بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 0

ابن تيميه امام سلفى ها

تأليف

قاسم اف، الياس‌

موضوع: رجال و تراجم- عقائد

زبان: فارسى‌

تعداد جلد: 1

ناشر: مجمع جهانى اهل بيت عليهم السلام، مركز چاپ و نشر

مكان چاپ: قم- ايران‌

سال چاپ: 1391 ه. ش‌

نوبت چاپ: 1

تعداد صفحات: 559


صفحه 1

در قرآن كريم مى فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ* وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى‌ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ؛[1]اى كسانى كه ايمان آورديد! از خداوند به حق بترسيد و جز مسلمان نميريد. و همگى با هم به ريسمان خدا چنگ زده و پراكنده نشويد. هميشه نعمت خدا بر خود را به ياد داشته باشيد كه وقتى با هم دشمن بوديد خدا بين قلب‌هايتان الفت و همدلى ايجاد نمود و آن‌گاه به نعمت او برادر گشتيد. (فراموش نكنيد كه) شما (قبل از اين) نزديك بر پرتگاه آتش قرار داشتيد و آن‌گاه اين خدا بود كه شمارا نجات بخشيد. خدا همين‌گونه برايتان نشانه‌هايش را روشن مى‌كند تا شايد هدايت يابيد!.

بارزترين شكل وحدت و يكپارچگى مسلمانان را مى‌توان در نخستين جامعه‌اى اسلامى در مدينه منوره كه به دست مبارك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله پايگذارى گرديد مشاهده نمود. در آن جامعه جايز نبود هيچ مسلمانى به جان ومال برادر مسلمان ديگرش به ناحق تجاوز نمايد. اصلًا بر اساس تعلمات اسلام مال، ناموس وجان هر مسلمانى بر مسلمان ديگر محترم است. در روايتى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى‌فرمايند:

[1]. سوره آل عمران، آيه 102 و 103.


صفحه 2

كل المسلم على المسلم حرام ماله وعرضه ودمه حسب امرئ من الشر أن يحقر أخاه المسلم.[1]تمام وجود هر مسلمانى بر مسلمان ديگر حرام است؛ مالش، ناموسش و ريختن خونش. از بدى براى هر شخصى همين كافى است كه برادر مسلمانش را تحقير نمايد.

البانى، شعيب ارنؤوط وهيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:

امرت ان اقاتل الناس حتى يقولوا لا له الا الله فمن قال لا اله الا الله فقد عصم منى نفسه وماله الا بحقه وحسابه على الله رواه عمر وابن عمر عن النبى صلى الله عليه وآله؛[2]

مأمور هستم با مردم بجنگم تا اين‌كه «لا اله الّا الله» بگويند. پس هر كسى «لا اله الّا الله» گفت، جان و مالش از من در امان است، مگر به حقش و حسابش با خداست.

بخارى بعد از روايت اين حديث از ابو هريره مى‌گويد: «اين حديث از عمر وابن عمر نيز روايت شده و او از انس نيز آن را روايت كرده است.» وهيثمى آن را

از ابن عباس، ابوبكر، سمره، انس، سهل بن سعد، جرير، ابومالك، ابن مسعود و نعمان بن بشير روايت كرده واز جابر نيز اين حديث روايت شده است.

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:

ايما رجل مسلم كفر رجلا مسلما فان كان كما قال والا فقد باء بالكفر؛[3]

[1]. مسند احمد، ج 2، ص 360، ح 8707 و 16062؛ سنن ابى‌داود، ج 2، ص 452، ح 4882؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 185.

[2]. صحيح بخارى، ح 392 و 25 و 1399 و 2946 و 6924 و 7284؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 26 و 27.

[3]. صحيح بخارى، ح 6103 و 6104؛ مسند احمد، ج 2، ص 23 و 60، ح 4687 و 4745 و 5035 و 5077 و 5259 و 5260 و 5914 و 5933 و 6280.


صفحه 3

هر مرد مسلمانى كه ديگرى را كافر بخواند، اگر كافر باشد مشكلى ندارد و الّا خودش كافر گردد.

باز پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در حديث ديگرى فرمودند:

اذا قال الرجل لاخيه يا كافر وهو كقتله؛[1]

هرگاه مردى به برادرش بگويد؛ اى كافر مانند اين است كه او را كشته باشد.

هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته واين حديث از ثابت ابن ضحاك نيز روايت شده است.

ثمرات همين‌گونه تعلمات عالى اسلام بود كه برادرى، همدلى و وحدتى كه در ميان افراد آن جامعه وجود داشت، در ميان هيچ قوم ديگرى ديده نمى‌شد. حتى بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هرچند ميان صحابه اختلاف‌هايى به سبب امر خلافت وجانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به وجود آمد، ولى هرگز ديده نشد كه اين اختلافات به جايى رسيده باشد كه مسلمانان يكديگر را از دين خارج كنند ويا كافر ومشرك بخوانند. آرى، در زمان خلافت حضرت على عليه السلام گروهى به نام خوارج بر اثر كج فهمى به جز خودشان همه را كافر دانستند. اما اميرالمؤمنين عليه السلام با وجود چنين افكار وعقايد باطل هرگز آن‌ها را به كفر نسبت ندادند. و بحمد لله زود ريشه خوارج از بيخ بركنده شد وجز اندكى از آن‌ها باقى نماند.

[1]. مصنف عبدالرزاق، ج 8، ص 482، ح 15984 و 19516؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 73.


صفحه 4

حتى بعد از به وجود آمدن مذاهب مختلف در جامعه اسلامى، هرچند ميان پيروان اين مذاهب اختلافاتى (چه در اصول وچه در فروع دين) وجود داشت، ولى ديده نشده كه پيرو يكى از آن مذاهب پيرو مذهب ديگر را كافر و از دين خارج گرديده اعلان نمايد. آرى، كسانى وگروه‌هايى پيدا مى‌شدند كه غير خودشان را از دين بيرون شده مى‌دانستند، ولى عدد چنين افرادى نسبت به جمهور مسلمانان خيلى اندك وناچيز بود. وچنين نسبت ندادن (يعنى نسبت كفر ندادن بر يكديگر) به خاطر آن بود كه اين فرموده مشهور رسول اكرم صلى الله عليه وآله در گوش همه مسلمانان تنين مى‌زد:

من قال لا اله إلا الله فقد عصم مني نفسه وماله؛[1]هر كسى كه بگويد: لا اله الّا الله» (معبودى جز الله نيست) به درستى جان ومالش را (از زوال و ريخته شدن) حفظ كرده است.

صدها سال مسلمانان همين‌گونه زندگى مسالمت آميزى با هم داشتند كه به ناگاه در ديار شام شخصى به نام ابن تيميه وپس از او محمد بن عبدالوهاب كه ادعاى علم ومعرفت هم داشتند ظهور كرده ويك‌دفعه هر مسلمانى را كه معتقد به عقايد آن‌ها نبود به گمراهى وبدعت و كفر وشرك متهم كرده وخون ومالش را مباح اعلان كردند. از همان روزهاى نخستين ظهور اين‌ها علما ودانشمندان زمانشان به مخالفت با اين‌ها برخاسته و عقايد وافكار بى‌اساس اين دو را آشكار نمودند وديرى نپاييد كه سر و صداى ابن تيميه خاموش گرديد.

تا اين‌كه تقريباً 300 سال پيش در سرزمين عربستان در آن هنگام كه سرزمين مسلمانان قطعه قطعه گرديده ومورد طعمه بيگانگان قرار داشت، مردى به نام محمد

[1]. صحيح بخارى، ح 2946 و 1399؛ مسند احمد، ج 1، ص 19، ح 117 و 335؛ صحيح ابن حبان، ج 1، ص 451، ح 218.


صفحه 5

بن عبد الوهاب ظهور كرد واز نو افكار وعقايد مرده‌ى ابن تيميه را زنده نمود. او نيز به مانند ابن تيميه هر مسلمانى را كه مخالف عقايدش بود مشرك وكافر اعلان نمود. امّا اين دفعه سرنوشت ابن عبدالوهاب مثل ابن تيميه نشد كه با مردنش افكار وعقايدش نيز از بين برود، بلكه براى ابن عبد الوهاب چنين فرستى فراهم آمد كه بعضى از اميران قبايل عرب (آل سعود) كه به دنبال پيروزى‌هاى سياسى و سيطره بر سرزمين عربستان بودند هم‌فكر وهم‌رأى ابن عبد الوهاب شده وبه او پيشنهاد همكارى در گستراندن عقايدش دادند. آن‌گاه با گشايش يافتن كار آل سعود عقايد وافكار ابن عبدالوهاب هم با زور شمشير شروع به گسترش كرد.

ما در اين كتاب سعى كرديم تا خواننده‌اى عزيز را با افكار و عقايد ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب آشنا سازيم. از آن‌جا كه افكار و عقايد بى اساس اين دو خصوصاً در اين محورها: مقابله با فضائل امير المؤمنين على بن ابى‌طالب عليه السلام، دشمنى با اهل بيت عليهم السلام، ابراز عقايد بى اساس در مورد شرك و اظهار افكار عجيب و غريب در موضوع ذات خداوند و كافر دانستن مسلمانانى كه مخالف با افكار آن‌ها باشند، دور مى‌زند، بنابر اين كتاب خود را به پنج فصل اساسى تقسيم نموديم:

فصل اوّل: ابن تيميه و اميرالمؤمنين عليه السلام.

فصل دوّم: ابن تيميه و اهل بيت عليه السلام.

فصل سوّم: نگاهى به برخى از عقايد ابن تيميه.

فصل چهارم: ديدگاه دانشمندان در مورد ابن تيميه.

امّا فصل پنجم را به بررسى مذهب وهابيت و افكار وعقايد پايه‌گذار آن، محمد بن عبد الوهاب اختصاص داده‌ايم.


صفحه 6

حديث متواتر و پرهيز از حرام‌

قبل از ورود به بحث ناچار بايد به دو مطلب اشاره كنيم:

1. مسأله تواتر: اكثر احاديثى كه در فضائل اهل بيت عليهم السلام وارد شده است وابن تيميه آن را تكذيب كرده و ما در اين كتاب با آن‌ها آشنا خواهيم شد، بنابر مبانى اهل سنت متواتر است. لذا بايد تواتر و حديث متواتر از ديدگاه اهل سنت معرفى گردد و با نظر آن‌ها در اين مورد آشنا شويم:

ابن كثير در باره حديثى در مورد خوارج يازده نفر از تابعين را اسم برده كه آن حديث را از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده‌اند، سپس مى‌گويد:فهذه اثنتا عشرة طريقا إليه ستراها بأسانيدها وألفاظها ومثل هذا يبلغ حد التواتر؛[1]اين دوازده طريق (در واقع 11 نفر را ذكر كرده) به او (به اميرالمؤمنين عليه السلام) مى‌رسد كه به زودى اسانيد ولفظهاى آن را خواهى ديد، و مثل اين (تعداد طريق) به حد تواتر مى‌رسد.

سيوطى در مورد حديث متواتر به صورت شعر چنين گفته است:

فَالمُتَوَاتِرُ، وَقَوْمُ حَدَّدُوا ... بِعَشْرَةٍ، وَهوَ لَدَيَّ أَجْوَدُ؛[2]گروهى (از محدثين) متواتر را حديثى دانسته‌اند كه ده نفر آن را روايت كرده باشد واين نظريه نزد من خيلى خوب وصحيح است.

كتانى در كتابى كه در موضوع حديث متواتر نوشته و احاديث متواتر را در آن جمع كرده است مى‌گويد: سيوطى حديثى را كه ده نفر از صحابه روايت كرده‌اند، متواتر دانسته وكتابش كه در مورد احاديث متواتر نوشته است بر همين اساس بوده وهر حديثى كه ده نفر از صحابه وبه بالا روايت كرده‌اند ذكر كرده است.[3]

باز كتانى مى‌گويد: حافظ سيوطى در كتاب «الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة» گفته است: هر حديثى كه آن را ده نفر از صحابه روايت كرده باشند، آن روايت نزد ما اهل حديث متواتر است.[4]پس بنابر اين تصريح سيوطى كه كتانى نيز اشكالى بر آن وارد نكرده است و ابن كثير كه سخنش چندان تفاوتى با اين ندارد، از نظر محدثين اهل سنت حديثى كه ده نفر از صحابه آن را روايت كرده‌اند، متواتر است. البته برخى مانند ابن حزم وابن حجر در «صواعق المحرقه» حديث هشت نفر از صحابه را نيز متواتر خوانده‌اند كه ديگر نياز به ذكر آن‌ها نيست.

2. ابن تيميه كرارا مى‌گويد: استدلال به حديثى كه صحتش را نمى‌دانى به اتفاق جايز نيست وآن قولِ بدون علم است وقرآن وسنت آن را حرام قرار داده است.[5]

اين سخن از جانب ابن تيميه يك نوع فريب خواننده‌ى كتابش است تا وانمود كند كه او اهل تقواست و بدون علم نيز سخن نمى‌گويد؛ حال آن كه او نه اين‌كه از حرام پرهيز ندارد، بلكه از نفاق نيز

پرهيز ندارد ولذا فراوان دروغ‌هاى بزرگ بر زبان جارى كرده و از خود در كتاب‌هايش بر جاى گذاشته است. اكنون با توجه به اين سخن ابن تيميه، با سخنان و اظهارات او آشنا خواهيم شد تا روشن گردد كه او چه مقدار به اين سخن خود در عمل پايبند بوده و آيا اين سخن را از روى ايمان گفته و يا براى فريب مردم و خواننده‌ى كتابش بوده است.

[1]. البداية والنهايه ابن كثير، ج 7، ص 321.

[2]. الفيه سيوطى فى علم الحديث، ص 13.

[3]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ص 15.

[4]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ص 16.

[5]. منهاج السنه ابن تيميه، ج 7، ص 62 و 178.


صفحه 7

فصل اول: ابن تيميه و اميرالمؤمنين عليه السلام‌

در اين فصل با ديدگاه ابن تيميه در مورد احاديثى كه در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است وهمچنين طعن‌هايى كه او بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد كرده وجايگاه او با دوستان اهل بيت عليهم السلام وهمچنين با دشمنان آن‌ها، آشنا خواهيم شد. وهمچنين دلائل گمراهى او از اهل بيت عليهم السلام ودشمنى‌اش با استفاده از تصريح علماى اهل سنت وسخنان خود او در كتاب‌هايش مورد اشاره وبررسى قرار خواهد گرفت.

ابن تيميه و حديث: «على همراه حق است»

ابن تيميه در باره‌ى اين حديث كه متن كاملش را به زودى مى‌آوريم مى‌گويد:

«اين بزرگ‌ترين سخن دروغ است. اين حديث را هيچ كس از پيامبر صلى الله عليه وآله روايت نكرده است؛ نه با سند صحيح و نه با سند ضعيف. پس آيا كسى دروغ‌گوتر از اين پيدا مى‌شود كه از صحابه و علما حديثى را روايت كند كه آن‌ها آن حديث را روايت نكرده‌اند و از هيچ يك آن‌ها اين حديث اصلًا شناخته نشده است. اين از آشكارترين دروغ‌هاست. و اگر گفته مى‌شد كه برخى از آن‌ها اين حديث را روايت كرده‌اند وممكن است صحيح باشد در اين صورت امكان صحيح بودنش وجود داشت. (حال آن كه چنين نيست) و قطعاً دروغ و نسبت داده شده بر رسول خدا صلى الله عليه وآله است.»

باز همو مى‌گويد:

«حق به جز با پيامبر صلى الله عليه وآله همراه كسى نمى‌گردد. اگر حق هر جا كه على باشد به همراه او مى‌گشت، واجب بود كه على مانند پيامبر صلى الله عليه وآله معصوم باشد.»[1]

[1]. منهاج السنة ابن تيميه، ج 4، ص 241.