خليفه است، ولى او قبول نكرد.[2]اين سند حسن است.

3. نافع مى‌گويد: همانا ابوبكر زمينى را براى اقرع بن حابس وزبرقان جدا نمود وبراى آن دو ضمن دستور كتبى تحويل داد، پس عثمان گفت: عمر را نيز شاهد قرار دهيد تا او نيز در جريان كار شما باشد؛ زيرا او خليفه‌ى پس از ابوبكر است. آن‌ها به نزد عمر رفتند و او گفت: چه كسى اين نامه را براى شما نوشت؟ گفتند: ابوبكر، گفت: به خدا سوگند هيچ ارزشى ندارد ... در آن نامه آب دهان انداخت وآن را محو نمود، پس آن دو به نزد ابوبكر آمدند وگفتند: ما نمى‌دانيم كه خليفه تو هستى يا عمر! سپس داستان را بازگو كردند. ابوبكر گفت: ما اجازه نمى‌دهيم وجايز نمى‌دانيم جز

[1]. سنن الكبرى بيهقى، ج 7، ص 20؛ احكام القرآن جصاص، 3، ص 160؛ در المنثور، ج 3، ص 252 به نقل از ابن ابى‌حاتم؛ تاريخ ابن عساكر، ج 9، ص 295؛ الاصابه، ج 4، ص 640، رقم 6166 به نقل از تاريخ الصغير بخارى و امالى محاملى.

[2]. الاموال ابوعبيد، ج 2، ص 145، ح 590؛ كنز العمال، ج 12، ص 546، ح 35738.


صفحه 164

آن چه را كه عمر جايز مى‌داند.[1]رجال احمد همگى ثقه واز رجال صحاح سته هستند.

4. عبد الرحمن بن يزيد بن جابر مى‌گويد: ابوبكر زمينى را براى عيينه بن حصن جدا نمود وبراى او آن را نوشت. طلحه يا غير طلحه به او گفت: ما مى‌بينيم كه عمر به زودى خليفه خواهد شد، خوب است كه اين نامه ودستور را براى او بخوانى. عيينه به نزد عمر رفت ونامه را خواناند، عمر آن نامه را پاره نمود. عيينه از ابوبكر خواست تا يك نامه ديگر بنويسد، ابوبكر گفت: به خدا سوگند چيزى را كه عمر رد كرده، دو باره انجام نخواهم داد.[2]رجال اين سند نيز ثقه وخبر منقطع است.

اين‌گونه اخبار ثابت مى‌كند كه هرگز ابوبكر اخبار واحاديثى را كه در باره خلافتش به راه انداخته‌اند نشنيده بوده واز آن‌ها خبرى نداشته است؛ زيرا آن اخبار بعدها در زمان معاويه وبنى اميه وضع شده‌اند وهمچنين از اين اخبار استفاده مى‌شود كه عمر بن خطاب خلافت را با اجبار برعهده ابوبكر قرار داده است وچنان‌كه در داستان سقيفه نيز ثابت است وقتى انصار گفتند: از ما يك نفر خليفه مى‌شود و از شما يك نفر، ابوبكر گفت: از ما امير و از شما وزير، پس به يكى از عمر يا ابوعبيده بيعت كنيد. عمر گفت: بلكه با تو بيعت مى‌كنيم تو سيد و بهترين ما ومحبوبترين فرد به پيامبر صلى الله عليه وآله هستى، پس از دست ابوبكر گرفت وبا او بيعت نمود.[3]

از اين خبر نيز واقعيت اين امر استفاده مى‌شود ودر برخى نقل‌ها وارد شده كه عمر بن خطاب گفت: از ترس اين‌كه انصار به كسى بيعت كنند وما دوست نداشته باشيم با او بيعت كنيم، لذا مخالفت كنيم، پس فساد واختلاف پيش آيد، لذا (با شتاب وبدون مشورت) با ابوبكر بيعت كردم. لذا اگر بعد از اين با كسى بدون مشورت بيعت شود، نبايد از آن پيروى شود از خوف اين‌كه بيعت‌كننده و بيعت‌شونده كشته شوند.[4]طبق همين سخن خود خليفه دوم، پس نبايد مردم با ابوبكر بيعت مى‌كردند وخلافت خود خليفه دوم نيز طبق اين قاعده‌ى خود او نامشروع بوده است.

عن موسى بن إبراهيم عن رجل من آل ربيعة أنه بلغه أن أبا بكر حين استخلف قعد في بيته حزينا فدخل عليه عمر فأقبل عليه يلومه وقال: أنت كلفتني هذا الامر وشكا إليه الحكم بين الناس فقال له عمر: أو ما علمت أن رسول الله صلى الله عليه وآله قال: إن الوالي إذا اجتهد فأصاب الحق فله أجران وإن اجتهد فأخطأ الحق فله أجر واحد فكأنه سهل على أبي بكر. (ابن راهوية وخيثمة في فضائل الصحابة هب؛[5]موسى بن ابراهيم مى‌گويد: ابوبكر وقتى خلافت را بر عهده گرفت در منزلش غمگين نشست، پس عمر بر او داخل شد، ابوبكر به او روى كرد و او را مذمت نمود و گفت: تو اين امر را بر عهده من گذاشتى، واز قضاوت كردن بين مردم (وناتوانى خود در اين موضوع) به او شكايت نمود. عمر گفت: مگر نمى‌دانى كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: همانا حاكم وقتى بر ثواب حكم كند دو اجر خواهد گرفت و اگر اجتهاد كند وخطا كند يك اجر خواهد داشت. پس گويا امر براى ابوبكر آسان گشت.

[1]. فضائل الصحابه احمد، ج 1، ص 372، ح 363؛ تاريخ ابن عساكر، ج 9، ص 196؛ كنز العمال، ج 12، ص 583، ح 35813 به نقل از يعقوب بن سفيان.

[2]. الاموال، ج 2، ص 146، ح 591؛ كنز العمال، ج 12، ص 536، ح 35737.

[3]. صحيح بخارى، ح 3668، كتابالفضائل، باب فضائل ابوبكر، باب 34.

[4]. صحيح بخارى، ح 6830، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.

[5]. مصنف عبد الرزاق، ج 11، ص 328، ح 20674؛ شعب الايمان بيهقى، ج 16، ص 79، ح 7271؛ كنز العمال، ج 5، ص 630، ح 14110 به نقل از ابن راهويه وفضائل الصحابه خيثمه.


صفحه 165

رجال سند اين خبر رجال صحاح سته هستند جز موسى بن ابراهيم و او ثقه است.

ابوجحاف وعيسى بن عطية مى‌گويند: ابوبكر فرداى روزى كه بيعت شد خطبه خواند وگفت (در نقل بلاذرى: سه روز متوالى مى‌گفت:) اى مردم من رأى شما را رها كردم همانا من بهترين شما نيستم، پس به بهترين خود بيعت كنيد....[1]

اقيلوني اقيلوني لست بخيركم؛[2]ابوبكر پس از بيعت مى‌گفت: مرا رها كنيد، مرا رها كنيد، من بهترين شما نيستم.

خطب أبوبكر حين بويع واستخلف فقال: ألا وإني قد وليتكم ولستُ بخيركم؛[3]ابوبكر پس از بيعت خطبه خواند وضمن آن گفت: آگاه باشيد كه همانا من سرپرستى شما را بر عهده گرفتم در حالى كه بهترين شما نيستم.

اين خبر را انس بن مالك، عروه، معمر از اهل مدينه، قيس بن ابى‌حازم و زهرى روايت كرده‌اند وابن كثير سند خود را صحيح دانسته است.

ابوبكر گفت: بيعت من ناگهانى و سنجده نشده بود وآن به اين جهت بود كه من از فتنه مى‌ترسيدم.[4]

فلان شخص (زبير در مراسم حج) گفت: اگر عمر بميرد قطعا با فلانى (با اميرالمؤمنين عليه السلام) بيعت خواهم كرد، به خدا سوگند بيعت ابوبكر چيزى جز ناگهانى وناسنجيده نبود. عمر بن خطاب در پاسخ گفت: آرى، بيعت ابوبكر ناگهانى وناسنجيده بود وخداوند شرش را دفع نمود.[5]

عن طارق بن شهاب عن رافع بن أبي رافع قال: لما استخلف الناس أبابكر قلت: صاحبي الذي أمرني أن لا أتأمر على رجلين فارتحلت فانتهيت إلى المدينة فتعرضت لابي‌بكر فقلت له: يا أبابكر أتعرفني؟ قال: نعم. قلت: أتذكر شيئا قلته لي أن لا أتأمر على رجلين وقد وليت أمر الامة؟ فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وآله قبض والناس حديث عهد بكفر فخفت عليهم أن يرتدوا وأن يختلفوا فدخلت فيها وأنا كاره ولم يزل بي أصحابي، فلم يزل يعتذر حتى عذرته؛[6]رافع بن ابى‌رافع در غزوه ذات السلاسل همراه ابوبكر بود واز او خواست كه اورا راه‌نمايى ونصيحت كند. ابوبكر ضمن چند مورد گفت: حتى بر دو نفر هم امير مشو. وقتى ابوبكر به خلافت رسيد رافع گفت: (ابوبكر) همان صاحب من است كه مرا امر نمود حتى بر دو نفر هم امير نشوم. پس به مدينه به نزد ابوبكر رفت وگفت: آيا مرا مى‌شناسى؟ ابوبكر گفت: آرى، گفت: آيا به ياد دارى كه به من گفتى: حتى بر دو نفر هم امير نشوم، ولى خود سرپرستى اين امت را بر عهده گرفتى؟ ابوبكر گفت: پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت در حالى كه مردم به‌

[1]. معجم الاوسط، ج 8، ص 267؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 255؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 183؛ كنز العمال، ج 5، ح 14112، رجال سند بلارى ثقه هستند، ولى هر دو خبر منقطع است.

[2]. السير الكبير محمد بن حسن شيبانى، ج 1، ص 36؛ فضائل الصحابه احمد، ج 1، ص 132، ح 125؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 253؛ شرح بخارى ابن بطال، ج 19، ص 478؛ الانصاف باقلانى، ج 1، ص 21؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 272 و ج 7، ص 152؛ تلخيص الحبير، ج 4، ص 44؛ تفسير آلوسى، ج 20، ص 327.

[3]. انساب الاشراف، ج 1، ص 255؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 182؛ الثقات ابن حبان، ج 2، ص 157؛ مصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 336؛ سيره ابن هشام، ج 4، ص 1075؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 450؛ كنز العمال، ح 14062 و ح 14064 و ح 14073 وح 14118؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 269.

[4]. انسابالاشراف بلاذرى، ج 1، ص 255؛ سبل الهدى والرشاد، ج 12، ص 315.

[5]. صحيح بخارى، ح 6830، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.

[6]. الاصابه ابن حجر، ج 2، ص 366، شرح حال رافع رقم 2544، به نقل از ابن خزيمه با اختصار؛ كنز العمال ج 5 ص 586، ح 14043 به نقل از ابن راهويه، عدنى، بغوى و ابن خزيمه؛ كبير طبرانى 5 ص 21 ح 4468.


صفحه 166

زمان جاهليت وكفر نزديك بودند، من ترسيدم كه مرتد شوند واختلاف كنند لذا در حالى بر اين امر داخل شدم كه از آن كراهت داشتم، و پيوسته اصحابم مرا اجبار نمودند تا اين‌كه آن را قبول نمودم.

اين خبر را دو نفر از طارق بن شهاب نقل كرده ورجال ابن خزيمه كه ابن حجر ذكر كرده همه ثقه ورجال صحاح سته هستند وسند طبرانى حسن است. ظاهرا اين حديث را از كتاب‌هاى ابن خزيمه وابن راهويه حذف كرده‌اند.

اين اخبار در مجموع اجبارى بودن خلافت ابوبكر را ثابت مى‌كند ودر نتيجه، اين اخبار نيز جعلى بودن تمام اخبارى را كه براى خلافت ابوبكر وضع كرده‌اند مانند امامت او براى نماز و ... را با شدت بيشتر تقويت مى‌كند.

اميرالمؤمنين عليه السلام سزاوارترين شخص بر خلافت‌

اما اينكه ابن تيميه گفت: كسى نگفته كه او سزاوارتر از ابوبكر بر خلافت است و ...: بايد دقت داشته باشيم كه اولا: پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قبل از هر كسى به اين حقيقت تصريح فرموده‌اند وهمچنين اميرالمؤمنين عليه السلام مكررا چنين سخن را گفته وتأكيد فرموده‌اند وابوبكر وعمر بن خطاب وعثمان بن عفان وخزيمه بن ثابت وابن زبير نيز به اين واقعيت اعتراف كرده و آن را به زبان آورده‌اند كه در زير به برخى آن اشاره خواهيم كرد.

1. عن وهب إبن حمزة قال: صحبْتُ عليّاً من المدينة إلى مكّة فرأيتُ منه بعض ما أكره فقلْتُ لئِن رجعتُ إلى رسول الله صلى الله عليه وآله لأشكونكَ إليه. فلمّا لقيْتُ رسول الله صلى الله عليه وآله قلْتُ: رأيتُ من عليٍّ كذا وكذا. فقال: لا تقل هذا فهو أوْلى النّاس بكم بعدي؛وهب مى‌گويد: همراه على از مدينه به مكه رفتم و از او چيزى ديدم كه از آن‌


صفحه 167

كراهت داشتم، پس گفتم: اگر به نزد پيامبر صلى الله عليه وآله برگردم از تو به آن حضرت شكايت خواهم كرد. پس وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم گفتم: از على چنين و چنان چيزى ديدم. حضرت صلى الله عليه وآله فرمودند: چنين مگو، همانا على سزاوارترين مردم پس از من بر شما خواهد بود.[1]

چنان‌كه در گذشته اشاره شد، سند اين خبر صالح و صحيح است.

چنان‌كه گذشت خود نويسنده وهابى در كتاب (ابوبكر صديق) گفت: على چون خود را سزاوارتر بر خلافت مى‌دانست با ابوبكر بيعت نكرد.

اما اخبار ديگر در اين موضوع:

2. زبير بن بكار مى‌گويد:روى محمد بن إسحاق أن أبا بكر لما بويع افتخرت تيم بن مرة وقال: وكان عامة المهاجرين وجل الانصار لا يشكون أن عليا هو صاحب الامر بعد رسول الله صلى الله عليه وآله. فقال الفضل بن العباس: يا معشر قريش وخصوصا يا بنى تيم إنكم إنما أخذتم الخلافة بالنبوة ونحن أهلها دونكم ولو طلبنا هذا الامر الذى نحن أهله لكانت كراهة الناس لنا أعظم من كراهتهم لغيرنا حسدا منهم لنا وحقدا علينا وإنا لنعلم أن عند صاحبنا عهدا هو ينتهى إليه؛[2]ابن اسحاق روايت كرده كه چون با ابوبكر بيعت شد، قبيله تيم به آن افتخار نمود. ابن اسحاق مى‌گويد:

[1]. معجم الكبير، ج 22، ص 135، ح 360؛ معرفة الصحابه ابونعيم، ج 19، ص 55؛ اسد الغابه ابن اثير، ج 5، ص 94؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 199؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 381؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ كنز العمال، ج 11، ص 112، ح 32961.

[2]. اخبار الموفقيات زبير بن بكار، ص 580؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 21.


صفحه 168

عامه‌اى مهاجرين وبيش‌تر انصار شكى نداشتند بر اين‌كه على جانشين پيامبر صلى الله عليه وآله پس از آن حضرت است، پس فضل بن عباس گفت: اى اهل قريش وخصوصا اى بنى تيم، شما همانا خلافت را با استدلال بر اين‌كه پيامبر صلى الله عليه وآله از شماست، اخذ كرديد. حال آن‌كه ما اهل پيامبر صلى الله عليه وآله هستيم، نه شما واگر اين امر را كه ما اهلش هستيم طلب بكنيم كراهت مردم براى ما بزرگ‌تر از كراهت آن‌ها براى غير ما خواهد بود، به خاطر حسد وحقدشان بر ما. وما مى‌دانيم كه همانا نزد صاحب ما (اميرالمؤمنين عليه السلام) عهدى است كه او به آن عمل كرده است (و غصب شما را تحمل خواهد كرد).

بايد دقت داشته باشيم كه، از فضل بن عباس اخبار ديگر نيز در خلافت ووصايت اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است.

3. عبدالرحمن بن عوف در شورى به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: همانا تو مى‌گويى: من سزاوارترين شخص حاضر بر خلافت هستم به خاطر قرابت و سابقه واثر خوبت در دين وبعيد هم نيست.[1]

اين خبر در ضمن داستان شورى با چهار سند كه سه سند آن صحيح است روايت شده است.

4. اميرالمؤمنين عليه السلام در شورى فرمودند: مردم با ابوبكر بيعت كردند، در حالى كه والله من اولى وسزاوارتر بر خلافت از او بودم، ولى از ترس اينكه مردم مرتد شوند وگردن يكديگر را با شمشير بزنند، گوش دادم واطاعت كردم ....[2]

[1]. تاريخ ابن شبه، ج 3، ص 927؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 292.

[2]. الموضوعات ابن الجوزى، ج 1، ص 378؛ ضعفاء عقيلى، ج 1، ص 211 با سه سند؛ تاريخ كبير بخارى، ج 2، ص 382؛ الولاية ابن عقده، ص 176 ح 13، و با سندهاى ديگر، ح 9 و 10 و 11 و 12؛ الاستيعاب، ج 3، ص 100 و 98، رقم 1855؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 441، رقم 1643؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 431 و 434؛ مناقب خوارزمى، ص 314.


صفحه 169

اين خبر را چندين نفر از ابوطفيل با بيش از پنج سند روايت كرده‌اند و از ابوذر نيز روايت شده است. ذهبى در مورد اين خبر زافر بن سليمان را متهم كرده است، حال آن‌كه زافر را احمد، يحيى و ابوداود توثيق كرده‌اند وابوحاتم صدوق خوانده وحاكم وخود ذهبى حديث او را صحيح دانسته‌اند.[1]

1. 5. عن عبد الرحمن بن أبي بكرة: ان عليا اتاهم عائدا فقال: ما لقي أحد من هذه الامة ما لقيت توفي رسول الله صلى الله عليه وآله و انا احق الناس بهذا الامر فبايع الناس ابابكر فاستخلف عمر فبايعت و رضيت و سلمت ثم بايع الناس عثمان فبايعت و سلمت و رضيت و هم الآن يميلون بيني وبين معاوية؛عبدالرحمن بن ابى‌بكره مى‌گويد: على براى عيادت آن‌ها آمد وگفت: به كسى از اين امت آنچه كه به من رسيد (ظلمى كه به من شد) نرسيده است. پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفتند و من سزاوارترين شخص بر خلافت بودم. مردم با ابوبكر بيعت كردند و (سپس) عمر خلافت را گرفت و من نيز بيعت كردم و راضى و تسليم شدم. سپس مردم با عثمان بيعت كردند من نيز بيعت كردم و .... و مردم اكنون بين من و معاويه ميل دارند.[2]

سند اين خبر صحيح و رجالش رجال صحاح سته هستند جز روح بن عبدالمؤمن واو از رجال بخارى است.

[1]. تهذيب التهذيب، ج 3، ص 262 رقم 568؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 262، ح 7121.

[2]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 402؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 475.


صفحه 170

2. 5. طبرى اين خبر را از حبة عرنى با سند ديگر روايت كرده است كه حضرت آن را در جنگ جمل فرموده‌اند.

3. 5. عين اين خبر را با سند ديگر از ابن ابى‌بكره عبدالله بن احمد روايت كرده كه در آن عمار نيز همراه اميرالمؤمنين عليه السلام حضور داشته و به جاى عبارت (كنت احق الناس بالخلافة) (فذكر شيئا) نوشته (يعنى تصرف و پنهانكارى در خبر انجام داده) و بقيه را مانند روايت بلاذرى نقل كرده است و محقق كتاب، رجال سند را ثقات دانسته است.[1]البته رجال اين سند نيز همه از رجال صحاح سته هستند.

4. 5. و در سند دوم عبدالله بن احمد، اميرالمؤمنين عليه السلام ابتدا فرمودند: والله همراه خداوند خواهم بود بر هر چه اراده او هست ....[2]و رجال آن را نيز محققش ثقات دانسته است. تمام رجال اين سند نيز رجال صحاح سته هستند جز ابراهيم بن حجاج كه او ثقه است.

5. 5. در سند سوم كه از طريق غير ابوعوانه است، عبدالرحمن بن ابى‌بكره تنها گفته است: پيوسته على آنچه (ظلم‌هايى را كه) بر سرش آمد را ياد مى‌كرد تا اين‌كه گريه نمود.[3]اين سند نيز صحيح است، ولى محقق كتاب گفته است: در سندش شريك است. و حال آن‌كه شريك از رجال صحاح سته جز بخارى و بدون شك ثقه است.

[1]. السنه عبدالله بن احمد، ج 2 ص 563، ح 1315.

[2]. السنه عبدالله بن احمد، ج 2 ص 563، ح 1316.

[3]. همان، ج 2 ص 562، ح 1314.