بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 249

4. سالم بن ابى‌جعد مى‌گويد: مردى به نزد ابن مسعود آمد و گفت: همانا خداوند اهل اسلام را از ظلم پناه داده، ولى از فتنه پناه نداده است، پس اگر بين امت فتنه و اختلاف پيش آمد ما را به چه چيز امر مى‌كنى؟ گفت: به عمار نگاه بكن و هر جا كه او هست همراه او باش. همانا من از پيامبر صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌فرمودند: عمار همراه حق (همراه اميرالمؤمنين عليه السلام) خواهد گشت هر جايى كه حق مى‌گردد.[1]شعيب ارنؤوط رجال سند اين خبر را ثقات دانسته و احمد و حاكم نيز قسمت دوم حديث را روايت كرده‌اند و حاكم و ذهبى نيز سند آن را صحيح دانسته‌اند.

4. عن سيار أبي الحكم قال: قالت بنو عبس لحذيفة: إن عثمان قد قتل فما تأمرنا؟ قال: آمركم أن تلزموا عمارا قالوا: إن عمارا لا يفارق عليا قال: إن الحسد هو أهلك الجسد وإنما ينفركم من عمار قربه من علي فوالله لعلي أفضل من عمار أبعد ما بين التراب والسحاب وإن عمارا لمن الأخيار. وهو يعلم أنهم إن لزموا عمارا كانوا مع علي؛[2]سيار مى‌گويد: بنو عبس به حذيفه گفتند: عثمان كشته شد ما را به چه امر مى‌كنى؟ گفت: شما را امر مى‌كنم كه ملازم عمار باشيد. گفتند: عمار از على جدا نمى‌شود. حذيفه گفت: همانا حسد كشنده انسان است. شما را نزديكى عمار بر على از او دور ونسبت به او بدبين مى‌كند، پس به خدا سوگند قطعا على به اندازه آسمان بر

[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 43، ص 404 الى 406 با شش سند؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 416؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 243؛ البداية و النهايه، ج 6، ص 239 و ديگران.

[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 43، ص 458 و ج 43، ص 456 با دو سند؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 243؛ كنز العمال، ج 13، ص 532، ح 37385.


صفحه 250

زمين افضل از عمار است، وهمانا عمار از خوبان است. حذيفه مى‌دانست كه آن‌ها وقتى ملازمت عمار را داشته باشند همراه على خواهند بود.

هيثمى رجال اين سند را ثقه معرفى كرده و گفته است: ولى من آن راويى را كه (سيار) مبهم گذاشته نمى‌شناسم. اولا: سيار از رجال صحاح سته و ثقه است. ثانيا: احمد بن حنبل مى‌گويد: او در تمام مشايخ ثقه و ثبت است. ثالثا: او شيخش را در اين خبر ذكر كرده، ولى راوى از او عيسى بن عبدالرحمن سلمى وى را ذكر نكرده است.

دو داستان ديگر در جنگ همراه اميرالمؤمنين عليه السلام:

1. ابوحمزه ثمالى مى‌گويد: «نزد ابراهيم نخعى بودم كه مردى آمد و گفت: «اى ابو عمران، حسن بصرى مى‌گويد: «هر گاه دو مسلمان بر يكديگر شمشير كشيدند، قاتل و مقتول در جهنم خواهند بود.» مردى گفت: «اين در باره‌اى كسى است كه به خاطر دنيا مى‌جنگد، اما كسى كه با ظالمان بجنگد هيچ مشكلى ندارد.» ابراهيم گفت: «اصحاب ما نيز از ابن مسعود همين گونه نقل كرده‌اند.» از ابراهيم پرسيدند: «در روز زاويه (جنگ بين حجاج و عبد الرحمن بن اشعث) كجا بودى؟» گفت: «در خانه‌ام.» گفتند: «همانا علقمه (از بزرگان تابعين) همراه على در جنگ صفين (جنگ با معاويه) حضور داشت.» ابراهيم گفت: «خوشا به حالش! چه كسى مى‌تواند براى ما مانند على و اصحابش باشد.»[1]

2. غالب مى‌گويد: «از ابراهيم پرسيدم: «علقمه افضل است يا اسود؟ گفت: «علقمه؛ زيرا او در جنگ صفين (همراه اميرالمؤمنين عليه السلام) حاضر شد.»[2]

[1]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 526، رقم 213.

[2]. سير الاعلام النبلاء، ج 4، ص 57، رقم 14.


صفحه 251

ابراهيم نخعى خود از بزرگان و يكى از علماى تابعين است و علقمه را كه از تراز اول تابعين محسوب مى‌شود و زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را نيز درك كرده است، به خاطر حضورش در لشكر حضرت على عليه السلام، افضل از اسود مى‌شمارد. از اين گونه داستان‌ها فراوان است.

ابن تيميه وشراب‌

ابن تيميه مى‌گويد:وقد أنزل الله تعالى فى على «يا أيها الذين آمنوا لا تقربوا الصلاة وأنتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون» لما صلى فقرا و خلط؛[1]خداوند آيه «در حال مستى به نماز نزديك نشويد» را در مورد على نازل فرمود. زمانى كه او نماز خواند وخلط نمود.

توجه كنيد كه چه اكاذيبى را ابن تيميه با بى‌حيايى به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت مى‌دهد. اين خبر چنين است:

عبدالرحمن السلمى عن على قال: دعانا رجل من الانصار قبل ان تحرم الخمر فتقدم عبد الرحمن ابن عوف وصلى بهم المغرب فقرأ قل يا ايها الكافرون فالتبس عليه فيها فنزلت لا تقربوا الصلاة وانتم سكارى؛[2]مردى از انصار قبل از تحريم خمر ما را دعوت كرد. پس عبدالرحمن بن عوف جلو ايستاد و نماز مغرب را خواندند و «قل يا ايها الكافرون» را تلاوت كرد و قاطى نمود و اشتباه خواند. پس آيه نازل شد كه «در حالت مستى‌

[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 336، ح 3199؛ و ج 4، ص 158، ح 7220 و 7221 و 7221؛ سنن ترمذى، ج 4، ص 305، ح 5016؛ سنن ابى‌داود، ج 2، ص 182، ح 5016.

[2]. منهاج السنه، ج 7، ص 237.


صفحه 252

به نماز نزديك نشويد. حاكم و ذهبى گفته‌اند: اين خبر به سه وجه وارد شده و اين وجه صحيح‌ترينش است.

در مورد اين اخبار چند مطلب قابل ذكر است: اين خبر را در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام از اصل نمى‌توان قبول كرد؛ زيرا راوى اصلى ابوعبدالرحمن سلمى ناصبى است.

همچنين اولا: اين خبر مضطرب است؛ زيرا گاه گفته است: عبدالرحمن بن عوف ما را به مهمانى دعوت كرد و گاه گفته است: مردى از انصار ما را به مهمانى دعوت كرد.

ثانيا: مى‌گويد: 1. عبدالرحمن بن عوف امام شد. 2. مردى امام شد. 3. على امام شد.

راوى اين خبر از عبدالرحمن سلمى ناصبى تنها عطاء بن سائب است كه او در آخر عمرش اختلاط پيدا كرده و چهار نفر را ذكر كرده‌اند كه قبل از اختلاط از او حديث شنيده و احاديث بقيه از او را ضعيف خوانده‌اند و يكى از آن چهار نفر سفيان بن عيينه است كه اين خبر را از عطاء نقل كرده است و چهار نفر يعنى وكيع، ابونعيم، قبيصة و عبدالرحمن بن مهدى همگى از سفيان روايت كرده‌اند كه شخصى كه امام شد عبدالرحمن بن عوف بوده است و حاكم و ذهبى نيز مى‌گويند: در اين خبر حق با سخن سفيان است كه گفته است: عبدالرحمن امام شد، ولى خوارج اين امامت و اين مستى را به اميرالمؤمنين نسبت داده‌اند كه خداوند ساحت او را از اين (تهمت و كذب) مقدس و پاك داشته است.

پس بنابر اين تأكيد حاكم و ذهبى، ابن تيميه از امامان خارجى و ناصبى خود پيروى كرده و اين تهمت آن‌ها را تكرار كرده است.

همچنين در شأن نزول اين آيه از عمر بن خطاب، ابن عباس، ابوهريره و ابن عمر اخبارى نقل شده كه هيچ ربطى به اين داستان ندارد و اين نيز بى‌اساس بودن اين خبر را تأييد مى‌كند.

اما راوى اصلى اين خبر، عبدالله بن حبيب ابوعبدالرحمن سلمى ناصبى است.


صفحه 253

عن عطاء قال قال رجل لابي عبدالرحمن أنشدك الله متى أبغضت عليا أليس حين قسم قسما بالكوفة فلم يعطك ولا أهل بيتك قال أما إذ نشدتني الله فنعم‌؛[1]عطاء بن سائب مى‌گويد: مردى به ابوعبدالرحمن گفت: تو را به خدا سوگند مى‌دهم بگو كه چه وقت على را دشمن داشتى و كينه او را در دل گرفتى؟ آيا بعد از آن نبود كه در كوفه به تو و اهلت چيزى نداد؟ گفت: اكنون كه مرا به خدا سوگند دادى (حقيقت را مى‌گويم) آرى، همين گونه است.

در خبر ديگر مى‌گويند:شهد مع علي صفين ثم صار عثمانيا؛[2]يعنى ابوعبدالرحمن همراه على در صفين حاضر شد و سپس عثمانى (ناصبى) گشت.

باز مى‌گويند: ابوعبدالرحمن كه عثمانى بود با حبان بن عطية كه علوى بود نزاع كردند. او به حبان گفت: دانستم كه چه چيز صاحبت يعنى على را به ريختن خون مردم جسور كرده ... وآن اين‌كه او از پيامبر صلى الله عليه وآله نقل كرده كه خداوند شايد در باره اهل بدر فرموده باشد كه هر چه مى‌خواهيد انجام دهيد.[3]

از اين حديث نيز علامت نصب و بغض او نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام به روشنى استفاده مى‌شود.

پس اين سه خبر فوق، ناصبى بودن او را ثابت مى‌كند و روشن مى‌شود كه او به جهت عدم تحمل عدالت اميرالمؤمنين عليه السلام كينه آن حضرت را به دل گرفت و چنين سخن‌

[1]. المنتخب من ذيل المذيل الطبرى، ص 147؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى‌الحديد، ج 4، ص 100.

[2]. تهذيب التهذيب، ج 5، ص 161، رقم 317.

[3]. صحيح بخارى، ج 3، ص 1120، ح 2915 و ج 4، ص 1463، ح 3762 ج 5، ص 2309، ح 5904 و ج 6، ص 2542، ح 6540؛ تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 2، ص 151، رقم 313.


صفحه 254

واشكال را متوجه آن حضرت كرد و همچنين داستان نماز و مستى را نيز قطعا او وضع كرده و به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده است.

البته اخبار ديگرى نيز در مورد او نقل شده كه بيان‌گر دروغگويى اوست.[1]

بنابر اين روشن و ثابت شد كه اين‌جا نيز ابن تيميه با تمسك بر كذب و اخبار اجداد ناصبى‌اش سعى كرده است چهره اميرالمؤمنين عليه السلام را خدشه‌دار جلوه دهد، ولى ده‌ها اخبار صحيح را كه در مورد ابوبكر و عمر وارد شده و روشن مى‌كند كه اين گونه آيات در مورد آن‌ها نازل شده و عمر بن خطاب در زمان خلافت خويش نيز آن را مصرف مى‌كرده است، نديده مى‌گيرد و با تمسك به افسانه‌ها آن‌ها را فوق العاده والا و مقدم از اميرالمؤمنين عليه السلام جلوه داده است. بنابر اين ما چند خبر در اين مورد را متذكر خواهيم شد:

1. انس مى‌گويد: من آن روز كوچك‌ترين آن جمع و ساقى آن‌ها بودم كه تحريم خمر نازل شد. در اين داستان يازده نفر از جمله جناب ابوبكر و عمر (در سال هشتم هجرى) شراب مى‌خوردند و آخرين آيه‌ى تحريم شراب نازل شد و اين داستان پس از نزول دو آيه نهى از شرب خمر بود. در اين خبر امام بخارى تنها به اسامى ابوطلحه، ابى بن كعب، ابوعبيده، ابودجانه، سهيل بن بيضاء تصريح كرده و در يك سند ابوطلحه و فلان و فلان ذكر كرده است، البته اين عادت امام بخارى در چنين موارد است. ولى در روايت بزار تصريح شده كه جناب ابوبكر نيز از جمله اين‌ها بوده و پس از مست شدن اين شعر را خوانده است:أحيي أم بكر بالسلام* وهل لك بعد قومك من سلام؟ يحدثنا الرسول بأن سحتا* وكيف حياة أصل‌

[1]. سير اعلام النبلاء ذهبى؛ ج 4، ص 271، رقم 97. براى آشنايى بيشتر با ابوعبدالرحمن سلمى به كتاب« امام بخارى و جايگاه صحيحش« شرح حال اين راوى مراجعه شود.


صفحه 255

أو هشام.ابن حجر اسامى كسانى را كه در اين نشست شراب‌نوشى بودند، ذكر كرده و گفته است: ابوبكر در اين خبر يك ابوبكر ديگر است. سپس مى‌گويد: ولى قرينه ذكر عمر در اين خبر غلط نبودن ذكر ابوبكر بن ابى‌قحافه را ثابت مى‌كند.[1]از حديث امام بخارى نيز كه اسامى اين دو نفر را به «فلان وفلان» تغيير داده است اين واقعيت استفاده مى‌شود.

2. چون تحريم خمر نازل شد، عمر گفت: خدايا براى ما در مورد خمر بيان روشن‌تر نازل كن، پس آيه دوم: «يسألونك عن الخمر و الميسر» كه در سوره بقره است نازل شد و پيامبر اكرم عمر را خواست و آيه را برايش تلاوت فرمود. عمر باز گفت: خدايا در مورد خمر براى ما بيان روشن‌تر نازل فرما. پس اين آيه نازل شد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ»عمر گفت: انتهينا، انتهاينا.[2](مائده، 90 و 91.)

سند اين خبر را حاكم، ذهبى، البانى در حاشيه ترمذى و نسائى و شعيب در حاشيه مسند احمد صحيح دانسته‌اند و ابن حجر مى‌گويد: على بن مدينى و ترمذى‌

[1]. فتح البارى، ج 10، ص 31؛ صحيح بخارى، ح 2332 و 4341 و 4344 و 5258 و 5260 و 5262 و 5278 و 5299 و 6826.

[2]. سنن ترمذى، ج 4، ص 320، ح 5042 و 5043؛ سنن ابى‌داود، ج 2، ص 182، ح 3670؛ سنن الكبرى نسائى، ج 3، ص 203، ح 5049؛ مسند احمد، ج 1، ص 53، ح 378؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 305، ح 3101؛ فتح البارى، ج 8، ص 210؛ تفسير طبرى و تفاسير ديگر.


صفحه 256

اين حديث را صحيح دانسته‌اند. و در خبر ديگر نيز با سند ديگر به همين معنا حديث نقل شده كه سند آن را نيز حاكم و ذهبى صحيح دانسته‌اند.[1]

3. عمر بن خطاب در زمان خلافت خود شراب مى‌نوشيد و مى‌گفت:

«انا نشرب هذا الشراب الشديد لنقطع به لحوم الإبل في بطوننا أن تؤذينا فمن رابه من شرابه شئ فليمزجه بالماء؛ما اين شراب شديد را مى‌نوشيم تا گوشت‌هاى شترى را كه در شكم ما است حل كندتا ما را اذيت نكند، پس هر كه درشرابش چيز ناپسندى ديد با آن آب مخلوط كند و بنوشد.[2]اين خبر با دو سند روايت شده و رجال آن ثقه است و سند ابن ابى‌شيبه رجالش رجال صحاح سته است جز ابوالاحوص و او ثقه و از رجال صحيح مسلم و دو صحاح ديگر است.

مجاهد عن عمر قال: إني رجل معجار البطن أو مسعار البطن وأشرب هذا النبيذ الشديد فيسهل بطن؛من يك فرد شكم‌دار هستم و اين نبيذ شديد را مى‌نوشم تا شكمم را هموار كند.[3]سند اين خبر صحيح است.

عمرو بن ميمون: شهدت عمر حين طعن أتي بنبيذ شديد فشربه؛زمانى كه عمر ضربت خورد (در آستانه مرگ او) من حضور داشتم و براى او نبيذ شديد آوردند و او نوشيد.[4]

[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 159، ح 7224.

[2]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 5، ص 487 و 490؛ سنن الكبرى بيهقى، ج 8، ص 299؛ كنز العمال، ج 5، ص 514، ح 13772.

[3]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 5، ص 487؛ كنز العمال، ج 5، ص 514، ح 13773، پنج حديث در اين مورد نقل كرده است.

[4]. شرح معانى الآثار طحاوى، ج 4، ص 218؛ تاريخ بغداد، ج 6، ص 154؛ احكام القرآن جصاص؛ ج 2، ص 581.