بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 263

قسمتى از آن به قسمت ديگر متصل است اگر اين اتصال و پيوستگى نباشد ساختمان استحكام نخواهد داشت و درست نمى‌شود بقيه اشياء نيز شبيه همين ساختمان است وقتى اين اشيائى كه به يك ديگر نيازمند هستند تا بتوانند كامل و درست باشند قديم باشد. شما توضيح دهيد اگر اينها مخلوق و آفريده باشند بايد به چه صورت درآيند كه غير اين صورت فعلى باشد و چه مختصاتى غير از اين وضع فعلى خواهند داشت.

طبيعى مذهبان سكوت اختيار كرده متوجه شدند نمى‌توانند صفتى براى مخلوق و آفريده شده بيابند جز همين صفاتى كه اكنون در موجوداتى كه به عقيده آنها قديم است وجود دارد مغلوب شدند و تقاضاى انديشه و تفكر بيشتر كردند.

پيامبر اكرم متوجه ثنويان (پيروان مانى) كه معتقدند آفرينش جهان از نور و ظلمت است شده فرمود شما را چه واداشته به اين اعتقاد گفتند چون ما مى‌بينيم جهان از دو قسمت تشكيل شده خير و شر. اين دو با يك ديگر ضدند نمى‌توانيم بپذيريم كه يك آفريننده چيزى را بيافريند و ضد آن را نيز بوجود آورد هر كدام از اين دو يك فاعل و انجام دهنده دارند مگر نمى‌بينى كه يخ محال است گرم باشد و آتش محال است كه سرد باشد براى اين دو موجود دو صانع قديم كه ظلمت و نور است معتقدشده‌ايم.

پيامبر اكرم فرمود شما مگر سياهى و سفيدى و قرمزى و زردى و رنگ سبز و آبى را مشاهده نمى‌كنيد هر كدام از اين رنگها با ديگرى ضد است چون نمى‌تواند دو رنگ در يك محل جمع شود مانند سرما و گرما كه نمى‌تواند در يك جا جمع شود گفتند صحيح است فرمود پس چرا براى هر رنگى صانعى قديم قائل نشده‌ايد تا فاعل هر كدام از اين رنگها غير از فاعل ديگرى باشد.

ثنويان ساكت ماندند.

آنگاه پيامبر اكرم فرمود چگونه اين نور و ظلمت با يك ديگر درآميختند با اينكه يكى طبيعتش صعود است و ديگرى نزول اگر دو نفر در حال حركت باشند يكى به جانب شرق و ديگرى در جهت غرب تا وقتى به سير و حركت خود در دو جهت مختلف ادامه دهند ممكن است با يك ديگر ملاقات كنند؟ گفتند نه.

فرمود پس نمى‌تواند نور و ظلمت با هم درآميزد چون هر كدام جهت مخالف با


صفحه 264

ديگرى دارد چگونه اين جهان پديدار گشته از امتزاج دو چيزى كه محال است با هم اختلاط و امتزاج يابند چنين نيست. اين دو (نور و ظلمت) نيز مخلوق و آفريده شده هستند گفتند در اين باره انديشه خواهيم كرد.

در اين موقع پيامبر اكرم رو به جانب مشركين عرب نمود فرمود شما چرا به پرستش بتها در مقابل خداى يكتا اشتغال ورزيده‌ايد گفتند ما با پرستش آنها به خدا نزديك مى‌شويم فرمود آيا بتها شنوايند و مطيع پروردگار خود هستند و او را مى‌پرستند تا با پرستش آنها مقرب درگاه خدا شويد، گفتند نه.

فرمود پس شما با دست خود آنها را تراشيده‌ايد اگر مى‌توانستند عبادت كنند بايد آنها شما را مى‌پرستيدند نه شما آنها را بپرستيد در صورتى كه خداى عارف به مصالح و عواقب امور و حكيم و دانا در امر و نهى به شما دستور در مورد عبادت آنها نداده است. سخن پيامبر اكرم كه به اينجا رسيد اختلاف بين آنها پيدا شد بعضى گفتند خداوند حلول كرده در قيافه اين مردان ما مجسمه آنها را ساخته‌ايم و آنها را مقدس مى‌شماريم چون خداوند در آنها حلول نموده.

گروه ديگر مدعى شدند كه اين مجسمه‌ها صورت اشخاصى است كه قبلا زندگى مى‌كرده‌اند و مطيع و فرمانبردار خدا بوده‌اند ما مجسمه آنها را ساخته‌ايم به همين جهت آنها را گرامى مى‌داريم.

دسته ديگرى گفتند وقتى خداوند آدم را آفريد و به ملائكه دستور داد براى او سجده كنند ما شايسته‌تريم از ملائكه به سجده نمودن چون آن موقعيت را درك نكرديم مجسمه‌اى ساختيم و آن مجسمه را سجده مى‌كنيم بواسطه تقرب به خدا چنانچه ملائكه با همين سجده تقرب جستند همان طورى كه شما نيز به خيال خود سجده مى‌كنيد در جهت مكه پس در اين شهر با دست خود محراب مى‌سازيد و به جانب كعبه سجده مى‌كنيد با اينكه قصد شما كعبه است نه آن محراب‌ها و از كعبه منظورتان خدا است نه خود كعبه.

فرمود اشتباه كرده‌ايد و گمراه گشته‌ايد اما شما كه مى‌گوئيد خداوند در پيكر مردانى حلول كرده كه شما صورتها و مجسمه آنها را تراشيده‌ايد و آنها را مى‌پرستيد بواسطه حلول خدا در آنها صفت مخلوقات را به خدا داده‌ايد آيا جايز است خدا در چيزى حلول كند وارد


صفحه 265

شود و آن چيز او را احاطه نمايد در اين صورت چه فرقى است بين خدا و چيزهاى ديگرى كه در آن شى‌ء حلول كرده از قبيل رنگ، طعم، بو، نرمى، درشتى و سنگينى و سبكى به چه دليل آن شى‌ء آفريده شده باشد و چيزى كه در او حلول كرده قديم باشد چرا آن شى‌ء قديم نشد و حلول‌كننده مخلوق و چگونه احتياج به حلول دارد كسى كه پايدار بوده قبل از اين اشياء و پايدار خواهد بود وقتى به او صفت حلول مى‌دهيد لازم مى‌آيد به عقيده شما صفت زوال نيز به او بدهيد چيزى را كه با صفت زوال و پيدايش انگاشتيد بايد فنا و ناپايدارى نيز به او بدهيد زيرا تمام اينها مخصوص اشيائى است كه حلول در چيزى نمايند و يا در آنها چيزى حلول كند و تمام اين صفات موجب تغيير ذات مى‌شود.

اگر مدعى شويد كه ذات پروردگار با حلول در چيزى تغيير نمى‌نمايد بايد پس با حركت و سكون و سياهى و سفيدى و قرمزى و زردى نيز تغيير نكند و صفاتى كه بر چنين اشيائى وارد مى‌شود بر او نيز عارض گردد بطورى كه در او تمام صفتهاى مخلوقات وارد شود و خدا نيز آفريده شده باشد.

منزه است از اين اوهام وقتى صحيح باشد اعتقاد شما در باره خدا كه حلول در چيزى نموده باشد ديگر احترام و پرستشى كه مى‌كنيد صحيح نخواهد بود. پس سكوت اختيار كرده تقاضاى انديشه بيشتر نمودند.

بعد متوجه گروه دوم شده فرمود در صورتى كه شما مجسمه اشخاصى كه خدا را مى‌پرستيده‌اند بپرستيد و براى آنها سجده نمائيد و صورتهاى خويش را براى آنها بر خاك گذاريد ديگر براى پرستش خدا چه باقى گذاشته‌ايد مگر شما خود قبول نداريد خدائى را كه بايد پرستش و تعظيم نمود نبايد با بنده‌اش مساوى قرار داد اگر پادشاهى را در احترام و تعظيم با غلامش برابر كنيد با اين كار مگر اهانت به شاه نكرده‌ايد و غلامش را بيش از حد بزرگ نداشته‌ايد؟ گفتند صحيح است.

مگر متوجه نيستيد كه با تعظيم و احترام مجسمه اشخاصى كه خداپرست بوده‌اند توهين به خداى يكتا نموده‌ايد آنها نيز سكوت كردند بعد از تقاضاى مهلت.

بعد متوجه دسته سيم شده فرمود براى من مثال زديد و ما را به خود تشبيه كرديد با اينكه با هم برابر نيستيم زيرا ما بنده خدا و مخلوق و تحت فرمان او هستيم اطاعت مى‌كنيم‌


صفحه 266

هر چه او فرمان دهد و از هر چه نهى نمايد مى‌پرهيزيم و او را به همان طور كه دستور داده مى‌پرستيم وقتى ما را به يك صورت معينى فرمان دهد از دستور او تجاوز نمى‌كنيم و به صورت ديگرى كه دستور نداده انجام نمى‌دهيم چون ما وارد نيستيم شايد همان طورى كه فرموده دوست دارد و با وضع ديگرى نپسندد و ما را نهى نموده از اينكه در مقابلش بايستيم چون دستور داده توجه به جانب كعبه كنيم اطاعت مى‌كنيم و در شهرهاى ديگر نيز امر كرده به همان جهت متوجه بشويم باز مطيع او هستيم و از فرمان او ذره‌اى سرپيچى نمى‌كنيم خداوند كه امر كرد براى آدم سجده كنند دستور نداده مجسمه او را كه غير آدم است سجده كنيم نبايد شما اين دو را با هم قياس كنيد از كجا مى‌دانيد شايد اين كار را نپسندد چون دستورى در اين مورد نداده.

اگر شخصى به شما اجازه دهد در فلان روز معين وارد خانه‌اش بشويد آيا جايز است بعد از آن روز هر وقت خواستيد بدون اجازه وارد خانه او شويد يا داخل خانه ديگرش بشويد بدون اجازه، يا شخصى يكى از جامه‌هاى خود يا يك غلامش را يا يكى از مالهاى سواريش را به شما ببخشد مى‌توانيد شما به جاى آن جامه معين يا غلام مشخص و يا مال سوارى معين ديگرى را انتخاب كنيد گفتند نه زيرا اجازه ديگرى را به ما نداده.

فرمود حالا بگوئيد آيا خداوند شايسته‌تر است كه در ملك او بدون اجازه‌اش تصرف نكنيد يا مردم گفتند خدا شايسته‌تر است كه بدون اجازه در ملكش تصرف نكنيم. فرمود پس چرا شما مى‌كنيد چه وقت به شما دستور داده اين مجسمه‌ها را بپرستيد ديگر چيزى نگفتند و مهلت خواستند. حضرت صادق (ع) فرمود قسم به پروردگارى كه محمد مصطفى را به نبوت برانگيخت پس از سه روز تمام آنها كه بيست و پنج نفر بودند از هر مذهبى پنج نفر خدمت پيامبر اكرم آمده اسلام آوردند گفتند استدلال محكمتر از استدلال تو نديديم گواهى مى‌دهيم كه تو پيامبر خدائى ...

پيامبر اكرم استدلال بر نبوت خويش مى‌نمايد: 2- تفسير امام حسن (ع)- از امام عسكرى (ع) نقل مى‌كند كه به پدرم حضرت امام على النقى7عرض كردم آيا پيامبر اكرم با يهودان و مخالفين وقتى بر او اعتراض مى‌كردند مناظره هم كرده؟ فرمود آرى چندين مرتبه. از آن جمله اين آيه است كه‌


صفحه 267

خداوند از قول آنها نقل مى‌كند:

وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ‌تارَجُلًا مَسْحُوراً[1]و اين آيه ديگر:

لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‌ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ‌[2]و آيه ديگر:وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاًتاكِتاباً نَقْرَؤُهُ‌[3].

بالاخره در آخر اين قسمت گفتند اگر تو پيامبرى مانند موسى آسمان را بر سر ما فرود آور در صورتى كه پيامبر باشى بايد صاعقه‌اى از آسمان ما را فرا گيرد چون درخواست ما از تقاضاى قوم موسى بزرگتر و شديدتر است (آنها مى‌گفتند ما مى‌خواهيم با چشم خدا را ببينيم).

پدرم فرمود: اين جريانها موقعى اتفاق افتاد كه پيامبر اكرم كنار خانه كعبه روزى با اصحاب خود نشسته بود و براى آنها آيات قرآن و دستورات پروردگار را مى‌خواند. در اين موقع گروهى از سران قريش از قبيل: وليد بن مغيره مخزومى و ابو البخترى پسر هشام و ابو جهل و عاص بن وائل سهمى و عبد الله بن ابى اميه مخزومى و گروهى از پيروان آنها اجتماع نمودند و با هم به گفتگو پرداختند. مى‌گفتند كار محمد بالا گرفته و موقعيت پيدا كرده بايد او را سركوب نمود و ساكت كرد و با او به بحث و مناظره پرداخت و سرزنش كرد تا ادعايش باطل شود و موقعيت و مقامش پيش پيروان و هوادارانش پائين بيايد شايد بدين وسيله دست از گمراهى بردارند و اين سركشى و طغيان را فرو گذارند اگر دست برداشتند چه بهتر و گر نه با شمشير بران با آنها مقابله خواهيم كرد.

ابو جهل گفت: چه كسى حاضر به بحث و مناظره با اوست؟ عبد الله بن ابى اميه مخزومى جواب داد من. مگر مرا همطراز و همدوش با او نمى‌دانيد؟

ابو جهل پاسخ داد چرا.

تمام آنها پيش پيامبر آمدند ابتدا، عبد الله بن ابى اميه مخزومى شروع به سخن كرده گفت:

يا محمد. ادعاى بزرگى كرده‌اى و سخن دشوار مى‌گوئى خود را پيامبر خدا مى‌دانى با اينكه‌

[1]فرقان 7- 8.

[2]زخرف 31.

[3]اسراء 90- 93.


صفحه 268

شايسته نيست خداوند و آفريننده جهان مانند تو را سفير و پيامبر خود قرار دهد. يك انسان كه مانند ما مى‌خورد و مى‌آشامد و در كوچه و بازار راه مى‌رود يك مطالعه در باره فرمانروايان روم و پادشاهان ايران بكن. اگر بخواهند پيكى بفرستند قطعا شخصى را انتخاب مى‌كنند كه موقعيتى داشته باشد و داراى ثروت باشد. قصرهاى بلند و باغهاى زيبا و غلام و كنيز فراوان.

خداوند از تمام اين فرمانروايان بزرگتر و با قدرت‌تر است اينها همه بنده اويند.

از آن گذشته اگر تو پيامبر مى‌بودى به همراهت فرشته‌اى مى‌فرستاد تا تو را تصديق نمايد و ما او را مى‌ديديم اگر خداوند تصميم داشت براى ما پيامبرى بفرستد حتما فرشته و ملكى را مى‌فرستاد نه يك آدم مثل خودمان. تو مردى هستى كه جن‌زده‌اى و عقل خويش را از دست داده‌اى نه پيامبر و سفير خدا.

پيامبر اكرم فرمود: ديگر اعتراضى ندارى گفت چرا. اگر خداوند مى‌خواست پيامبرى بفرستد شخصى را بايد مى‌فرستاد كه از نظر مالى و شخصيت از همه ما برتر باشد چرا اين قرآنى كه مدعى هستى خدا بر تو نازل كرده بر يكى از دو شخصيت برجسته عرب در مكه، وليد بن مغيره و در طائف، عروة بن مسعود ثقفى نازل نكرد.

باز، پيامبر اكرم فرمود ديگر حرفى ندارى؟ گفت چرا هرگز ايمان به تو نخواهيم آورد، مگر از زمين مكه چشمه سارى برآورى. چون اينجا سرزمين سخت و خشك و كوهستانى است زمين آن را پر خاك و قابل شخم و كشت كنى و نهرها و جويبار در آن بوجود آورى، ما احتياج به چنين چيزها داريم. يا لا اقل خودت باغى داشته باشى پر از انگور و خرما خود بخورى و به ما نيز بدهى. از ميان باغ و بين درختان خرما و انگور نهرها و جويبارها جارى باشد. يا بالاخره آسمان را بر سر ما فرود آرى چنانچه مدعى هستى زيرا مى‌گوئى در قرآن خود:وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ‌[1].

اگر پاره‌اى از آسمان را ببينند كه بر سر آنها فرو مى‌بارد مى‌گويند چيزى نيست اينها ابرهاى بر هم انباشته است. تو اين كار را بكن شايد ما هم همين حرف را بزنيم.

[1]سوره طور آيه 44.


صفحه 269

يا خدا و ملائكه را پيش ما بياورى بطورى كه در مقابل و روبروى ما باشند. و يا انبارى از جواهر و طلا و نقره داشته باشى به ما بدهى تا بى‌نياز و ثروتمند شويم شايد چنانچه خود مى‌گوئى سر به طغيان و سركشى برداريم زيرا در قرآن خود مى‌گوئى‌كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‌ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‌[1].

نه چنين است. انسان سركشى آغاز مى‌كند وقتى خود را بى‌نياز ببيند.

باز دنباله سخن خود را چنين ادامه داد: يا به آسمان برآئى تازه ما ايمان به تو نخواهيم آورد براى اين بالا رفتن به آسمان، مگر نامه‌اى بياورى از جانب خداوند كه مضمونش اين باشد اى عبد الله بن اميه مخزومى با همراهان خود ايمان به محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بياوريد او پيامبر من است گفتارش را بپذيريد كه من او را فرستاده‌ام تازه بعد از تمام اين كارها كه انجام دهى. اطمينان ندارم كه باز ايمان خواهم آورد به تو يا خير.

اگر ما را به آسمان بالا ببرى و تمام درب‌هاى آسمان‌ها را بروى ما بگشائى و ما را وارد آنها بنمائى ما مى‌گوئيم چشم‌بندى كرده‌اى و اين يك نوع سحر است.

پيامبر اكرم فرمود: آيا حرف ديگرى هم دارى گفت: يا محمد آنچه بر تو اعتراض نمودم كافى نبود ديگر چيزى باقى نمانده حالا تو هر جوابى دارى واضح و آشكار بيان كن اگر واقعا مى‌توانى تقاضاهاى ما را برآور و براى ما استدلال نما در صورتى كه دليلى دارى؟

پيامبر اكرم فرمود: خدايا تو هر صدائى را مى‌شنوى و از هر چيز اطلاع دارى، سخن اين بندگان خود را شنيدى خداوند اين آيه بر پيامبر نازل نمود:

وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ‌تارَجُلًا مَسْحُوراًسپس مى‌فرمايد:

انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًاببين چگونه برايت مثال مى‌زنند گمراهند هرگز براه نخواهند آمد.

سپس مى‌فرمايد:تَبارَكَ الَّذِي إِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ يَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً[2].

[1]فلق آيه 6- 7.

[2]فرقان 10 بزرگ است خدا، اگر بخواهد براى تو بهتر از آنچه آنها مى‌گويند تهيه مى‌كند باغهائى كه در آنها نهرها جارى است و داراى قصرها است.


صفحه 270

و اين آيه ديگر را نيز در همين مورد نازل فرمود:فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‌ إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ، مَلَكٌ، إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَكِيلٌ‌[1].

شايد ترك مى‌كنى برخى از آنچه به تو وحى مى‌شود، و دلگير مى‌گردى از اينكه مى‌گويند چرا برايش گنجى نفرستاده‌اند يا فرشته‌اى با او نيامده. تو يك پيامبر و نذير هستى خداوند عهده‌دار تمام چيزها است. اين آيه ديگر را نيز نازل نمود:وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُتاوَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ‌.

پيامبر فرمود: اينك توجه كن اى بنده خدا، آنچه اعتراض كردى من هم غذا مى‌خورم مثل شما و مدعى شدى كه به همين دليل شايسته پيامبرى نيستم. اين كار مربوط به خدا است.

هر كار بخواهد انجام مى‌دهد و هر تصميمى بخواهد مى‌گيرد. در كارهاى او نمى‌توان خورده گرفت به تو و به هيچ كس نمى‌رسد كه چون و چرا كنند.

مگر نمى‌بينى خدا گروهى را فقير و برخى را غنى و بعضى را عزيز و برخى را ذليل و عده‌اى را سالم و صحيح و برخى را مريض و بعضى را شريف و برخى را وضيع كرده، همه آنها غذا مى‌خورند فقرا نمى‌توانند بگويند چرا ما ضعيف و ناتوان‌شده‌ايم و آنها سالم و توانا و ذليلان بگويند چرا ما ذليل و آنها عزيز شده‌اند، و نه زشت صورتان بگويند چرا ما زشت و آنها را زيبا كرده‌اى.

اگر چنين حرفى بزنند بر خدا اعتراض نموده و در مقابل او ايستادگى كرده‌اند و كافر به او خواهند بود خداوند در جواب آنها خواهد گفت من فرمانروائى هستم كه پستى و بلندى و ثروت و فقر و عزت ذلت و صحت و بيمارى در اختيار من است. شما بنده منيد و جز تسليم در مقابل من و اطاعت فرمانم كارى نداريد. اگر تسليم شديد بندگان مؤمنيد و اگر امتناع ورزيديد كافر به من هستيد و گرفتار عقاب و كيفر من خواهيد شد.

بعد خداوند اين آيه را بر پيامبر اكرم6نازل كرد:

[1]هود- 14.