بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

هر مرد مسلمانى كه ديگرى را كافر بخواند، اگر كافر باشد مشكلى ندارد و الّا خودش كافر گردد.

باز پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در حديث ديگرى فرمودند:

اذا قال الرجل لاخيه يا كافر وهو كقتله؛[1]

هرگاه مردى به برادرش بگويد؛ اى كافر مانند اين است كه او را كشته باشد.

هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته واين حديث از ثابت ابن ضحاك نيز روايت شده است.

ثمرات همين‌گونه تعلمات عالى اسلام بود كه برادرى، همدلى و وحدتى كه در ميان افراد آن جامعه وجود داشت، در ميان هيچ قوم ديگرى ديده نمى‌شد. حتى بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هرچند ميان صحابه اختلاف‌هايى به سبب امر خلافت وجانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به وجود آمد، ولى هرگز ديده نشد كه اين اختلافات به جايى رسيده باشد كه مسلمانان يكديگر را از دين خارج كنند ويا كافر ومشرك بخوانند. آرى، در زمان خلافت حضرت على عليه السلام گروهى به نام خوارج بر اثر كج فهمى به جز خودشان همه را كافر دانستند. اما اميرالمؤمنين عليه السلام با وجود چنين افكار وعقايد باطل هرگز آن‌ها را به كفر نسبت ندادند. و بحمد لله زود ريشه خوارج از بيخ بركنده شد وجز اندكى از آن‌ها باقى نماند.

[1]. مصنف عبدالرزاق، ج 8، ص 482، ح 15984 و 19516؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 73.


صفحه 4

حتى بعد از به وجود آمدن مذاهب مختلف در جامعه اسلامى، هرچند ميان پيروان اين مذاهب اختلافاتى (چه در اصول وچه در فروع دين) وجود داشت، ولى ديده نشده كه پيرو يكى از آن مذاهب پيرو مذهب ديگر را كافر و از دين خارج گرديده اعلان نمايد. آرى، كسانى وگروه‌هايى پيدا مى‌شدند كه غير خودشان را از دين بيرون شده مى‌دانستند، ولى عدد چنين افرادى نسبت به جمهور مسلمانان خيلى اندك وناچيز بود. وچنين نسبت ندادن (يعنى نسبت كفر ندادن بر يكديگر) به خاطر آن بود كه اين فرموده مشهور رسول اكرم صلى الله عليه وآله در گوش همه مسلمانان تنين مى‌زد:

من قال لا اله إلا الله فقد عصم مني نفسه وماله؛[1]هر كسى كه بگويد: لا اله الّا الله» (معبودى جز الله نيست) به درستى جان ومالش را (از زوال و ريخته شدن) حفظ كرده است.

صدها سال مسلمانان همين‌گونه زندگى مسالمت آميزى با هم داشتند كه به ناگاه در ديار شام شخصى به نام ابن تيميه وپس از او محمد بن عبدالوهاب كه ادعاى علم ومعرفت هم داشتند ظهور كرده ويك‌دفعه هر مسلمانى را كه معتقد به عقايد آن‌ها نبود به گمراهى وبدعت و كفر وشرك متهم كرده وخون ومالش را مباح اعلان كردند. از همان روزهاى نخستين ظهور اين‌ها علما ودانشمندان زمانشان به مخالفت با اين‌ها برخاسته و عقايد وافكار بى‌اساس اين دو را آشكار نمودند وديرى نپاييد كه سر و صداى ابن تيميه خاموش گرديد.

تا اين‌كه تقريباً 300 سال پيش در سرزمين عربستان در آن هنگام كه سرزمين مسلمانان قطعه قطعه گرديده ومورد طعمه بيگانگان قرار داشت، مردى به نام محمد

[1]. صحيح بخارى، ح 2946 و 1399؛ مسند احمد، ج 1، ص 19، ح 117 و 335؛ صحيح ابن حبان، ج 1، ص 451، ح 218.


صفحه 5

بن عبد الوهاب ظهور كرد واز نو افكار وعقايد مرده‌ى ابن تيميه را زنده نمود. او نيز به مانند ابن تيميه هر مسلمانى را كه مخالف عقايدش بود مشرك وكافر اعلان نمود. امّا اين دفعه سرنوشت ابن عبدالوهاب مثل ابن تيميه نشد كه با مردنش افكار وعقايدش نيز از بين برود، بلكه براى ابن عبد الوهاب چنين فرستى فراهم آمد كه بعضى از اميران قبايل عرب (آل سعود) كه به دنبال پيروزى‌هاى سياسى و سيطره بر سرزمين عربستان بودند هم‌فكر وهم‌رأى ابن عبد الوهاب شده وبه او پيشنهاد همكارى در گستراندن عقايدش دادند. آن‌گاه با گشايش يافتن كار آل سعود عقايد وافكار ابن عبدالوهاب هم با زور شمشير شروع به گسترش كرد.

ما در اين كتاب سعى كرديم تا خواننده‌اى عزيز را با افكار و عقايد ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب آشنا سازيم. از آن‌جا كه افكار و عقايد بى اساس اين دو خصوصاً در اين محورها: مقابله با فضائل امير المؤمنين على بن ابى‌طالب عليه السلام، دشمنى با اهل بيت عليهم السلام، ابراز عقايد بى اساس در مورد شرك و اظهار افكار عجيب و غريب در موضوع ذات خداوند و كافر دانستن مسلمانانى كه مخالف با افكار آن‌ها باشند، دور مى‌زند، بنابر اين كتاب خود را به پنج فصل اساسى تقسيم نموديم:

فصل اوّل: ابن تيميه و اميرالمؤمنين عليه السلام.

فصل دوّم: ابن تيميه و اهل بيت عليه السلام.

فصل سوّم: نگاهى به برخى از عقايد ابن تيميه.

فصل چهارم: ديدگاه دانشمندان در مورد ابن تيميه.

امّا فصل پنجم را به بررسى مذهب وهابيت و افكار وعقايد پايه‌گذار آن، محمد بن عبد الوهاب اختصاص داده‌ايم.


صفحه 6

حديث متواتر و پرهيز از حرام‌

قبل از ورود به بحث ناچار بايد به دو مطلب اشاره كنيم:

1. مسأله تواتر: اكثر احاديثى كه در فضائل اهل بيت عليهم السلام وارد شده است وابن تيميه آن را تكذيب كرده و ما در اين كتاب با آن‌ها آشنا خواهيم شد، بنابر مبانى اهل سنت متواتر است. لذا بايد تواتر و حديث متواتر از ديدگاه اهل سنت معرفى گردد و با نظر آن‌ها در اين مورد آشنا شويم:

ابن كثير در باره حديثى در مورد خوارج يازده نفر از تابعين را اسم برده كه آن حديث را از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده‌اند، سپس مى‌گويد:فهذه اثنتا عشرة طريقا إليه ستراها بأسانيدها وألفاظها ومثل هذا يبلغ حد التواتر؛[1]اين دوازده طريق (در واقع 11 نفر را ذكر كرده) به او (به اميرالمؤمنين عليه السلام) مى‌رسد كه به زودى اسانيد ولفظهاى آن را خواهى ديد، و مثل اين (تعداد طريق) به حد تواتر مى‌رسد.

سيوطى در مورد حديث متواتر به صورت شعر چنين گفته است:

فَالمُتَوَاتِرُ، وَقَوْمُ حَدَّدُوا ... بِعَشْرَةٍ، وَهوَ لَدَيَّ أَجْوَدُ؛[2]گروهى (از محدثين) متواتر را حديثى دانسته‌اند كه ده نفر آن را روايت كرده باشد واين نظريه نزد من خيلى خوب وصحيح است.

كتانى در كتابى كه در موضوع حديث متواتر نوشته و احاديث متواتر را در آن جمع كرده است مى‌گويد: سيوطى حديثى را كه ده نفر از صحابه روايت كرده‌اند، متواتر دانسته وكتابش كه در مورد احاديث متواتر نوشته است بر همين اساس بوده وهر حديثى كه ده نفر از صحابه وبه بالا روايت كرده‌اند ذكر كرده است.[3]

باز كتانى مى‌گويد: حافظ سيوطى در كتاب «الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة» گفته است: هر حديثى كه آن را ده نفر از صحابه روايت كرده باشند، آن روايت نزد ما اهل حديث متواتر است.[4]پس بنابر اين تصريح سيوطى كه كتانى نيز اشكالى بر آن وارد نكرده است و ابن كثير كه سخنش چندان تفاوتى با اين ندارد، از نظر محدثين اهل سنت حديثى كه ده نفر از صحابه آن را روايت كرده‌اند، متواتر است. البته برخى مانند ابن حزم وابن حجر در «صواعق المحرقه» حديث هشت نفر از صحابه را نيز متواتر خوانده‌اند كه ديگر نياز به ذكر آن‌ها نيست.

2. ابن تيميه كرارا مى‌گويد: استدلال به حديثى كه صحتش را نمى‌دانى به اتفاق جايز نيست وآن قولِ بدون علم است وقرآن وسنت آن را حرام قرار داده است.[5]

اين سخن از جانب ابن تيميه يك نوع فريب خواننده‌ى كتابش است تا وانمود كند كه او اهل تقواست و بدون علم نيز سخن نمى‌گويد؛ حال آن كه او نه اين‌كه از حرام پرهيز ندارد، بلكه از نفاق نيز

پرهيز ندارد ولذا فراوان دروغ‌هاى بزرگ بر زبان جارى كرده و از خود در كتاب‌هايش بر جاى گذاشته است. اكنون با توجه به اين سخن ابن تيميه، با سخنان و اظهارات او آشنا خواهيم شد تا روشن گردد كه او چه مقدار به اين سخن خود در عمل پايبند بوده و آيا اين سخن را از روى ايمان گفته و يا براى فريب مردم و خواننده‌ى كتابش بوده است.

[1]. البداية والنهايه ابن كثير، ج 7، ص 321.

[2]. الفيه سيوطى فى علم الحديث، ص 13.

[3]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ص 15.

[4]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ص 16.

[5]. منهاج السنه ابن تيميه، ج 7، ص 62 و 178.


صفحه 7

فصل اول: ابن تيميه و اميرالمؤمنين عليه السلام‌

در اين فصل با ديدگاه ابن تيميه در مورد احاديثى كه در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است وهمچنين طعن‌هايى كه او بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد كرده وجايگاه او با دوستان اهل بيت عليهم السلام وهمچنين با دشمنان آن‌ها، آشنا خواهيم شد. وهمچنين دلائل گمراهى او از اهل بيت عليهم السلام ودشمنى‌اش با استفاده از تصريح علماى اهل سنت وسخنان خود او در كتاب‌هايش مورد اشاره وبررسى قرار خواهد گرفت.

ابن تيميه و حديث: «على همراه حق است»

ابن تيميه در باره‌ى اين حديث كه متن كاملش را به زودى مى‌آوريم مى‌گويد:

«اين بزرگ‌ترين سخن دروغ است. اين حديث را هيچ كس از پيامبر صلى الله عليه وآله روايت نكرده است؛ نه با سند صحيح و نه با سند ضعيف. پس آيا كسى دروغ‌گوتر از اين پيدا مى‌شود كه از صحابه و علما حديثى را روايت كند كه آن‌ها آن حديث را روايت نكرده‌اند و از هيچ يك آن‌ها اين حديث اصلًا شناخته نشده است. اين از آشكارترين دروغ‌هاست. و اگر گفته مى‌شد كه برخى از آن‌ها اين حديث را روايت كرده‌اند وممكن است صحيح باشد در اين صورت امكان صحيح بودنش وجود داشت. (حال آن كه چنين نيست) و قطعاً دروغ و نسبت داده شده بر رسول خدا صلى الله عليه وآله است.»

باز همو مى‌گويد:

«حق به جز با پيامبر صلى الله عليه وآله همراه كسى نمى‌گردد. اگر حق هر جا كه على باشد به همراه او مى‌گشت، واجب بود كه على مانند پيامبر صلى الله عليه وآله معصوم باشد.»[1]

[1]. منهاج السنة ابن تيميه، ج 4، ص 241.


صفحه 8

در «مجمع الفتاوى» (ج 4، ص 418) مى‌گويد: «اگر حق به همراه على باشد، عمل كردن به هر آنچه على مى‌گويد واجب است، ولى معلوم است كه صحابه و پيروانش با على در مسائلى مخالفت كرده‌اند. و نصّ شرعى هم داريم كه آن نص با رأى مخالفان او موافق بوده است؛ مانند: عده‌اى زنى كه شوهرش وفات مى‌كند، در حالى كه او باردار است.» (البته بايد دقت داشته باشيم كه روش ابن تيميه و محدثين اهل سنت و وهابيت در صلوات روشن است و آن‌ها صلوات را ناقص ادا مى‌كنند، لذا اين‌كه در اين نوشتار ما بعد از نقل قول و يا حديثى از كتب اهل سنت، صلوات را به طور كامل ذكر كرده‌ايم اين عمل از جانب ماست، نه اين‌كه در اصل كتاب، صلوات اين‌گونه بوده باشد.)

جواب:چنان‌كه ملاحظه مى‌كنيد ابن تيميه تأكيد زيادى بر دروغ بودن اين حديث دارد و چهار مرتبه آن را تكرار كرده و سپس مى‌گويد: اين حديث از هيچ كسى حتى با سند ضعيف هم روايت نشده است. و در آخر به دروغ بودن اين حديث ادعاى يقين مى‌كند.

همچنين اگر در سخنان ابن تيميه دقّت كنيم به دست مى‌آيد كه يكى از سبب‌هايى كه ابن تيميه اين حديث را تكذيب كرده است آن است كه لازمه‌اى قبول اين‌

حديث (كه صحيح و ثابت است) آن است كه ناچاريم امير المؤمنين عليه السلام را معصوم بدانيم.

ما در اين‌جا متن و راويان اين حديث را ذكر مى‌كنيم تا معلوم گردد كه‌اوّلًا:حديث مذكور حديث صحيح (و حتى متواتر) است وثانياً:روشن شود كه چگونه ابن تيميه حقايق مسلم را تكذيب و انكار مى‌كند و آشكارا دروغ مى‌گويد.

اينك چند حديث در اين زمينه:

1. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:

علي مع الحق أو الحق مع علي حيث كان؛على همراه حق هست يا (و) حق همراه على هرجا كه على هست همراه او مى‌گردد. اين حديث با عبارات: «حق همراه على است» و «خدايا حق را همراه على بگردان» نيز وارد شده است.

اين حديث را با الفاظ مختلف مذكور افراد زير از صحابه روايت كرده‌اند:


صفحه 9

اميرالمؤمنين وامام حسين عليها السلام، سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، ابن عباس، امّ سلمه، عايشه، حذيفه، جابر، بوبكر، بوايوب انصارى، سعد بن عباده، ابوسعيد خدرى، براء بن عازب، سهل بن سعد، ابو ليلى، ابو طفيل، ابو موسى اشعرى، سعد بن ابى‌وقاص، زيد بن ارقم، عبد الرحمان بن سعد، كعب بن اجرت، كعب بن عمر.[1]هيثمى با سه سند اين حديث را روايت كرده ويكى را صحيح دانسته ودر دوّمى مى‌گويد: سعد بن شعيب را نمى‌شناسم و بقيه رجال صحيح‌اند. و در سوّمى نيز مى‌گويد: مالك بن جبير را نمى‌شناسم و بقيه ثقه‌اند. ابن كثير حديث دوّمى هيثمى را با سند ديگر روايت كرده است وحاكم نيز سند اين حديث را صحيح دانسته است. بايد دقت داشته باشيم كه سه سند هيثمى را بنابر موازين اهل سنت مى‌توان گفت كه همگى صحيح‌اند؛ زيرا ابن حبان، ذهبى و ابن حجر در مورد راوى‌اى كه مجهول است وشخص ثقه از او حديث روايت كرده و كسى او را جرح نكرده است، گفته‌اند: جائز الحديث است.[2]

چنان‌كه مى‌بينيد اين حديث بنابر نظريه‌اى محدثين و عقيده‌اى كه حتى خود ابن تيميه در مورد اخبار متواتر دارد متواتر، بلكه بالاتر از تواتر است؛ زيرا ابن تيميه حديثى را كه هفت نفر از صحابه روايت كرده‌اند متواتر دانسته است حال آن‌كه اين حديث را 25 نفر از صحابه روايت كرده‌اند. علاوه بر آن اين حديث شواهد فراوان ديگرى نيز دارد كه به همين معنا هستند.

2. ام سلمه همسر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هميشه مى‌گفت:

عن أم سلمة أنها كانت تقول: كان علي على الحق من اتبعه اتبع الحق ومن تركه ترك الحق عهد معهود قبل يومه هذا؛[3]على هميشه بر حق بود وهر كه از على پيروى كرد، از حق پيروى كرده است و هر كه على را ترك كرد، حق را ترك كرده است. اين عهد و پيمان ديرينه است.

[1]. سنن ترميذى، ج 3، ص 166؛ مسند بزار، ج 3، ص 52، ح 806؛ معجم الكبير، ج 23، ص 329 و 395، ح 758 و 946؛ مسند ابى‌يعلى، ج 2، ص 318، ح 1052؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 235 و 236؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 758؛ تاريخ الاسلام، ج 2، ص 198؛ تاريخ بغداد، ج 14، ص 322، ح 7643؛ تاريخ ابن عساكر، ج 20، ص 360 و ج 42، ص 499( با پنج سند)؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 82؛ الكنى و الاسماء، ج 2، ص 89؛ كنز العمال، ج 11، ص 621 ح 33091؛ فيض القدير، ج 6، ص 474؛ تفسير فخر رازى، ج 1، ص 205؛ مناقب ابن مردويه، ح 134 الى 140.

[2]. ميزان الاعتدال، ج 2، ص 93، رقم 2964؛ لسان الميزان، ج 2، ص 496، رقم 1993.

[3]. مجمع الزوائد، ج 9، ص 134؛ معجم الكبير، ج 23، ص 330 و 395؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 419.


صفحه 10

اين حديث با سه سند روايت شده است و هيثمى براى اين حديث دو سند نقل كرده و رجال يكى را ثقات دانسته جز مالك بن جعونه كه مى‌گويد: او را نمى‌شناسم. اين حديث را عياض بن عياض وسلمه بن كهيل از مالك روايت كرده‌اند واز سخن دارقطنى كه ابن عساكر ذيل اين حديث نقل كرده است، روشن مى‌شود كه مالك نزد او معروف بوده است وهمچنين در آن سلمه از مالك سؤال مى‌كند كه آيا تو اين سخن را از ام‌سلمه شنيدى؟ او مى‌گويد: به خدا سوگند سه مرتبه اين حديث را از او شنيدم.

3. عمره دختر عبد الرحمان مى‌گويد:

عن عمرة بنت عبد الرحمن قالت: لما سار علي إلى البصرة دخل على أم سلمة زوج النبي صلى الله عليه وآله فقالت: سر في حفظ الله و في كنفه فو الله إنك لعلى الحق و الحق معك و لولا أني أكره أن أعصى الله و رسوله فإنه أمرنا صلى الله عليه وآله أن نقر في بيوتنا لسرت معك و لكن و الله لأرسلن معك من هو أفضل عندي و أعز علي من نفسي ابني عمر؛[1]وقتى على به طرف بصره (براى جنگ جمل) حركت كرد، براى وداع با ام‌سلمه همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله به خانه‌اش داخل شد. ام‌سلمه گفت: در حفظ و پناه خدا حركت كن. به خدا سوگند حتماً تو بر حق هستى و حق همراه توست. اگر اين نبود كه من دوست ندارم خدا و رسولش را نافرمانى كنم؛ زيرا او (خداوند متعال) ما (همسران پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله) را امر فرموده تا در خانه‌هايمان بمانيم حتماً همراه‌

[1]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 8؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 129، ح 4611.