رسول صلى الله عليه و آله خشم آمد و عزم كرد كه به غزاى ايشان رود. ايشان بيامدند و گفتند : يا رسول اللّه ، رسول تو بيامد، ما به كرامت او را استقبال كرديم. چون ما را بديد برگرديد و باز پس آمد، ندانيم تا سبب چه بود؟ اكنون بيامديم، گفتيم : نبايد كه حال خلاف راستى انهاء كند كه از آن تو را تغيير و خشمى پديد آيد، و صدقات مُعَدّ است تا كسى آيد و بستاند.
رسول صلى الله عليه و آله باور نداشت ايشان را و تهمت بود او را در كار ايشان، خالد وليد را بخواند و او را در سرّ گرفت : برو بنگر اگر بر ايشان شعار اسلام بينى و آثار مسلمانى صدقه ايشان بستان و بازگرد، و اگر خلاف اين باشد با ايشان آن كن كه با كافران كنند. او بيامد، نماز ديگر آن جا رسيد، ايشان بر عادت بانگِ نماز [شام] و خفتن بكردند و نماز كردند تا او آن جا بود از ايشان الا خير نديد. صدقه بستد و باز آمد و رسول صلى الله عليه و آله را خبر داد. خداى تعالى در اين آيت مؤمنان را امر كرد، گفت : اى گرويدگان! اگر فاسقى خبرى به شما آرد فَتَبَيَّنُوا آهستگى [كنيد] و تعجيل [مكنيد ]از آن كه رنجى به قومى رسانى به نادانسته، پس پشيمان [شويد] بر آنچه كرده باشى.[1]
خداوند دل اندوهناك را دوست دارد
... از اين جا گفت : حق تعالى :«لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْفَرِحِينَ»، وقال النّبىُّ صلى الله عليه و آله : اِنَّ اللّه يُحِبُّ كُلِّ قَلْبٍ حَزين؛ خداى تعالى هر دلى اندوهگين را دوست دارد.
ابن عطا گفت : در اين آيت متابع نفس باشد و در مراتع هوا چرنده باشد از پى هوا رود و در چراگاه شهوت چرد و در هواى هوا پرواز كند از مَراد مُراد آغاز كند و همه روز با نفس خود اين راز كند و همه شب نفس او بر اين ناز كند. لاجرم فردا كه نامه عمل باز كند نامه سياه بيند و حالى تباه بيند و صحايفى پر گناه بيند. و از
[1]همان، ج ۱۸، ص ۱۷.
عمر گذشته در دست خود آه بيند، بر خويشتن نوحه كردن گيرد كه : در ثبور ماند و از حور و قصور دور ماند. اين كه را باشد و چرا باشد!
خوابى بر يقين بهتر است از عبادتى بر شك
در خبر است كه : اميرالمؤمنين عليه السلام شبى از شب ها در بعضى كوى هاى كوفه مى گذشت و قنبر با او بود گفت : از سرايى آواز مى آمد كه كسى مى خواند :«أَمَّنْ هُوَ قَـنِتٌ ءَانَآءَ الَّيْلِ سَاجِدًا وَ قَآلـءِمًا». قنبر گفت : اميرالمؤمنين عليه السلام بگذشت و من بايستادم ساعتى و گوش باز كردم، آواز داد و گفت : يا قنبر، چرا بازماندى آن جا؟ گفتم يا اميرالمؤمنين، صوتٌ حَزِينٌ في هَدْءٍ مِنَ اللّيلِ؛ آوازى است حزين در پاره اى از شب گذشته. گفت : بياى كه نَومٌ عَلى يقينٍ خَيرٌ مِنْ عِبادَةٍ عَلى شَكّ؛ بياى كه خوابى يقين بهتر باشد از عبادتى بر شك. قنبر گفت : من عجب داشتم. در سراى به نشان كردم و بَرَفتم. بر دگر روز باز آن جا رفتم و تفحّص كردم، سرايى از آنِ منافقى بود، گفتم : يا اميرالمؤمنين، چه دانستى كه آن او كيست؟ گفت : چه راعى باشد كه رعيّت خود را نشناسد![1]
دادخواهى درويشان در فرداى قيامت
اَنَس مالك روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : فرداى قيامت درويشان تظلم كنند از توانگران و گويند : بار خدايا حقّ ما بندادند از حقى كه تو نهادى ما را در مال ايشان؛ حق تعالى گويد : به عزت و جلال من كه شما را مقرب گردانم و ايشان را عذاب كنم. آن گه رسول صلى الله عليه و آله اين آيت برخواند :«وَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّآلـءِلِ وَ الْمَحْرُومِ».[2]
[1]همان، ج ۱۶، ص ۳۰۶.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۹۸.
داستان اعرابى
اصمعى گفت : روزى از مسجد آدينه بصره مى آمدم در راه اعرابى جِلف جافى مرا پيش آمد، بر شترى نشسته، شمشيرى در بر افگنده [و كمانى به دست گرفته ]به نزديك من رسيد، سلام كرد و مرا گفت : مِمَّن الرَّجُلُ، از كدام قبيله اى؟ گفتم : مِنْ بَنى الاصْمع. مرا گفت : اصمعيى؟ گفتم : آرى. گفت : از كجا مى آيى؟ گفتم از جايى كه در او كلام خداى مى خواندند، گفت : خداى را كلامى است كه آدميان خوانند؟ گفتم : آرى، گفت : چيزى بخوان بر من از آن كلام. من برگرفتم سوره والذّاريات اِلى قولِهِ :«وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ». مرا گفت : يا اصمعى به خداى بر تو كه اين كلام خداست؟ گفتم : آرى به آن خداى كه محمد را به خلق فرستاد كه اين كلام خداست كه بر محمد فرو فرستاد. مرا گفت : مرا بس. آن گه برخاست و شتر را بكشت و با پوست پاره پاره كرد و مرا گفت : يار من نباشد تا به درويشان دهيم. من با او باستادم و آن گوشت ها به درويشان داديم. آن گه تيغ بشكست و كمان در زير خاك كرد و روى در بيابان نهاد و مى گفت :«وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ». من خود را ملامت كردم. گفتم اى نفس سال هاى بسيار است كه تو اين آيت مى دانى و مى خوانى و متّعظ نشدى، و اعرابى جلف به يك بار متعظّ شد. دگر بار نديدم آن اعرابى را تا آن سال كه با رشيد به حج بودم، طواف مى كردم از پس پشت آوازى برآمد كه كسى مرا بخواند به آوازى ضعيف. باز نگريدم اعرابى را ديدم با تنى ضعيف، پوست بر استخوان خشك شده و گونه روى زرد كرده، بر من سلام كرد و مرا از وراى مقام ابراهيم برد و بنشاند و گفت : هم از آن كلام خدا مرا بشنوان. من سوره والذّاريات برگرفتم. چون به اين آيت رسيدم :«وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ». گفت :«وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا». آن گه مرا گفت : دگر چيست؟ من برخواندم :«فَوَ رَبِّ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُو لَحَقٌّ مِّثْلَ مَآ أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ». نعره اى بزد، و
گفت : كه خداى را به خشم آورد تا او را سوگند بايست خورد؟ و برگشت آن كه او را باور نداشت تا سوگند خورد! يك دو بار اين باز گفت و جان بداد.[1]
داستان غلام سياه
يزيد بن سَمره گفت : رسول صلى الله عليه و آله در بازار مدينه مى گذشت، غلامى سياه را در بازار مى فروختند و او مى گفت : مرا شرطى است با آن كه مرا بخرد كه مرا به اوقات نماز باز ندارد كه پنج نماز به جماعت در پى رسول مى گزارم. مردى او را به اين شرط بخريد و او پنج نماز در قفاى رسول صلى الله عليه و آله مى كرد. رسول صلى الله عليه و آله هر وقت آن غلام را مى ديد. روزى چند برآمد كه او را نديد. خواجه غلام را گفت : غلام كجاست؟ گفت : يا رسول اللّه تب دارد. او را گفت : بيا تا برويم و او را بپرسيم. آن گه برفت و او را بپرسيد. و روزى [ى ]چند برآمد صاحب غلام را بپرسيد كه غلام چون است؟ گفت : يا رسول اللّه او در حالت خود است. رسول صلى الله عليه و آله برخاست و به بالين او رفت و او در نزغ بود. ساعتى بود. غلام جان بداد و با پيش خداى رفت. رسول صلى الله عليه و آلهتولاّى غسل و تكفين [و دفن] او كرد. مهاجر و انصار را از آن غمى عظيم حاصل شد، ما خان و ما [ن] خود را رها كرده ايم و در خدمت رسول بيامده، هيچ كس اين نديديم از او در زندگى و بيمار و مرگ كه اين غلام سياه ديد.[2]
داستان هايى از لقمان
و علما اتفاق كردند بر حكمتش، و كس نگفت پيغامبر بود الا عِكرِمه كه او گفت : پيغامبر بود.
عبداللّه عمر گفت : از رسول صلى الله عليه و آله شنيدم كه او گفت : حَقَّا اَقُولُ؛ حق است اين كه
[1]همان، ج ۱۸، ص ۱۰۲.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۴۱.
من مى گويم. لقمان پيغامبر نبود، ولكن بنده اى بود راضى و در كار به جد و اجتهاد، بسيار تفكر، نيكو يقين. اَحَبَّ اللّه [وَاَحَبَّهُ اللّه ُ]؛ خداى را دوست داشت، خداى او را دوست داشت، و خداى منت نهاد بر او به حكمت.
در نيمه روز خفته بود ندايى شنيد كه او را گفتند : يا لقمان! خواهى تا تو را خداى به خليفه كند در زمين تا ميان مردمان حكم كنى به حق؟ جواب داد و گفت : اگر خداى تعالى مرا مخيّر كند، من اختيار عافيت كنم نه اختيار بلا، و اگر مرا فرمايد و ايجاب كند به سمع و طاعت برابر كنم، چه مى دانم كه اگر با من اين بكند مرا معاونت كند و عصمت. او را ندا كردند به آوازى كه او شنيد و شخص را نديد : چرا، اى لقمان؟ گفت : براى آن كه حاكم را حوادث پيش آيد، و باشد كه در ظلمات شبهات افتد، اگر مدد توفيق و معونت او را دريابد نجات يابد از آن، و اگر خطا كند در آن، ره بهشت خطا كرده باشد، و من اين دوست تر دارم كه در دنيا ذليل باشم از آن كه شريف باشم. و دانسته ام كه : هركه دنيا بر آخرت اختيار كند، به دنيا نرسد و آخرت از او فايت شود.
فريشتگان مرا عجب آمد از حسن منطق و حكمت او، بخفت خفتنى. چون برخاست خداى او را حكمت داده بود. خلافت پس از آن بر داود عرض كردند، در محنت او فتاد.
و از آنچه روايت كرده اند از حكمت لقمان، محمد بن عجلان روايت كرد كه : از كلمات حِكَم او يكى اين است كه گفت : لَيسَ مالٌ كَصِحَّةٍ وَلا نعيمٌ كطيبِ نَفْسٍ؛ هيچ مال چون تندرستى نيست، و هيچ نعيم چون دلخوشى نيست.
ابوهريره گفت : روزى مردى به لقمان بگذشت، و خلقى عظيم بر او جمع شده بودند، و او حكمت مى گفت و از وى مى شنيدند و مى نبشتند، گفت : نه تو آن بنده اى كه فلان جايگاه شبانى ما كردى؟ گفت : بلى، گفت : به چه اين جا رسيدى؟
گفت : بِصِدْقِ الحَديثِ وَاَداءِ الاَمانَةِ وَتَرْكِ ما لا يعنينى؛ به راست گرى در حديث و اداى امانت، و ترك آنچه مرا به كار نيايد.
خالد رَبْعى گفت : لقمان بنده اى حبشى بود. يك روز خواجه اش او را گفت : برو و گوسفندى بكش و آنچه از او پاك تر باشد بيار، او برفت و گوسپندى ديگر بكشت، و هم دل و زبان پيش او برد، گفت : عجب از كار تو! چون تو را گفتم پاك تر چيزها بيار، دل و زبان آوردى، چون گفتم : پليدتر چيزها بيار، هم دل و زبان آوردى، چرا چنين آمد؟ گفت : بلى، چون پاك باشد از اين دو پاك تر نباشد و چون پليد باشد از اين دو پليدتر نباشد.
اَنَس مالك گفت : يك روز لقمان پيش داود حاضر بود، و داود درع مى كرد، و او نديده بود، خواست تا بپرسد از او كه اين چيست؟ و چه كار را شايد و براى چه مى كنى؟ حكمتش رها نكرد كه بپرسد، مى بود، چون تمام بكرد آن دِرع را، برخاست و در پوشيد و گفت : نيك پيرهن كالزار است اين، لقمان گفت : اِنَّ مِنَ الحُحْمِ الصَّمْتَ وَقليلٌ فاعِلُهُ؛ خاموشى از حكمت است، ولكن كم كس كار بندد.
عبداللّه بن دينار گفت : لقمان از سفرى درآمد، همسايه اى را ديد در راه گفت : از پدرم چه خبر دارى؟ گفت : بمرد، گفت : الحمدُللّه ِ مَلَكتُ اَمْرى؛ من مالك كار خود شدم. گفت از خواهرم چه خبر دارى؟ گفت : بمرد، گفت : عَوْرَةٌ سَتَرَها اللّه ُ؛ عورتى بود كه خداى بپوشيد.
گفت : خبر بردارم چه دارى؟ گفت : بمرد، گفت : اِنْقَطَعَ ظَهْرى؛ پشتم شكسته شد.[1]
در آغاز سه تن مسلمان بودند
اسماعيل بن اِياس بن عفيف روايت كرد از پدرش عفيف كه گفت : من مردى
[1]همان، ج ۱۵، ص ۲۸۳ ـ ۲۸۷.
بازارگان بودم به مكه آمدم به نزديك عباس عبدالمطلب فرود آمدم، و عباس دوستِ من بود، به يمن آمدى و عِطر خريدى و در موسم باز فروختى. گفت : يك روز با عباس نشسته بودم در مكه، در وقتِ زوالِ آفتاب نگاه كردم جوانى نيكو روى را ديدم كه بيامد و در قرصه آفتاب نگاه كرد، آن گه روى به كعبه كرد و گفت : اللّه ُ اكبر، كودكى بيامد و بر دست راست او بايستاد و تكبير كرد، و زنى بيامد و در قفاى هر دو بايستاد و تكبير كرد. ساعتى بود آن جوان به ركوع شد، ايشان [نيز] به ركوع شدند، چون سر برداشت ايشان [نيز] سر برداشتند، [آن گاه جوان به سجده شد، ايشان نيز به سجده شدند. چون سر برداشت، ايشان نيز سر برداشتند] من عباس را گفتم اَمرٌ عَظيمٌ؛ كارى عظيم است! آن چيست كه اينان مى كنند؟ گفت : نمى دانى اين جوان پسر برادر من است. محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب ـ و آن زن خديجه است ـ بنت خُوَيلد زن محمد است، و محمد دعوى مى كند كه : خداى مرا بدين دين بفرستاده است، واللّه ِ ما اَعْلَمُ عَلى ظَهْر الاَرْضِ اَحَدا عَلى هَذا الدّين غَيْرَ هؤلاء الثَلاثَة؛ و به خداى كه من بر اين دين كس را نمى شناسم بر همه پشت زمين جز اين سه گانه را. عفيف گفت : در دل من افتاد كه كاشكى تا من چهارم اينان بودمى. اين حديث روايت كرد پس از آن كه اسلام آورده بود.[1]
در سايه عرش
ابو هُرَيره روايت كند كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : فرداى قيامت خداى تعالى هفت كس را در سايه عرش سايه كند آن جا كه سايه نبود جز سايه عرش :
اول امام عال را، دوم جوانى كه او در طاعت خداى تعالى پرورده شده باشد، و مردى كه او را دل به مسجد باشد، و دو مرد [را] كه با يكديگر دوستى كنند براى
[1]همان، ج ۱۰، ص ۱۳.
خداى تعالى، مواصلتان شان فِى اللّه باشد و مفارق شان فِى اللّه ، و مردى كه او را زنى ذات جمال با خود دعوت كند به فساد، او رها كند او را براى خداى تعالى. و مردى كه به دست راست صدقه اى بدهد از دست چپ پوشيده دارد. و مردى كه در خلوت خداى تعالى را ياد كند از ترس خداى بگريد.
و اين عُلُوّ همت كارى عظيم است و در هركس نيابند، و آن را كه آن باشد خود گمان برد كه از او توان گرتر در جهان كس نيست. دنيا و حطام او در چشم او واقعى ندارد و چيزى نسنجد از سر همت خود. اگر به پادشاه نگرد رعيت بيند او را، امير به نزديك او همان و حَشَم به نزديك او همان. ازين قديم جَلَّ جَلالُهُ رسول خود را مدح كرد كه شب معراج چون كَوْن و كاينات بر او عرض كردند، از بلند همتى به گوشه چشم با هيچ ننگريد، عرش با عظمت و كرسىّ با سَعَت و لوح با بَسطت و قلم بر جِريَت و بهشت با نعمت و دوزخ با سطوت، نه به اين طمع كرد و نه از آن بشكوهيد، لاجرم قرآن مجيد [ش] چنين ستود كه:«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى». و آنها كه در دور دولت او بودند، اقتدا بدو كردند و همت بلند داشتند از آن كه از هر كسى بل از هر خسى چيزى خواهند كه در آن، وضع قَدْرِ ايشان باشد، و عمر بر فقر و فاقه به سر بردند و بدان راضى بودند.[1]
در قيامت از پنج چيز پرسند
و در خبر است از صادق عليه السلام كه گفت : هيچ كس نباشد و الا در قيامت از او چند چيز بپرسند : عَنْ عُمْرِهِ فِيما اَفْناهُ، وَعَنْ شَبابِهِ فِيما اَبلاهُ وَعَنْ مالِهِ مِن اَيْنَ اكْتَسَبَهُ وَاَيْنَ وَضَعَهُ، وَعَنْ وِلايَتِنا اهْل البَيتِ؛ گفت : او را از اين پنج چيز بپرسند، از عمرش كه در
[1]همان، ج ۴، ص ۷۹ و ۸۷ .