بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 19

صحت سندش با وجود تصريحات گذشته از جانب حاكم در كتبش و بدون اشاره به آن‌ها خود يك نوع دروغ و خدعه و فريب آشكار خواننده كتابش است.

همچنين ابن كثير مى‌گويد: استاد ما ذهبى كتابى در مورد اين حديث نوشته و پس از ذكر احاديث بيش از نود نفر از تابعين را نام برده است كه آن‌ها اين حديث را از انس روايت كرده‌اند.[1]ابن كثير نام 54 نفر از تابعين را كه اين حديث را از انس روايت كرده‌اند در كتابش ذكر كرده است.

وقتى يك حديث را تنها از انس بيش از نود نفر از تابعين روايت كرده‌اند، كجا جاى شك در صحت چنين حديث باقى مى‌ماند، مگر اينكه انسان مغرض و داراى هدف كينه جويانه باشد.

اما روايت انس بن مالك؛ او مى‌گويد: «در نزد پيامبر صلى الله عليه وآله پرنده‌اى (بريان شده) بود. آن حضرت فرمودند: «خداوندا! محبوب‌ترين خلق وبنده‌ات را به نزد من بياور تا همراه من اين پرنده را بخورد.» آنگاه ابوبكر آمد وحضرت او را برگرداندند. سپس عمر آمد، او را نيز رد كردند. سپس على آمد وبه او اجازه دادند.»[2]

علاوه بر اين در داستان اين حديث چنين مشهور است:

عن أنس بن مالك قال: كنت أخدم رسول الله صلى الله عليه وآله فقدم لرسول الله صلى الله عليه وآله فرخ مشوي فقال: اللهم ائتني بأحب خلقك إليك يأكل معي من هذا الطير قال: فقلت اللهم اجعله رجلا من النصار فجاء علي فقلت إن رسول الله صلى الله عليه وآله على‌

[1]. تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 384.

[2]. سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 107، ح 8398 و خصائص نسائى، ج 9، ص 125؛ مسند ابى‌يعلى، ج 7، ص 105، ح 4052؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 125.


صفحه 20

حاجة ثم جاء فقلت إن رسول الله صلى الله عليه وآله على حاجة ثم جاء فقال رسول الله صلى الله عليه وآله افتح فدخل فقال رسول الله صلى الله عليه وآله ما حبسك علي فقال إن هذه آخر ثلاث كرات يردني أنس يزعم أنك على حاجة فقال: ما حملك على ما صنعت؟ فقلت: يا رسول الله سمعت دعاءك فأحببت أن يكون رجلا من قومي فقال رسول الله صلى الله عليه وآله: إن الرجل قد يحب قومه؛خلاصه اين حديث اين است: وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: خدايا محبوب‌ترين بنده‌ات را به نزد من بياود تا همراه من اين پرنده را بخورد، اميرالمؤمنين عليه السلام سه مرتبه به در خانه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آمدند، ولى انس كه دعاى آن حضرت را شنيده بود دوست داشت كه آن محبوب‌ترين شخص از جمله هم ديارانش يعنى از انصار باشد. بنابر اين هر دفعه به اميرالمؤمنين مى‌گفت كه پيامبر صلى الله عليه وآله مشغول هستند. و با اين روش اجازه نمى‌داد تا اميرالمؤمنين عليه السلام داخل خانه شوند. تنها در آخرين مرتبه بود كه وقتى على آمد و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله صداى در را شنيدند خود به انس دستور دادند كه ببين چه كسى است؟ انس گفت «على است.» حضرت فرمودند: «بگزار بيايد.» آنگاه وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدند فرمودند: «اى على، چرا دير كردى؟ من خيلى وقت است كه منتظر تو هستم.»[1]

اين حديث را حاكم به شرط بخارى ومسلم صحيح دانسته است. اما ذهبى در «تلخيص» در مورد يكى از اسانيد اين روايت گفته است: «ابن عياض را نمى‌شناسم»، ولى بعداً در «ميزان الاعتدال» به اين اشتباه خود پى برده ومى‌گويد: «حاكم در «مستدرك» پس از نقل حديث «طير» گفته است كه به شرط شيخين‌

صحيح است ومن آن‌جا گفته بودم كه همه راويانش ثقه‌اند غير از اين راوى (ابن عياض) و اين را آن‌جا متهم كرده بودم، ولى سپس برايم روشن شد كه اين راوى نيز شخص راستگو و صدوق بوده است.»[2]

يادآور مى‌شويم كه ذهبى در حديث دوّم حاكم نيز در باره‌ى ابراهيم بن ثابت همين اشتباه را كرده ودر «ميزان الاعتدال» به آن اشاره كرده است و آن‌جا نيز گفته است كه اين حديث داراى سندهاى فراوانى است كه من آن‌ها را در كتابى جمع كرده‌ام.»[3]هيثمى نيز به صحيح بودن اين حديث اشاره كرده است.

اما ببينيد ابن تيميه در مورد اين حديث چه مى‌گويد: «پيامبر صلى الله عليه وآله يا مى‌دانست كه محبوب‌ترين مردم نزد خداوند على است و يا نمى‌دانست. اگر مى‌دانست مى‌توانست كسى را بفرستد تا على را صدا كند ... و يا مى گفت: «خدايا، على را به نزد من بياور كه او محبوب‌ترين شخص نزد تو است.» چه حاجت است بر دعا ومبهم گذاشتن در دعا. اگر نام على را ذكر مى‌كرد انس را از آرزوهاى باطل راحت مى‌ساخت تا انس در را بر روى على نبندد.»[4]

بايد گفت: اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى‌دانستند كه آن شخص جز اميرالمؤمنين عليه السلام كسى ديگرى نيست، جاى هيچ شبهه‌اى نمى‌باشد. و روش آن حضرت كه مسأله را به اين صورت بيان فرمودند به خاطر آن است كه فضيلت و حقيقت امير المؤمنين را به مردم بهتر برسانند؛ زيرا در جاى خودش در علم بلاغت ثابت شده كه يكى از روش‌هاى تأكيد بر امرى و نشان دادن اينكه امر خيلى امر مهم است اين‌

[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 141، ح 4650؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 125 و 126.

[2]. ميزان الاعتدال، ج 3، ص 465، ح 7180.

[3]. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 25، ح 59.

[4]. منهاج السنة، ج 7، ص 374.


صفحه 21

است كه مطلب براى مخاطب به صورت مبهم عرضه گردد تا او را وادار به جست و جو نمايد. و اين چنين عرضه كردن مطلب از ديدگاه علم بلاغت به مراتب بهتر از آن است كه از اوّل اسم و رسم تعيين گردد.

براى ابن تيميه بهتر بود مسأله را اول از ديدگاه علم بلاغت مورد بررسى قرار مى‌داد.

يكى ديگر از دورغ‌هاى ابن تيميه در مورد اين حديث آن است كه او اين حديث را از نظر آگاهان به حقايق حديث دروغ معرفى كرده است. و اين در حالى است كه چنانى كه ملاحظه نموديد حديث مذكور را حديث شناسان معروفى چون احمد بن حنبل، ترمذى، نسائى، بزار، ابن حبان، حاكم، مقدسى، هيثمى و ديگران روايت كرده‌اند وچندين نفر از محدثان بزرگ مانند ابن عقده، طبرى، ابو نعيم، حاكم و ذهبى كتب مستقل در مورد آن حديث نوشته‌اند.

ذهبى در شرح حال حاكم مى‌گويد:

وأما حديث الطير فله طرق كثيرة جدا قد افردتها بمصنف ومجموعها هو يوجب ان يكون الحديث له اصل ....[1]حديث طير واقعاً سندهاى زيادى دارد ومن كتاب مستقلى در باره‌ى آن نوشتم ومجموع آن دلالت مى‌كند كه حديث اصل دارد» يعنى يقيناً آن را پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرموده‌اند.

با اين وجود بايد دقت داشته باشيم كه ذهبى با پيروى از هوا وهوس در «ميزان الاعتدال» راويان زيادى را بدون هيچ دليل وبه مجرد روايت حديث طير متهم كرده است.[2]

[1]. تذكرة الحفاظ ذهبى، ج 3، ص 1042.

[2]. ميزان الاعتدال، شرح حال رقم 47 و 59 و 390 و 891 و 2007 و 2270 و 5048 و 7644 و ....


صفحه 22

ابن تيميه و تكذيب حديث غدير

در داستان غدير خم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اميرالمؤمنين عليه السلام را به امر خداوند متعال رسما به جانشينى خويش منصوب كرده و آن را به امت اسلامى اعلام فرمودند. ابن تيميه در مورد قسمت اول حديث غدير كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم پس على نيز مولاى اوست» مى‌گويد:

وأما قوله من كنت مولاه فعلي مولاه فليس هو في الصحاح لكن هو مما رواه العلماء و تنازع الناس في صحته فنقل عن البخاري وإبراهيم الحربي وطائفة من أهل العلم بالحديث انهم طعنوا فيه و ضعفوه و نقل عن احمد بن حنبل انه حسنه كما حسنه الترمذي ... و قال ابن حزم ... وأما «من كنت مولاه فعلى مولاه» فلا يصح من طريق الثقات أصلا .... نحن نجيب بالجواب المركب فنقول: أن لم يكن النبي صلى الله عليه وآله قاله فلا كلام وإن كان قاله فلم يرد به قطعا الخلافة بعده إذ ليس في اللفظ ما يدل عليه و مثل هذا الأمر العظيم يجب أن يبلغ بلاغا مبينا؛[1]اين حديث در صحاح نيامده است، ولى آن از چيزهايى است كه علما روايت كرده‌اند (پس بخارى و مسلم فوق علما هستند!.) مردم در صحتش نزاع دارند و از بخارى، ابراهيم حربى وطائفه‌ى از اهل علم به حديث نقل شده كه آن‌ها بر اين حديث طعنه زده وآن را تضعيف كرده‌اند. از احمد نقل شده كه او اين حديث را حسن دانسته چنان‌كه ترمذى نيز حسن دانسته است. ابن حزم گفته است: اين حديث از طرق ثقات اصلا صحيح نيست .... ما (ابن تيميه) پاسخ مركب مى‌دهيم و مى‌گوييم:

[1]. منهاج السنه، ج 7، ص 120 و 121.


صفحه 23

پيامبر صلى الله عليه وآله اين سخن را نگفت پس حرف ديگرى نيست. اگر هم گفته باشد قطعا از آن، خلافت پس از خود را اراده نكرد؛ زيرا در لفظ حديث چيزى كه دلالت بر خلافت كند نيست و در مانند اين امر عظيم لازم است كه به صورت آشكار ابلاغ كند.

پاسخ:حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» حديثى است كه هيچ حديثى در مكتب اهل سنت به درجه‌اى آن نمى‌رسد؛ زيرا حدود 130 نفر از صحابه آن‌را روايت كرده‌اند و برخى از محدثين اهل سنت و وهابى بر خلاف ميلشان اعتراف بر تواتر آن كرده‌اند. براى روشن شدن دروغگويى ابن تيميه و عظمت اين حديث به بعضى موارد اشاره مى‌كنيم.

ذهبى پس از نقل اين حديث مى‌گويد: متن اين حديث متواتر است.[1]

در جاى ديگر مى‌گويد: صدر حديث متواتر است.[2]ابن كثير نيز اين سخن ذهبى را نقل كرده و با سكوت به تواتر اين حديث اعتراف كرده است.

البانى وهابى مى‌گويد: قسمت اول حديث از پيامبر صلى الله عليه وآله متواتر است.[3]

شعيب ارنؤوط نيز كه از محدثين وهابى است مى‌گويد: براى اين حديث شواهد فراوانى است كه به حد تواتر مى‌رسد.[4]

كتانى اين حديث را در كتاب احاديث متواتره‌اش وارد كرده و از سيوطى ومناوى نيز نقل كرده است كه آن را متواتر دانسته‌اند.[5]

[1]. سير اعلام النبلاء، ج 8، ص 335، ذيل شرح حال رقم 86.

[2]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 426؛ البدايه و النهايه ابن كثير، ج 5، ص 233.

[3]. احاديث صحيحه البانى، ج 4، ص 344، ح 1750.

[4]. حاشيه‌اى مسند احمد، ج 1، ص 300 ذيل حديث شماره 3062.

[5]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ح 232.


صفحه 24

جزرى حنفى نيز اين حديث را متواتر دانسته است.[1]

ذهبى مى‌گويد:

جمع (الطبرى) طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك؛[2]طبرى طرق حديث غدير خم را در چهار جزء جمع كرده، من مقدارى از آن را ديدم و فراوانى‌آن مرا حيرت زده كرد و يقين كردم كه اين داستان اتفاق افتاده است.

ابن حجر مى‌گويد:

واما حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» فقد أخرجه الترمذي والنسائي وهو كثير الطرق جدا وقد استوعبها بن عقدة في كتاب مفرد وكثير من اسانيدها صحاح وحسان؛[3]اما حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» در واقع داراى اسانيد بسيارى است ... و بسيارى از سندهاى آن صحيح وحسن هستند.

همين مقدار براى شناخت عظمت اين حديث شريف كفايت مى‌كند و الا تصريح محدثين به تصحيح آن فراوان است. احمد بن حنبل كه ابن تيميه به دروغ مى‌گويد كه اين حديث را حسن دانسته تنها در مسندش اين حديث را از نه نفر از شيوخش با يازده سند روايت كرده است و عبدالله در مسند جمعا با پانزده سند اين حديث را نقل كرده و نسائى با چهارده سند آن‌را در سنن الكبرى و خصائصش روايت كرده و هيثمى در كتابش بيش از بيست سند اين حديث را صحيح و حسن‌

[1]. اسنى المطالب، ص 3.

[2]. سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 277.

[3]. فتح البارى، ج 7، ص 61.


صفحه 25

و يا رجالش را ثقات معرفى كرده است.[1]ابن عساكر در جزء 42 تاريخش با بيش صد سند اين حديث را روايت كرده است. با اين حال چه كسى و چرا حديث با اين عظمت را از اصل انكار مى‌كند! چه حديثى در اسلام وجود دارد كه محدثين و آن هم در قرن سوم اسانيد آن‌را در چهار جلد جمع كرده باشد!.

جالب است بدانيم تنها كسانى حديث شريف غدير را تضعيف و انكار كرده‌اند كه از جانب علماى اهل سنت متهم به نصب و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام هستند؛ مانند:

1. ابوبكر بن ابى داود كه از نواصب خوانده شده است‌[2]و او اين حديث را انكار كرده وهمين امر سبب شده تا طبرى در رد بر او اسانيد اين حديث را جمع كند.

2. ابن حزم: ابن حبان در مورد او مى‌گويد: از چيزهايى كه بر زشتى او مى‌افزايد پيروى او از امراء سلف وخلف بنى اميه واعتقادش بر صحت خلافت آن‌ها بود تا جايى كه به ناصبى بودن نسبت داده شد.[3]

3. ابن تيميه كه علماى اهل سنت بر ناصبى بودن او تصريح دارند كه در جاى خود در اين كتاب ملاحظه خواهيد كرد. همچنين امروزه برخى از وهابى‌ها با پيروى از ابن تيميه حتى اصل وقوع غدير را انكار مى‌كنند.

4. بخارى در تاريخش به نقل از عثمان بن عاصم گفته است: حديث «من كنت مولاه» را تا زمانى كه ابواسحاق سبيعى از خراسان آمد نشنيديم و مردم در آن از او پيروى كردند (يعنى حديث را از او گرفتند و نقل كردند.)[4]

[1]. مجمع الزوائد، ج 9، ص 103 الى 108.

[2]. كامل ابن عدى، ج 4، ص 266؛ سير اعلام النبلاء، ج 13، ص 228 شرح حال ابن ابى‌داود؛ البته از حالات او در سير ذهبى ظاهر مى‌شود كه او توبه كرده است.

[3]. سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 201، شرح حال ابن حزم، رقم 99؛ تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 1152.

[4]. تاريخ الكبير بخارى، ج 6، ص 240، رقم 2277؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 415، رقم 182.


صفحه 26

بخارى با سكوت اين سخن دروغ و تهمت محض را نقل كرده است، ولى ذهبى پس از نقل اين سخن مى‌گويد: بدون شك اين حديث ثابت است، ولى ابوحصين (عثمان بن عاصم) عثمانى است و اين در رجال كوفه نادر است.

گرچه در مورد ابوحصين تصريح به ناصبى بودنش نشده است، ولى به دو دليل او نيز ناصبى است:

1. اكثر كسانى را كه گفته‌اند كه او عثمانى است تصريح كرده‌اند كه ناصبى است. 2. ذهبى در شرح حال معاويه بن حديج صحابى دو خبر نقل كرده كه معاويه بن حديج به خاطر جلب رضايت معاويه در سب ودشنام اميرالمؤمنين عليه السلام افراط مى‌كرده است. سپس ذهبى بلافاصله در باره او مى‌گويد: اين (معاويه بن حديج) عثمانى بود.[1]با اين بيان روشن مى‌شود كه اهل سنت به ناصبى‌ها گاهى شايد به خاطر احترام آن‌ها عثمانى اسم گذاشته‌اند؛ چون تعبير ناصبى در باره آن‌ها شايد برايشان خوش‌آيند نباشد. پس ناصبى بودن ابوحصين نيز با در نظر گرفتن سخن ذهبى روشن مى‌شود و اين دروغگويى و به راحتى تهمت زدنش به ابواسحاق ومشكوك قرار دادن اين حديث متواتر نيز خود دليل بر نصب اوست.

همچنين معناى سخن ابوحصين اين است كه ابواسحاق اين حديث را جعل كرده است و بخارى با سكوت و رضايت اين سخن را از او نقل كرده و با اين وجود از ابواسحاق سبيعى حدود 180 حديث در صحيحش روايت كرده است. اين سخن از بزرگ‌ترين سخنان كذب است و رد ذهبى به تنهايى كفايت مى‌كند، ولى با اين حال ما براى روشن‌تر شدن اين كذب بزرگ و جايگاه بخارى تنها به افرادى‌

[1]. سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 3، ص 39، شرح حال رقم 10.