مضافاً بر اين، به اين معنا از ابوبكره[1]و انس بن مالك[2]نيز حديث روايت شده است وسند حديث ابوبكره را هيثمى، البانى و شعيب ارنؤوط صحيح دانستهاند و سند حديث انس را هيثمى با وجود لين در سند آن صحيح دانسته است.
اگر در واقع ابوبكر و عمر فرمانبرترين اصحاب باشند و حال فرمانبرترين صحابه اين باشد، پس حال ديگران چگونه خواهد بود. البته به نظر مىرسد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از اين طريق مىخواستند اين بزرگواران را به امت اسلامى معرفى بكنند كه چه جايگاهى دارند و اوامر آن حضرت چه مقدار نزد آنها اهميت دارد و الا اگر هدف كشتن او بود بعد از آن نيز امر مىفرمودند تا در منزلش و يا هر جاى ديگرى نيز او را بگيرند و به قتل رسانند! در اين داستان كه از ظاهرش خيلى روشن است بيش از يك مرتبه اتفاق افتاده است، چرا شيخين از اوامر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به اين راحتى گذشتهاند؟
با اين بيان دروغگويى ابن تيميه در اين موضوع نيز روشن گشت.
ابن تيميه و حديث «ثقلين»
حديث «ثقلين» كه از احاديث متواتره است، ابن تيميه در اصل صدور آن از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ايجاد شك كرده و مىگويد: «حديثى كه در صحيح مسلم روايت
[1]. مسند احمد، ج 5، ص 42، ح 20448؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 6، ص 225؛ السنه ابن ابىعاصم، ص 443، ح 948.
[2]. مسند ابويعلى، ج 1، ص 90، ح 907 و 4143؛ سنن دارقطنى، ج 2، ص 41؛ مجمع الزوائد؛ ج 6، ص 227 با دو سند؛ الاصابه ابن حجر، ج 2، ص 341، رقم 2452.
شده است اگر پيامبر صلى الله عليه وآله آن را گفته باشد[1]در آن فقط وصيت بر پيروى از قرآن شده است. و بر اين امر قبل از اين نيز در «حجة الوداع» وصيت شده بود. پس پيامبر صلى الله عليه وآله به پيروى اهل بيت امر نكرد، بلكه فقط فرمود: «به شما در مورد خاندانم خدا را يادآورى مىنمايم.»[2]
در ادامه مىگويد: «و اما اين لفظ حديث كه «وعترتم اهل بيتم را همراه با قرآن در ميان شما گذاشتم». وآن دو (قرآن و اهل بيت) هرگز از هم جدا نمىشوند تا اينكه بر سر حوض بر من وارد شوند. اين حديث را ترمذى روايت كرده است. واز احمد بن حنبل در باره اين حديث سؤال كردند و احمد آن را ضعيف دانست وديگران از اهل علم نيز اين حديث را ضعيف دانسته و گفتهاند كه اين حديث غير صحيح است.»[3]
جواب:توجه داشته باشيم كه ابن تيميه و امروزه وهابيت با پيروى از او در رد احاديث خصائص اهل بيت عليهم السلام به هر سخن دروغى چنگ زدهاند و در مقابل چنانكه نمونههايى ذكر شد، به هر افسانهاى در اثبات فضيلت براى ديگران چنگ زدهاند، ولى هرگز حاضر نيستند به متواترترين احاديث در حق اهل بيت عليهم السلام ارزشى قائل شوند. باز به دروغ خود را پيرو قرآن و سنت مىخوانند.
اين حديث شريف از احاديثى است كه صدورش از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قطعى است. اما نسبت دادن ابن تيميه به احمد كه او اين حديث را ضعيف دانسته باشد، به
[1]. مفهوم اين سخن ابن تيميه آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين سخنى نگفتهاند، ولى بر فرض آن كه اگر گفته هم باشند چنين و چنان است.
[2]. منهاج السنة، ج 7، ص 318.
[3]. منهاج السنة، ج 7، ص 394.
مانند دروغهاى ديگر دروغبافان است. احمد بن حنبل چنان كه مشاهده خواهيد كرد، اين حديث را با همين لفظى كه ابن تيميه نسبت تضعيف آن را به او داد، در كتابهاى خود با سندهاى مختلف و صحيح روايت كرده است. پس چگونه اين حديث را ضعيف توصيف كرده است؟ آرى، تنها بخارى در روى عالم چنين نسبت كذب را به احمد بن حنبل داده است كه ما پاسخ آن را در كتاب «امام بخارى و جايگاه صحيحش» در شرح حال بخارى داديم. و هيچ يك از علما ومحدثين اهل سنت نيز به اين نقل بىاساس بخارى هيچ ارزشى قائل نشده و آن را در كتابهاى خود وارد نكردهاند. همچنين نسبت ابن تيميه به ديگران از اهل علم نيز نسبت دروغ است و در طول تاريخ كسى جز ابن جوزى كه تنها يك سند ضعيف را پيدا كرده و در كتاب «احاديث واهيه» اش ذكر كرده است، كسى پيدا نشده كه اين حديث را تضعيف كرده باشد، چه رسد به عدهاى از اهل علم كه ابن تيميه نه نامى از آنها مىبرد و نه نشانى از آنها ارائه مىدهد.
بايد اينجا به يك مطلب اشاره كنيم و آن اينكه اسلام مىگويد: هر كه سخن دروغى را با آگاهى بر دروغ بودنش نقل كند خود از دروغگويان خواهد بود. با در نظر گرفتن اين اصل با مراجعه به «مسند احمد» انسان يقين پيدا مىكند كه احمد هرگز اين حديث را تضعيف نكرده است. پس هر كه با وجود اين قرينه و دليل، باز اين نسبت را به احمد بدهد، خود از دروغگويان خواهد بود كه ابن تيميه نيز در موارد مختلف از جملهاى چنين دروغگويان نيز محسوب مىشود.
ما اينجا متن اين حديث و راويانش را ذكر خواهيم كرد تا روشن شود كه اين حديث از چه اتقانى برخوردار است. بايد گفت كه اين حديث شريف را پيامبر
اكرم صلى الله عليه وآله در سه ماه آخر عمر پربركت و شريف خود پنج مرتبه و در پنج مكان مختلف ايراد فرمودهاند كه ما فقط به دو مرحله آن اشاره مىكنيم:
1. از ابوطفيل، از زيد بن ارقم روايت كرده كه مىگويد: «زمانى كه پيامبر صلى الله عليه وآله از حجة الوداع بر مىگشتند، در سرزمين غدير خم فرود آمدند و فرمان دادند كه زير درختان آنجا را جاروب كنند. پس از آن فرمودند: «گويا به زودى (به سراى آخرت) خوانده مىشوم. من در ميان شما دو چيز گرانبها و ارزشمند مىگذارم كه يكى بزرگتر از ديگرى است. و آن دو: كتاب خدا و اهل بيتم هستند. پس بنگريد و مواظب باشيد كه پس از من با آن دو چگونه برخورد خواهيد كرد. آن دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» سپس فرمودند: «به درستى كه خداوند مولى و صاحب اختيار من است و من سرپرست هر مؤمنى هستم.» آنگاه دست على را گرفته فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم، پس على مولاى اوست. خدايا! دوست بدار هر كسى را كه على را دوست دارد و دشمن بدار هر كسى را كه على را دشمن دارد.» سپس ابو طفيل به زيد گفت: «آيا تو اين سخن را از پيامبر صلى الله عليه وآله شنيدى؟ زيد گفت: «زير آن درختان كسى نبود مگر اينكه پيامبر صلى الله عليه وآله را با چشمانش ديد و با گوشش سخنان آن حضرت را شنيد.»
ابن حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام (با ده سند)، سلمان، ابو ذر، امام حسن عليه السلام، فاطمه زهرا عليها السلام، ام هانى، ابن عباس، زيد بن ارقم، (با 45 سند)، ابوسعيد خدرى (با 25 سند)، ابورافع، جابر، ابوهيثم ابن تيهان، حذيفه، حذيفه بن اسيد، جبير بن مطعم، براء بن عازب، انس، طلحه، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، سهل بن سعد، امسلمه، عدى بن حاتم، ابوايوب انصارى، خزيمه بن ثابت، زيد بن ثابت (با 8 سند)، ابوقدامه، ابوهريره، عبد الله بن حنطب، عقبه بن عامر، ابوليلى غفارى، عامر
بن ليلى، ابن عمر، زيد بن اسلم، ابويعلى انصارى و ضمير اسلمى روايت شده است.[1]
حديث «ثقلين»، چنانكه در گذشته اشاره شد با لفظ ديگرى چنين روايت شده است:
2. «به درستى كه من در ميان شما دو جانشين و خليفه مىگزارم. و آن دو، كتاب خدا و اهل بيتم هستند كه هرگز از هم جدا نمىشوند تا اينكه كنار حوض بر من وارد شوند.» اين حديث را زيد بن ثابت، ابوذر، ابوسعيد خدرى، زيد بن ارقم و زيد بن اسلم با بيش از چهارده سند روايت كردهاند.[2]هيثمى در جلد اول و نهم
كتابش از احمد و طبرانى اين حديث را روايت كرده و در هر دو مورد سند آن را صحيح دانسته است و همچنين البانى و شعيب ارنؤوط نيز اين حديث را با اين لفظ صحيح دانسته است.
بايد دقت داشته باشيم كه دو نفر از علماى وهابى به نامهاى دكتر على سالوس و عثمان خميس در مورد اين حديث شريف كتاب نوشتهاند و در آن با خيانت سعى كردهاند وانمود كنند كه اين حديث تنها با لفظ «مسلم» صحيح است و بقيه ضعيف است. حال آنكه اولا: اين خيانتكاران تنها به برخى و عدد كمى از اسانيد اين حديث اشاره كردهاند و ثانيا: البانى خود در صحيحهاش به سالوس در مورد اين حديث رد نوشته و دورى او از معرفت حديث را بيان كرده است، اما عثمان خميس تنها برخى اسانيد را كه صحيح نيز هستند با خيانت و عدم ذكر توثيق راوى، تضعيف كرده و همچنين به هيچ اسانيد ابوطفيل و ديگر تابعين كه اين حديث را با تواتر از زيد بن ارقم روايت كردهاند نيز اشاره نكرده است. و اينگونه خيانتها از جانب وهابيت در باره آثار متواتر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كه در حق اهل بيت عليهم السلام به جا مانده، فراوان است. يادآور مىشويم كه ما اسانيد اين حديث را در كتابى به نام «راه نجات» جمع كرديم كه به بيش از 140 سند مىرسد و حتى البانى اسانيد زيادى را تصحيح كرده است و قطعا اين حديث متواتر است.
ابن تيميه و حديث دوازده خليفه
ابن تيميه مىگويد: «در «صحيحين» روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: «پيوسته اين دين عزيز، توانا و ارجمند خواهد بود، مادامى كه دوازده نفر رهبريت اين امت را بر عهده داشته باشند. همهاى آن دوازده نفر از قريش خواهند بود. سپس چندين
[1]. صحيح مسلم، ج 4، ص 873،( با چهار سند هرچند ناقص نقل كرده است)؛ سنن ترمذى، ج 2، ص 308، ج 5، ص 663، ح 3788 و 3874 و 3876؛ سنن دارمى، ج 2، ص 231 و 432؛ مسند احمد، ج 3، ص 14 و 17 و 26 و 59 و ج 4، ص 366 و 367 و 371 و ج 5، ص 181 و 189؛ معجم الكبير، ج 3، ص 65 و 66 و 67 و 180، ح 2678 تا 2683 و 3052 و ج 5، ص 54 و 166 و 167 و 170 و 182 و 183 و 186، ح 4923 و 4969؛ محمع الاوسط، ج 3، ص 374، ج 4، ص 33 و ج 5، ص 89؛ معجم الصغير، ج 1، ص 131 و 135؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 176؛ مسند ابو يعلى، ج 2، ص 267 و 297 و 303 و 376؛ صحيح ابن خذيمه، ج 4، ص 63؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 45 و 51 و 130، ح 8148 و 8148 و 8175 و 8464؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 93، ح 3، ص 109 و 110 و 148 و 533؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 170 و ج 9، 163 و 164 و ج 10، ص 348 و 363؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 192؛ سنن بيهقى، ج 2، ص 128 و 148 و ج 7، ص 30 و ج 10، 114؛ حلية الاولياء، ج 1، ص 355؛ احاديث صحيحه البانى، ج 4، ص 355 تا 358؛ معالم التنزيل بغوى، ج 5، ص 101؛ سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 365 و 366؛ انساب الاشراف، ص 111 و 131 و 439.
[2]. معجم الكبير، ج 5، ص 153، ح 4921 و 4922؛ مسند احمد، ج 5، ص 181 و 189، ح 21618 و 21697؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 418، ح 41؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 170 و ج 9، ص 162؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 603 و 786، ح 1032 و 1403؛ احاديث صحيحه البانى، ج 3، ص 355.
لفظ ديگر از اين حديث را ذكر مىكند و مىگويد: «امر همان گونه شد كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود. و آن دوازده خليفه عبارتاند از: ابوبكر، عمر، عثمان، على، معاويه وپسرش يزيد، سپس عبد الملك و چهار فرزندش كه در بين آنها عمر بن عبد العزيز است. پس از اينها در دولتهاى اسلامى كمبودهايى به وجود آمد كه تا به امروز ادامه دارد. و دولت در زمان بنى اميه عزيز بود ....»
باز همو مىگويد: «اينها همان دوازده خليفهاى هستند كه در تورات ذكر شدهاند. آنجا كه خداوند به اسماعيل بشارت داد كه به زودى دوازده بزرگ را به دنيا مىآورد ....» آنگاه مىگويد: «هر كه گمان كند كه اين دوازده خليفه همان دوازده نفر از خاندان پيامبر هستند در حقيقت جاهل و نادان است. واز اين دوازده نفر تنها على همراهش شمشير بود. البته على در هنگام خلافتش نه با كفار جنگيد ونه جايى را فتح كرد ونه كافرى را به قتل رساند، بلكه در زمان او مسلمانان به جنگ با يكديگر مشغول بودند تا جايى كه كافران بر آنها طمع كردند. وحتى گفته مىشود كه كفار بعضى از سرزمينهاى مسلمانان را گرفتند ... اگر چنين تفسير كنيم كه اين دوازده نفر على وفرزندانش باشند روايت معنا نخواهد داشد. زيرا در روايت هست كه در زمان اين دوازده نفر اسلام عزيز وارجمند است. اما در زمان على چه عزتى هست در رهبريت او كه شمشير بر روى خود مسلمانان باز بود وكفار را به طمع درآورد؟ .... چه عزتى است براى اسلام از اين دوازده نفر (امامان اهل بيت) كه پيروانشان گمان مىكنند. بسيارى از يهود وقتى مسلمان مىشدند شيعه مىشدند. چون ديده بودند كه در تورات از دوازده خليفه خبر داده شده بود وگمان مىكردند كه آنها همين دوازده نفر از اهل بيت هستند. در حالى كه اينگونه نيست، بلكه دوازده نفر همان كسانى هستند كه رهبريت امت را بر عهده
گرفتند (و ما اسم هايشان را آورديم) كه همه از قريش بودند و اسلام در زمانشان عزيز بود و اين معروف است.»
باز همو مىگويد: «ابن هبيره حديث دوازده خليفه را تأويل كرده است كه تأويل او هيچ ارزشى ندارد و برخى ديگر مثل ابن جوزى سخن ضعيفى در مورد آن گفتهاند. برخى (مثل ابوبكر عربى) گفتهاند كه معناى اين حديث را نمىفهمند. اما مروان و ابن زبير هيچ يك از اين دو رهبر همهاى امت نبودند، بلكه زمانشان زمان فتنه بود و عزتى براى اسلام حاصل نشد. و از اين جهت برخى خلافت على را نيز از اين نوع دانستهاند (يعنى از نوعى كه زمانش زمان فتنه بود و براى اسلام هيچ عزتى حاصل نشد.) اينها گفتهاند كه خلافت على نه با نص ثابت شده است و نه با اجماع. سخن در اين مورد زياد است كه جايش اينجا نيست ....»[1]
جواب:ابن تيميه در مورد اين حديث در اضطراب شديد واقع شده است كه ما بعد از ذكر نص حديث به آن اشاره مىكنيم:
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:
1. خلفا و جانشنان من پس از من دوازده نفر هستند، به عدد پيشوايان بنى اسرائيل.»
2. پيوسته اين دين عزيز و توانا و ارجمند خواهد بود مادامى كه دوازده نفر رهبريت اين امت را به عهده داشته باشند.» (راوى مىگويد:) «سپس پيامبر صلى الله عليه وآله سخنى فرمودند كه من نفهميدم. از پدرم پرسيدم كه پيامبر در آخر سخنانش چه فرمود؟» گفت: «فرمود كه همه آن دوازده نفر از قريش خواهند بود.»
[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 235 و 243.
راويان اين حديث: عبد الله بن مسعود، جابر بن سمره، (با 36 سند) عبد الله بن عمر، ابوجحيفه، عبد الله بن عمرو و انس بن مالك هستند.[1]
از اين حديث و نيز برخى از احاديث ديگر كه با لفظهاى ديگر در اين موضوع وارد شده است، چند نكته به دست مىآيد:
1. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اين حديث را چند بار و در جاىهاى مختلف ايراد فرمودند.
2. آن حضرت به روشنى بيان فرمودهاند كه اين دوازده نفر، خلفا و رهبران اين امت هستند.
3. خلافت اينها تا روز قيامت باقى است.
4. عزت اسلام و بقاى دين همراه با خلافت اينهاست.
5. امامت و خلافت از آن اين دوازده نفر است، هرچند مردم آنها را ترك كنند و يا با آنها مخالفت نمايند.
چند مطلب در سخنان ابن تيميه قابل ملاحظه است كه بايد دقت شود:
1. ابن تيميه معاويه و جمعى از بنى اميه را از جمله دوازده خليفه محسوب كرد. و اين مخالف است با سخن خود او كه در جاى ديگر به روشنى بيان كرده است:
«معاويه و بنى اميه پادشاه هستند، نه خلفا.»[2]
[1]. صحيح مسلم، ج 6، ص 3 و 4؛ احمد از جابر در مسنداش با 34 سند اين حديث را روايت كرده است، ج 5، ص 86 تا 108؛ سنن ابوداود، ج 2، ص 309، ج 4، ص 150؛ مسند ابو يعلى، ج 13، ص 457، ح 7464؛ صحيح ابن حبّان، ج 15، ص 43؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 618؛ مسند احمد، ج 1، ص 398، ح 3781 و 3860؛ تاريخ الكبير بخارى، ج 1، ص 446، ح 1426، ج 8، ص 411، ح 3520، وديگران؛ بخارى در« صحيح» خود با لفظ دوازده امير اين حديث را روايت كرده است.
[2]. منهاج السنة، ج 4، ص 522.