بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 102

« ... تا به غنيمت از قتال باز نمانْد، بَرِ همّت او آن كمتر چيزى بود؛ چه همّت او جان ها و نفوس ابطال بود، نه نفايس اموال و سرهاى سران بود، نه مال هاى گران بود» .
اين نكته را بايد، در همين جا، افزود كه تكرار فعل از اختصاصات شعر و نثر سبك خراسانى دوره هاى نخستين ادب فارسى است كه در نثر ابوالفتوح رازى نيز ديده مى شود:
«فتح موصلى شبى به خانه درآمد، در خانه او نه نان بود، نه آب بود، نه چراغ بود. نماز بكرد و سر بر زمين نهاد. در سجده شكر گريستن گرفت».[1]
و همين تكرار فعل را در جاهاى ديگر نيز مى بينيم:
«قلم احوال تو نوشت، سَفَره ارزاق تو نوشت، حفَظَه اعمال تو نوشت، رحمت بر تو جبّار تو نوشت».[2]
نثرهاى مرسل و ساده و در عين حال زيبا، در اين تفسير زياد است . اينك نمونه اى كه در وصف صابران است :
«هر ستاره كه در فلك هست يا ثابت است يا سيّار. آن كه ثابت است، از او سَيْر نيابد، و آن كه سيّار است، در او ثبات نباشد؛ او ستاره اى بود در فلك حرب كه به وقت ثبات سَيْر نشناخت، و به وقت سَيْر ثبات نكرد . وقت سيرش وقت حمله بود، همانند باد حمله بَر بود، به وقت ثبات چون كوه بود، آن جا كه دشمن در پيش حمله او چون كاه بود، هر دو چون باد بودند بر يكديگر ولكن باد با كون چه تواند كردن، و كاه در پيش باد كه باشد؟ گويى در حقّ او گفت شاعر:
۰ ز باد و كوه ندانيش در مصاف بدانكچو باد حمله بَر است و چو كوه حمله پذير»[3]۰

[1]همان، ج ۲، ص ۳۲۲ .

[2]همان، ج ۳، ص ۶۲ .

[3]همان، ج ۲، ص ۳۲۷ .


صفحه 103

و اينك مثالى ديگر:
«بين از آن نبود كه چون از نيستى زاد سازى، نيست شوى . و همه هستى در تحت آن نيستى هست، و همه وجود در ضمن آن عدم، و همه اثبات در ميان آن انتفاء، لاجرم چون چنين كنى، هم حاجى باشى و هم غازى. پايه جهاد بيش از پايه حج است. اگر دشمنى را نمى يابى كه با او جهاد كنى تا كشته او شوى، با خود گَرد و با خود جهاد كن، و در آن جهاد اجتهاد كن كه از تو دشمن تر تو را دشمن نيست : اَعدى عَدُوّكَ بَيْنَ جَنْبيكَ،[1]تا كشته خود شوى به دست خود، تا قاتل و مقتول تو باشى، به قاتلى درجه مجاهدان يابى، به مقتولى پايه شهيدان .
ولكن تو از آن پست همّت ترى و دون منزلت تر كه اختيار چنين چيزها كنى . تو خود كشته هوايى، چگونه كسى را كشى؟! تو خود اسير مرادى، كسى را چگونه اسير كنى؟!
گفتم: تو هوا را كشى، هوا تو را كشت . گفتم: تو مراد را قهر كنى، مراد تو را قهر كرد . گفتم : قهرمانى قاهر باشى، قهرمان نشده اى مقهور شدى، همه عمر در بند آرزو مانده تا باشد كه برآيد، صد هزار جان عزيز برآيد، و آن برنيايد، صد هزار عمر چو عمر تو برسد، و آن بنرسد . عمر تو به سر آيد و جز آن كه نوشته تو است، به سَرِ تو نيايد . تو را يك نَفَس از اين هوس پرواى دگر چيز نيست . اين همه رنج بر منزل سپنج! گنج ابد رها كرده و رنج اَبَد اختيار كرده».[2]
در ذيل تفسير آيه مباركه :«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»[3]
آمده است:
«مى گويد: به شما خوارى و آسانى و راحت خواهم، رنج و دشوارى نخواهم،

[1]از سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آلهاست كه بدين صورت هم نقل شده است: اعدى عدوّك نفسك اللّتى بين جنبيك (بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۶۴) .

[2]روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۳ .

[3]سوره بقره، آيه ۱۸۵ .


صفحه 104

اى عجب! در سراى دُشخوارى به تو خوارى[1]خواست، در سراى خوارى به تو كى دشخوارى خواهد، در سراى محنت به تو مِنحت[2]خواست، در سراى مِنْحت كى به تو محنت خواهد؟
حسن بصرى در نزديك رابعه عَدَويّه شد تا او را بپرسد از رنجى كه رسيده بود او را . گفت: يا رابعه، چونى؟ گفت : چنانك كِمْ او مى دارد . گفت : چونت مى دارد؟ گفت : چنان كه او خواهد . گفت : چون مى خواهد؟ گفت : چنان كه در او برازد . شرم ندارى او در حقّ تو آن مى گويد از نيكى كه در تو نبرازد و لايق تو نباشد، تو در حقّ او مى گويى از دبى كه در او نبرازد، آنچه در حقّ تو بگويند به راست تو را موافق نيايد، به دروغ در حقّ آن مگوى . چو در سفر دنيا به تو آسانى خواست، در سفر قيامت كه صعب تر است به تو كى دشخوارى خواهد؟! به خَلاف عقل خود برميا، و مخالفت عدل مكن كه مخالفت عدل مخالفت عقل باشد».[3]
اينك وصف قدرت خالق :
« ... آن گه گفت : با كمال عالمى كمال قادرى است مرا، تا آنچه دگر قادران نتوانند من توانم، و آنچه دگر عالمان ندانند من دانم . من در رحم بر آب صورت نگارم، همه مصوّران عالم در قوت نگاشتن صورت؛ از آب احتراز كنند، سَرِ قلم از آب نگاه دارند تا متفشّى[4]نشود، و از تاريكى احتراز كنند تا نقش مشوّش نشود، من از كمال قادرى در سه ظلمت : ظلمت شب، ظلمت رحم و ظلمت شكم بر آب چنين صورت بديع نگارم كه مصوّران از آن عاجز و حيران مانند ...
بتگر به آلت من بت نگارد، قدرت از من و محل قدرت از من و اسباب آلات از من، و اگر آن نباشد، نتواند .

[1]آسانى و يُسر .

[2]مِنْحت : بخشش و عطا .

[3]روض الجنان، ج ۳، ص ۳۵ ـ ۳۶ .

[4]متفشّى : پراكنده و پخش شده .


صفحه 105

آن گه خود بترشيد و خود بنگارد و خود بپرستيد! هيچ عاقل اين روا دارد كه تراشيده خود پرستد و نگاشته خود را بندگى كند و نشانده خود را خدمت كند!
آن گه ايشان به آلت صورتى برآرند بى معنى، من بى آلت صورتى چنين برآرم با چندين معانى . از پاره اى پيه چشمى بينا سازم و از پاره اى استخوان گوشى شنوا سازم و از پاره اى گوشت زبانى گويا برآرم، و از قطره اى خون دل دانا پديد آرم».[1]
نويسنده تفسير، گاه در آوردن واژه هاى دشوار و دور از ذهن افراط كرده است؛ چنان كه گويد:
«حق تعالى در اين آيت صفت تزويق زبان منافقات گفت كه ايشان به زبان چگونه چاپلوسى مى كنند و كلام منمّق مزخرف[2]چگونه مى كنند تا تو را به گفتِ زبان به عجب مى آرند» .
در چنين جمله هايى نيز، نويسنده گاه، موازنات كلمه و هماهنگى سخن را از ياد نبرده است:
«كريم را چون بفريبى فريفته شود، يعنى كريم سهل جانب باشد، زود به دست آيد . از آن جا كه كريم باشد و دير از دست بشود، از آن جا كه حليم باشد . چون گويند باور دارد، چون سوگند خورند راست پندارند، و همه خالق را از حساب خود انگارد ...
منافق همه تزوير و تزويق[3]زُبان باشد، ظاهرى آراسته آبادان دارد، باطنى خراب بيران . منافق با دنيا ماند چون گورى كه ظاهرش مذهّب باشد و خداوندش در اندرون معذّب باشد، در سيرت او نگرى، گمان برى كه كسى هست، حُسْن سيرت بينى و از خبث سريرت خبر ندارى[4]» .
ابوالفتوح رازى در جاى جاى تفسير خود. به مناسبت، نعت و منقبت على عليه السلام

[1]روض الجنان، ج ۴، ص ۱۷۱ .

[2]آراسته به ظاهر امّا ميان تهى .

[3]آراسته كردن، نيكو جلوه دادن .

[4]روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۹ .


صفحه 106

با شوق و شفيتگى خاصّ در قالب كلماتى آهنگين و زيبا مى آورد و داد سخن مى دهد . از جمله گويد:
«رسول صلى الله عليه و آله از ميان همه صحابه او را به جاى خود به آن اختيار كرد تا بدانند كه مقام او، او را شايسته بود، در شب غار اَنامَهُ مَنامَه در روز تبوك اَقامَهُ مقامه، آن شبش بر بستر خود و آن روز بر منبر خود، به علمش منبر داد و به شجاعتش بستر داد ...
چو، به منبرِ صاحب نبوّت رسد، منبر از او بنازد و محراب از او ببالد، آن جا كه ديگران از محراب و منبر لاف زنند، محراب و منبر بدو فخر كند».[1]
در مقابل، سخن را درباره منافقان اين سان آورده است:
«رسول صلى الله عليه و آله گفت : در جهان از او بتر نباشد، با تو به رويى باشد و با دشمنت به رويى . كاغذ وار دو روى بودند و قلم وار دو زبان . و آن كس كه چنين بُوَد ، به قلم و كاغذ دواى او بر نيايد، به نوشتن قلم متّعظ نشود، به نوشتن كاغذ مبالات نكند، از صرير اقلام نه انديشد، تا صليل حُسام نباشد و با تحرير كاغذ ننگرد تا تقطيرش نكنند از دو وجه : يكى از قِطْر و يكى از قَطْر. پس جزاى او آن بود كه با او معامله هم از نوع شكل او كنند در دنيا و آخرت؛ در دنيا قلم وار به تيغش تباه كنند و در آخرت چو كاغذ رويش سياه كنند .
۰ هر كه چون كاغذ و قلم باشددو زبان و دو روى گاه سخن ۰
۰ همچو كاغذ سياه كن رويشچو قلم گردنش به تيغ بزن[2]۰
دو بيتى كه نقل شد ترجمه دو بيت عربى زير است كه ظاهرا ابوالفتوح آن را به نظم آورده است:
۰ مَنْ كانَ كَالطِّرس ذَاوَجهَيْنِ مِنْ سَفَةٍوَ ذا لِسانَيْنِ فِيما قالِ مِنْ كَلِم ۰

[1]همان، ج ۳، ص ۱۶۲ .

[2]همان، ج ۳، ص ۱۵۳ .


صفحه 107

۰ فَسَوِّدَنْ وَجْهَه كَالطِّرسِ مُحْتسباوَاضْرِبْ عِلاوَتَهُ بالسُّيفِ كَالقِلِمِ ۰ از جمله سودهايى كه از اين كتاب عظيم مى توان برد، فوايد لغوى فراوانى است كه در تضاعيف كتاب، به مناسبت مقال، آمده است . نمونه را به نقل دو مورد بسنده مى كنيم:
در ذيل آيه مباركه«وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ»[1]مى گويد :«ثَقِفْتُمُوهُمْ»اى وَجَدْتُمُوهُم؛ بكشى ايشان را هر كجا يابى. و اصل كلمه حِذْق و بَصارت باشد در كار.
يُقالُ رَجُلٌ ثَقْفٌ لَقْفٌ اِذَا كانَ حاذقا فِى الحَربِ بَصيرا بمواضِعِها جَيِّدَ الحَذَرِ فيه. چون كارزار و علم آن و مواضع حذر و مقاتل دشمن نيك شناسد او را چنين گويند، و معنى آن است كه: هر كجا تمكين يابى و به مقاتل ايشان راه برى».
و مجدّدا براى كلمه «ثقْف» معانى ديگرى ذكر كرده گويد:
«و گفته اند: الثَقْفُ الظَفَرُ بالعَدُوّ وكَما قال تعالى: «فَاِمّا تَثْقَفَنَّهُم فِى الحَرْبِ...»، اَىْ تَظْفَرنَّ بِهِم. و ثِقات گويند آن آهنى را كه كمان و نيزه به آن راست كنند و ثَقّات گويند او را كه نيزه كَژ شده را راست كند و همچنين مُثَقّف و بر سبيل تشبيه مُؤدِّب را مُثَقِّف گويند براى آن كه بى ادب كژى كند، مؤدّب او را راست كند».[2]
موارد زيادى است كه نشان دهنده تسلّط فراوان ابوالفتوح به لغت عربى است؛ اينك مثالى درباره نام هاى مراحل زندگى آدمى:
«آن گاه چون ولادت او نزديك شود، «جنين» گويند او را، چون بزايد «وليد» گويند او را، چون شير خورد «رضيع» گويند او را، چون از شيرش باز كنند «فطيم» او را، چون مهترك شود «صبىّ» گويند او را، چون بزرگ شود «يافع» گويند او را، چون برتر شود «ناشى» گويند او را، چون تمام باليد شود «مترعرع» گويند. چون از آن حالت درگذرد «حَزَوَّر» گويند او را. آن گه «بالغ» گويند او را، چون مرد شود،

[1]سوره بقره، آيه ۱۹۱.

[2]روض الجنان، ج۱۲، ص ۷۱ ـ ۷۲.


صفحه 108

آن گه «اَمْرَد» گويند، چون شارب سبز كند «طارّ» گويند او را، آن گه «مُطْرَحِّم» گويند او را... آن گه چون خط دارد «مختطّ» گويند او را، چون پيوسته كند، «مجتمع» گويند، چون تمام درآرد «صُمُّل» گويند. آن گه «مُلتَحى» گويند او را، آن گه «مستوىّ» گويند او را ميان سى سال و چهل سال، آن گه «مُصْعِد» گويند. و «شابّ» جامع بود اين اسماء را.
چون آغاز سپيدى كند «ملهوِرْ» گويند او را، چون آميخته شود، «اشمَط» گويند، آن گه «كَهْل» گويند، چون پير شود «اَشْيَب» گويند، آن گه «شيخ» گويند. آن گه «حوقَل» گويند. «صفتات» پس «همّ»، آن گه «هَرِم» آن گه «خَرِف»، آن گه چون بميرد «ميّت».[1]

اصطلاحات ويژه، در تفسير ابوالفتوح

ابوالفتوح در تفسير خود اصطلاحات ويژه اى را به كار برده است كه به برخى از آنها اشاره خواهيم داشت:
الف. جمع مخاطب را به صورت مفرد آورده است؛ مثلاً در ترجمه «و أنتم تعلمون» مى گويد: «و شما مى دانى» و در ترجمه «و ان كنتم فى ريب» مى گويد: «اگر مى باشى در شك» و ... .
ب. يكى از اصطلاحات خاص اين تفسير «انزله كردن» است به جاى «نازل كردن» و وحى فرو فرستادن.
مرحوم شعرانى مى گويد:
اين اصطلاحات در زمان او متداول بوده است.
امّا اثبات اين موضوع، نياز به دليل دارد.

[1]همان، ج ۲۰، ص ۲۰۳.


صفحه 109

ادبيات عرب در تفسير ابوالفتوح

نويسنده كتاب تفسير شيعه و تفسير نويسان آن مكتب، درباره تفسير ابوالفتوح مى نويسد:
تفسير ايشان جنبه خطابى دارد ... و به صورتى مطلب را بيان مى كند كه عامه، كمابيش دريابند و از آن بهره برند. درباره نكات علمى و ادبى بحث نمى كند و با اشاره اى گذرا، از تحقيق صرف نظر مى كند.
ميرزا ابو الحسن شعرانى در اين مورد، برخلاف اين رأى، نظر داده است و مى گويد:
در ادب و بيان و نحو و صرف و لغت و امثال آن، غايت جهد به كار برده و منتهاى تحقيق به عمل آورده است و از هيچ جهت فروگزار نكرده، آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال، كه براى بيان لغات و قواعد عربيت آورده در هيچ يك از تفاسير مانند كشاف و تفسير طبرى نياورده اند.
قدر مسلّم اين است كه رازى در بسيارى موارد، متعرّض مباحث ادبى شده است.

استفاده از آراى مفسران

وى اقوال مفسّران معروف صدر اسلام از صحابه و تابعان را ياد كرده، ولى هيچ قولى را بر قول ديگر ترجيح نداده است، مگر قولى را كه دالّ بر حمل آيه بر معناى عام باشد، آن هم به دليل عموم آيه، نه به دليل اين كه قول فلان صحابه است.

علم كلام در تفسير ابوالفتوح

ابوالفتوح رازى در مواردى كه از بحث هاى اعتقادى سخن به ميان آمده، به علم كلام نيز نظر افكنده است. مرحوم شعرانى مى نويسد:
مؤلف در علم كلام طريق توسط پيموده و روش قدما را برگزيده است.