بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 368

من أخاف أهل المدينة ظلما أخافه الله وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين لا يقبل الله منه يوم القيامة صرفا ولا عدلا؛[1]هر كه با ظلم اهل مدينه را بترساند خدا او را خواهد ترسانيد و لعنت خدا و ملائكه و همه‌اى مردم بر او باد و در روز قيامت خداوند هيچ عملى را از او نخواهد پذيرفت.

اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام جابر، عباده بن صامت، ابوامامه، سائب بن خلاد، عبدالله بن عمرو، خلاد و صفيه روايت كرده‌اند.

باز هم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه بخواهد بر اهل اين شهر (مدينه) بدى برساند خداوند او را در آتش جهنم آب خواهد كرد، همان گونه كه نمك در آب، آب شده و از بين مى‌رود.»[2]

(البته بايد توجه داشته باشيم كه وهابى‌ها نيز در زمان محمد بن عبدالوهاب و بعد از وى چنين اعمال را با اهل مدينه انجام داده‌اند.)

در حديث صحيح پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «امر امتم پيوسته پابرجا خواهد بود تا اينكه مردى از بنى اميه به نام يزيد بر آن صدمه وارد كند.»[3]

با وجود اين گونه روايات، ابن تيميه مى‌گويد: «يزيد از اهل بهشت است.»

[1]. مسند احمد، ج 1، ح 1297، ج 3، ح 14860 و 15262 و ج 4، ص 55، ح 16606 و 16608 و 16611 و 16614؛ سنن الكبرى نسائى، ح 4265 و 4266؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 658 و ج 4، ص 3631؛ احاديث صحيحه البانى، ج 5، ح 2304.

[2]. صحيح مسلم، ج 4، ص 121 و 122،( با 4 سند)؛ مصنف عبدالرزاق، ج 9، ص 263، ح 17154 و 17156؛ مسند احمد، ج 1، ص 180 و 184، و ديگران.

[3]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 39.


صفحه 369

ابن تيميه و تكذيب بردن سر مبارك امام حسين عليه السلام براى يزيد

همچنين ابن تيميه در دفاع از يزيد مى‌گويد:

«إن نقل رأس الحسين إلى الشام لا أصل له فى زمن يزيد؛[1]همانا بردن سر حسين به شام در زمان يزيد هيچ اصلى ندارد.»

باز همو مى‌گويد:

«إن القصة التى يذكرون فيها حمل الرأس يزيد ونكته فى القضيب كذبوا فيها؛[2]همانا قصه‌اى كه نقل مى‌كنند كه در آن يزيد سر را برداشت و با چوب آن را زد دروغ گفته‌اند.»

جواب:ابن كثير شاگرد و حامى ابن تيميه مى‌گويد:

«فالمشهور عند أهل التاريخ و أهل السير أنه بعث به ابن زياد إلى يزيد بن معاوية، و من الناس من أنكر ذلك. و عندى أن الاول أشهر فالله أعلم؛[3]مشهور نزد مؤرخين و سيره نويسان اين است كه ابن زياد سر امام حسين را به نزد يزيد فرستاد، ولى برخى اين واقعيت را انكار كرده‌اند. و نزد من همان اولى مشهور است (يعنى نزد من همين كه ابن زياد سر مبارك امام حسين را به نزد يزيد فرستاده مشهورتر است).»

[1]. رأس الحسين، ص 207؛ وصية الكبرى، ص 53.

[2]. رأس الحسين، ص 206.

[3]. تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 222؛ الاصابه ابن حجر، ج 6، ص 225، ح 8410؛ الاعلام زركلى، ج 3، ص 305.


صفحه 370

البته آن شخصى كه منكر اين واقعيت شده است ابن تيميه كذاب است كه ابن كثير نام نبرده است.

ابن سعد مى‌گويد:

«أن يزيد بعث برأس الحسين إلى عمرو بن سعيد نائب المدينة فدفنه عند أمه بالبقيع؛[1]يزيد سر امام حسين را به نماينده‌اش در مدينه عمرو بن سعيد فرستاد. آنگاه او آن سر مبارك را نزد مادرش در بقيع دفن نمود.»

ابن كثير با سه سند از قاسم بن بخيت و حسن بصرى و امام صادق عليه السلام وذهبى از يزيد بن ابى‌زياد چنين روايت كرده‌اند: «وقتى سر امام حسين به پيش يزيد گذاشته شد، و نزد او ابوبرزه بود، يزيد با چوبى كه در دست داشت شروع به زدن بر سر (بر دندان) آن حضرت كرد. ابوبرزه به او گفت: چوبت را بردار. همانا من پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم كه آن لب و دهان را مى‌بوسيد.»[2]

ابن عساكر مى‌گويد:

أن يزيد حين وضع رأس الحسين بين يديه تمثل بشعر ابن الزبعرى يعنى قوله: ليت أشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل قال: ثم نصبه بدمشق ثلاثة أيام ثم وضع فى خزائن السلاح، حتى كان من زمن سليمان بن عبد الملك جئ به إليه، وقد بقى عظما أبيض، فكفنه وطيبه وصلى عليه ودفنه فى مقبرة المسلمين، فلما جاءت المسودة. يعنى بنى العباس. نبشوه‌

وأخذوه معهم؛[3]«وقتى سر امام حسين عليه السلام پيش يزيد گذاشته شد يزيد اين شعر ابن زبعرى را خواند: «كاش اجدادم كه در بدر (به دست مسلمين) كشته شدند اكنون حاضر بودند و مى‌ديدند كه من انتقام آن‌ها را گرفتم.» سپس سه روز سر مبارك آن حضرت را به دروازه شام آويخت و بعد در خزانه گذاشتند ....»

برخى گفته‌اند كه يزيد پس از آن كه شنيد لشكريانش مردم مدينه را از دم تيغ شمشير (در واقعه حرّه) گذرانيدند نيز به همين شعر بالا مثل زد. ودر هر دو صورت اجداد مشركش را كه در جنگ بدر كشته شده بودند مورد خطاب قرار داده وآرزو نمود كه اى كاش آن‌ها بودند واين كشتار اورا مى‌ديدند وخوشحال مى‌شند. چون او انتقام خون آن‌ها را از اهل بيت عليهم السلام گرفته است.

ذهبى از يونس بن حبيب چنين نقل كرده: وقتى سر مبارك امام حسين عليه السلام را ابن زياد به نزد يزيد فرستاد يزيد خيلى خوش حال شد، ولى (چون ديد مردم نسبت به او نفرت پيدا كردند) پشيمان شد و ابن زياد را لعنت نمود كه چرا امام حسين را كشت و مردم را با من دشمن قرار داد ....[4]

أحمد بن محمد بن يحيى بن حمزة: حدثني أبي، عن أبيه، قال: أخبرني أبي حمزة بن يزيد الحضرمي قال: رأيت امرأة من أجمل النساء وأعقلهن، يقال لها: ريا، حاضنة يزيد، يقال: بلغت مئة سنة. قالت: دخل رجل على يزيد، فقال: أبشر، فقد أمكنك الله من الحسين، وجئ برأسه،

[1]. طبقات الكبرى ابن سعد، ج 5، ص 238.

[2]. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 315 و 320، ح 48؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 209.

[3]. اخبار الطوال، ص 267؛ تاريخ ابن عساكر، ج 69، ص 160؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 319، رقم 48؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 209 و 222 و 245؛ مقاتل الطالبيين، ص 80.

[4]. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 317.


صفحه 371

قال: فوضع في طست، فأمر الغلام، فكشف، فحين رآه، خمر وجهه كأنه شم منه. فقلت لها: أقرع ثناياه بقضيب؟ قالت: إي والله. ثم قال حمزة: وقد حدثني بعض أهلنا أنه رأى رأس الحسين مصلوبا بدمشق ثلاثة أيام؛[1]به يزيد بشارت دادند كه بر (امام) حسين دست پيدا كرده و سر آن حضرت را به حضورش آورده‌اند. او سر مبارك را در طشتى گذاشت و به غلامش امر كرد تا آن را باز نمود و از سر مبارك بوى (خوش) استشمام نمود. حمزه از ريا كه ناقل خبر است پرسيد: آيا يزيد با چوب بر لب و دندانهاى امام حسين زد؟ گفت: آرى. سپس حمزه گفت: برخى از اهل شام به من خبر دادند كه او ديده است كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را سه روز در شام به دار كشيده‌اند.

ضحاك بن عثمان مى‌گويد: عبيدالله بن زياد با امر يزيد (امام) حسين را به قتل رسانيد و سر مبارك آن حضرت را به يزيد فرستاد.[2]هيثمى مى‌گويد: رجال سند اين خبر ثقات هستند، ولى ضحاك داستان كربلا را درك نكرده است.

بردن سر امام حسين عليه السلام به نزد يزيد در كتابه‌هايى كه در پاورقى خواهيم آورد نيز ذكر شده است.[3]

پس اين‌جا نيز ثابت شد كه ابن تيميه براى دفاع از امام محبوبش يزيد، دروغ گفته است. شما توجه داريد كه بن تيميه وپيروانش از چنين فردى حمايت مى‌كنند و از اهل بيت پيامبر عليهم السلام عيبجويى كرده و به آن‌ها طعنه مى‌زنند.

برخى از جنايات يزيد بر مردم مدينه‌

از مسلمات تاريخ كه خود ابن تيميه نيز بر آن اعتراف كرده است‌[4]اين است كه يزيد نه تنها اهل مدينه را ترسانيد، بلكه بزرگان آن را به فجيع‌ترين جنايات به قتل رسانيد و سه روز براى لشكريانش مدينه و اهلش را مباح قرار داد.

يزيد در باره‌اى مردم مدينه به مسلم بن عقبه چنين دستور داد:

دع القوم ثلاثاً، فإن أجابوك وإلا فقاتلهم، فإذا ظهرت عليهم فانهبها ثلاثاً، فكل ما فيها من مال أو دابة أو سلاح أو طعام فهو للجند، فإذا مضت الثلاث فاكفف عن الناس ... دعا مسلم الناس إلى البيعة ليزيد على أنهم خول (عبيد) له يحكم في دمائهم وأموالهم وأهليهم من شاء، فمن امتنع من ذلك قتله، ... فقال القرشيان: نبايعك على كتاب الله وسنة رسوله. فضرب أعناقهما؛[5]«مردم مدينه را سه بار دعوت كن. اگر اجابت كردند چه بهتر وگرنه در صورتى كه بر آن‌ها پيروز شدى سه روز آن‌ها را قتل عام كن (يعنى هر كسى را كه ديدى وخواستى بكش) وهر چه در آن‌

[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 69، ص 160؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 319 شرح حال امام حسين عليه السلام؛ تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 2، ص 308، رقم 615.

[2]. معجم الكبير، ج 3، ص 115، ح 2846؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 192؛ تاريخ ابن عساكر، ج 14 ص 214؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 305.

[3]. تاريخ ابن عساكر، ج 15 ص 243، شرح حال 1779؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 319؛ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 308 شرح حال امام حسين رقم 615.

[4]. منهاج السنة، ج 4، ص 575.

[5]. انساب الاشراف، ج 2، ص 197؛ اخبار الطوال ابو حنيفه، ص 245 متوفاى سال 282 ه- ق؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 372؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 190 و 191؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 243؛ الفتوح، ج 3، ص 180.


صفحه 372

شهر باشد براى لشكر مباح خواهد بود. اهل شام هرچه با دشمنانشان مى‌خواهند انجام بدهند و تو مانع ايشان مشو. وقتى مدت سه روز گذشت از ادامه قتل و غارت دست بردار و از مردم بيعت بگير كه برده و بنده‌اى يزيد باشند ويزيد با مال اهل شما هر چه خواست انجام مى‌دهد. و هرگاه از مدينه خارج شدى به طرف مكه حركت كن دو قريشى گفتند: به شرط عمل به قرآن وسنت با تو بيعت مى‌كنيم. مسلم گردن آن دو زد.»

در يورش شاميان به مدينه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به هزاران زن تجاوز شد كه پس از آن هزاران كودك به دنيا آمدند كه پدرانشان معلوم نبود. از اين رو آن‌ها را اولاد حرّه مى‌ناميدند.[1]

كوچه‌هاى مدينه از جسدهاى كشته شدگان پر و خون‌ها تا مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله بر زمين ريخته شده بود.[2]كودكان در آغوش مادرانشان محكوم به مرگ شده‌[3]وصحابه‌اى پيامبر صلى الله عليه وآله مورد آزار و بى‌رحمى قرار گرفتند.[4]

شدت كشتار به حدى بود كه از آن به بعد مسلم بن عقبه را به خاطر زياده‌روى در قتل مردم «مسرف بن عقبه» ناميدند. اهل مدينه از آن به بعد لباس سياه پوشيدند و تا يك سال صداى گريه و ناله از خانه‌هاى آن‌ها قطع نشد.[5]

ابن قتيبه نقل مى‌كند كه در روز حره از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله هشتاد نفر كشته شد و پس از آن روز ديگر صحابى بدرى باقى نماند. و از قريش و انصار هفتصد نفر كشته شدند. و از ديگر مردم از غلامان و عرب و تابعين ده هزار نفر كشته شدند.[6]

سيوطى مى‌نويسد:وفي سنة ثلاث وستين بلغه أن أهل المدينة خرجوا عليه وخلعوه فأرسل إليهم جيشاً كثيفاً وأمرهم بقتالهم ثم المسير إلى مكة لقتال ابن الزبير فجاءوا وكانت وقعة الحرة على باب طيبة وما أدراك ما وقعة الحرة ذكرها الحسن مرة فقال والله ما كاد ينجو منهم أحد قتل فيها خلق من الصحابة رضي الله عنهم ومن غيرهم ونهيت المدينة وافتض فيها ألف عذراء فإنا لله وإنا إليه راجعون قال صلى الله عليه وآله: من أخاف أهل المدينة أخافه الله وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين. رواه مسلم؛«در سال 63 هجرى اهل مدينه بر يزيد خروج كرده و او را از خلافت بركنار نمودند. يزيد لشكر زيادى را به طرف آن‌ها فرستاد و دستور داد با آن‌ها بجنگند و سپس براى جنگ با ابن زبير به طرف مكه حركت كنند. واقعه حرّه در مدينه طييبه اتفاق افتاد. و نمى‌دانى كه واقعه حره چه بود؟ حسن بصرى يك بار نقل كرد كه به خدا سوگند هيچ كسى در آن واقعه نجات نيافت. در آن واقعه جماعت زيادى از صحابه و ديگران كشته شدند ومدينه غارت شد و هزار زن باكره بكارتشان گرفته شد «انا لله و انا اليه راجعون». رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «هر كس اهل مدينه را بترساند خداوند او را خواهد ترساند

[1]. الامامة و السياسة، ج 2، ص 10؛ الفتوح، ج 3، ص 381؛ البدء و التاريخ، ج 6، ص 14؛ وفياة الاعيان، ج 6، ص 276؛ تاريخ الخلفا، ص 209.

[2]. كامل ابن اثير، ج 4، ص 113.

[3]. الامامة و السياسة، ج 2، ص 215.

[4]. اخبار الطوال ابو حنيفه حنفى، ص 314.

[5]. الامامة و السياسة، ج 1، ص 220.

[6]. الامامةو السياسة، ج 1، 216؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 242.


صفحه 373

و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد!» اين حديث را مسلم روايت كرده است.[1]

ابن كثير مى‌گويد:«وقعوا على النساء حتى قيل انه حبلت الف امرأة في تلك الايام من غير زوج فالله اعلم؛[2]بر زنها تجاوز كردند تا جايى كه گفته شده هزار زنى كه شوهر نداشتند در آن روزها حامله شدند.

مدائنى از عطاء بن قره و او از هشام بن حسان نقل كرده كه گفت:ولدت الف امرأة من اهل المدينة بعد وقعة الحرة من غير زوج؛هزار زن بى شوهر پس از واقعه حره (بر اثر تجاوز) بچه دار شدند.»[3]رجال اين سند ثقه هستند.

مغيره بن مقسم مى‌گويد:انهب مسرف بن عقبة المدينة ثلاثا و افتض بها الف عذراء؛[4]مسلم بن عقبه سه روز مدينه را غارت نمود و هزار دختر باكره در اين واقعه بكارتشان را از دست دادند و آن پاره گشت. مغيره بن مقسم از رجال صحاح سته است.

ابن طقطقى مى‌گويد:فقيل: إن الرجل من أهل المدينة بعد ذلك كان إذا زوج ابنته لا يضمن بكارتها ويقول: لعلها قد افتضت في وقعة الحرة؛[5]گفته شده: مردى از اهل مدينه بعد از واقعه حره اگر مى‌خواست دخترش را به‌

شوهر دهد باكره بودنش را تضمين نمى‌كرد و مى‌گفت: شايد در واقعه حره بكارتش را از دست داده است.

ابن قتيبه مى‌نويسد: «مسلم بن عقبه وقتى از جنگ وغارت اهل مدينه فارغ شد در نامه‌ى به يزيد چنين نوشت: سلام عليك يا اميرالمؤمنين! من نماز ظهر را نخواندم مگر در مسجد آن‌ها پس از كشتن فجيع وبه غارت بردن عظيم. وسه مرتبه خانه‌هايشان را غارت نموديم، همان گونه كه اميرالمؤمنين دستور داده بود ....»[6]

ابن جوزى از مدائنى در كتاب «حره» از زهرى نقل كرده كه گفت: «در روز حره از بزرگان قريش و انصار و مهاجرين و سرشناسان و موالى هفتصد نفر كشته شدند. و كسانى كه از بردگان و مردان و زنان به قتل رسيدن ده هزار نفر بودند. چنان خون ريزى شد كه خون‌ها به قبر پيامبر صلى الله عليه وآله رسيد و ضريح و مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله پر از خون شد.

مجاهد مى‌گويد: «مردم به حجره رسول خدا صلى الله عليه وآله و منبر او پناه بردند، ولى شمشيرها بود كه بر آن‌ها وارد مى‌شد.»

اين‌ها برخى از جنايات يزيد است. و از اين اخبار چندين دروغ ابن تيميه روشن مى‌شود كه گفت: «خون به قبر پيامبر صلى الله عليه وآله نرسيد، كشته‌ها به ده هزار نرسيد، و همه اشراف و بزرگان را نكشت و ....»

اين در حالى است كه خداوند متعال در قرآن مى‌فرمايد:

«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً؛[7]هر كه يك مؤمنى را عمداً به قتل رساند جزايش جهنم‌

[1]. تاريخ خلفاء، ص 209؛ سير اعلام النبلا، ج 4، ص 37 و 38.

[2]. تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 241.

[3]. تذكرةالخواص، ص 259 و 260؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 241.

[4]. سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 3، ص 323 شرح حال عبدالله بن حنظله رقم 49.

[5]. الفخرى فى الآداب السلطانيه ابن طقطقى متوفى 709، ص 43.

[6]. الامامة و السياسة ابن قتيبه، ج 1، ص 218.

[7]. سوره نساء، آيه 93.


صفحه 374

خواهد بود كه در آن براى هميشه خواهد ماند و خداوند بر او غضب مى‌كند او را لعنت مى‌كند و براى او عذاب عظيمى آماده كرده است.»

اين قبيل آيات نزد ابن تيميه هيچ ارزشى ندارد كه باز از يزيد و معاويه كه هزاران مؤمن و مسلمان و صحابه را به قتل رسانده‌اند دفاع مى‌كند و آن‌ها را اهل بهشت معرفى مى‌كند. ولى عمل اميرالمؤمنين عليه السلام را كه اسلام عزيز جنگ با آن حضرت را جنگ با خداى متعال و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله معرفى كرده است، به فرعون تشبيه مى‌كند كه در گذشته اشاره شد.

معاويه وامر يزيد به قتل اهل مدينه‌

بايد دقت داشته باشيم كه معاويه بارى بسر بن ارطاة را در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام سال چهلم به مدينه فرستاد تا مردم آن را بترساند و براى او بيعت بگيرد[1]وبار دوم نيز مضافا بر اين‌كه يزيد را بر سر مردم با زور وقتل مؤمنين حاكم قرار داد، به يزيد امر كرد تا به وسيله مسلم بن عقبه مردم مدينه را از سر راهش بردارد.

قال جويرية: سمعت أشياخ أهل المدينة يحدثون: أن معاوية لما حضرته الوفاة دعا ابنه يزيد فقال له: إن لك من أهل المدينة يوماً فإن فعلوها فارمهم بمسلم بن عقبة فإنه رجل قد عرفنا (عرفت) نصيحته (لنا)، فلما

ملك يزيد ...؛[2]معاويه در دم مرگ به يزيد گفت: همانا تو با اهل مدينه روزى را در پيش خواهى داشت، پس وقتى آن‌ها چنين اقدامى را (عليه تو كردند) مسلم بن عقبه را بر جان آن‌ها بينداز، همانا او مردى است كه وفادارى‌اش براى ما را شناخته‌ايم ....

اين سند كاملا صحيح است و ابن حجر نيز آن صحيح دانسته است. بنابر اين خبر، معاويه نقشه‌ى اين غارت و قتل عام را به يزيد ترسيم كرده است.

ذهبى در باره يزيد مى‌گويد: «يزيد روزى مست شد وبرخاسته مى‌رقصيد. يك لحظه با سرش به زمين افتاد و سرش شكست وصورتش زخمى شد. سپس مى‌گويد: «يزيد شخص قوى وشجاع وداراى رأى و تصميم وناصبى، بد خلق وسنگدل بود. شراب مى‌خورد و اعمال زشت انجام مى‌داد. حكومتش را با قتل حسين شهيد آغاز كرد وبا واقعه حره به پايان رسانيد.»[3]

آرى چنان كه مى‌بينيد ذهبى كه يك شخص متعصب است و روزگارى شاگرد ابن تيميه نيز بوده، به ناصبى بودن يزيد تصريح مى‌كند.

عبد الله بن مطيع واصحابش به نزد ابن حنفيه وارد شدند واز او بركنارى يزيد از خلافت را خواستند، ولى او قبول نكرد. ابن مطيع به او گفت: «يزيد شراب مى‌خورد و نماز را ترك مى‌كند و حكم قرآن را زير پا مى‌گزارد ....»[4]

يادآور مى‌شويم كه اين عبدالله بن مطيع صحابه بوده است.

[1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 366؛ تاريخ الطبرى، ج 4، ص 107؛ البدايه والنهايه، ج 7، ص 357؛ تاريخ ابن عساكر، ج 10، ص 153؛ تاريخ الصغير بخارى، ج 1، ص 141 با اختصار؛ الثقات ابن حبان، ج 2، ص 300؛ الاصابه، سير ذهبى. تفصيل اين خبر را ما در شرح حال ابوهريره در كتاب« امام بخارى وجايگاه صحيحش» ذكر كرديم.

[2]. انساب الاشراف، ج 2، ص 197؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 380؛ تاريخ خليفه بن خياط، ص 182؛ تاريخ ابن عساكر، ج 58، ص 104 فتح البارى، ج 13، ص 60؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 242.

[3]. سير الاعلام النبلاء، ج 4، ص 37 و 38.

[4]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 40.


صفحه 375

عثمان بن محمد بن ابو سفيان حاكم مدينه گروهى از مهاجرين و انصار را از مدينه به دمشق فرستاد تا به خليفه ملاقات كرده، اعتراضات خود را با يزيد در ميان بگذارند. در مقابل يزيد با هدايايى آن‌ها را ساكت كند.[1]

آن‌ها وقتى از اين ملاقات به شهر مدينه برگشتند آنچه را از يزيد ديده بودند براى مردم بازگو كردند و در مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله فرياد مى‌زدند: ما از نزد كسى آمديم كه دين ندارد، شراب مى‌خورد، طبل مى‌نوازد، شب را با مردان پست وكنيزان آوازخوان به سر مى‌برد و نماز را ترك مى‌كند.»[2]

مردم از عبد الله بن حنظله پرسيدند: «چه خبر آوردى؟» گفت: «از نزد كسى آمدم كه به خدا قسم اگر غير از فرزندانم كسى همراه من نباشد باز با او مى‌جنگم». مردم گفتند: «ما شنيديم كه يزيد به تو پول و هديه داده است». عبدالله گفت: «درست شنيديد، ولى من آن‌ها را نگرفتم مگر براى جمع كردن نيرو بر ضد خودش.» به اين ترتبيت عبدالله به تحريك مردم عليه يزيد پرداخت و مردم نيز دعوتش را قبول كردند.[3]

سيوطى مى‌نويسد: «سبب مخالفت مردم مدينه اين بود كه يزيد در گناه زياده‌روى كرد.»[4]

روزى نزد عمر بن عبد العزير مردى يزيد را اميرالمؤمنين خواند. عمر امر كرد تا او را بيست تازيانه زدند.[5]

[1]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 368؛ عقد الفريد، ج 5، ص 135.

[2]. تاريخ طبرى، ج 4، 368؛ تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 233.

[3]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 368؛ تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 233؛ سير اعلام نبلا، ج 3، ص 322.

[4]. تاريخ الخلفا، ص 209.

[5]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 40.