آنها را در اين موضوع بيان كنيد. چون اين جوان تكفيرى اين روش را از آنها تعليم گرفتهاند. و اگر از ابن تيميه و شيخ حمايت و دفاع مىكنيد، پس لازم است كه از اين جوان تكفيرى نيز حمايت كنيد ...» (ص 22 و 23).
مىگويد: «ما شيخ را به خاطر سعى و كوششش براى خدا دوست داريم وبراى او دعا مىكنيم، اما اين ما را از گفتن خطاهاى شيخ باز نمىدارد. و اگر شيخ بر گردن ما حق داشته باشد، حق اسلام و رعايت حقوق اسلام براى ما سزاوارتر براى دفاع است». (ص 24).
آنگاه ابن فرحان مىگويد: «من اين كتاب را پيش از حادثه 11 سبتامبر (يعنى قبل از منفجر شدن دو برج بزرگ آمريكا) آماده كرده بودم و پس از آن حادثه نمىخواستم اين كتاب چاپ شود، ولى هنگامى كه ديدم وهابىهاى غالى هميشه براى بزرگداشت ابن عبدالوهاب جشنها مىگيرند (و او را پاك و دور از اشتباه مىشمارند) بر خودم لازم ديدم كه حقايق را آشكار سازم تا آنها انصاف به خرج داده و به اشتباه شيخ در حكمش به كافر دانستن مسلمين اعتراف كنند». (پاورقى، ص 28.)
ابن فرحان در آخر مقدمه كتابش مىگويد: «برخى از برادران به من چنين اشكال كردند كه من تنها به پيامبر و خاندانش (اهل بيت) صلوات مىفرستم، نه بر صحابه. (به آنها مىگويم:) اين كار به خاطر انكار فضل صحابه نيست، بلكه به اين خاطر است كه ما در هر تشهد نماز مىگوييم: «اللهم صلى على محمد و آل محمد!» همگى مىدانيم كه در نماز صلوات بر صحابه وجود ندارد، چنان كه امروز با پيروى از بدعت گذشتگانمان انجام مىدهيم. بلكه بدتر از آن حتى به صلوات فرستادن به بزرگان صحابه اكتفا نكرده با گفتن «اجمعين» نيكان و فاجران
را نيز به هم آميخته كرده و حتى به امثال وليد و معاويه كه كشنده عمار است صلوات مىفرستيم». (ص 30).
من زيدى نيستم اما
ابن فرحان مىگويد: «با مشاهدهاى سعى و كوشش ناچيز من در مورد آشكار كردن ظلم غاليان (وهابىها) عليه اهل بيت پيامبر سلفىها سعى كردند تا مرا به پيرو مذهب زيدى بودن متهم نمايند. اگر اين حق بود، حتما من اعلام مىكردم، (ولى چنين نيست.) زيدىها خيلى بهتر از غاليان سلفى در علم، تقوى، تاريخ، نسب وغيره هستند.
به هر حال زيدىها نيز داراى مذهبى هستند، مانند ديگر مذاهب كه درست هم دارند و خطا نيز دارند. آنها از جمله گروههايى هستند كه مورد ظلم غاليان سلفى (وهابىها) قرار گفتهاند. زيدىها نيز داراى علما، فضلا و زهاد بوده و خدمتهاى بزرگى در تاريخ فكرى و سياسى اسلام از خود نشان دادهاند ....
اگر آنگونه هم بود كه اين غلات مىپندارند، حتماً به مذهب مردى از فرزندان پيامبر منسوب بودم كه اهل بيت بهترين و برترينها هستند كه در تشهد هر نمازى بر آنها صلوات مىفرستيم ....
زيدىها به خصوص امام زيد بن على و نفس زكيه از بزرگان محدثين اهل سنت بوده و اكثر اهل حديث و فقه در زمانشان به يارى آنها شتافتهاند. امامانى چون ابوحنيفه، مالك و شافعى از پيروان امامان زيدى بودند و به همين خاطر بود كه خليفه عباسى منصور به ابوحنيفه زهر نوشاند. همچنين بزرگان اهل حديث وفقه مانند منصور بن معتمر، سلمه بن كهيل، ثورى، اعمش، شعبه و غير اينها (كه بيست
تا سى نفر از محدثين را نام مىبرد) به كمك و قيام مردم همراه با زيد و با پسرش براى جهاد بر ضد حاكم زمان برخاسته و از حركتشان طرفدارى كردهاند .... در كتاب «تاريخ طبرى» و «الاغانى» اصفهانى همراهى و طرفدارى اينها و ديگران ذكر گرديده است. و در بعضى آنها چنين نقل شده است كه محدثان و فقها به يارى زيدىها اجماع و اتفاق داشتند و تنها بعضىها را خارج از آن اتفاق دانستهاند.
پس اگر بخواهم به اين مذهب خود را نسبت دهم مىدهم، ولى من از قواعد اين مذهب و روش آن در جرح و تعديل و قبول روايات آگاهى ندارم. اگر به آن مذهب خودم را نسبت دهم به مذهبى خود را نسبت دادهام كه كسانى كه بهتر وداناتر از من بودند، بلكه داناتر از احمد و ابن تيميه و بن عبدالوهاب بودند خود را به آن نسبت داده و يا حد اقل از آن حمايت و يارى كردهاند. اما چنين نيست، بلكه من سنى مذهب هستم و تمام مناسك و عبادتم را طبق مذهب اهل سنت به جاى مىآورم ....
عادتاً مردم نسبت به آنچه از آن آگاهى ندارند، دشمنى مىورزند. غلات سلفى كه «زيدى» بودن را به عنوان يك عيب و عار و دشنام مىپندارند، به خاطر آن است كه از آن مذهب و رجالش هيچ آگاهى ندارند». (ص 152- 164.
ابن فرحان پس از اين بحث مىگويد: اكثر چيزهايى كه به سبب آن شيخ وپيروانش مردم را تكفير مىكنند، چيزى است كه جمهور علما مسلمين، بلكه خود حنبلىها با وجود سختگيرىهايى كه دارند، آن را جايز مىدانند؛ مانند امام احمد و ابراهيم حربى حنلبى و عبد الله بن احمد و .... به عنوان نمونه:
1. تبرك به قبر و دست كشيدن به آن را شيخ شرك اكبر دانسته است، ولى احمد بن حنبل، امام مذهب در كتاب «علل و معرفةالرجال»[1]آن را جايز دانسته است .... برخى صحابه مانند ابوايوب انصارى و ابن عمر نيز به منبر و قبر پيامبر در ميان صحابه تبرك مىجستند و كسى از صحابه به آنها انكار نكرد و اين دلالت بر اجماع سكوتى صحابه مىكند .... بحث و مناقشه در شرك اكبر قرار دادن تبرك وتوسل است؛ همانا اين عملها را صحابه از اهل بدر و بيعت رضوان انجام دادهاند و كسى از صحابه و تابعين به آنها انكار نكرده است. بنابر اين لازم مىآيد كه ابوايوب، ابن عمر و احمد را كافر بدانيد، بلكه آن دسته از صحابه را نيز كه بر اينها انكار نكردند همراه با شهادت به يگانه پرستى تنها مروان ابن حكم در زمان صحابه، تنها كسى است كه گذاشتن صورت به قبر پيامبر از جانب ابوايوب را محكوم و انكار كرد .... من خيلى از عملهايمان را مىيابم كه از بنى اميه بازمانده است، حتى مانند سختگيرىهاى اعتقادى كه از مروان رسيده و سختگيرىهاى فقهى مانند حكم دو ركعت نماز پس از عصر و اتمام حج از معاويه رهبر گروه باغى در زمان خلافت راشده ... به جا مانده است كه غلات سلفىها، از جمله غلات وهابىها قدم به قدم راه آنها را پيروى مىكنند. براى آنها رعايت عدل وحقوق انسانها و دور كردن ظلم هيچ اهميتى ندارد و هم و غم اينها در مرحله اول اين است كه بندگان خدا را به مشرك و موحد و هدايت يافته و گمراه تقسيم كردهاند .... ص 164- 167.
[1]. معرفة الرجال، ج 2، ص 493.
احاديث در مورد اهل نجد
ابن فرحان در مورد حديثى كه در «صحيح» بخارى و مسلم آمده و پيامبر با اشاره به مشرق فرمودند: «فتنه و شاخ شيطان از آنجا طلوع مىكند،» مىگويد: وهابىها به خاطر مذمت شيعه و اهل رأى (حنفىها) و معتذله مىگويند: منظور نجد عراق است. ابن فرحان ثابت مىكند كه منظور از مشرق نجدى است كه در حال حاضر نيز در عربستان است و شهرى در آن زمان در عراق به نام نجد وجود نداشته و همچنين حضرت به مشرق اشاره كردهاند و هر كه جايگاه مسجد آن حضرت را بداند درك خواهد كرد كه آن هيچ ربطى با عراق ندارد و منظور همين نجد زمان حاضر است. بعد ابن فرحان مىگويد: «شايد منظور خوارج باشند و يا مسيلمه و .... در پاورقى ابن فرحان بعد از اشاره به مذمت اهل عراق از طرف وهابىها و اشاره ومحدثان بزرگ عراق و ... مىگويد: «ما سلفىها مذمت اهل عراق را از دشمنان اهل عراق، ناصبىهاى اهل شام، به ارث برديم و چه بسيار چيزهايى را ما از آنان ارث بردهايم. (ص، 169- 170.) (در گذشته ذكر شد كه علما اهل سنت نيز اين حديث صحيحين در باره نجد را به وهابىها تطبيق كردهاند).
ابن فرحان در آخر كتاب به نقد و بررسى كتاب «التوحيد» ابن عبد الوهاب مىپردازد و در پاورقى مىگويد: «با وجود اينكه در اين كتاب غلو در تكفير مسلمين است، اگر حاكمان و ثروتمندان از چاپ و پخش اين كتاب خوددارى كنند و به جاى آن قرآن و صحيحين و كتابهاى فقهى و ... را چاپ و پخش كنند بهتر و سزاوارتر است؛ زيرا اين كتاب در برپا كردن اختلاف و از بين بردن وحدت مسلمين و به وجود آوردن دشمنى بين مسلمين خيلى اثر دارد. به هيچ خانهاى اين كتاب داخل نمىشود مگر اينكه در آن اختلاف و جدايى بين اهل خانه و دشمنى
را به وجود مىآورد. چون اين كتاب دورى و دشمنى با كسانى را كه با وهابيت موافقت نمىكند واجب دانسته است؛ چون بنابر عقيده آنها اين روش اصل و خود اسلام و نص و حقّ مطلق است. و به وجود آمدن اختلاف و شكاف بين اهل يك خانه با وجود اين كتاب طبعى است .... (پاورقى صفحه 177).
بنابر گفته ابن فرحان اين كتاب حتى متن درسى مكتب بچههاست و خيلى سعى شده كه اين كتاب از متن درسى مكتب بچهها برداشته شود، ولى وزارت تربيت گفته است كه صلاحيت چنين كارى را ندارد. ابن فرحان مىگويد: «شما تصور كنيد كه بعضى از علما معتقدند كه اين كتاب مطلقا حق است و «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه؛» هيچ باطل و خطابى بر وى راه ندارد.
بعد ابن فرحان يك به يك سخنان ابن عبدالواهب را نقل مىكند و اشكالات ونادرستى آن را بيان مىكند، ولى مىگويد: «من همهاى اين كتاب را تمام نكردم. پيش از ورود به بررسى اين كتاب مىگويد: «هر كه بخواهد مطالب كتاب «التوحيد» را نقد كند گرچه نقد كم و ناچيز هم باشد به عقوبتهاى سرى زياد دچار و گرفتار مىشود». (ص، 178).
ابن فرحان مىگويد: ابن عبدالوهاب يكى از علماى حنبلى را كافرتر از ابوجهل خوانده و مىگويد: در آينده بيان آن مىآيند. (پاورقى، ص 185).
او باز مىگويد: «اين تكفيرها سبب ناآرامى حتى در خود سعودى شده است وسبب اصلى آن همين تعليمات مكتب شيخ است. (بعد يك به يك نام مىبرد، كه در خود عربستان چندين جا را منفجر كردهاند و چندين بار كشتار راه انداختند).
خواننده عزيز دقت داشته باشيم كه ابن عبدالوهاب در اين سخنانش خيلى دروغها گفته و ابن فرحان نيز مؤدبانه به نادرستى آنها اشاره كرده است كه ما به
آنها اشاره كرديم و تنها خواستيم خواننده عزيز به اين حقيقت كه وهابىها با وجود اينكه امروزه نيز در كشورهاى مختلف اسلامى مسلمانكشى مىكنند وامروزه اكثر كشتارها و بمبگذارىها در عراق به وسيله آنها انجام مىشود، ولى باز مىگويند: مسلمين را تكفير نمىكنيم. واين گونه مردم را فريب مىدهند. وما براى روشن شدن اين عقيده وديدگاه آنها در تكفير مسلمين، تنها به ذكر اينگونه نمونهها اكتفا كرديم تا فريب ودروغگويى آنها براى مسلمين روشن وثابت گردد.
اسلام وحكم تكفير وقتل مسلمين
در مورد قتل و كشتار و تكفير مسلمين كه وهابيت با سركردگى ابن تيميه و به خصوص ابن عبدالوهاب آن را در مورد مسلمين پيش گرفتهاند، بايد به چند آيه وحديث شريف در اين زمينه دقت كنيم.
پيامبر صلى الله عليه وآله در حديث مسلم فرمودهاند:
«امرت ان اقاتل الناس حتى يقولوا لا اله الا الله فمن قال لا اله الا الله فقد عصم منى نفسه وماله الا بحقه وحسابه على الله رواه عمر و ابن عمر عن النبى صلى الله عليه وآله؛[1]
امر شدم كه با مردم بجنگم تا اينكه «لا اله الّا الله» بگويند، پس هر كه لا اله الا الله گفت جان و مالش از من در امان و حسابش با خداست.»
بخارى پس از روايت اين حديث از ابوهريره مىگويد: اين حديث از عمر وابن عمر نيز روايت شده است.
در مسند احمد و كتابهاى ديگر از حذيفه، ابودردا، ابوموسى و از بعضى صحابگان ديگر نيز به همين معنا حديث روايت شده است.
[1]. صحيح بخارى، ج 4، ص 50؛ سنن نسائى، ج 6، ص 7؛ صحيح ابن حبان، ج 1، ص 452.
قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً؛[1]هر كه يك مؤمنى را عمداً بكشد جزايش جهنّم خواهد بود كه در آن براى هميشه خواهد ماند خداوند بر او غضب مىكند واو را لعنت مىكند و براى او عذاب عظيمى آماده كرده است.»
ابن عمر مىگويد: پيامبر فرمودند:
ايما رجل مسلم كفر رجلا مسلما فان كان كافرا و الا هو الكافر؛[2]هر مسلمانى كه مسلمان ديگر را كافر بخواند پس اگر كافر باشد (كه هيچ) والا خودش كافر خواهد شد.» سند حديث صحيح است.
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودهاند:
من قال لأخيه: يا كافر فقد باء بها أحدهما؛[3]
اين حديث با اين لفظ و همان معناى حديث قبلى در كتابهاى زير نيز روايت شده است.
اين حديث را ابوذر، ابن مسعود، ابن عمر، ابو هريره روايت كردهاند.
باز در حديث ديگر پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند:
«اذا قال الرجل لاخيه يا كافر وهو كقتله؛[4]
هر گاه مردى به برادرش بگويد: اى كافر مانند اين است كه او را كشته باشد.»
[1]. سوره نساء، آيه 93.
[2]. مسند احمد، ج 2، ص 23 و 60؛ سنن ابوداود، ج 2، ص 409، ح 4687.
[3]. صحيح بخارى، ج 7، ص 97؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 57؛ مسند احمد، ج 2، ص 17 و 44 و 47 و 60 و 105 و 112؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 73 و ديگران.
[4]. مصنف عبد الرزاق، ج 8، ص 482، ح 15974 و 19516؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 73.