بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 262

ابن تيميه ودفاع از قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام وخوارج‌

1. ابن تيميه در باره‌اى قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام ابن ملجم ملعون كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را بدبخت‌ترين اين امت معرفى كرده‌اند، مى‌گويد: «كسى كه على را كشت نماز مى‌خواند، روزه مى‌داشت و قرآن مى‌خواند. او على را با اين عقيده كشت كه خدا و رسولش كشتن على را دوست دارند. و اين كار را به گمان خودش به خاطر محبتى كه به خدا و رسولش داشت انجام داد، گرچه در عقيده‌اش گمراه بود.»[1]

2. باز همو مى‌گويد: «ابن ملجم از عابدترين مردم و اهل علم بود.»[2]

اين در حالى است كه در روايتى آمده است كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين فرمودند: « (آيا مى‌دانى) شقى‌ترين شخص در ميان قوم ثمود چه كسى بود؟» اميرالمؤمنين عليه السلام گفتند: «قاتل ناقه ثمود.» آن‌گاه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: « (آيا مى‌دانى) شقى‌ترين فرد در ميان اين امت چه كسى است؟» اميرالمؤمنين عليه السلام گفتند: «خداوند و رسولش داناتراند.» پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «شقى‌ترين شخص در ميان اين امت آن كسى است كه تورا به قتل مى‌رساند.»[3]

[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 153.

[2]. منهاج السنة، ج 5، ص 47.

[3]. مسند احمد، ج 1، ص 130، ح 1078 ج 4، ص 263، ح 18347؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 153، ح 8538؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 122، ح 4590 و 4679؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 444، ح 37098 و 37100؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 376؛ سير ابن هشام، ج 2، ص 434؛ مجمع الزؤائد، ج 7، ص 14 و 299 و ج 9، ص 136- 137 با 7 سند؛ مصنف عبدرزاق، ج 10، ص 154، ح 18670؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 33 و 35؛ مسند بزار، ج 4، ص 254، ح 1424؛ مسند ابى‌يعلى، ج 1، ص 431، ح 485 و 569؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 124؛ فتح البارى، ج 7، ص 60؛ الاصابه، ج 5، ص 85، رقم 6396؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 541 الى 549؛ الاستيعاب، ج 1، ص 346؛ صحيحه البانى، ج 3، ص 162، ح 1088.


صفحه 263

اين حديث به اين معنا از اميرالمؤمنين عليه السلام، عمار، ابن عباس، ابن عمر، ابن عمرو، جابر بن سمرة، ابوهريره، صهيب و عبيدالله روايت شده است. همچنين اين حديث را از اميرالمؤمنين عليه السلام ابوطفيل، سعيد بن مسيب، ابوسنان يزيد بن امية، عبدالله بن سبع، صهيب، عبيده، ثعلبه بن يزيد، سالم بن ابى‌الجعد، عمير بن عبدالملك روايت كرده‌اند. ابن حجر در فتح البارى يك سند را خيلى خوب خوانده و در «الاصابه» اين حديث را ثابت دانسته، حاكم يك سند را به شرط بخارى و ديگرى را به شرط مسلم صحيح دانسته وذهبى در يكى سكوت و در ديگرى موافقت كرده و هيثمى چهار سند را برخى را حسن وبرخى را رجالش را ثقه دانسته و شعيب ارنؤوط نيز آن را حسن و البانى صحيح دانسته است، و سند عبدالرزاق از عبيده و يك سند ابن سعد از ابوطفين غير از سند دييگران بوده ورجال هر دو هم ثقه و هم رجال صحاح سته هستند.

3. ابن تيميه در رد بر اين سخن: «چون مردم از على معجزات زيادى ديدند، بنابر اين برخى از مردم (جاهل) اورا خدا خواندند وعلى آن‌ها را به قتل رسانيد» مى‌گويد: اگر روا باشد گفته شود كه همانا در مورد على ادعاى خدايى شده است به خاطر وجود شبهه (چون معجزات زياد از او ديدند بنابر اين چنين شبهه قوت گرفته كه مبادا او خدا باشد.) در اين صورد روا خواهد بود كه گفته شود: به جهت شبهه بوده است كه در مورد على ادعاى كفر شده. (يعنى اگر ادعاى اولى درست باشد اين ادعا هم) كه چون از على گناهان زياد صادر شده است، بنابر آن خوارج اورا كافر دانسته‌اند نيز درست خواهد بود. خوارج از آن كسانى كه در مورد على ادعاى خدايى نموده‌اند هم بيشتر وهم عاقل‌تر وداناتر بودند .... خوارج از بزرگ‌


صفحه 264

ترين مردم در نماز خواندن، روزه گرفتن و در قرائت قرآن بودند. آن‌ها داراى لشكر و ديندار به دين اسلام بودند، هم باطناً و هم ظاهراً.»[1](به مانند سلفى وهابيت امروز.)

4. باز همو مى‌گويد: خوارج از جهت ديندارى دينشان كامل‌تر بوده و آن‌ها راستگو بوده و دروغ نمى‌گفتند.»[2]

5. باز مى‌گويد: «خوارج از رافضه راستگوتر و ديندارتر و پرهيزگارتر هستند. حتى از خوارج سراغ نداريم كه آن‌ها با آگاهى دروغ گفته باشند، بلكه خوارج راستگوترين مردم هستند.»[3]

6. باز مى‌گويد: خوارج عاقل‌تر و راستگوتر و پيروى آن‌ها از حق بيشتر از رافضه است. بسيارى از امامان و مردم عادى رافضى‌ها منكر خدا و كافر هستند.»[4]

همه اين سخنان ابن تيميه در حالى است كه خوارج را رسول اكرم صلى الله عليه وآله از بدترين وشقى‌ترين مردم روى عالم و سگان جهنم‌[5]معرفى نموده‌اند كه به مناسبت برخى از اخبار مربوط به خوارج را در گذشته ذكر كرديم.

ابن تيميه و تكذيب حديث ذليل گشتن مخالفان اميرالمؤمنين عليه السلام‌

ابن تيميه از كسانى كه با اميرالمؤمنين عليه السلام جنگيده‌اند دفاع نموده ومى‌گويد: «شكى نيست كه گروهى از سابقين مثل عمار و سهل در جنگ در كنار على ايستاده وجنگيدند، اما آن كسانى كه او را همراهى نكردند، بهتر از آن‌ها بودند. بدون ترديد كسانى كه عليه على جنگيدند خار و ذليل نشدند، بلكه برعكس يارى نصيبشان گرديد. آن‌ها شهرهايى را فتح كردند و با كفار جنگيدند. لشكرى كه همراه معاويه جنگيدند هرگز خار و ذليل نشدند .... پس چگونه ممكن است كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرموده باشد: «خدايا، ذليل كن، هر كسى را كه على را خوار كرده، او را تنها بگزارد و يارى كن، هر كسى را كه على را يارى كند.» كسانى كه همراه على جنگيدند يارى نشدند. پس كجاست يارى خدا از كسانى كه على را يارى كردند؟ اين مطلب و امثال آن دليل بر كذب اين حديث است.»[6]

باز همو مى‌گويد: اين سخن بر خلاف واقع است. چون پيامبر صلى الله عليه وآله جز حق چيزى نمى‌گويد. پيامبر صلى الله عليه وآله دعايش مقبول است، در حالى كه اين دعا عملى نشده است. پس پيامبر صلى الله عليه وآله آن را نگفته است.»[7]

جواب:در پاسخ به اين ادعاى ابن تبيمه بايد گفت:

اولًا: اين ادعا كه مى‌گويد: «كسانى كه على را همراهى نكردند بهتر از شركت كنندگان بودند» چنان كه در گذشته هم گفته بود، مشهورترين كسانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را يارى نكردند سعد بن ابى‌وقاص وابن عمر هستند كه اين دو اگر تنها با عمار مورد بررسى قرار گيرند فاصله‌هاى زيادى براى نزديك شدن به او خواهند داشت چه‌

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 37 و 38.

[2]. همان، ج 6، ص 344.

[3]. منهاج السنه، ج 7، ص 36.

[4]. همان، ج 7، ص 260.

[5]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 8، ص 731.

[6]. منهاج السنة، ج 7، ص 59.

[7]. همان، ج 7، ص 21 و 55.


صفحه 265

رسد به مجموع صحابه‌ى كه همراه اميرالمؤمنين عليه السلام بودند. علاوه بر اين هر دو ايشان از اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام را يارى نكردند پشيمان شدند كه در گذشته به آن اشاره گرديد.

ثانياً: حديثى كه ابن تيميه آن را تكذيب مى‌كند دنباله حديث غدير است كه با اسانيد صحيح روايت شده وبدون ترديد اين عبارت مستفيض است. و آن اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «خدايا، يارى نما هر كسى را كه على را يارى كند وخوار نما هر كسى را كه على را خوار كند!.»

اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، زيد بن ارقم، حبشى بن جناده، جابر بن عبد الله، عبد الرحمان بن ابى‌ليلى، سعد بن وهب، عمرو بن ضمر و زيد بن يثيع در كتب زير روايت شده است.[1]

هيثمى با سه سند اين حديث را روايت كرده وهر سه را صحيح دانسته است ومقدسى نيز سند آن را صحيح دانسته وشعيب ارنؤوط يكى از اسانيد مسند احمد را با ضميمه اسانيد ديگر صحيح دانسته است.

ثالثاً: اما در مورد اينكه مى‌گويد: اين حديث عملى نشده ولشكر معاويه خوار نشدند ....» بايد گفت كه مثل ابن تيميه از كجا مى‌تواند درك كند كه خوارى و ذلت چيست وعزت وسربلندى چيست؟ چه ذلتى بالاتر از اين است كه انسان مردم را به سوى جهنم فراخواند و اسلام اورا «بدبخت و فاجر» نام گذارد؟ گذشته از همه اين‌ها اسلام به اين گروه صفت «ظالم بودن» را گذاشته است. چه ذلت بالاتر از اين خواهد بود؟

[1]. مسند احمد، ج 1، ص 118 و 119، ح 951 و 952 و 964؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 136 و 154، ح 8483 و 8484 و 8542؛ معجم الكبير، ج 4، ص 16، ح 3514، ج 5، ص 192، ح 5059؛ مسند بزار، ج 3، ص 35، ح 786؛ مشكل الآثار، ج 4، ص 307 و ج 11، ص 150؛ احاديث المختاره، ج 2، ص 106 و 274، ح 481 و 654؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 104 و 105 و 106؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 207 تا 231( با ده سند)؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 229 و 230 و ج 7، ص 370 و 384( با هفت سند).


صفحه 266

اگر ارزيابى ما از عزّت و سربلندى ويا خوارى وذلت، مثل ارزيابى ابن تيميه باشد، در آن صورت چگونه آيات زير را تفسير خواهيم كرد؟ خداوند متعال مى‌فرمايد:

«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا ...؛[1]ما قطعاً پيامبران خود ومؤمنان را يارى مى‌كنيم.»

و يا مى‌فرمايد:«ولقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين إنهم لهم المنصورون؛[2]وعده قطعى ما براى پيامبرانمان از پيش مسلم شده است كه آن‌ها حتماً يارى شدگان هستند.»

چون از طرفى مى‌دانيم كه كمتر پيامبرانى بودند كه به ظاهر بر دشمنان خود پيروز شده‌اند. طبق معيار ابن تيميه از عزت وسربلندى وخوارى وذلت بايد گفت كه خيلى از پيامبران يارى نشده‌اند، بنابر اين معناى آيات ياد شده درست نخواهد بود. مگر يهود خيلى از پيامبران را نكشتند وحضرت زكريا را بين درخت با ارّه دو نيم نكردند؟ مگر لشكر اسلام در احد شكست نخورد وخداوند متعال در قرآن خبر داده كه بنى اسرائيل پيامبران را به قتل مى‌رساندند (بقره 87 و 91) واخبار فراوان ديگر ....

براى ابن تيميه و امثال او شايد پوشيده مانده كه پيروزى، عزت وسربلندى ونبرد وشكست وخوارى وذلت داير مدار ظاهر نيست، بلكه باطن وعاقبت كار واستقامت در راه اسلام است كه مشخص مى‌كند چه كسى عزيز وسربلند و پيروز شده و چه كسى خوار وذليل وشكست خورده است.

اين‌كه خداوند متعال مى‌فرمايد: پيامبران و مؤمنين قطعاً يارى خواهند شد وپيروزى نصيبشان خواهد گرديد، به اين معنا است كه دشمنان آن‌ها كه به ظاهر

[1]. سوره غافر، آيه 51.

[2]. سوره صافات، آيه 171 و 172.


صفحه 267

پيروز شده بودند، هيچ نام و نشانى از آن‌ها باقى نخواهد ماند ودر تاريخ جز به بدى از آن‌ها ياد نخواهد شد وعاقبت آن‌ها خوارى و ذلت در آتش جهنم است، ودر مقابل خداوند متعال مؤمنين را از گمراهى وشك وترديد حفظ كرده ودر راه خود ثابت نگه مى‌دارد تا خداوند متعال را با ايمان كامل ملاقات كنند، اين است معناى واقعى نصرت پروردگار متعال.

مگر اميرالمؤمنين عليه السلام يارى نشد وپيروز نگرديد؟ همين كه ياد آن حضرت امروزه همه جارا فرا گرفته وهمه، چه شيعه وچه سنى افتخار مى‌كند كه پيرو مكتب اميرالمؤمنين عليه السلام باشد كافى است كه ادعا نماييم آن حضرت پيروز شده است.

مگر امام حسين عليه السلام يارى نشدند؟ مگر امام حسين عليه السلام پيروز نگرديد؟ هرچند به ظاهر يزيد امام را شكست داد و آن‌گاه كه سر مبارك آن حضرت را جلويش آوردند با يك افتخار وتكبر به لب‌هاى مبارك آن حضرت مى‌زد، ولى آيا امروزه كسى هست كه اين ملعون را به خوبى ياد كند؟ ودر مقابل ببينيد كه از امام حسين عليه السلام چگونه ياد مى‌شود؟

خوب است در اين جا سخن فخر رازى را برايتان نقل كنيم. او آن‌جا كه آيه: «همانا ما به تو (اى محمد صلى الله عليه وآله) كوثر را عطا نموديم»[1]را تفسير مى‌كند، مى‌گويد: «قول سوّم اين است كه «كوثر» به معناى فرزندان و اولاد پيامبر صلى الله عليه وآله باشد. گفته‌اند كه اين سوره در رد بر كسانى كه پيامبر صلى الله عليه وآله را بدون فرزند دانسته وعيب مى‌گرفتند نازل شده است. پس معناى آيه چنين مى‌شود: «خداوند برايت نسل عطا خواهد فرمود كه در طول زمان باقى خواهند ماند.» آن‌گاه فخر رازى مى‌گويد: «و واقعاً

[1]. سوره كوثر، آيه 1.


صفحه 268

همچنين است. ببين كه چقدر از اهل بيت كشته شدند. (گاهى به دست بنى اميه وگاهى به دست بنى عباس) اما با وجود آن مى‌بينيم كه عالم از آن‌ها پر است. ولى در مقابل از بنى اميه يك نفر هم باقى نمانده است. نگاه كن كه در ميان فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله چه دانشمندانى مثل باقر، صادق، كاظم، رضا عليهم السلام، نفس زكيه و غيره وجود دارند.»[1]

دفاع ابن تيميه از بنى اميه‌

بايد دقت داشته باشيم كه ابن تيميه در منهاج السنه فراوان از بنى اميه دفاع كرده است. امروزه نيز وهابيت با پيروى از او از بنى اميه دفاع كرده ودر فضائل آن‌ها كتاب‌هاى زياد نوشته‌اند ودر مقابل در طعن بر اميرالمؤمنين عليه السلام وامام حسين عليه السلام كتاب و مقالات نوشته و پخش كرده‌اند و در حال حاضر نيز اين كار را مى‌كنند.

1. ابن تيميه بنى اميه را كه دشمنان سرسخت اهل بيت عليهم السلام هستند، مدح وتمجيد نموده ودر مقابل امامان اهل بيت عليهم السلام را تحقير نموده ومى‌گويد: بنى اميه به تمام سرزمين اسلامى حاكميت پيدا كردند ودولت اسلامى در زمان آن‌ها عزيز بود، اما از امامان دوازده‌گانه اهل بيت چه عزتى براى اسلام سراغ داريم؟»[2]

2. باز همو مى‌گويد: «بزرگ‌ترين چيزى كه مردم از بنى اميه انتقاد واشكال مى‌كردند دو چيز بود: سخن گفتن آن‌ها در باره على (سب ولعن اميرالمؤمنين عليه السلام) و ديگرى به تأخير انداختن نماز از وقتش.»[3]

[1]. تفسير فخر رازى، ج 32، ص 125.

[2]. منهاج السنة، ج 8، ص 238 و 242.

[3]. منهاج السنة، ج 8، ص 238 و 242.


صفحه 269

3. باز مى‌گويد: «سنت و اسلام در زمان بنى اميه قوى‌تر بود تا از زمان بنى عباس؛ چون در دولت بنى عباس بسيارى از پيروان اهل بيت داخل شدند كه اهل بدعت بودند.»[1]

4. باز هم در دفاع از بنى اميه مى‌گويد: «پيروان اهل بيت قرآن را چنان تحريف كرده‌اند كه غير آن‌ها اين كار را نكرده است؛ مثل اين سخنشان كه مى‌گويند: «اين آيه: «ولى شما تنها خدا، پيامبر و كسانى هستند كه ايمان آوردند و ....» در حق على نازل شده و نيز مى‌گويند: «مقصود از آيه‌اى شجره لعنت شده در قرآن، بنى اميه هستند ....»[2]

جواب: اينكه بنى اميه سرزمين‌هاى اسلام را فتح كرده‌اند، چيزى نيست كه مايه افتخار براى آن‌ها و پيروانشان باشد. بلكه با وعده و اخبار اسلام عزيز آن‌ها هيچ بهره‌اى از آن عمل خود نخواهند داشت. اكنون با برخى از اين دسته اخبار آشنا خواهيم شد.

خداوند متعال اسلام را با دست فاجران نصرت ميدهد

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى‌فرمايند:

«ان الله يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر؛[3]خداوند متعال اين دين را به وسيله مرد فاجر يارى مى‌دهد.»

اين حديث از ابن مسعود، ابن عباس، ابو هريره، عمرو بن نعمان بن مقرن ونعمان بن مقرن روايت شده است.

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 130.

[2]. منهاج السنة، ج 3، ص 404.

[3]. صحيح بخارى،، كتاب الجهاد و السير، باب إِنَّ اللَّهَ يُؤَيِّدُ الدِّينَ بِالرَّجُلِ الْفَاجِرِ، ح 3062 و 4203 و 6606؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 105، ح 178؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 278، ح 8883؛ صحيحه البانى، ج 2، ص 393، ح 1649.