مسأله دوم:
شيخ رئيس به برهان ثابت كرده است كه صور نوعى بسائط نزد امتزاج باقىاند.
پس لازم آيد كه مراد ايشان همچنان كه در حالت انفراد متحصّل الوجود بودهاند به صورت نوعى در حالت امتزاج متقوّم الوجود باشند. و بعد از آن كه جسم در خارج متقوّم الوجود گشت هر صورت كه در وى حالّ شود صورت جوهرى نباشد، بلكه عرض بوده چه صورت جوهرى مقوّم وجود محلّ باشد و تقويم وجود متقوّم محال است، پس نفس نباتى يا حيوانى كه عارض جسم مركّب مىشود صورتى جوهرى نباشد، بلكه چنان كه هيأت تركيبى و كيفيّت مزاجى دو عرضاند در آن جسم آن نيز عرض باشد چه حالّى است كه مقوّم وجود محل نيست.
و شيخ اثبات جوهريّت وى بدان كرده است كه حافظ مزاج مىخواهد چون آن علّت مزاج باشد، پس علّت جز آن باشد، پس به وجهى علّت آن مجموع باشد.
بدين قدر اثبات جوهريّت وى لازم نيايد چه هر عرضى كه مستتبع عرض ديگر باشد در محل چون مزاج كه مستتبع بعضى از اعراض است باشد كه بدين دليل جوهر باشد. چه اجسام با اين اعراض كه به واسطه مزاج موجود شدهاند اين مجموع معلول مزاج باشد، پس مزاج مقوّم محلّ قريب خود باشد، و بدين تقدير جوهر بود و باتّفاق عرض است با آنكه ظاهر است كه مزاج جزء محل نيست چه شرط حلول نفس است، أعنى معدّ محل مر حلول او را. و اگر به محل قريب جسم مركّب مىخواهد او متقوّم الوجود است به مجموع صور نوعى بسائط نه به نفس.
پس ظاهر گشت كه قول به بقاء صور نوعى در بسائط ممتزجه با اثبات جوهريّت نفس نباتى يا حيوانى متناقض باشد.
مسأله سوم:
وجود خاص كه حاصل است مر جوهر مفارق را كه بدان وجود موجود است در عين خود همان است كه او بدان معقول است و معقوليّت او مر وجود خود را
مستفاد از غير او نيست. و از اين دو مقدّمه با آنكه عقل صريح كه اندك تميزى در نظريّات حاصل كرده باشد محقق است شيخ رئيس و ائمّه ديگر مصدّق ايناند. پس لازم آيد كه وجود او مستفاد از غير او نباشد. پس امكان وجود چگونه تصوّر توان كرد. و اين شك را به زياده ملاحظه مخصوص فرمايند چه در تعيّنش صفاتى كه مخصوص است به حقيقت خود عند التّجرّد سانح شده است و مانع تجاوز نظر گشته.
و اگر بعض از مسائل كه مشهور و مذكور نيست و نظر صائب و فكر ثاقب مخدومى بدان فائز شده است، خصوصا در تعريف احوال مفارقات خادم طالب را به اهداء آن مشرّف فرمايد، از كمال فضل و تمام افضال مخدومى بديع نباشد. توقّع آن است كه اين تصديع را تحمّل فرمايد و خادم داعى را از جمله مستفيدان شمرد و مجامع خاطر را ملازم حضرت عليا- زاده اللّه علاء- داند. حق تعالى از همه مكاره حارس و در همه مطالب معين باد بمنّه و سعة لطفه وجوده.
جواب هذه المسائل لنصير الملّة و الدّين طاب ثراه
تا ذكر مناقب و فضائل ذات شريف و نفس نفيس خداوند، ملك الحكماء و العلماء، سيّد الأكابر و الفضلاء، قدوة المبرّزين و المحصّلين، كاشف أسرار المتقدّمين و المتأخّرين، شمس الملّة، و الدّين، افضل و افخر ايران- أدام اللّه ميامن أيّامه و حصّل جوامع مرامه- به مسامع دعا گوى مخلص او، محمد الطوسىّ، رسيده است، مريد صادق بل محبّ عاشق شده است، و شوق به نيل سعادت خدمت روحافزاى و مشاهده طلعتگشاى او- أدام اللّه إفضاله- به حدّى بوده كه هيچ و هم به كنه او نرسد و هميشه بر طلب فرصتى مؤدّى به نوعى اتّصال با آن منبع فضل و افضال مواظبت مىنموده، تا اكنون به مقتضاى عادت پسنديده خود در سبق خيرات و تقدّم در حسنات افتتاح كتابت فرموده به خطابى كه فاتحه سعادات و فاتح
ابواب كرامات است، از استفاده آن آثار حكم و از استفاضه آن فنون نعم، چندان ابتهاج و مسرّت به دل و جان رسيد كه شرح آن مؤدّى به تطويل باشد.
خداى تعالى آن [منبع] خصائل حميده و خلال مرضيّه را پاينده دارد و دست صروف روزگار از آن شخص نامدار و حريم بزرگوار مصروف گرداناد و دعاگوى مخلص را پيش از اجل آسايش دريافت خدمت او بر وفق اراده كرامت كناد، بمنّه و لطفه.
بعد از تبليغ دعا و خدمت و اقامت رسوم محبّت و مخالصت، چون خطاب همايون موشّح به القاء سؤالى چند علمى كه از روى حسن ظنّى كه به دعا گوى مخلص دارد التماس ايراد جواب آن فرموده هر چند خويشتن را قوّتمند آن نمىداند كه بضاعت محدود كم مايه خود را در چنان جنابى عرضه كند، أمّا چون از انقياد [امر] چاره نيست اولى اشتغال تواند بود به آنچه اشارت رفته اگر صورت ضمير دعا گوى مخلص در آن مسأله موافق حق باشد اثر همّت عالى تواند بود، و الّا بارى رقم تقصير بر خود نكشيده باشد و در امتثال اشارت عالى توقّف و تأخير را مجال نداده و آن اسئله و اجوبه بر وجه ايجاز اين اين است:
سؤال اوّل:
فرموده است كه شيخ رئيس- رحمه اللّه- فرق ميان موجبه معدوله و سالبة بسيطه به آن كرده است كه موجبه بر موضوع موجود صادق باشد فحسب، و سالبة بسيطه بر موضوع معدوم نير صادق باشد، با آنكه هم شيخ تفسير موضوع و محمول را بدين وجه كرده است كه «الشّىء
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
نيست فرق مذكور نامعقول باشد.
جواب:
آنچه شيخ در موضوع مذكور گفته است در فرق ميان موجبه معدوله و سالبه بسيطه به اعتبار عموم و خصوص متناولات اين دو قضيّه باشد، و إلّا فرق ميان اين دو قضيّه در عبارت به ايجاب و سلب است، كه كيفيّت ربط اجزاء قضيّهاند و به عدول و تحصيل كه در نفس امر است نيست، يعنى هم به صورت و هم به مادّه بيش نيفتد، و سالبه بر موضوع موجود و معدوم افتد، إلّا آن است كه از اين عبارت دو معنى در خاطر آيد: يكى آن كه موجبه بر موجود مقيّد به وجود افتد. و دوم آن كه موجبه بر موضوع مطلق افتد و لازم آيد از ايجاب كه آن موضوع مقيّد به وجود باشد يا اتّصاف به وجود. در اوّل پيش از ثبوت حكم باشد و در دوم بعد از آن.
و بر تقدير اوّل لازم آيد كه موجبه كلّى و سالبه جزئى متناقض نباشند چه اگر گوئيم: هر چه انسان است ضاحك است و بعضى از انسان ضاحك نيست، هر دو قضيّه بر صدق جمع آيند چه حكم در اوّل بر همه انسانهاى موجود باشد و در دوم بر انسانى معدوم. و اين خلل از عدم اتّحاد در موضوع باشد. و امّا بر تقدير دوم خللى لازم نيايد، چه موضوع متّحد باشد، إلّا آنكه ايجاب اقتضاى وجود موضوع كند بر وجهى كه شامل خارجى و ذهنى باشد و سلب نكند. و وجود موضوع غير كون موضوع باشد بالفعل كه هر دو قضيّه، يعنى ايجابى و سلبى، معتبر باشد.
چنان كه هم شيخ گفته است: «إذا
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
ايجاب كند، و آن تقيّد شىء به اين صفت كه: «الّذي
إلا جوهر نبود. امّا حالّ، شايد عرض باشد. و اگر چنانچه گفته است تقوّم به صورت اقتضاء آن كردى كه حالّ در متقوّم به صورت عرض بودى»، صور نوعى همه اعراض بود ندى چه هيولى در عقل اوّل به صورت جسمى متقوّم شده است.
و بعد از آن مجموع را به صورت نوعى، نوعى ديگر آن تقوّم حاصل آمده. و همچنين تقوّم به صورت جسمى مانع تقوّم به صورت نوعى و موجب آنكه صور اعراض باشند نيست. تقوّم نيز به صورت نوعى مانع تقوّم ممتزج به صور نباتى و حيوانى كه نفوساند، و موجب آنكه آن نفوس منوّعات اعراض باشند نباشند.
و برهان بر آنكه آن نفوس جوهراند: آنست كه آن نفوس منّوعات ممتزجاتاند، يعنى ممتزج را نوعى غير از انواع عناصر گردانيدهاند، از انواع نباتات و حيوانات، و آن انواع جواهراند، و جزء جوهر جوهر بود. پس آن صورت كه ممتزج مركّب از آن و از عناصر ممتزجه باشند جوهر باشد و تقوّم آن صور ممتزجه را به آن معنى كرده است كه آن ممتزج را بدن نباتى خاص يا حيوانى گردانيده است، چه ممتزج پيش از حلول آن صورت يا تخمى يا نطفهاى بود و بعد از زوال آن صورت از وى چوبى يا جيفهاى باشد. أمّا در حال حلول آن صورت در وى بدن درختى يا حيوانى باشد. و چنين صور را صور كمالى خوانند. و به اين سبب در حدّى كه نفس را گويند، چنين گويند كه نفس كمال اوّل است اجسام را، و به كمال ثانى افعال خوانند كه از دو نفس صادر شود، چون تغذيه و تنميه و توليد مثل و حركت ارادى و احساس و غير آن.
پس در اين موضع آنكه ممتزج را بدن نباتى يا حيوانى گرداند به اعتبارى صورت خوانند، چه تقوّم ممتزج كه به آن تقوّم آن بدن شده است او است و به اعتبارى كمال خوانند چه آنچه در عناصر به قوّه بوده به اين به فعل آمده و به اعتبارى نفس خوانند چه مبدأ افاعيل نفسانى هم او است.
آنچه گفته است كه: «شيخ
گفتهاند كه: نفس نفس مزاج است. شيخ بر ايشان رد كرده است كه نفس حافظ مزاج است، و مبقى شىء نفس شىء نتواند بود. و از مزاج، كه شرح وجود نفس است، اثبات وجود مشروط متعذّر باشد، چه شرح شايد كه عامتر از وجود مشروط باشد، فكيف اثبات جوهريّت مشروط. و اگر به وجهى كه نفس مبقى و حافظ مزاج است مزاج را معلول نفس نهند از اثبات بر وجود معلول اثبات وجود علّت نفس نتوان كرد اثبات جوهريّت علّت به هيچ وجه ممكن نباشد. پس معلوم شد كه قول به بقاء صور نوعى در ممتزج با قول به جوهريّت نفس، متناقض نيست.
[سؤال سوم]
و در سؤال سوم گفته است: وجود خاص جوهر مفارق اين است كه او بدان معقول است و معقوليّت او خود را مستفاد از غير نيست، پس وجود او مستفاد از غير نباشد.
جواب:
وجود مطلق ميان موجودات مشترك و معقوليّت مطلق مشترك نيست. پس وجود معقوليّت نباشد. و نيز مفهوم از وجود غير مفهوم از معقوليّت است چه اوّل اضافى نيست و دوم اضافى است از بهر آنكه معقوليّت به قياس با عاقلى تصوّر توان كرد.
و چون وجود و معقوليّت را مقيّد گردانيم و گوئيم وجود خاص جوهر مفارق و معقوليّت او جوهر مفارق خود را اين تخصيص افاده ايجاد اين دوام نكند. پس شايد كه هر يكى را علّتى ديگر بود و علّت وجود خاصّ او موجد او است، و علّت معقوليّت او خود را قيام او به انفراد و براءت او از ماديّات.
و آنچه گفتهاند كه «وجود
است، محتاج نيست به غير او چه قيام او به ذات و براءت از مادّت او را از غير مستفاد نيست. و اين همچنان است كه موجود ممكن به غير موجود است و به خود ممكن و در ذات نيست.
و همچنين گويند: عاقل و معقول و عقل يكى است، يعنى به ذات يكى است و به اعتبار سه. و امثال اين در سخن حكماء بسيار باشد چون قواعد معيّن گردد تفصّى از آن آسان باشد.
اين است آنچه بر اين سؤالها به خاطر آمده است، إن شاء اللّه تعالى پسنديده باشد. و اگر بعضى به معاودت نظر محتاج باشد، توقّع است كه فرمايند.
و امّا «استطلاب