۱۰ . علامه محمد قزوينى، استاد دانشگاه تهران، نويسنده و مؤلف معاصر(م۱۳۲۸ش).
۱۱ . علامه سيد محمد فرزان، استاد دانشگاه تهران، نويسنده.
۱۲ . عباس اقبال آشتيانى، استاد دانشگاه تهران، نويسنده (م۱۳۳۴ش).
۱۳ . ميرزا محمد بوذرى طالقانى (م۱۳۱۳ش).
۱۴ . سيد مصطفى كاشانى فرزند ابوالقاسم.
۱۵ . همسر مرحوم ابوالقاسم كاشانى.
۱۶ . ميرزا محمدعلى شاه آبادى، استاد حضرت امام خمينى قدس سره (۱۲۹۲ ـ ۱۳۶۹ق)، صاحب تأليفات فراوان در فقه و عرفان.
۱۷ . ميرزا محمد ثقفى تهرانى (۱۳۱۳ق ـ ۱۳۶۴ش)، پدر همسر امام خمينى قدس سره، صاحب تفسير روان جاويد.
۱۸ . حاجيه خازن الملوك ثقفى (م۱۳۵۹ش)، مادر همسر امام خمينى قدس سره.
۱۹ . شيخ محمود تحريرى.
۲۰ . ميرزا سيد جعفر حائرى شيرازى.
۲۱ . سيد مهدى معتمدالتوليه، از متوليان آستان.
۲۲ . سيد ابوالقاسم عصار، فقيه و عارف معاصر.
۲۳ . سيد محمدكاظم عصار.
۲۴ . ميرزا حبيب قاآنى شيرازى، شاعر شهير قرن سيزدهم (م۱۲۷۰ق).
۲۵ . حاج سيد ميرزا جعفر شيرازى.
۲۶ . سيد صدرالدين جزايرى.
۲۷ . سيد محمد حسن جزايرى.
۲۸ . ميرزا محمدعلى شوشترى جزايرى (م۱۳۰۶ق).
۲۹ . حسينعلى موثق السلطان.
۳۰ . محمدصادق رأفت.
۳۱ . سيد محمدرضا شمس الادباء.
۳۲ . سيد محمدهادى روح الامين.
۳۳ . على نورالحكماء.
۳۴ . عمادالدين سبزوارى.
۳۵ . معاون الدوله.
۳۶ . حاج شيخ عبداللّه حائرى.
۳۷ . حاج ملاعلى بيدختى.
۳۸ . سيد عبدالحسين اعتمادالتوليه.
۳۹ . رضاقلى خان سراج الملك.
۴۰ . اسداللّه معين الحكماء.
۴۱ . جلال الدين محدث ارموى، محقق و نويسنده معاصر.
فصل هفتم
برگ هايى از تفسير ابوالفتوح
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
در اين فصل، حكاياتى خواندنى از تفسير ابوالفتوح رازى كه مفسر، در ضمن تفسير برخى از آيات قرآن كريم آورده است، نقل مى شود.
آبروى سائل را نبريد
در خبر است كه يكى از اعرابى آمد تا بر اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كند. اميرالمؤمنين گفت : يا اعرابى، چيزى دانى نوشتن؟ گفت : آرى! گفت : اُكْتُبْ حاجَتَكَ عَلى الاَرْضِ لَئِلا ذُلَّ السُؤالِ في وَجْهِكَ ؛ حاجت خود را بر زمين بنويس به چيزى و سؤال مكن تا مرا ذُلّ سؤال در روى تو نبايد ديدن، و هر عطا كه از پس سؤال بود، به بهاى آبروى سائل بر نيايد.[1]
آداب سؤال كردن
عبداللّه مسعود روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه او گفت : السّلامُ مِنْ اَسْماءِ اللّه تعالى فَاَفْشُوهُ بَيْنَكُم، فَاِنَّ الرَّجُلَ المُسلِمَ اِذَا مَرَّ بِقَوْمٍ فَسَلَّمَ عَلَيهِم فَرَدُّوا عَلَيهِ كَاَنَّ لَهُ عَلَيهِم فَضْلُ دَرَجَةٍ بِذِكرِهِ اِيَّاهُم بِالسَّلامِ، فَاِنْ لَمْ يَرُودّوا عَلَيه، رَدَّ عَلَيه مَنْ هُوَ خَيرٌ مِنْهُم وَاَطيَبُ؛گفت : سلام نامى است از نام هاى خداى تعالى، فاش داريد ميان شما كه مرد مسلمان چون به قومى بگذرد بر ايشان سلام كند، و ايشان جواب دهند او را بر ايشان فضل درجه باشد به آن كه سلام كرده باشد بر ايشان. اگر ايشان جواب ندهند او را،
[1]روض الجنان، ج ۲، ص ۳۲۲.
[جواب دهد او را ]آن كه از ايشان به باشد و پاكيزه تر، يعنى فرشتگان.
ابوهريره روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : چون يكى از شما به اهل مجلسى رسد، بايد تا سلام كند بر ايشان، اگر خواهد كه بنشيند، چون خواهد تا برود نيز سلام كند كه آن اوّل اولى تر نيست از اين آخر، رسول صلى الله عليه و آله گفت : [اَفْشُوا السَّلامَ تَسْلَمُوا؛ سلام فاش كنى تا سلامت يابى، و هم چنين گفت] : اَفْشُوا السَّلام وَاَطْعِمُوا الطّعامَ وَصِلُوا الاَرْحامَ وَصَلُّوا بِاللَيْلِ وَالنّاسُ نيامٌ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ بِسَلامٍ؛ گفت : سلام فاش دارى و طعام بدهى و رحم بپيوندى، و به شب نماز كنى و مردم خفته تا به بهشت روى به سلامت. و در خبر است : ميان آن كه سلام كند [و يكى آن كه را جواب دهد]، براى آن كه او ابتدا كند و اختيار آن كند كه سلام كند بر مسلمانى. و رسول صلى الله عليه و آلهگفت : السّلامُ تَحيَّةٌ لِمِلَّتِنا وَاَمانٌ لِذِمَّتِنا؛ سلام تحيّت ملت ماست و امان ذمّت ماست. از اين جا گفت عليه السلام كه: السَّلامُ لِلرّاكِبِ عَلَى الرّاجِلِ وَللْقائِمِ عَلَى القاعِدِ؛ گفت : سلام سوار را بايد كردن بر پياده و ايستاده بر نشسته، براى آن كه سلام سلامت نهادند، و از روى ظاهر ايستاده با سلامت تر است از نشسته و سوار از پياده، ايشان از اينان خايف اند، اينان سلام گويند تا ايشان را امان حاصل شود.
بعضى دگر گفتند : چون در خانه شوى بر اهل خانه خود سلام كنى و بر عمال خود و اين قوم جابر بن عبداللّه انصارى و... از عبداللّه عبّاس، گفت : اگر در سراى كس نباشد بگويد : السّلامُ علَينا مِن رّبِّنا، السّلام عَلَينا وَعَلى عِبادِ اللّه الصّالحين، السَّلامُ عَلَى اَهْلِ البيتِ وَرَحْمَةُ اللّه ِ.
انس مالك گويد كه : من خدمت رسول كردم مدتى، هرگز مرا نگفت در كارى كه كردم كه : چرا كردى؟ و اگر چيزى بشكستم، نگفت : چرا شكستى، روزى آب بر دست او مى ريختم، مرا گفت : تو را سه خصلت بياموزم كه به آن منتفع شوى؟ گفتم : بِاَبى اَنْتَ واُمّى يا رسولَ اللّه ! گفت : هركس را كه بينى از امت من بر او سلام كن
تا عمرت دراز شود، و چون در خانه خود شوى سلام كن، بر اهل خانه خويش تا خير خانه ات بسيار شود. و نماز سنّت به جاى آر.[1]
ف آزمايش
[بعد از آن كه خداى متعال به دعاى حضرت داود و صالحان بنى اسرائيل طاعون را از مردم گناهكار بيت المقدس برداشت، جبرئيل آمد و گفت : به اين بندگان بگو كه در لشكر بيفزايند و بر اين صعيد مسجدى بنا كنند.] چون خواستند تا به بناى مسجد مشغول شوند، مردى صالح از بنى اسرائيل آمد درويش تا ايشان را امتحان كند. گفت : مرا در اين جا حقى است و ملكى و شما را حلال نباشد كه ملك من بى رضاى من به مسجد كنى. گفتند : يا هذا! در زمين بسيار كسان اند كه در اين جا حق است ايشان را و ايشان همه رِها كردند و به خداى بخشيدند تو نيز ببخش، گفت : نبخشم كه من محتاجم اگر خواهى از من بخرى و اگر نخواهى غصب كرده باشى بر من. بَرِ داود آمدند و او را خبر دادند. داود گفت : بروى رضاى او طلب كنى و بى رضاى او مِلك او به دست مگيرى. آمدند و قرار بها دادند چندان كه بها مى فزودند او مى گفت : ندهم و بيشتر بخواهم. به صد گوسپند بخواستند و به صد گاو كردند و به صد شتر كردند؛ رضا نداد، تا گفتند : هم چندان كه مساحت آن است بُستانى پر درختان زيتون بدهيم، هم رضا نداد، تا بهاى به جايى رسانيد كه گفتند : ديوارى گِرد اين جايگاه برآريم و پر از سيم كنيم و به تو دهيم. گفت : اكنون راضى شدم. چون بَديد كه ايشان دل بر آن راست كردند، گفت : نخواهم و به يك جو طمع نكنم و آن زمين خداى را دادم و غرض من امتحان شما بود تا شما در اين كار جدّ خواهى كردن يا نه!؟
[1]همان، ج ۱۴، ص ۱۸۴.
و در خبر هست كه داود گفت : اگر مرا خويشتن به مزد به تو بايد دادن كار مى كنم و مزد با تو مى دهم تا آن گه كه خشنود شوى. مرد گفت : يا نبى اللّه ، تو از آن بزرگوارترى كه من به مزد دهم و من اين زمين خداى را دادم، حكم تو راست.
اَفاق و اَنْفُس
اهل اشارت گفتند في قوله : سَنُرِيهِمْ ءَايَتِنَا فِى الْأَفَاقِ وَفِى أَنفُسِهِمْ؛ او را در آفاق آياتى است و در نَفْس آياتى است كه آن عالم كُبرى است و اين عالم صُغرى و بعضى علما گفتند : آن عالم صغرى است و اين عالم كُبرى؛ چه آن جماد است و اين حىّ، و اين جا معانى است كه آن جا نيست تا تو گاه در آن نظر كنى و از آن عبرت گيرى و گاه در اين تفكر كنى و بَدُو متذكر شوى؛ در آفاقت آياتى پيدا گردد و در انفس بيّناتى كه در هر يكى از آن كه نظر كنى تو را از سهل تر طريقى بدو رساند.
وَفي الآفاق شَمسٌ وَقَمَرٌ وَفِى الاَنفُسِ حِسٌّ وفِكرٌ، في الآفاق كوكبٌ ونجومٌ وفى الانفس عجايبٌ وعلومٌ، في الآفاق سَحاسبٌ وغيومٌ، وفى الانفُسِ مَصايبٌ وَغُمومٌ، في الآفاق بُرُوقٌ خاطِفةٌ وَفي الانفُسِ عُرُوقٌ واجِفَةٌ، في الآفاق ثلوجٌ واَمطارٌ وفي الانفس حَوائجٌ واَوطارٌ، في الآفاق رِياحٌ هَبّابه وفى الانفُسِ ارواحٌ مُنسابة، في الآفاق جبال شامخةٌ وفى الانفسِ امالٌ راسخةٌ، في الآفاقِ عيونٌ نابِغةٌ وفي الانفُسِ عيون دامِعةٌ، في الآفاق نخيلٌ واشجار وفي الاَنفس شعورٌ واَبشار، في الآفاق دورٌ وقُصُورٌ وفي الانفس نُحُورٌ وصُدُورٌ، في الآفاق جواهر ومعادن وفي الانفس ظواهر وبواطن، في الآفاق زروعٌ ونباتٌ وفي الانفس خشوعٌ وثبات، في الآفاق شدّةٌ ورخاء وفي الانفس بخلٌ وسخاء، في الآفاق ربيع وخريفٌ وفي الانفس وضيعٌ وشريفٌ، في الآفاق حَرٌّ وبَردٌ وفي الاَنفُسِ حُرٌّ وعَبْدٌ، في الآفاق سَيلٌ وليلٌ وفي الانفس ميلٌ ونيلٌ. از اين جمله در هر چه خواهى