بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 171

6. 5. ذهبى اين خبر را از كثير بن يحيى از ابوعوانه نقل كرده و گفته است: اين خبر بر ابوعوانه وضع شده است.[1]

حالا به اين تهمت بزرگ و ناجوانمردانه ذهبى توجه كنيد، يعنى او كثير بن يحيى را متهم كرده است كه اين خبر را ساخته وبر ابوعوانه نسبت داده است. حال آن‌كه اولا: خود ذهبى در دو مورد حديث كثير بن يحيى را در «تلخيص مستدرك» صحيح دانسته وابوحاتم وابوزرعه او را صدوق خوانده‌اند وابن حبان او را ثقه خوانده وحاكم نيز حديث او را صحيح دانسته وبخارى او را جرح نكرده است. ثانيا: روح بن عبدالمؤمن كه ثقه واز رجال بخارى است ويحيى بن حماد كه از رجال بخارى و مسلم وسه سنن ديگر و ثقه است وابراهيم بن حجاج بصرى نيز كه ثقه است همگى اين خبر را از ابوعوانه روايت كرده‌اند. با اين وجود پيروى از هوا وهوس در برخورد با رجال وراويان شيعه از جانب ذهبى وامثالش روشن مى‌شود؛ زيرا او به اين راحتى كثير بن يحيى را متهم كرده وبا پنهان‌كارى در باره او تنها گفته است: او شيعه است. و به ثقه بودن وى و همچنين به اين‌كه اين همه افراد اين خبر را از ابوعوانه نقل كرده‌اند، هيچ اشاره‌اى نكرده است. پس ملاحظه مى‌كنيد كه به مجرد اين‌كه يك راوى شيعى خبر حقى را روايت و بازگو كند، بدون دليل به او تهمت مى‌زنند و او را به وضاع وكذاب بودن متهم مى‌كنند. آيا انسانى كه به فكر حساب وكتاب آخرت است عمل وروشش اين‌گونه خواهد بود!؟ البته از اين نمونه‌ها فراوان است كه مجال ذكر آن‌ها نيست.

[1]. ميزان الاعتدال، ج 3، ص 410، رقم 4952.


صفحه 172

پس چنان‌كه ملاحظه كرديد اين خبر تنها از ابن ابوبكره با پنج سند كه همگى صحيح هستند، روايت شده است، ولى سند طبرى ضعيف است.

6. عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر قال: كان إياس لي صديقاً، فدخلنا على عبد الرحمن بن القاسم بن محمد بن أبي بكر وعنده جماعة من قريش فتذاكروا السلف، ففضل قوم أبا بكر، و آخرون عمر، وآخرون علي بن أبي طالب، فقال إياس، إن عليا رحمه الله كان يرى أنه أحق الناس بالأمر، فلما بايع الناس أبا بكر ورأى اجتماعهم عليه وأن قد صلح العامة اشترى صلاح العامة بتقصية الخاصة، يعني بني هاشم، قال: ثم ولي عمر ففعل مثل ذلك، فلما قتل عثمان اختلف الناس، و فسدت العامة و الخاصة، و وجد أعواناً فقام بالحق و دعا إليه؛عبدالله بن معاويه مى‌گويد: اياس دوست من بود پس ما بر عبدالرحمن بن قاسم بن محمد وارد شديم، در حالى كه نزد او جماعتى از قريش بودند. پس در مورد سلف سخن گفتند. برخى ابوبكر را برتر دانستند وبرخى عمر را و برخى على را پس اياس گفت: همانا على، خدا رحمتش كند معتقد بود كه سزاوارترين مردم بر خلافت است. اجتماع مردم به ابوبكر را ديد وصلاح عموم را در برابر ضرر به بنى هاشم خريد. در ادامه گفت: سپس عمر خليفه شد و على باز همان كار را كرد و چون عثمان كشته شد مردم اختلاف كردند. عوام و خواص فاسد شدند و على ياورانى‌پيدا كرد و بر حق قيام نمود و به سوى آن دعوت نمود.[1]عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر را كه در سند اين خبر واقع شده است، ما نشناختيم و بقيه ثقه هستند و اين خبر در شواهد قطعا

[1]. انساب الاشراف، ج 4، ص 57؛ المحاسن والمساوى، ج 3، ص 475.


صفحه 173

صحيح است؛ زيرا ابن حجر و ذهبى و ابن حبان چنين قائده‌اى را مطرح و قبول كرده‌اند كه اگر راوى مجهول باشد و از او شخص ثقه حديث روايت كرده باشد، او جائز الحديث است.[1]

و در اين خبر راوى از عبدالله بن معاويه جويريه بن اسماء است كه او شخص ثقه و از رجال صحيحين است.

7. يحيى بن (هانئ بن) عروة المرادي قال: سمعت علي بن أبي طالب قال: قبض رسول الله صلى الله عليه وآله وأنا أرى أني أحق الناس بهذا الأمر فاجتمع الناس على أبي بكر فسمعت وأطعت ثم إن أبا بكر حضر فكنت أرى أن لا يعدلها عني فولي عمر فسمعت وأطعت ثم إن عمر أصيب فظننت أنه لا يعدلها عني فجعلها في ستة أنا احدهم فولاها عثمان فسمعت وأطعت ثم إن عثمان قتل فجاؤوني فبايعوني طائعين غير مكرهين فوالله ما وجدت إلا السيف أو الكفر بما أنزل على محمد صلى الله عليه وآله؛[2]يحيى (بن هانئ) بن عروه مى‌گويد: شنيدم كه على گفت: پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت ومعتقد بودم كه من سزاوارترين مردم بر خلافت هستم. مردم بر ابوبكر اجتماع كردند ومن گوش كردم واطاعت نمودم. سپس مرگ ابوبكر رسيد. معتقد بودم كه خلافت را از من برنمى‌گرداند. پس عمر خليفه شد ومن گوش دادم واطاعت كردم سپس عمر ضربت خورد وگمان كردم كه عمر آن را از من برنمى‌گرداند. عمر خلافت را بين شش نفر گذاشت كه من يكى از آن‌ها بودم پس عثمان خليفه‌

[1]. ميزان الاعتدال، ج 2، ص 93، رقم 2964.

[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 439. اسد الغابه.


صفحه 174

شد ومن گوش دادم و اطاعت كردم. سپس عثمان كشته شد وبه نزد من آمدند و با اختيار خود بدون كراهت با من بيعت كردند پس والله جز شمشير (با اهل جمل) و يا كفر به آنچه به محمد صلى الله عليه وآله نازل شد راه ديگرى نمى‌بينم.

سند اين خبر صحيح است.

8. زيد شهيد نيز وقتى سخن از خلافت و ابوبكر و عمر به ميان آمد، گفت: ما (اهل بيت) سزاوارترين مردم بر خلافت بوديم ....[1]

9. عن أبي نضرة قال: لما بايع الناس أبا بكر، اعتزل علي والزبير، فبعث إليهما عمر بن الخطاب، وزيد بن ثابت، فأتيا منزل عليّ، فقرعا الباب، ... قال: افتح لهما. ثم خرجا معهما حتى أتيا أبا بكر، فقال أبو بكر: يا علي أنت ابن عم رسول الله صلى الله عليه وآله وصهره، فتقول إني أحق بهذا الأمر ...؛[2]وقتى مردم با ابوبكر بيعت كردند على وزبير از بيعت خوددارى نمودند، پس ابوبكر عمر وزيد بن ثابت را به سراغ آن‌ها فرستاد و آن‌ها به نزد ابوبكر آمدند. ابوبكر گفت: على، تو پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه وآله ودامادش هستى وتو مى‌گويى: همانا من سزاوارترين شخص بر خلافت هستم‌.رجال اين سند همهگى ثقه و از رجال صحيحين هستند. البته در اين خبر مطالبى است كه دروغ محض است وبا اخبار وارد شده در صحيح بخارى و مسلم وهمچنان با اخبار فراوان ديگر مخالف است، ولى مهم اين است كه در اين خبر اعتراف شده، اميرالمؤمنين عليه السلام خود را سزاوارتر از ديگران بر خلافت مى‌دانسته‌اند.

[1]. تاريخ ابن كثير، ج 9، ص 361.

[2]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 1، ص 252.


صفحه 175

همچنين اين مقدار از خبر را كه وقتى اميرالمؤمنين را به نزد ابوبكر آوردند فرمود: «من سزاوارتر بر خلافت هستم» ابن قتيبه وابن ابى‌الحديد نيز نقل كرده‌اند.[1]بنابر اين، اين مقدار از خبر يكديگر را تأييد مى‌كنند ومى‌تواند صحت آن را تأييد نمود.

10. عن ابن عباس قال: كنت أسير مع عمر بن الخطاب في ليلة، و عمر على بغل و أنا على فرس فقرأ آية فيها ذكر علي بن أبي طالب فقال: أما والله يا بني عبد المطلب لقد كان علي فيكم أولى بهذا الأمر مني ومن ابي بكر؟ ...؛[2]ابن عباس مى‌گويد: شبى همراه عمر مى‌رفتم و عمر آيه‌اى را تلاوت نمود كه در آن ذكر على بود وگفت: به خدا سوگند اى بنى عبدالمطلب على در بين شما سزاوارترين فرد بر خلافت از من و ابوبكر بود ....

در خبر ديگر نيز عمر بن خطاب به ابن عباس گفت:

11. عن ابن عباس قال مر عمر بعلي و عنده ابن عباس بفناء داره فسلم فسألاه أين تريد فقال مالي بينبع قال علي أ فلا نصل جناحك و نقوم معك فقال بلى فقال لابن عباس قم معه قال فشبك أصابعه في أصابعي و مضى حتى إذا خلفنا البقيع قال يا ابن عباس أما و الله إن كان صاحبك هذا أولى الناس بالأمر بعد وفاة رسول الله إلا أنا خفناه على اثنتين؛[3]...اى پسر عباس به خدا سوگند همانا اين صاحبت (اميرالمؤمنين عليه السلام)

[1]. الامامه والسياسه ابن قتيبه، ج 1، ص 29؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى‌الحديد، ج 6، ص 11.

[2]. محاضرات الادباء راغب اصفهانى، ج 2، ص 38.

[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى‌الحديد، ج 2، ص 57؛ السقيفه والفدك جوهرى، ص 54.


صفحه 176

سزاوارترين مردم بر خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه وآله بود، ولى ما به خاطر دو چيز از آن ترسيديم .... سند اين خبر صحيح و رجالش ثقه‌اند جز جوهرى كه ابن ابى‌الحديد او را ثقه خوانده است.

12. قال عثمان للعباس ... ولقد علمت أن الأمر لكم ولكن قومكم دفعوكم عنه واختزلوه دونكم فوالله ما أدري أدفعوه عنكم أم دفعوكم عنه؛عثمان به عباس گفت: همانا دانستم كه خلافت مال شماست، ولى قومتان شما را از آن دور نمود وآن را از شما گرفتند. به خدا سوگند من نمى‌دانم كه خلافت را از شما دور كردند ويا شما را از خلافت. اين خبر را ابن ابى‌الحديد در «شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 90» به نقل از كتاب «الموفقيات، زبير بن بكار» و او از عمويش از عيسى بن داود عن رجالش از ابن عباس روايت كرده است.

13. ابن عباس ... فحمد الله عثمانُ وأثْنى عليه ثم قال: أما بعد فإني قد جئْتُك (عباس) أستَعْذِرُك من ابن أخيك علي سَبَّنِي وشهَر أمْرِي، وقَطَع رَحِمِي، وطَعَن في ديني، وإني أعوذ بالله منكم يا بني عبد المطلب إن كان لكم حقٌّ تَزْعُمُونَ أنَكُم غُلِبْتُم عليه، فقد تَرَكْتُمُوه في يَدَي مَنْ فَعَل ذلك بِكُم، وأنا أقْرَبُ إليكم رَحِماً مِنْه، وما لُمْتُ منكم أحداً إلا عَلياً، ولقدْ دُعيتُ أن أبْسُطَ عليه فتركْتُه لله والرَّحِم، وأنا أخافُ ألا يَتْرُكَني فلا أتْرُكه ...؛[1]زمانى كه به عثمان مردم به خاطر كارشكنى‌هايش اعتراض مى‌كردند او به نزد عباس عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آمد وگفت: به نزد تو آمدم تا از طرف پسر برادرت على كه مرا سب نمود و كار مرا به رسوايى كشانيد، صله رحم را قطع نمود، و در دينم طعنه زد

[1]. تاريخ المدينه عمر بن شبه، ج 3، ص 1042.


صفحه 177

عذر خواهى كنى. همانا من به خدا پناه مى‌برم از دست شما اى بنى عبدالمطلب. اگر (خلافت) حق شما باشد وشما مى‌گوييد كه با زور از شما گرفته شده، همانا خلافت را در دست كسانى (خليفه اول و دوم) كه آن را با زور از شما گرفتند، ترك كرديد ومن از جهت رحم به شما نزديك‌تر از آن‌ها هستم ومن كسى از شما را جز على ملامت نمى‌كنم .... رجال سند اين خبر همه ثقه هستند جز پسر عموى عمرو بن دينار كه ابويوسف قاضى از او اين خبر را نقل كرده است وما او را نشناختيم.

14. قالوا: ... فكتب إليه علي بسم الله الرحمن الرحيم من عبد الله على أمير المؤمنين إلى معاوية بن أبى سفيان أما بعد ... وقد كان أبوك أتاني حين ولي الناس أبا بكر فقال لي يا على أنت أحق الناس بهذا الامر بعد رسول الله وهات يدك حتى أبايعك فلم أفعل مخافة الفرقة في الاسلام (بلاذرى: مخافة الفرقة لقرب عهد الناس بالكفر والجاهلية) فأبوك أعرف بحقى منك فان كنت تعرف من حقي ما كان يعرفه أبوك فقد قصدت رشدك وإن لم تفعل فسيغنى الله عنك والسلام؛[1]معاويه نامه‌اى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشت وحضرت ضمن پاسخ مفصل فرمودند: ... زمانى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند پدرت (ابوسفيان) به نزد من آمد وگفت: اى على، تو سزاوارترين شخص براى خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه وآله هستى دستت را بده تا با تو بيعت كنم، ولى من از ترس تفرقه در اسلام (چون زمان مردم به كفر و زمان جاهليت نزديك بود)، پس پدرت نسبت به تو عارف‌تر بر حق من بود واگر تو نيز حق مرا به اندازه پدرت مى‌شناختى رشد وهدايتت را پيش مى‌گرفتى، وگرنه خداوند به زودى از تو بى‌نياز خواهد كرد.

[1]. الثقات ابن حبان، ج 2، ص 287؛ انساب الاشراف بلاذرى، ج 1، ص 319.


صفحه 178

چنان‌كه ملاحظه كرديد بلاذرى اين خبر را به صورت يك خبر مسلمى كه اهل سيره روايت كرده‌اند، در كتابش نقل كرده وهمچنين ابن حبان.

از اين اخبار دو مطلب استفاده مى‌شود، اولا: تمام اين اخبار كه اكثر آن‌ها صحيح هستند ابن تيميه را تكذيب مى‌كند. ثانيا: در اخبار قبلى ملاحظه كرديد كه خليفه اول به اهليت نداشتن خود وبا اجبار عمر بن خطاب به روى كار آمدنش تأكيد نمود وهمچنين اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اخبار فوق تأكيد نموده‌اند كه خلافت از آنِ آن حضرت بوده، وآن حضرت سزاوارتر از ابوبكر وعمر بن خطاب بوده‌اند، پس بنابر اين دو دسته از اخبار مسلم، خلافت را به ناحق گرفته‌اند!!!

برخى دلائل خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام‌

اما چند حديث در مورد نص صريح در حق اميرالمؤمنين عليه السلام:

1. ابن عباس مى‌گويد: پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمودند:

لا ينبغي أن أذهب الا وأنت خليفتي؛[1]سزاوار نيست كه من بروم مگر اينكه تو خليفه‌ى من هستى.

حاكم، ذهبى وهيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند و البانى در اولى حسن دانسته و در دومى تصحيح حاكم وذهبى را نقل كرده ورد نكرده است.

2. عن علي أن النبي صلى الله عليه وآله قال: خلفتك أن تكون خليفتي. قال: أتخلف عنك يا رسول الله؟ قال: أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من‌

[1]. مسند احمد، ج 1، ص 330، ح 3062؛ معجم الكبير، ج 12، ص 97؛ المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 229، ح 4652؛ ظلال الجنه البانى، ج 2، ص 337 و 338، ح 1188 و 1189؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 123.