و پيروانشان نيز با بىحيايى از او حمايت كرده، نظر آنها را حق و در راه دفاع از اسلام معرفى مىكنند.
قابل يادآورى است كه مسألهاى به آخر رسيدن عذاب جهنم را پيش از ابن تيميه جهم بن صفوان رهبر جهمىها. نيز مطرح كرده بود.[1]بخارى جهمىها را بدتر از يهود و نصارى دانسته و گفته است: «در سخن يهود، نصارا و مجسوس نظر كردم و كسى را گمراهتر در كفرشان از جهمىها نيافتم و هر كه آنها را كافر نداند، من او را جاهل و نادان مىدانم».[2]
پس ابن تيميه عقيده جهمىها را زنده كرده و در اين موضوع از آنها پيروى كرده است.
يادآور مىشويم كه ابن تيميه چنان كه البانى نيز گفته است با استدلال بر احاديث ضعيف كه مخالف دهها آيات و روايت مسلم هستند سعى كرده است فنا پذيرى جهنم را ثابت كند كه مىتوانيد به كتاب «رفع الاستار فى ابطال ادلّة فناء النار» صنعانى مراجعه كنيد.
ابن تيميه وشرك (توسل واستغاثه)
از مسائلى كه كسى تا زمان ابن تيميه در آن هيچ اختلافى نبوده است، مسأله توسل به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و يا اولياء الله است؛ چه آن كه شخصى كه به او توسل مىشود در قيد حيات باشد يا از دنيا رفته باشد. و همچنين است مسأله استغاثه (طلب يارى نمودن) چه از شخص حاضر و چه از غائب و مرده. و كسى چه شيعه
[1]. لسان الميزان، ج 2، ص 334.
[2]. خلق افعال العباد بخارى، ص 71؛ سير اعلام النبلاء، ج 12، ص 171.
باشد و سنى اين مسأله را شرك به خدا و يا حتى حرام معرفى نكرده و حتى حرام نيز ندانسته است. البته اگر شخصى به كسى توسل نموده چنين پندارد كه آن شخص به طور مستقيل و بدون اذن خدا در براوردن حاجت تأثير گذار است، بدون شك اين شرك خواهد بود و در شرك بودن چنين اعتقادى كسى شك ندارد. قائلين به جواز توسل و استغاثه نگفتهاند كه شخص متوسل شونده مستقيل در تأثير است، بلكه مىگويند: چون او از مقربان به درگاه الهى است با اذن خدا مىتواند در براوردن حاجت مورد واسطه قرار بگيرد.
ما در اين زمينه كتابى مستقل نگاشتيم كه مىتوان به آن مراجعه نمود. ولى ابن تيميه وپيروانش توسل واستغاثه به شخص غايب ومرده را شرك مىدانند.
البته در برخى از نوشتار ابن تيميه، چنين آمده است كه او توسل وطلب شفاعت از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را جايز مىداند. وقتى ابن تيميه را براى مناظره وبازخواهى از گفتههايش به حضور قاضى شافعى آوردند ودر آن نشست كه علما و قضات حضور داشتند گفت: «نمىشود به غير خدا استعاثه كرد. استغاثه به معناى عبادت به پيامبر صلى الله عليه وآله جايز نيست، ولى توسل وطلب شفاعت از پيامبر جايز است.»[1]
باز همو مىگويد:
«التوسل به فى الدعاء كما فى الحديث الذى رواه الترمذى وصححه أن النبى علم شخصا أن يقول اللهم إنى أسألك وأتوسل إليك بنبيك محمد نبى الرحمة يا محمد يا رسول الله إنى أتوسل بك إلى ربى فى حاجتى ليقضيها اللهم فشفعه في.
[1]. البداية و النهاية ابن كثير، ج 14، ص 51.
فهذا التوسل به حسن وأما دعاؤه والإستغاثة به فحرام؛[1]توسل به پيامبر در دعا چنان كه در حديثى از پيامبر وارد شده است مشروع است. توسل به پيامبر صلى الله عليه وآله در دعا چنين است: «خدايا! من از تو مىخواهم و متوسل مىشود به سوى تو به وسيله پيامبرت محمد پيامبر رحمت. اى محمد، اى رسول خد، من متوسل مىشوم به تو به سوى پروردگارم در حاجاتم تا حاجاتم را برآورد ....» ابن تيميه پس از نقل اين حديث مىگويد: «اينگونه توسل به پيامبر خوب است، ولى دعا و استغاثه به آن حضرت حرام است.»
باز همو مىگويد:
«وكذلك سؤال بعضهم للنبى صلى الله عليه وآله أو لغيره من أمته حاجته فتقضى له فإن هذا قد وقع كثيرا وليس هو مما نحن فيه وعليك أن تعلم أن إجابة النبى صلى الله عليه وآله أو غيره لهؤلاء السائلين ليس مما يدل على استحباب السؤال ... وفيهم من أجيب وأمر بالخروج من المدينة فهذا القدر إذا وقع يكون كرامة لصاحب القبر ... وكذلك ما يذكر من الكرامات وخوارق العادات التى توجد عند قبور الأنبياء والصالحين مثل نزول الأنوار والملائكة عندها وتوقى الشياطين والبهائم لها واندفاع النار عنها وعمن جاورها وشفاعة بعضهم فى جيرانه من الموتى واستحباب الاندفاع عند بعضهم وحصول الأنس والسكينة عندها ونزول العذاب بمن استهان بها فجنس هذا حق ليس مما نحن فيه وما فى قبور الأنبياء والصالحين من كرامة الله ورحمته وما لها عند الله من الحرمة والكرامة فوق ما يتوهمه أكثر الخلق؛[2]و همچنين درخواست بعضى از امت پيامبر حاجتش را از پيامبر و يا از غير آن حضرت كه حاجتش برآورده شده است (اين كار جايز است.) زيرا اين گونه اتفاقها زياد پيش آمده و اين به بحث ما
دخالت ندارد. بايد بدانى كه برآوردن پيامبر يا غير آن حضرت حاجت درخواست كننده را اينگونه نيست كه دلالت بر مستحب بودن درخواست از آنها كند. از اين مردم كسانى بودند كه حاجتشان (بعد از حاجت خواستن از قبر پيامبر برآورده شد و امر شد كه از مدينه بيرون روند. پس اين مقدار اگر واقع شود كرامتى از صاحب قبر است. همچنين آنچه كه ذكر شده از كرامات و كارهاى خارق العاده نزد قبور انبيا و صالحين مانند نازل شدن نور و ملائكه بر آن قبر و ترسيدن وگريختن شياطين و حيوانات از آن قبور و دفع آتش از آن قبور و از كسى كه همسايه آن قبر است و شفاعت برخى از آنها در باره كسى كه در قبر همسايه او شده ... و نيز انس و آرامش به كسانى كه نزد آن قبر هستند به وجود مىآيد و نازل شدن عذاب به كسى كه اهانت به آن قبر كرد و مانند اينها همه حق هستند كه از بحث ما خارج است. و آنچه در قبور پيامبران و صالحين و كرامت و رحمت الهى و احترامىكه براى آن قبور نزد خدا وجود دارد بالاتر از اين است كه اكثر مردم گمان مىكنند.»
اين سخنان ابن تيميه امروزه در نزد وهابىها از بزرگترين نوع شرك است وملاحظه مىكنيد كه او معتقد است پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله توان براوردن حاجات اهل دنيا را دارند و خيلى هم اين گونه رويدادها واقع شده و سخنان ديگر او كه در باره عظمت قبر آن حضرت گفته همه نزد وهابىها شرك بزرگ مىباشد.
باز همو مىگويد:
«و كذلك أيضا ما يروى أن رجلا جاء إلى قبر النبى صلى الله عليه وآله فشكا إليه الجدب عام الرمادة فرآه وهو يأمره أن يأتى عمر فيأمره أن يخرج فيستسقى الناس فإن هذا ليس من هذا الباب ومثل هذا يقع كثيرا لمن هو دون النبى
[1]. الفتاوى الكبرى ابن تيميه، ج 3، ص 276.
[2]. انقضاء الصراط ابن تيميه، ج 1، ص 374؛ الرد على البكرى، ج 1، ص 454، قريب به همين معنا.
صلى الله عليه وآله وأعرف من هذه الوقائع كثيرا؛[1]و همچين آنچه كه روايت شده مردى به نزد قبر پيامبر آمد و به آن حضرت از خشكسالى شكايت كرد. پس آن حضرت را در خوابش ديد، در حالى كه پيامبر به او دستور دادند كه به نزد عمر بن خطاب برود و او را امر كند تا براى مردم طلب باران كند. پس به درستى كه اين از موضوع ما نيست و مانند آن حتى براى غير پيامبر هم زياد واقع مىشود و من از اينگونه وقايع زياد مىدانم.»
اين داستان را كه با سند صحيح روايت شده است اگر به وهابىها بازگو كنى بدون درنگ مىگويند: «اين شرك است». ولى شما مىبينيد كه ابن تيميه آنرا خارج از موضوع توسل و استغاثه معرفى مىكند. دقت داشته باشيم كه وهابىها با شرك خواندن اين عمل همه صحابه را كه در زمان خلافت عمر بن خطاب حضور داشتهاند، مشرك مىخوانند. چون آنها با عمل به اين خبر و سكوت در برابر آن، طلب از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را، پس از مرگ آن حضرت، امضا كردهاند.
همچنين ابن تيميه در كتاب «كلم الطيب» دو استغاثه را كه در زير ذكر مىشود آورده است.
«ان ابن عمر خدرت رجله فقيل له اذكر احب الناس اليك يزل عنك فصاح يا محمداه فانتشرت؛[2]ابن عمر پايش بى حس وبى حال شد. به او گفته شد كه محبوبترين شخص خود را ياد كن خوب مىشوى. ابن عمر فرياد زد: يا محمدا! آنگاه پايش به خود آمد و خوب شد.»
[1]. انقضاء الصراط ابن تيميه، ج 1، ص 373.
[2]. الكلم الطيب ابن تيميه، ص 73.
نويسنده كتاب «مقالاةالسنية فى كشف الضلالات احمد ابن تيميه» در مورد اين عمل ابن عمر مىگويد: «اين عمل عبد الله بن عمر استغاثه به پيامبر است، با لفظ يا محمدا! و آن در نزد وهابىها پس از مرگ آن حضرت كفر است. پس وهابىها چه مىكنند؟ آيا از تكفير كسى كه يا محمدا مىگويد برمىگردند، يا از ابن تيميه در اين مورد برائت مىجويند؟. چون ابن تيميه در نزد آنها به شيخ الاسلام ملقب شده است. اى واى از اين شرمندگى بر آنها! ابن تيميه امامشان است و ابن عبد الوهاب تمام افكارش را كه با آن با مسلمين مخالفت كرده از او گرفته است. و بنابر عقيدهاى كه آنها دارند چنين مىشود كه ابن تيميه را كافر داستهاند، به خاطر اينكه ابن تيميه چيزى را كه شرك است، پاكيزه و خوب دانسته است.»[1]چنين استغاثه ابن عمر را در كتاب «كلمالطيب» اش آورده است.
«ان رجلا خدرت رجله عند ابن عباس فقال له اذكر احب الناس اليك فقال: يا محمد، فكأنما نشط من عقال؛[2]پاى مردى در حضور ابن عباس بى حس شد. ابن عباس به او گفت: محبوبترين شخص در نزدت را ياد كن. او گفت: اى محمد صلى الله عليه وآله! راوى مىگويد: گويا به حال آمد و با نشاط شد.»
اينجا ابن تيميه چيزى را كه به عقيده خودش و بخصوص پيروانش شرك است از جمله جيزهاى خوب و پاكيزه برشمرده و در كتابش كه «كلمات پاكيزه» نام دارد اين دو خبر را وارد كرده است.
همه اين سخنان ابن تيميه دلالت بر اين مىكند كه او بنابر عقيده خودش و به خصوص پيروانش بايد از مشركترين مردم باشد؛ چون خيلى از سخنان او كه در
[1]. مقالاتالسنية فى كشف الضلالات احمد ابن تيميه، ص 279.
[2]. الكلم الطيب ابن تيميه، ص 73.
بالا ذكر شد نزد خودش و پيروانش شرك محض است. اگر اين سخنان در واقع نزد وهابىها شرك است پس چرا ابن تيميه را مشرك معرفى نمىكنند؟ خواننده عزيز در مورد اين سخنان ابن تيميه و اعتقاد وهابىها در مورد شرك بودن آن خوب دقت كنيد. همچنين خواننده عزيز توجه داشته باشند كه بنابر گفته حسن بن على سقاف شافعى در حاشيهاش به كتاب «بينى و بين الشيخ بكر» ابن تيميه 69 سال عمر وزندگى كرده است، ولى ازدواج نكرده و زن نگرفته است و همچنين در شام كه به مكه خيلى نزديك است زندگى كرده، ولى در طول عمرش خانه خدا را زيارت نكرده و حج انجام نداده است.
فصل چهارم: ديدگاه دانشمندان در باره ابن تيميه
از همان روزهاى نخستين ظهور ابن تيميه و اظهار عقايد عجيب و غريبش علما و دانشمندان زيادى با او به مخالفت پرداخته و گمراهى و لغزشهاى وى را بيان وروشن نمودند.
اكنون براى خواننده عزيز اولًا: اسامى دانشمندان هم عصر ابن تيميه را همراه با ديدگاهشان در باره ابن تيميه مىآوريم و ثانياً: نظر علما و دانشمندان پس از او را يادآور مىشويم.
دانشمندان معاصر ابن تيميه
1. احمد بن محمدبن عطاء الله اسكندرى مالكى (متوفى سال 709 ه. ق).
ذهبى در باره وى مىگويد: «او از بزرگانى است كه بر ضد ابن تيميه قيام كردهاند».[1]
شوكانى مىگويد: «او از جمله كسانى است كه بر ضد ابن تيميه قيام كرده ودر اين راه زيادهروى كرده است. او كتابهاى نيز بر رد ابن تيميه دارد».[2]
2. امام قاضى عبد الغنى ابن يحيى حرانى حنبلى (متوفاى 709 ه. ق).
[1]. ذيل تاريخ اسلام، ص 76.
[2]. البدر الطالع شوكانى، ج 1، ص 74.
ابن حجر او را از كسانى ياد كرده است كه با ابن تيميه مخالفت كردهاند».[1]وبه همين خاطر ابن كثير او را فرد كم علم معرفى كرده است،[2]در حالى كه ذهبى در باره او مىگويد: «امام، قاضى قضات از رهبران بزرگ در مذهب، معتدل و ميانرو بود. سيره ممدوح و مكارم و خوبىهاى زيادى داشت.»[3]
3. احمد بن محمد بن رفعه شافعى (متوفاى 710 ه. ق).
او ابن تيميه را به بحث و مناظره فرا خوانده است. به همين دليل شوكانى از مقام او كم كرده و گفته است: «او نمىتواند به ابن تيميه نزديك شود.»[4]
ابن قاضى دمشقى در وصف او مىگويد: «شيخ، عالم، علامه، شيخ الاسلام وحمل كننده پرچم شوافع در زمان خود بود.»[5]
4. احمد الن ابراهيم سروجى حنفى (متوفاى 710 ه. ق.)
ابن تغرى بردى درباره او مىگويد: «در علوم گوناگون سرآمد بود واو اعتراض در علم كلام (در عقايد) بر ابن تيميه دارد.»[6]
ابن حجر در شرح حالش از ذهبى نقل كرده كه گفته است: «او ردى بر ابن تيميه نوشت ودر آن ادب وانصاف را مراعات كرد وابن تيميه نيز بر رد او رد نوشت.»[7]
[1]. درر الكامنه، ج 1، 147.
[2]. تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 43.
[3]. ذيل تاريخ اسلام، ص 92.
[4]. بدر الطالع شوكانى، ج 1، 79.
[5]. طبقات الشافعيه، ج 3، ص 66.
[6]. النجم الظاهر، ج 9، ص 213؛ تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 67.
[7]. رفع الاثر عن قضات مصر، ص 42؛ درر الكامنه، ج 1، ص 28.
ابن كثير بر رد او اشاره و او را مسخره كرده است.[1]حال آنكه ذهبى بنابر نقل ابن حجر در «درر الكامنه» خيلى او را ستوده است.
5. ابو الفضل اسكندرانى: او نيز خيلى با ابن تيميه مخالفت مىكرد. (در الكامنة، ج 1، ص 273.)
6. على ابن اسمح يعقوبى شافعى (متوفاى سال 710 ه. ق).
ابن حجر در باره او مىگويد: «او از مخالفان سرسخت ابن تيميه بود.»[2]
7. على ابن محمد باجى مصرى (متوفاى سال 714 ه. ق).
ابن حجر مىنويسد: باجى گفته است: «در مناظرهاى، نادرستى چهارده مورد از مواردى كه ابن تيميه در كتابهايش آورده بود را برايش ثابت كردم» ابن حجر مىگويد: «او سخت با ابن تيميه مخالف بود.»[3]
8. محمد ابن عبد الرحيم صفىالدين هندى شافعى (متوفاى 715 ه. ق.)
سبكى مىگويد: «او در حضور اميرتكيز و علماى ديگر با ابن تيميه مناظره كرد و ابن تيميه از اين بحث به آن بحث و از آن بحث به بحث ديگر فرار مىكرد. به ابن تيميه گفت: «تو را مانند گنجشكى يافتم كه هر جا خواستم او را بگيرم به جاى ديگرى فرار مىكند ....»[4]
[1]. تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 67.
[2]. درر الكامنه، ج 1، ص 353.
[3]. همان، ج 1، ص 377.
[4]. طبقات الشافعية الكبرى سبكى، ج 5، ص 92؛ درر الكامنه، ج 2، ص 19.