بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 329

ايشان را شبانه دفن نمود و ابوبكر و عمر را به دفن و نماز جنازه آن حضرت خبر نكردند.[1]

براى روشن شدن دروغگويى ابن تيميه در اين موضوع همين مقدار كفايت مى‌كند، اما در مورد حديث‌

«لا نورث ما تركناه صدقة»

بايد همين مقدار اشاره كنيم كه اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله چنين سخنى فرموده بودند، قطعا قبل از هر كسى اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليها السلام و همسران پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مادران مؤمنين، از آن آگاه مى‌شدند نه ابوبكر كه موضوع هيچ ربطى به او ندارد و اين‌ها كه اهل بيت هستند از ابوبكر ارث خود را طلب نمودند. بايد دقت داشته باشيم كه راوى اين حديث تنها ابوبكر است و به اين واقعيت حديث ام‌المؤمنين عائشه كه ابن عساكر در تاريخش و صاحب كنز[2]از ابوبكر شافعى و بغوى نقل كرده نيز به وضوح شهادت مى‌دهد و اما اين‌كه اين حديث را به ديگران نيز نسبت داده‌اند و يا ديگران نيز به آن اعتراف كرده باشند، بر خلاف واقع است و ابن حجر نيز به اين مطلب كه واقعيت چنين ادعا را رد مى‌كند، در «فتح البارى» ذيل اين حديث روشنى انداخته است. و همچنين اميرالمؤمنين عليه السلام بنابر نقل ابن سعد در «طبقات الكبرى»[3]با

[1]. صحيح مسلم، ج 5، ص 152، ح 3302( كتاب جهاد و سير، باب حكم في‌ء)؛ صحيح بخارى،( كتاب فرض الخمس، باب فرض الخمس، ح 3094 يا 2863، كتاب نفقات، باب نفقةالرّجل قوت سنة على اهله، ح 5358 نا 4939، كتاب الفرايض، باب لانرث ما تركناه صدقة، ح 6728، كتاب الاعتصام بالكتاب و سنة، باب ما يكره من التأموق و التنازع، ح 7305 يا 6761، كتاب الفرايض، باب لا نرث ما تركناه صدقة، ح 6728؛ صحيح ابن حبّان، ج 14، ص 577.

[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 30، ص 311؛ كنز العمال، ج 12، ح 35600.

[3]. طبقات الكبى، ج 2، ص 315؛ سبل الهدى و الرشاد، ج 12، ص 370؛ كنز العمال، ج 5، ص 625، ح 14101.


صفحه 330

استدلال به آيات قرآن بى اساس بودن حديث ابوبكر را براى خودش ثابت نمودند و ابوبكر نيز نتوانست چيزى بگويد. و دلائل ديگر به مانند اين‌كه اميرالمؤمنين عليه السلام و عباس عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به خاطر نقل اين روايت توسط شيخين معتقد به كاذب، خائن، آثم و فريب‌گر بودن شيخين شدند و اين بنابر نقل صحيح بخارى ومسلم است.[1]بنابر اين اين‌گونه ادعاها بى‌اساس خواهد بود.

اما مسأله فدك:

عن ابى سعيد قال: لما نزلت «وآت ذالقربى حقه» دعا النبى صلى الله عليه وآله فاطمة فاعطاها فدك‌؛ چون آيه‌اى (به نزديكان خود حقشان را بده) نازل شد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فاطمه را خواستند و فدك را به او دادند.[2]

اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، ابوسعيد با سه سند، امام سجاد و امام صادق عليها السلام روايت شده است و سند اين حديث بدون شك صحيح است و از سخن ابن كثير نيز صحت آن استفاده مى‌شود.

عن بن عباس: لما نزلت‌«وآت ذالقربى حقه» اقطع النبى صلى الله عليه وآله فاطمة فدك؛[3]ابن عباس مى‌گويد: چون آيه‌اى (به نزديكان خود حقشان را بده) نازل شد پيامبر صلى الله عليه وآله فدك را براى فاطمه جدا كرد و داد.

بلاذرى چنين روايت كرده است:

وحدثنا عبد الله بن ميمون المكتب قال: أخبرنا الفضيل بن عياض عن مالك بن جعونه، عن أبيه قال: قالت فاطمة لابى بكر: إن رسول الله صلى الله عليه وآله جعل لى فدك فاعطنى إياها و شهد لها على بن أبى طالب. فسألها شاهدا آخر فشهدت لها أم أيمن فقال: قد علمت يا بنت رسول الله صلى الله عليه وآله أنه لا تجوز إلا شهادة رجلين أو رجل وامرأتين فانصرفت؛[4]فاطمه عليها السلام به ابوبكر گفت: همانا پيامبر صلى الله عليه وآله فدك را در اختيار من قرار داد، پس آن را به من بده. على نيز به اين مطلب شهادت داد. ابوبكر شاهد ديگر خواست و ام‌ايمن نيز شهادت داد. ابوبكر گفت: بايد دو مرد و يا يك مرد و دو زن شهادت دهند. پس فاطمه عليها السلام برگشت.

وحدثنى روح الكرابيسى قال: حدثنا زيد بن الحباب قال: أخبرنا خالد بن طهمان، عن رجل حسبه روح جعفر بن محمد أن فاطمة قالت لابى بكر: أعطنى فدك فقد جعلها رسول الله صلى الله عليه وآله لى. فسألها البينة. فجاءت بأم أيمن ورباح مولى النبى فشهدا لها بذلك. فقال: إن هذا الامر لا تجوز فيه إلا شهادة رجل وامرأتين؛[5]

[1]. صحيح مسلم، كتاب الجهاد و السير، باب حكم الفئ، ج 5، ص 151، ح 4676؛ تاريخ المدينه ابن شبه، ج 1، ص 208؛ سنن الكبرى بيهقى، ج 6، ص 298 به نقل از مسلم و بخارى؛ فتح البارى، ج 6، ص 144؛ كنز العمال، ج 7، ص 241، ح 18768 از جمع كثيرى محدثين.

[2]. مسند ابويعلى، ج 2، ص 334، ح 1076؛ علل دارقطنى، ج 1، ح 1651 و 1656؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 49؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 39؛ تفسير ألوسى، ج 10، ص 435؛ شواهد التنزيل حسكانى، ج 1، ص 438 الى 448، با هشت سند؛ فتح القدير شوكانى، ج 3، ص 224؛ لباب النقول سيوطى، ص 123؛ كنز العمال، ج 3، ح 8696 و ج 5، ح 14243، از ابوطفيل در داستان شورى؛ در المنثور، ج 4، ص 177، به نقل از ابن ابى‌حاتم و بزار.

[3]. در المنثور، ج 4، ص 177؛ فتح القدير شوكانى، ج 3، ص 224.

[4]. فتوح البلدان، ج 1، ص 35، ح 113؛ معجم البلدان حموى، ج 4، ص 239؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 444.

[5]. فتوح البلدان بلاذرى، ج 1، ص 35، ح 114؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 444.


صفحه 331

امام صادق عليه السلام فرمود: همانا فاطمه عليها السلام به ابوبكر گفت: فدك را به من بده، همانا پيامبر صلى الله عليه وآله آن را در اختيار من قرار داده است. ابوبكر درخواست دليل كرد. پس ام‌ايمن ورباح شهادت دادند. ابوبكر گفت: اين امر جز با شهادت دو زن و يك مرد تمام نمى‌شود.

سند اين خبر مرسل صحيح و رواتش ثقه هستند.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: فاطمه عليها السلام به نزد ابوبكر آمد و گفت: پدرم فدك را به من داده و على و ام‌ايمن نيز به آن شهادت مى‌دهند. ابوبكر گفت: تو به پدرت جز نسبت حق نمى‌دهى، همانا فدك را به تو دادم. پس در صحيفه‌اى رسما آن را به فاطمه نوشت. فاطمه عليها السلام هنگام خروج با عمر برخورد و عمر چون متوجه شد، آن صحيفه را گرفت و به حضور ابوبكر برگشتند و چون على و ام‌ايمن به نفع خود شهادت مى‌دهند، شهادت را ناتمام دانست و نوشته ابوبكر را پاره كرد.[1]

پس با بيان آنچه ذكر شد روشن گشت كه ابن تيميه در اين مورد نيز چندين دروغ گفته است.

ابن تيميه و امام حسن عليه السلام‌

ابن تيميه مى‌گويد: «حسن و اكثر سابقين از صحابه جنگ (با معاويه) را مصلحت نمى‌ديدند. و اين نظر صحيح‌تر از رأى به جنگ (با او) است و دلايل زيادى هم دارد.»[2]

باز مى‌گويد: «رأى حسن ترك جنگ بود ....»[3]

[1]. شرح نهج البلاغه ابن ابى‌الحديد، ج 16، ص 274؛ سيره حلبى، ج 3، ص 488.

[2]. منهاج السنة، ج 6، ص 113.

[3]. منهاج السنة، ج 8، ص 145.


صفحه 332

باز همو مى‌گويد: «حسن ميدان را خالى كرد و رهبرى مسلمانان را به معاويه تسليم نمود و هرگز جنگ را اختيار نكرد. و اين خبر متواتر است.»[1]

باز مى‌گويد: «حسن پيوسته پدر و برادرش را به ترك جنگ وادار مى‌كرد. وزمانى كه نوبت به خودش رسيد جنگ را ترك نمود و صلح (با معاويه) را پيشه نمود.»[2]

جواب:خبر صحيح و مسلم در اين زمينه آن است كه اولًا امام حسن عليه السلام جنگ با معاويه را به اين عنوان كه جنگ با باغى است واجب مى‌دانستند وبراى اين جنگ اقدام عملى هم نموده و لشكريان خود را براى جنگ با او حركت داده بودند، ولى چون عراقيان كه بيشتر سپاهيان آن حضرت را تشكيل مى‌دادند از اطراف آن حضرت پراكنده شدند و حتى برخى از سرانشان را معاويه با پول و نيرنگ خريد، امام حسن عليه السلام ديگر ناچار شدند ضمن شروط مشخصى كه با معاويه گذاشتند، با او صلح كنند. اما اينكه ابن تيميه مى‌گويد كه امام حسن عليه السلام هرگز جنگ نخواست و در اين زمينه دعواى تواتر مى‌كند، دروغ و بهتان بزرگ است و هيچ كسى اين حرف را نزده است، چه رسد به تواتر.

امام حسن عليه السلام زمانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت رسيدند يك خطبه‌اى طولانى خوانده و در آن در باره‌اى اميرالمؤمنين عليه السلام چنين فرمودند: «همانا اين شب كسى از دنيا رفت كه گذشتگان نتوانستند در عمل بر او پيشى بگيرند وآيندگان هم نمى‌توانند به (مقام و درجه) او برسند. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله پرچم را به دست او مى‌دادند در حالى كه جبرئيل از طرف راستش و مكائيل از طرف‌

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 41.

[2]. منهاج السنة، ج 4، ص 535.


صفحه 333

چپش (او را يارى مى‌كردند و همراه او مى‌جنگيدند.) اواز ميدان بر نمى‌گشت تا اينكه خداوند به وسيله او فتح و پيروزى را نصيب گرداند.» سپس فرمودند: اى مردم! هر كه مرا مى‌شناسد كه مى‌شناسد و هر كه مرا نشناسد، پس (بدانيد كه) من حسن بن على هستم. من پسر پيامبرم. من پسر وصى و جانشين او (يعنى على) هستم. من پسر آن مژده دهنده‌ام. من پسر آن بيم‌دهنده هستم. من پسر آن دعوت‌كننده به سوى خدايم. من پسر چراغ تابناكم. من از خانواده‌اى هستم كه جبرئيل به نزد ما نازل مى‌شد و از نزد ما به آسمان بر مى‌گشت. من از خانواده‌اى هستم كه خداوند پليدى و ناپاكى‌ها را از آن‌ها دور كرده است و آن‌ها را كاملًا پاك ساخته است.[1]من از خاندانى هستم كه خداوند دوست داشتن آن‌ها را براى تمام مسلمانان فرض گردانيده است، آن‌جا كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: بگو (اى پيامبر بر امت خود) كه من از شما اجر و مزدى نمى‌خواهم مگر دوستى خاندانم. هر كه عمل نيكويى انجام داد ما بر آن نيكويى مى‌افزاييم». بدانيد كه عمل نيك انجام دادن دوستى ما اهل بيت است.»[2]

خطبه مذكور را افراد زير نقل كرده‌اند: امام سجاد عليه السلام، ابوطفيل، جعفر بن حيان، ابو اسحاق سبيعى، زيد بن حسن، ابن حبشى، اسماعيل، هبيره، ابن ابى‌حمزه وعاصم.[3]هيثمى و حاكم سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند و از نظر ذهبى نيز سندش صحيح است و اصل اين خطبه در حد تواتر است.

[1]. اشاره است به آيه 33 سوره احزاب.

[2]. اشاره است به آيه 23 سوره شورى.

[3]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 172؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 146؛ ذريةالطاهره دولابى، ج 1، ص 74 و 78 و 79، ح 121 و 131 و 132؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 172؛ معجم الاوسط، ج 2، ص 336، ح 2155؛ ج 8، ص 224، ح 8469؛ مسند احمد، ج 1، ص 199، ح 1719 و 1720، ج 3، ص 246 و 247؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 6، ص 372، ح 32085 و 320101، ح 7، ص 499 و 502، ح 47؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 112، ح 8408؛ خصائص نسائى، ح 23؛ معجم الكبير؛ ج 3، ص 80، ح 2717 الى 2725؛ اخبار اصفهان ابو نعيم، ج 1، ص 70؛ مسند بزار، ج 4، ص 179، ح 1339 تا 1341؛ مسند ابو يعلى، ج 12، ص 125، ح 6758؛ الثقات، ج 2، ص 304 و صحيح ابن حبان، ج 15، ص 383، ح 6936؛ حلية الاولياء ابو نعيم، ج 1، ص 65، ج 2، ص 3؛ تاريخ ابن عساكر، ج 3، ص 330، ج 42، ص 578؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 368.


صفحه 334

اين است جايگاه امام حسن عليه السلام نسبت با پدر بزرگوار خود. وقتى امام حسن عليه السلام معتقدند كه جبرئيل و مكائيل در جانب راست و چپ پدرشان در جنگ‌ها آن حضرت را يارى مى‌كنند چگونه ممكن است با چنين شخصيتى مخالفت كنند؟ ولى مى‌بينيم كه ابن تيميه به خاطر اينكه امام حسن به حسب شرائطى كه بعداً به آن اشاره خواهيم نمود با معاويه صلح كردند، بين امام حسن و اميرالمؤمنين عليها السلام جدايى مى‌اندازد. و با اين روش مى‌خواهد مردم را كه به حقايق صلح امام حسن عليه السلام با معاويه و نيز به جايگاه و مقام والاى اهل بيت عليهم السلام آگاهى ندارند، فريب داده آن‌ها را نيز مثل خود از خاندان پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله منحرف سازد. اين امام حسن عليه السلام بودند كه مردم كوفه را براى جهاد با لشكر جمل دعوت نمودند كه اين خبر در صحيح بخارى نيز آمده است.[1]اگر آن حضرت مخالف جنگ بودند، اين كار را چگونه انجام دادند.

باز به ابن تيميه مى‌گوييم: كى و كجا امام حسين عليه السلام در زمان امام حسن عليه السلام خواستند جنگ راه بيندازند كه امام حسن اشاره به ترك آن كرده باشند؟ امام حسين عليه السلام حتى پس از شهادت امام حسن عليه السلام نيز تا مرگ معاويه پايبند به همان‌

[1]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2600، ح 6687؛ فتح البارى، ج 13، ص 50.


صفحه 335

صلحى بودند كه برادر بزرگوارشان انجام دادند، چه رسد در حال حيات آن حضرت.

با اين همه دروغ بافى‌ها ابن تيميه باز در آخر مى‌گويد: «آن كارى كه حسن انجام داد بهتر از كار حسين بود و آنچه كه حسن كرد دوست داشته‌تر بود در نزد خداوند و رسولش ....»[1]

جهت روشن شدن دروغ‌هاى ابن تيميه به خبر زير توجه كنيد:

پس از صلح امام حسن عليه السلام با معاويه، خوارج براى جهاد با معاويه برآمدند ودر نخيله جمع شدند. معاويه به امام حسن عليه السلام كه در حال برگشت به مدينه بودند نامه نوشت و آن حضرت را به جنگ با خوارج فرا خواند. امام حسن عليه السلام در جواب او اين‌گونه نوشتند:

«لو آثرت أن أقاتل أحداً من أهل القبلة لبدأت بقتالك، فإنى تركتك لصلاح الأمة و حقن دمائها؛[2]اگر من جنگ با كسى از اهل قبله را اختيار مى‌كردم و ترجيح مى‌دادم، حتماً جنگ با تو را سر مى‌كردم، ولى من به خاطر صلاح امت و پيشگيرى از ريخته شدن خون آن‌ها جنگ با تو را ترك كردم.»

از اين خبر ثابت مى‌شود كه امام حس عليه السلام جنگ با معاويه را حتى لازم‌تر از جنگ با خوارج مى‌دانستند.

باز ابن تيميه مى‌گويد: «امّا اين سخن كه معاويه به حسن زهر داد (و او را به قتل رسانيد) اين از چيزهايى است كه هرچند برخى از مردم آن را نقل كرده‌اند، ولى با دلايل شرعى يا اقرار معتبر ثابت نشده و كسى هم آن را با قاطعيت نقل‌

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 471.

[2]. الكامل فى التاريخ ابن اثير، ج 2، ص 109.


صفحه 336

نكرده است. و اين چيزى است كه نمى‌توان به آن علم پيدا كرد و اعتقاد به آن اعتقاد بدون علم است.» سپس مى‌گويد: «شكى نيست كه حسن در مدينه بود ومعاويه در شام ....»[1]

دلايل شهادت امام حسن عليه السلام به دست معاويه‌

عن أبى بكر بن حفص قال: إن سعدا والحسن بن على ماتا فى زمن معاوية فيرون أنه سمه؛[2]طبرانى از ابوبكر بن حفص روايت كرده كه مى‌گويد: «سعد و حسن بن على در زمان معاويه از دنيا چشم پوشيدند و (مردم) معقدند كه معاويه بر او (بر امام حسن عليه السلام) زهر داده است.» سند اين خبر كاملًا صحيح است.

دقت داشته باشيم كه زياد بن عمر از علماى وهابى در كتاب «من فضائل واخبار معاويه دراسة» مى‌نويسد: اين زياده (مردم معقدند كه معاويه بر او زهر داده است) در حاشيه يكى از چاپ‌هاى معجم طبرانى وارد شده ودر ديگر چاپ‌ها نيست.

اين كذب و خدعه‌اى ديگرى از اكاذيب وهابى‌هاست كه از امامشان اين‌گونه با دروغگويى دفاع از فاجران را ياد گرفته‌اند؛ زيرا ما در سه چاپ «معجم» طبرانى، اين عبارت را در متن اخبار كتاب ديديم كه وجود دارد. البته اين نويسنده براى معاويه خيلى از آيات را تطبيق كرده و فضائل زيادى را برايش ثابت خوانده واخبار سوء كردار و قتل‌هاى او و حتى اخبار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از قتل حجر بن عدى‌

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 469 و 470.

[2]. معجم الكبير، ج 3، ص 71، ح 2694.