استدلال به آيات قرآن بى اساس بودن حديث ابوبكر را براى خودش ثابت نمودند و ابوبكر نيز نتوانست چيزى بگويد. و دلائل ديگر به مانند اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام و عباس عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به خاطر نقل اين روايت توسط شيخين معتقد به كاذب، خائن، آثم و فريبگر بودن شيخين شدند و اين بنابر نقل صحيح بخارى ومسلم است.[1]بنابر اين اينگونه ادعاها بىاساس خواهد بود.
اما مسأله فدك:
عن ابى سعيد قال: لما نزلت «وآت ذالقربى حقه» دعا النبى صلى الله عليه وآله فاطمة فاعطاها فدك؛ چون آيهاى (به نزديكان خود حقشان را بده) نازل شد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فاطمه را خواستند و فدك را به او دادند.[2]
اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، ابوسعيد با سه سند، امام سجاد و امام صادق عليها السلام روايت شده است و سند اين حديث بدون شك صحيح است و از سخن ابن كثير نيز صحت آن استفاده مىشود.
عن بن عباس: لما نزلت«وآت ذالقربى حقه» اقطع النبى صلى الله عليه وآله فاطمة فدك؛[3]ابن عباس مىگويد: چون آيهاى (به نزديكان خود حقشان را بده) نازل شد پيامبر صلى الله عليه وآله فدك را براى فاطمه جدا كرد و داد.
بلاذرى چنين روايت كرده است:
وحدثنا عبد الله بن ميمون المكتب قال: أخبرنا الفضيل بن عياض عن مالك بن جعونه، عن أبيه قال: قالت فاطمة لابى بكر: إن رسول الله صلى الله عليه وآله جعل لى فدك فاعطنى إياها و شهد لها على بن أبى طالب. فسألها شاهدا آخر فشهدت لها أم أيمن فقال: قد علمت يا بنت رسول الله صلى الله عليه وآله أنه لا تجوز إلا شهادة رجلين أو رجل وامرأتين فانصرفت؛[4]فاطمه عليها السلام به ابوبكر گفت: همانا پيامبر صلى الله عليه وآله فدك را در اختيار من قرار داد، پس آن را به من بده. على نيز به اين مطلب شهادت داد. ابوبكر شاهد ديگر خواست و امايمن نيز شهادت داد. ابوبكر گفت: بايد دو مرد و يا يك مرد و دو زن شهادت دهند. پس فاطمه عليها السلام برگشت.
وحدثنى روح الكرابيسى قال: حدثنا زيد بن الحباب قال: أخبرنا خالد بن طهمان، عن رجل حسبه روح جعفر بن محمد أن فاطمة قالت لابى بكر: أعطنى فدك فقد جعلها رسول الله صلى الله عليه وآله لى. فسألها البينة. فجاءت بأم أيمن ورباح مولى النبى فشهدا لها بذلك. فقال: إن هذا الامر لا تجوز فيه إلا شهادة رجل وامرأتين؛[5]
[1]. صحيح مسلم، كتاب الجهاد و السير، باب حكم الفئ، ج 5، ص 151، ح 4676؛ تاريخ المدينه ابن شبه، ج 1، ص 208؛ سنن الكبرى بيهقى، ج 6، ص 298 به نقل از مسلم و بخارى؛ فتح البارى، ج 6، ص 144؛ كنز العمال، ج 7، ص 241، ح 18768 از جمع كثيرى محدثين.
[2]. مسند ابويعلى، ج 2، ص 334، ح 1076؛ علل دارقطنى، ج 1، ح 1651 و 1656؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 49؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 39؛ تفسير ألوسى، ج 10، ص 435؛ شواهد التنزيل حسكانى، ج 1، ص 438 الى 448، با هشت سند؛ فتح القدير شوكانى، ج 3، ص 224؛ لباب النقول سيوطى، ص 123؛ كنز العمال، ج 3، ح 8696 و ج 5، ح 14243، از ابوطفيل در داستان شورى؛ در المنثور، ج 4، ص 177، به نقل از ابن ابىحاتم و بزار.
[3]. در المنثور، ج 4، ص 177؛ فتح القدير شوكانى، ج 3، ص 224.
[4]. فتوح البلدان، ج 1، ص 35، ح 113؛ معجم البلدان حموى، ج 4، ص 239؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 444.
[5]. فتوح البلدان بلاذرى، ج 1، ص 35، ح 114؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 444.
امام صادق عليه السلام فرمود: همانا فاطمه عليها السلام به ابوبكر گفت: فدك را به من بده، همانا پيامبر صلى الله عليه وآله آن را در اختيار من قرار داده است. ابوبكر درخواست دليل كرد. پس امايمن ورباح شهادت دادند. ابوبكر گفت: اين امر جز با شهادت دو زن و يك مرد تمام نمىشود.
سند اين خبر مرسل صحيح و رواتش ثقه هستند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: فاطمه عليها السلام به نزد ابوبكر آمد و گفت: پدرم فدك را به من داده و على و امايمن نيز به آن شهادت مىدهند. ابوبكر گفت: تو به پدرت جز نسبت حق نمىدهى، همانا فدك را به تو دادم. پس در صحيفهاى رسما آن را به فاطمه نوشت. فاطمه عليها السلام هنگام خروج با عمر برخورد و عمر چون متوجه شد، آن صحيفه را گرفت و به حضور ابوبكر برگشتند و چون على و امايمن به نفع خود شهادت مىدهند، شهادت را ناتمام دانست و نوشته ابوبكر را پاره كرد.[1]
پس با بيان آنچه ذكر شد روشن گشت كه ابن تيميه در اين مورد نيز چندين دروغ گفته است.
ابن تيميه و امام حسن عليه السلام
ابن تيميه مىگويد: «حسن و اكثر سابقين از صحابه جنگ (با معاويه) را مصلحت نمىديدند. و اين نظر صحيحتر از رأى به جنگ (با او) است و دلايل زيادى هم دارد.»[2]
باز مىگويد: «رأى حسن ترك جنگ بود ....»[3]
[1]. شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 16، ص 274؛ سيره حلبى، ج 3، ص 488.
[2]. منهاج السنة، ج 6، ص 113.
[3]. منهاج السنة، ج 8، ص 145.
باز همو مىگويد: «حسن ميدان را خالى كرد و رهبرى مسلمانان را به معاويه تسليم نمود و هرگز جنگ را اختيار نكرد. و اين خبر متواتر است.»[1]
باز مىگويد: «حسن پيوسته پدر و برادرش را به ترك جنگ وادار مىكرد. وزمانى كه نوبت به خودش رسيد جنگ را ترك نمود و صلح (با معاويه) را پيشه نمود.»[2]
جواب:خبر صحيح و مسلم در اين زمينه آن است كه اولًا امام حسن عليه السلام جنگ با معاويه را به اين عنوان كه جنگ با باغى است واجب مىدانستند وبراى اين جنگ اقدام عملى هم نموده و لشكريان خود را براى جنگ با او حركت داده بودند، ولى چون عراقيان كه بيشتر سپاهيان آن حضرت را تشكيل مىدادند از اطراف آن حضرت پراكنده شدند و حتى برخى از سرانشان را معاويه با پول و نيرنگ خريد، امام حسن عليه السلام ديگر ناچار شدند ضمن شروط مشخصى كه با معاويه گذاشتند، با او صلح كنند. اما اينكه ابن تيميه مىگويد كه امام حسن عليه السلام هرگز جنگ نخواست و در اين زمينه دعواى تواتر مىكند، دروغ و بهتان بزرگ است و هيچ كسى اين حرف را نزده است، چه رسد به تواتر.
امام حسن عليه السلام زمانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت رسيدند يك خطبهاى طولانى خوانده و در آن در بارهاى اميرالمؤمنين عليه السلام چنين فرمودند: «همانا اين شب كسى از دنيا رفت كه گذشتگان نتوانستند در عمل بر او پيشى بگيرند وآيندگان هم نمىتوانند به (مقام و درجه) او برسند. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله پرچم را به دست او مىدادند در حالى كه جبرئيل از طرف راستش و مكائيل از طرف
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 41.
[2]. منهاج السنة، ج 4، ص 535.
چپش (او را يارى مىكردند و همراه او مىجنگيدند.) اواز ميدان بر نمىگشت تا اينكه خداوند به وسيله او فتح و پيروزى را نصيب گرداند.» سپس فرمودند: اى مردم! هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه مرا نشناسد، پس (بدانيد كه) من حسن بن على هستم. من پسر پيامبرم. من پسر وصى و جانشين او (يعنى على) هستم. من پسر آن مژده دهندهام. من پسر آن بيمدهنده هستم. من پسر آن دعوتكننده به سوى خدايم. من پسر چراغ تابناكم. من از خانوادهاى هستم كه جبرئيل به نزد ما نازل مىشد و از نزد ما به آسمان بر مىگشت. من از خانوادهاى هستم كه خداوند پليدى و ناپاكىها را از آنها دور كرده است و آنها را كاملًا پاك ساخته است.[1]من از خاندانى هستم كه خداوند دوست داشتن آنها را براى تمام مسلمانان فرض گردانيده است، آنجا كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: بگو (اى پيامبر بر امت خود) كه من از شما اجر و مزدى نمىخواهم مگر دوستى خاندانم. هر كه عمل نيكويى انجام داد ما بر آن نيكويى مىافزاييم». بدانيد كه عمل نيك انجام دادن دوستى ما اهل بيت است.»[2]
خطبه مذكور را افراد زير نقل كردهاند: امام سجاد عليه السلام، ابوطفيل، جعفر بن حيان، ابو اسحاق سبيعى، زيد بن حسن، ابن حبشى، اسماعيل، هبيره، ابن ابىحمزه وعاصم.[3]هيثمى و حاكم سند اين حديث را صحيح دانستهاند و از نظر ذهبى نيز سندش صحيح است و اصل اين خطبه در حد تواتر است.
[1]. اشاره است به آيه 33 سوره احزاب.
[2]. اشاره است به آيه 23 سوره شورى.
[3]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 172؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 146؛ ذريةالطاهره دولابى، ج 1، ص 74 و 78 و 79، ح 121 و 131 و 132؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 172؛ معجم الاوسط، ج 2، ص 336، ح 2155؛ ج 8، ص 224، ح 8469؛ مسند احمد، ج 1، ص 199، ح 1719 و 1720، ج 3، ص 246 و 247؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 372، ح 32085 و 320101، ح 7، ص 499 و 502، ح 47؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 112، ح 8408؛ خصائص نسائى، ح 23؛ معجم الكبير؛ ج 3، ص 80، ح 2717 الى 2725؛ اخبار اصفهان ابو نعيم، ج 1، ص 70؛ مسند بزار، ج 4، ص 179، ح 1339 تا 1341؛ مسند ابو يعلى، ج 12، ص 125، ح 6758؛ الثقات، ج 2، ص 304 و صحيح ابن حبان، ج 15، ص 383، ح 6936؛ حلية الاولياء ابو نعيم، ج 1، ص 65، ج 2، ص 3؛ تاريخ ابن عساكر، ج 3، ص 330، ج 42، ص 578؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 368.
اين است جايگاه امام حسن عليه السلام نسبت با پدر بزرگوار خود. وقتى امام حسن عليه السلام معتقدند كه جبرئيل و مكائيل در جانب راست و چپ پدرشان در جنگها آن حضرت را يارى مىكنند چگونه ممكن است با چنين شخصيتى مخالفت كنند؟ ولى مىبينيم كه ابن تيميه به خاطر اينكه امام حسن به حسب شرائطى كه بعداً به آن اشاره خواهيم نمود با معاويه صلح كردند، بين امام حسن و اميرالمؤمنين عليها السلام جدايى مىاندازد. و با اين روش مىخواهد مردم را كه به حقايق صلح امام حسن عليه السلام با معاويه و نيز به جايگاه و مقام والاى اهل بيت عليهم السلام آگاهى ندارند، فريب داده آنها را نيز مثل خود از خاندان پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله منحرف سازد. اين امام حسن عليه السلام بودند كه مردم كوفه را براى جهاد با لشكر جمل دعوت نمودند كه اين خبر در صحيح بخارى نيز آمده است.[1]اگر آن حضرت مخالف جنگ بودند، اين كار را چگونه انجام دادند.
باز به ابن تيميه مىگوييم: كى و كجا امام حسين عليه السلام در زمان امام حسن عليه السلام خواستند جنگ راه بيندازند كه امام حسن اشاره به ترك آن كرده باشند؟ امام حسين عليه السلام حتى پس از شهادت امام حسن عليه السلام نيز تا مرگ معاويه پايبند به همان
[1]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2600، ح 6687؛ فتح البارى، ج 13، ص 50.
صلحى بودند كه برادر بزرگوارشان انجام دادند، چه رسد در حال حيات آن حضرت.
با اين همه دروغ بافىها ابن تيميه باز در آخر مىگويد: «آن كارى كه حسن انجام داد بهتر از كار حسين بود و آنچه كه حسن كرد دوست داشتهتر بود در نزد خداوند و رسولش ....»[1]
جهت روشن شدن دروغهاى ابن تيميه به خبر زير توجه كنيد:
پس از صلح امام حسن عليه السلام با معاويه، خوارج براى جهاد با معاويه برآمدند ودر نخيله جمع شدند. معاويه به امام حسن عليه السلام كه در حال برگشت به مدينه بودند نامه نوشت و آن حضرت را به جنگ با خوارج فرا خواند. امام حسن عليه السلام در جواب او اينگونه نوشتند:
«لو آثرت أن أقاتل أحداً من أهل القبلة لبدأت بقتالك، فإنى تركتك لصلاح الأمة و حقن دمائها؛[2]اگر من جنگ با كسى از اهل قبله را اختيار مىكردم و ترجيح مىدادم، حتماً جنگ با تو را سر مىكردم، ولى من به خاطر صلاح امت و پيشگيرى از ريخته شدن خون آنها جنگ با تو را ترك كردم.»
از اين خبر ثابت مىشود كه امام حس عليه السلام جنگ با معاويه را حتى لازمتر از جنگ با خوارج مىدانستند.
باز ابن تيميه مىگويد: «امّا اين سخن كه معاويه به حسن زهر داد (و او را به قتل رسانيد) اين از چيزهايى است كه هرچند برخى از مردم آن را نقل كردهاند، ولى با دلايل شرعى يا اقرار معتبر ثابت نشده و كسى هم آن را با قاطعيت نقل
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 471.
[2]. الكامل فى التاريخ ابن اثير، ج 2، ص 109.
نكرده است. و اين چيزى است كه نمىتوان به آن علم پيدا كرد و اعتقاد به آن اعتقاد بدون علم است.» سپس مىگويد: «شكى نيست كه حسن در مدينه بود ومعاويه در شام ....»[1]
دلايل شهادت امام حسن عليه السلام به دست معاويه
عن أبى بكر بن حفص قال: إن سعدا والحسن بن على ماتا فى زمن معاوية فيرون أنه سمه؛[2]طبرانى از ابوبكر بن حفص روايت كرده كه مىگويد: «سعد و حسن بن على در زمان معاويه از دنيا چشم پوشيدند و (مردم) معقدند كه معاويه بر او (بر امام حسن عليه السلام) زهر داده است.» سند اين خبر كاملًا صحيح است.
دقت داشته باشيم كه زياد بن عمر از علماى وهابى در كتاب «من فضائل واخبار معاويه دراسة» مىنويسد: اين زياده (مردم معقدند كه معاويه بر او زهر داده است) در حاشيه يكى از چاپهاى معجم طبرانى وارد شده ودر ديگر چاپها نيست.
اين كذب و خدعهاى ديگرى از اكاذيب وهابىهاست كه از امامشان اينگونه با دروغگويى دفاع از فاجران را ياد گرفتهاند؛ زيرا ما در سه چاپ «معجم» طبرانى، اين عبارت را در متن اخبار كتاب ديديم كه وجود دارد. البته اين نويسنده براى معاويه خيلى از آيات را تطبيق كرده و فضائل زيادى را برايش ثابت خوانده واخبار سوء كردار و قتلهاى او و حتى اخبار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از قتل حجر بن عدى
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 469 و 470.
[2]. معجم الكبير، ج 3، ص 71، ح 2694.
ويارانش را رد وانكار كرده است؛ لذا از چنين افرادى اينگونه افترائات تعجبآور نيست.
عن قتادة بن دعامة السدوسى قال: سمت جعدة ابنة الاشعث بن قيس الحسن بن على وكانت تحته ورشيت على ذلك مالا؛[1]قتاده مىگويد: «جعده دختر اشعث به شوهر خود حسن عليه السلام زهر داد و براى اين كارش پول گرفت.
ذهبى سكوت كرده و اين خبر و مطلب را رد نكرده است.
ابن عبدالبر مىگويد:
قال قتادة وأبو بكر بن حفص: سم الحسن بن علي سمته امرئته بنت الأشعث بن قيس الكندي وقالت طائفة: كان ذلك منها بتدسيس معاوية إليها وما بذل لها في ذلك وكان لها ضرائر فالله أعلم؛[2]قتاده و ابوبكر بن حفص گفتهاند: به حسن بن على زهر داده شد و همسرش دختر اشعث به وى زهر داد وطائفهاى گفتهاند: دختر اشعث اين كار را به امر معاويه انجام داد ....»
مدائنى از بزرگان قرن دوّم مىگويد:
وكانت وفاته فى سنة تسع وأربعين وكان مرضه أربعين يوما وكانت سنه سبعا وأربعين سنة دس إليه معاوية سما على يد جعدة بنت الاشعث بن قيس زوجة الحسن وقال لها: إن قتلتيه بالسم فلك مأة ألف وأزوجك يزيد إبنى. فلما سمت الحسن ومات به وفى لها بالمال ولم يزوجها من
يزيد وقال لها: أخشى أن تصنع بابنى كما صنعت بابن رسول الله صلى الله عليه وآله؛[3]امام حسن در سال 49 هجرى از دنيا رفت و چهل روز مريض بود و 47 سال داشت. معاويه به وسيله جعده به او زهر داد و به او وعده داد كه اگر حسن را به زهر بكشى صد هزار به تو مىدهم و تو را به همسرى يزيد درخواهم آورد. وقتى با زهر وى حسن چشم از دنيا پوشيد معاويه به او پول را داد، ولى به ازدواج يزيد در نياورد؛ زيرا گفت: «مىترسم كه پسرم را نيز به مانند پسر پيامبر بكشى.»
عين همين سخنان مداينى را زمخشرى نيز در «ربيع الابرار» باب 81 نقل كرده است.
ومات الحسن شهيدا مسموما دس معاوية إليه و إلى سعد بن أبىوقاص- حين أراد أن يعهد إلى يزيد ابنه بالامر بعده سما فماتا منه فى أيام متقاربة؛[4]ابوالفرج اصفهانى نيز مىگويد: حسن با زهر شهيد شد. معاويه وقتى خواست براى پس از خودش براى يزيد از مردم بيعت گيرد، به (امام) حسن وسعد بن ابىوقاص زهر داد. آن دو در زمان نزديك به هم چشم از دنيا بستند.
كان حضين بن المنذر الرقاشى أبوساسان يقول: ما وفى معاوية للحسن بشئ مما جعل له. قتل حجرا و أصحابه و بايع لابنه و لم يجعلها شورى و سم الحسن؛[5]بلاذرى از حضين بن منذر رقاشى نقل كرده كه معاويه به
[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 193، ح 4815.
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 115 و 141.
[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 11.
[4]. مقاتل الطالبين، ص 50؛ شهر نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 29.
[5]. انساب الاشراف، ج 3، ص 47؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 17.