ابن فرحان مىگويد: اين فتوا در سخنان شيخ خيلى روشن است آنجا كه مىگويد: مشركان زمان ما (مقصودش مسلمين مخالف او هستند) به دو خصلت كافرتر از كافران قريش هستند و دكتر عبد العزيز نيز (كه وهابى است) بعد از نقل اين سخن از ابن عفالق او را متهم به دروغ نكرده؛ چون مىداند كه سخنان شيخ در اين مورد در كتابهايش خيلى روشن آمده است. (ص 134).
ابن عبدالوهاب وتكفير مسلمين
سپس ابن فرحان علماى اهل سنت را كه گفتهاند: ابن عبد الوهاب همه مسلمين را كافر مىخوانده، همراه با سخنان آنها ذكر كرده و اول از علماى حنبلى شروع مىكند كه عبارتاند از:
1. سليمان بن سحيم حنبلى.
2. عثمان بن منصور حنبلى. در گذشته با سخنان او آشنا شديم.
3. سليمان حنبلى برادر ابن عبد الوهاب. به سخنان او گذشته اشاره شد.
4. زهاوى مىگويد: اگر كسى سؤال كند كه وهابىها چه مذهبى دارند وهدفشان چيست: جواب هر دو سؤال اين است كه: «مذهب و هدف آنها كافر خواندن تمام مسلمين است و اين جواب مختصر براى شناساندن مذهب آنها كافى است.[1]
5. شيخ احمد دحلان مىگويد: وهابىها معتقدند كه هيچ يكتاپرستى وجود ندارد، مگر كسى كه آنها را در هر چه مىگويند پيروى كند .... دعاوى مناوئين، ص 166، (ص 135).
[1]. همان، ص 167.
6. سيد سنى حداد حزضمىمىگويد: «اگر كسى بخواهد به دين ابن عبد الوهاب درآيد به او مىگويد: اول شهادت بده كه تو كافر بودى و پدر و مادرت كافر مردند و شهادت بده كه فلان و فلان عالم كافرند. اگر چنين شهادت داد قبول مىكرد و الّا او را مىكشت. بعد حداد مىگويد: «چگونه به كافر خواندن زندهها بسنده نكردند و مردهها و حتى خيلى از علماى بزرگ گذشته را نيز گمراه وگمراكننده خواندهاند.[1]
سپس ابن فرحان مىگويد: همهاى اهل سنت وحتى غير سنى نيز اتفاق كردهاند كه وهابىها تمام مسلمين از علما و عوام را كافر مىخوانند و اين چيزى است كه ما در كتابهايشان پيدا كرديم و حتى سلفىهايى مانند شوكانى نيز بر آن اقرار كردهاند و شوكانى كسى است كه براى تأييد مذهب وهابيت كتاب در موضوع تحريم بنا و دعوت به توحيد خالص و ... نوشته است، ولى او مسلمين را تكفير نمىكند. (ص 136- 137).
ابن فرحان مىگويد: «لازم است به مطلبى اشاره كنم كه تكفير وهابىها در حالت ضعفشان كمرنگ مىشود و در حالت قوتشان زياد مىشود و اين از باب تقيه و سياست است نه از باب اعتدال و ميانهروى و انصاف و اين چيزى است كه براى من ثابت شده است. (ص 137).
باز ابن فرحان مىگويد: «گاهى بسيارى از وهابىها به فريب و حيله پناه برده ومىگويند: «ما مسلمانى را تكفير نمىكنيم واين تهمت باطلى است پناه به خدا كه مسلمانى را كافر بخوانيم ما تنها مشركان وكسانى را كه دين پيامبر صلى الله عليه وآله را دشنام
[1]. دعاوى مناوئين، عبد العزيز وهابى، ص 165.
مىدهند تكفير مىكنيم. واين سخن سخن فريبگرانه است چون مسلم نزد آنها كسى است كه پيرو افكار وگفتههاى آنها باشد. بنابر اين يكى از وهابىها مىتواند پنجاه بار قسم ياد كند كه مسلمانى را تكفير نمىكند و ارادهاش اين است كه مسلمانى را كه بنابر تعريف آنها مسلمان است كافر نمىداند و غير وهابى در تعريف آنها مسلمان نيستند .... (ص 137.) ولى در حال حاضر به خاطر ضعف حاكمان تكفير نمىكنند .... (ص 137).
ابن فرحان مىگويد: «شيخ محمد روشن است كه مجتهد بود و در راه دعوت خود خالص بود و كارهاى خير زيادى انجام داد و او طالب سلطنت و قدرت نبود، بلكه قدرت را براى دعوتش به كار گرفت .... او عالم محقق و با دقت بود، ولى در حديث و تاريخ ضعيف بود به اين خاطر در حكمش به تكفير و بدعت و مشرك خواندن سختگيرى مىكرد و به اطلاق نصوص صحيح و حكم روشن احاديثى كه ضعيف بودند يا به حديث موضوع ويا به قياس فاسد با نيت صحيح چنگ مىزد .... (ص 140.) ابن فرحان در اين مورد و بيان سبب اشتباه ابن عبد الوهاب تا صفحه 144 مطلب گفته است.
غلو وهابيها نسبت به شيخ
ابن فرحان ذيل عنوان: «غلو هواداران شيخ نسبت به او، بر خلاف آن چيزى كه خود او منع كرده بود» مىگويد: «بسيار چيزهايى كه شيخ از آنها منع مىكرد از بارزترين آنها منع از غلو در مورد صالحين است كه در خود وهابىها كه در مورد شيخ غلو مىكنند، وجود دارد.»
آنگاه ابن فرحان نمونههايى را در اين زمينه ذكر مىكند:
1. شيخ مىگويد: «دين مردم جاهليت بر اصولى بنا شده كه آشكارترين آن اصول تقليدكارى است. اين پديده از آن پديدههايى است كه نزد همهاى كفار اولين و آخرينشان. پيدا مىشود».
ابن فرحان مىگويد: «تقليد غاليان ما (وهابىها) خيلى آشكارتر از اين است كه شيخ در باره مردم جاهليت برمىشمارد، به خصوص در عقايد. اين غاليان (وهابىها) سخنان شيخ را تا به درجه نصوص شرعى (قرآن وسنت) مىرسانند، اگر نگويم از نصوص شرعى هم بالاتر مىبرند.» (ص، 150).
2. شيخ مىگويد: «از بارزترين قاعدههاى جهل مردم جاهليت فريب از اين بوده كه چون اكثريت را تشمل مىدادند بر حق بودن خويش چنين دليل مىآوردند كه چون اكثريت مردم چنين مىپندارند، پس همين روش حق است.»
ابن فرحان مىگويد: «اين صفت در بسيار از غاليان ما هنگام در موقع قدرتمند بودن و زيادى پيروانشان آشكار است. اما وقتى با ضعف يا كمبود همراهان رو به رو مىشوند فرياد مىزنند كه «خوشا به حال غريبان!.»
3. شيخ زياد در باره غلو در مورد علما و صالحين سخن گفته است. ابن فرحان مىگويد: «در اين ميان مىتوان مثالهاى زيادى (از غلو وهابىها) پيدا كرد. اگر شخص با انصاف سخنى را كه غلات وهابيت در باره احمد، ابن تيميه و شيخ مىنويسند بخواند چنين خيال مىكند كه گويا در بارهاى مخلوقات خارق العادهاى سخن در ميان است كه نه از جن مىباشند و نه از انس و نه ملائكه. (چنان در باره اين علما مبالغه مىكنند كه) اين يكى در مورد امورى كه بين آسمانها و زمين است خبر مىدهد و آن يكى قدرت راندن نكير و منكر را داراست و اين ديگرى در باره حركت و خروج تاتار و مغول پيش از اينكه از وطنشان حركت كنند خبر
مىدهد. بعد مىبينيم كه اين غاليان خود را از سختترين مردم در مذمت غلو وغاليان نشان مىدهند.»
شيخ گفته است: « (اين مردم همان) پيروان هوى و هوس و پندارهاى پوچ ورويگردانندگان از آنچه خدا آورده است هستند.»
ابن فرحان مىگويد: «اين همان چيزى است كه در برخى از غالىهاى ما امروز ديده مىشود. وقتى به آنها دليل شرعى بياورى به تو مىگويند: «هرچند چنين است و علما چنين مىگويند، ولى ابن تيميه و ابن قييم نظرشان چنين و چنان است». اگر عوام چنين گويند كار آسانتر است، ولى متأسفانه علما و طالبان علم چنين مىگويند». (ص، 151.)
4. شيخ گفته است: « (آنها) اعمال باطل خود را به پيامبران نسبت مىدهند.»
ابن فرحان مىگويد: «اين صفت در غلات سلفى و وهابى به گونهاى آشكارتر موجود است. زيرا عمل تكفيرى خود را به خدا و پيامبر نسبت مىدهند.» (ص 152)
5. شيخ گفته است: «تناقضشان آنجاست كه هرچند خود را به پيامبر نسبت مىدهند، ولى حديث آن حضرت را ترك مىكنند.»
ابن فرحان مىگويد: «اين نيز در بعضى از غلات ما است. وقتى به آنها بگويى كه پيامبر چنين فرموده است، مىگويند: «اما بعضى علما چنين گفتهاند و آنها بهتر از ما حديث را مىفهمند. در حالى كه اگر سخن آن علما بر ضد خودشان باشد به اين سخن مالك پناه آورده، فرياد مىزنند كه «به غير از صاحب اين قبر (يعنى پيامبر) سخن هر كس ديگرى قابل قبول و ترك است.»
6. شيخ گفته است: « (يكى از غلو مخالفان ما) سرزنش بعضى صالحين به خاطر عمل پيروانش است.»
ابن فراهان مىگويد: «اين نيز در بعضى از غلات ما (وهابىها) هست مانند سرزنششان صوفىها و شيعه را به خاطر عمل بعضى از پيروانش. حتى همين كار را نسبت به على و جعفر صادق هم انجام دادهاند. مردى از غاليان وهابى چنين گمان كرده كه على به خاطر رياست جنگيده است، نه براى دين. (اين سخن ابن تيميه است.) ديگرى گفته است: «جعفر صادق بى حياى كذاب است». عجيب است از بعضى معتدلان ما كه بر هر آن كسى كه بگويد ابن تيميه يا بهبهارى و يا شيخ محمد خطا كرده است رديه مىنويسند، ولى در برابر اين سخنان ساكت مىنشينند.» (ص 152.)
7. شيخ گفته است: «حيات دنيا آنها را (مخالفان شيخ را) مغرور كرده و گمان كردهاند كه خدا از آنها راضى است.»
ابن فرحان: «اين در برخى غلات ما نيز هست. وقتى به مخالفان خود استدلال ومىكنند مىگويند: «آيا نمىبينى كه خدا به ما نعمت مال و منسب داده است؟ .... اما اگر به غير آنها مال و منسب رسيد مىگويند: «خدا به آنها آن را داد تا در آخرت برايشان حسرتى باشد». اين صفت در نزد همهاى غلات (وهابيت) وجود دارد. اگر چيز ناپسندى به مخالفانشان رسد مىگويند: «اين عذاب خداست و آنچه در انتظار آنها (در آخرت) است بزرگتر است. (ص، 153).
8. ابن عبد الوهاب گفته است: « (مخالفانمان) مرا به تبديل و تغيير دين متهم مىكنند».
ابن فرحان مىگويد: چنين چيزى در رديههاى غلات ما روشنتر پيداست. در تمام رديههايى كه بر مخالفان خود از مسلمين مىنويسند آنها را متهم به تبديل وتغيير دين مىكنند». (ص، 156).
9. ابن عبدالوهاب: « (مخالفانمان) با چيزى كه در باره آن آگاهى ندارند، مخالفت مىورزند».
ابن فرحان مىگويد: «اين چيز به مانند جدال غلات ماست در باره تاريخ عبد الله بن سبأ و قعقاع ...». (ص، 160).
ابن فرحان در اين جا (در صفحه 150، تا 161 كتابش) 53 نمونه مىآورد كه ابن عبدالوهاب از آنها منع كرده و آنها را نشانه گمراهى و غلو مخالفان خود از مسلمين خوانده، ولى وهابىها امروزه داراى آن صفات هستند كه مفصل اين موارد را بيان كرده است. همچنين در اكثر موارد ابن فرحان مىگويد: «اين مورد در غلات ما آشكارتر است.»
ابن فرحان در جاى ديگرى از كتابش مىگويد: «ما مىبينيم كه برخى از متعصبان شيخ به راحتى اهل خطا بودن عمر، على، ابو ذر ومانند آنها را مىپذيرند، ولى حاضر نيستند بپذيرند كه كسى شيخ را اهل خطا معرفى نمايد. و اين غلو در حق صالحين است.» (ص 10).
مىگويد: «بعضى از پيروان شيخ گمان مىكنند كه او در علم يگانه زمانش بود و هر سرزمين اسلامى كه دعوت او را قبول نكردهاند سرزمين شرك و كفر بوده وعلماى آن سرزمين را جاهل و كسى كه از دين چيزى نمىداند معرفى كردهاند.
سپس ابن فرحان علماى زيادى را نام برده و در مورد برخى آنها مىگويد: «او از شيخ داناتر و كتابش هم بيشتر و مورد قبول بيشتر مسلمين بود كه هيچ كدام از آن مواردى را كه شيخ كفر و شرك خوانده است معتقد بر آن نبودند و چنين اظهار نظرى نكردهاند.» (ص 13).
مىگويد: «در زمان شيخ و پس از او كسانى از پيروانش ظاهر شدند كه در حق شيخ غلو بزرگ مىكردند و به تمام سخنان و نوشتهها و فتواهاى او و حتى حكم او در باره احاديث تعصب نشان مىدادند». آنگاه در پاورقى چند نمونه از غلو وهابىها نسبت به ابن عبدالوهاب را نقل كرده و مىگويد: «ابن عميد در كتاب تذكره[1]از شيخ در ضمن شعرى به «شيخ الوجود» تعبير كرده است. و اين سخن بزرگى است كه اگر كسى در مورد پيامبر نيز چنين سخن را بگويد، پيروان شيخ آن را انكار و گاهى هم تكفير مىكنند». (ص 14).
«خود شيخ و حتى پيروانش مسلمين را به اتهام غلو در حق صالحين مشرك وكافر خواندهاند، ولى متأسفانه بزرگترين نمونههاى اين غلو در خود پيروان شيخ وجود دارد». (ص، 14).
پيروان شيخ (وهابىها) هر كسى را كه با شيخ مخالفت كرده و يا رديه بر او نوشته است مخالف اصل اسلام مىدانند. آنها هجوم به علماى اسلام و به شهرهاى مسلمين و اتهام آنها به كفر و شرك را هيچگونه زيادهروى نمىدانند، كه اين خود پايهاى غلو است». (ص، 15).
ابن فرحان زير عنوان «غاليان از غلو منع مىكنند» مىگويد: «از عجايب اين زمان آن است كه غاليان (خود وهابىها) از غلو منع مىكنند.» (يعنى خود غلو مىكنند، ولى به ديگران تهمت غلو مىزنند.) سپس (ظاهراً با خطاب به حكومت داران) مىگويد: «اگر با جوانى كه (شماها را) تكفير مىكنند مخالف هستيد، بايد با روش ابن تيميه و ابن عبدالوهاب نيز در تكفير مسلمين مخالفت كنيد و اشتباه
[1]. تذكره، ج 1، ص 31.