بخش دهم مناظرات امام على بن الحسين8
احتجاج طبرسى صفحه 171.
ابو حمزه ثمالى گفت يكى از قاضيهاى كوفه خدمت على بن الحسين7رسيد گفت فدايت شوم مرا از تفسير اين آيه مطلع فرماوَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ.
فرمود مردم عراق در مورد آيه چه اظهار نظر مىكنند؟ گفت آنها مىگويند منظور مكه است فرمود آيا دزدى در جايى بيشتر از مكه ديدهاى؟ (يعنى پس چگونه در آيه مىفرمايد در آنجا شما ايمن هستيد اين چه ايمنى است. گفت پس كجا است فرمود منظور از اين قريهها رجال و مردانى هستند (نه سرزمين) گفت بر اين مطلب چه دليلى از قرآن داريد فرمود مگر اين آيه را نشنيدهاى؟وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِو آيه ديگرتِلْكَ الْقُرى أَهْلَكْناهُمْو آيه ديگروَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيهااز ده و قريه مىپرسند يا از اهل آن از مردم و قافله مىپرسند چند آيه ديگر نيز در همين معنى تلاوت فرمود. عرض كرد آقا فدايت شوم آن مردان كيانند؟
فرمود آنها ما هستيم كهسِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَكه هر كس به ما پناهنده شد از گمراهى ايمن است توضيح اين تفسير بطن آيه كريمه است. پس منظور ازالْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيهادر آيه ائمه هدى:هستند يا اينكه اهل در تقدير گرفته مىشود و يا اينكه كنايه از ائمه است كه معدن علوم هستند چنانچه پيامبر6مىفرمايد
انا مدينة العلم و على بابها
و منظور از القرى الظاهره اصحاب خاص و سفراى ائمهاند كه واسطه فيض علوم آنها به ديگران
مىشوند چنانچه در بعضى از اخبار تصريح شده در بعضى از اخبار مراد از سير شيعه در امن و امان زمان حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه را معين فرموده.
احتجاج طبرسى صفحه 171.
روايت شده كه زين العابدين7از كنار حسن بصرى رد شد كه مشغول موعظه بود و مردم را پند مىداد در منى، امام7ايستاد فرمود صبر كن تا از تو بپرسم نسبت به حالى كه اكنون دارى آيا بين خود و خدا از اين حال راضى هستى براى مرگ اگر فردا در خانهات بيايد؟
گفت نه. فرمود آيا چنين در نظر دارى از اين حالى كه راضى نيستى به حال بهترى كه مورد رضايت تو است تغيير بدهى خود را؟ حسن بصرى سر به زير انداخت سپس گفت اين حرف را مىزنم اما نه واقعا و حقيقتى داشته باشد فرمود آيا پيامبرى اميدوارى بعد از حضرت محمد6بيايد كه با او سابقهاى دارى؟ گفت نه. فرمود آيا اميدوارى يك زندگى ديگرى برايت فراهم آيد در دنياى ديگر كه آنجا به عمل بپردازى (و اصلاح خويش كنى)؟ گفت نه.
فرمود آيا ديدهاى كسى كه مقدارى عقل داشته باشد از نفس خود بهمين مقدار قانع باشد؟ تو در حالى هستى كه براى خود آن را نمىپسندى و واقعا در فكر اين نيستى كه تغيير حال بدهى و خويش را اصلاح كنى و پيامبرى نيز بعد از حضرت محمد6پيش بينى نمىكنى؟ و نه جايى جز اين جا بنظر ندارى كه در آنجا به عمل و اصلاح پردازى؟ با اين وضع به موعظه و پند مردم پرداختهاى؟! در روايت ديگرى است كه پس چرا مردم را از كار باز مىدارى و به موعظه پرداختهاى؟ وقتى امام7رفت حسن بصرى پرسيد اين شخص كه بود؟ گفتند على بن الحسين8گفت خاندان علم ديگر كسى نديد حسن بصرى موعظه كند.
سيد مرتضى رحمة الله عليه در كتاب فصول از شيخ به اسناد خود نقل مىكند كه مردى از على بن الحسين7پرسيد به چه چيز شما از همه مردم برتريد و سرور آنهائيد؟ فرمود تمام مردم خارج از يكى از سه دسته نيستند يا كسانى هستند كه به دست جد ما مسلمان شدهاند كه آنها مولاى مايند و ما سرور آنهائيم و بازگشتشان به ما است از طريق ولاء.
يا كسى است كه با او جنگ كردهايم و او را كشتهايم او كه روانه جهنم مىشود و يا كسى است كه از او جزيه و ماليات مىگيريم يا با كمال خوارى ديگر چهارمى ندارد چه فضيلتى است كه ما بدست نياورده باشيم و شرفى وجود دارد كه در ما نيست.
بخش يازدهم چند مناظره از اهل زمان امام زين العابدين7
كنز كراجكى صفحه 167.
شعبى گفت در واسط بودم در روز عيد قربان به نماز عيد رفتم با حجاج، خطبه بليغى ايراد كرد. پس از تمام كردن خطبه فرستاده حجاج پيش من آمده كه حجاج تو را مىخواهد. پيش او رفتم ديدم نشسته نيم خيز گفت: شعبى امروز روز قربان است من مىخواهم يك نفر از اهالى عراق را قربانى كنم خواستم تو حرفهاى او را بشنوى تا بدانى در چنين كارى نسبت به او اشتباه نكردهام.
گفتم امير اگر صلاح مىدانى به سنت پيامبر رفتار كنى و قربانى خود را طبق دستور آن جناب بنمائى و صرف نظر از آنچه تصميم دارى انجام دهى بنمائى در اين روز بزرگ. گفت اگر تو سخن آن مرد را بشنوى خواهى فهميد كار من صحيح است به واسطه تهمتى كه به خدا و پيامبر6مىزند و شبهه در دين ايجاد مىكند. گفتم اگر ممكن است مرا از اين كار معاف بفرمائيد. گفت امكان ندارد و دستور داد سفرهاى چرمين گستردند و جلاد حاضر شد. گفت پيرمرد را بياوريد. وقتى آوردند ديدم يحيى بن يعمر است خيلى غمگين شدم و با خود گفتم يحيى چه مىگويد كه موجب قتلش شود.
حجاج روى به جانب او كرده گفت تو خود را رهبر عراقيان مىدانى؟ گفت نه، من يكى از فقهاى عراقم. گفت از كدام فقه تو استدلال مىكنى حسن و حسين از ذريه رسول الله6هستند؟ گفت من گمانم اين نيست بلكه عقيده واقعى دارم به آن. گفت به چه دليل مىگوئى؟ جواب داد به دليل قرآن. حجاج رو به جانب من نموده گفت گوش كن چه مىگويد آيا تو دليلى در قرآن مىيابى دلالت كند بر اينكه حسن و حسين8از ذريه رسول الله6
هستند. شروع به فكر كردم. چيزى به نظرم نيامد. حجاج نيز در انديشه شد و بعد به او گفت شايد منظور تو اين آيه استفَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَو اينكه پيامبر اكرم6براى مباهله رفت و با خود على و فاطمه و حسن و حسين را برد.
شعبى گفت خوشحال شدم و با خود گفتم يحيى آزاد شد و نجات يافت. حجاج حافظ قرآن بود. يحيى گفت اين خود دليلى رسا براى اثبات اين مطلب است ولى به اين آيه استدلال نمىكنم. چهره حجاج زرد شد، سر بزير انداخت بعد سر به جانب يحيى بلند نموده گفت اگر تو دليل ديگرى بر اين مطلب آوردى ده هزار درهم به تو مىدهم اگر نياوردى من مجاز هستم در ريختن خون تو. يحيى جواب داد: درست است قبول دارم.
شعبى گفت من از گفته او غمگين شدم گفتم آيا يحيى را كافى نبود كه استدلال حجاج را قبول نمايد و او خوشحال شود كه قبل از يحيى اطلاع از چنين استدلالى داشته و موجب نجاتش شود. با اين كار حالا اطمينانى نيست كه هر استدلالى را بنمايد چون استدلال حجاج را باطل مىنمايد و مىفهماند كه اطلاعى داشته كه حجاج آن را نمىدانسته موجب كشتهشدنش شود.
در اين موقع يحيى گفت اين آيهوَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ. پرسيد منظور از اين شخص كه از ذريه او داود و سليمان را مىداند كيست؟ حجاج گفت ابراهيم خليل و گفت پس داود و سليمان از ذريه ابراهيم هستند؟ جواب داد: آرى.
يحيى گفت در اين آيه ديگر چه كسانى را جزء ذريه او مىداند؟ حجاج خواندوَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسىيحيى گفت از كدام جهت عيسى از ذريه ابراهيم است با اينكه پدر نداشته؟ حجاج گفت از طرف مادرش مريم. يحيى گفت آيا مريم به ابراهيم نزديكتر است يا فاطمه3به حضرت محمد6و عيسى به ابراهيم يا حسن و حسين به آن حضرت؟
شعبى گفت مثل اينكه دهان حجاج را بستند گفت بازش كنيد خدا رويش را زشت كند. ده هزار درهم را به او بپردازيد نامبارك باد زندگى او. بعد رو به من نموده گفت حرف تو صحيح بود ولى ما نپذيرفتيم. دستور داد شترى آوردند و قربانى كرد.
از جاى حركت كرد دستور داد سفره گستردند و با او غذا خورديم. ديگر حرفى نزد تا از پيش او خارج شدم. ديگر از استدلال يحيى زبان بند شده بود.
بخش دوازدهم مناظرات حضرت باقر7و احتجاجات آن جناب
تفسير قمى صفحه 89 مرحوم كلينى در روضه صفحه 122 ذكر نموده.
عمرو بن عبد الله الثقفى گفت هشام بن عبد الملك امام باقر7را از مدينه به شام خواست و مجالسى پيش آمد كه امام را با خود در آنجا مىنشاند. يك روز حضرت باقر نشسته بود و گروهى نيز از ايشان سؤال مىكردند، ناگهان ديد گروهى از نصرانيان وارد كوه روبرو مىشوند. فرمود چه شده اينها عيد دارند؟ گفتند نه يا ابن رسول الله6اينها مىروند پيش عالم خود كه در اين كوه ساكن است و هر سال در چنين روزى او را از محلش خارج مىكنند و سؤالات خود را مىنمايند و مشكلاتى كه در آن سال پيش آمده. امام7پرسيد عالم است؟
گفتند بلى از داناترين مردم است او شاگردان حواريين عيسى را مشاهده كرده فرمود برويم آنجا. گفتند مايليد مىرويم.
امام7سر خود را با لباس خويش پوشاند و به همراه اصحاب و ياران خود داخل آنها شد و به طرف كوه رفتند. امام با ياران خود در وسط جمعيت نصارى نشست. نصرانيان فرش گستردند و تشك و پشتى نهادند. بعد داخل كوه شده او را خارج كردند. چشمهايش را قبلا بسته بودند وقتى گشودند مانند چشم افعى مىدرخشيد. روى به جانب حضرت باقر7نموده گفت تو از ما هستى يا از امت مرحومه؟ فرمود از امت مرحومه. گفت از دانشمندان آنهائى يا از نادانانشان؟
فرمود از نادانان نيستم.
نصرانى گفت تو از من مىپرسى يا من از تو بپرسم؟ امام فرمود تو بپرس.
نصرانى گفت مردم نصارى! يك نفر از امت محمد6مىگويد از من بپرس اين شخص به مسائل وارد است.
آنگاه گفت بگو ببينم كدام ساعت است كه نه از شب و نه از روز است؟ فرمود بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد. گفت اگر از ساعات شب و روز نباشد پس از كدام ساعات است؟ فرمود از ساعات بهشت است كه مريض در آن بهوش مىآيد.
نصرانى گفت صحيح است. اينك يا تو سؤال كن يا من. حضرت باقر فرمود تو سؤال كن. نصرانى گفت اى نصرانيان اين شخص متفكر به من مىگويد اهل بهشت چگونه غذا مىخورند ولى مدفوع ندارند مثال از دنيا برايم بزن.
حضرت باقر فرمود جنين همين طور است در شكم مادر خود از آنچه مادر مىخورد استفاده مىكند ولى مدفوع ندارد. گفت صحيح است چرا پس نگفتى من از علماى آنهايم. فرمود من گفتم از نادانان نيستم. باز گفت يا تو سؤال كن يا من. گفت نصرانيان! به خدا قسم سؤالى مىكنم كه چون حمار در گل فرو ماند. فرمود بپرس گفت مردى با زن خود نزديكى كرد حامله به دو پسر شد در يك ساعت آن دو مردند در ساعت دفن شدند در يك قبر در يك ساعت يكى از آن دو صد و پنجاه سال زندگى كرد و ديگرى پنجاه سال. آن دو كه بودند؟
حضرت باقر فرمود آن دو عزير و عزره بودند. همان طور كه گفتى مادرشان حامله شد و وضع حمل نمود هر دو سى سال از عمرشان گذشت بعد خداوند عزير را مىراند صد سال ولى عزره زنده بود. سپس خداوند عزير را برانگيخت و با عزره بيست سال زندگى كرد. نصرانى گفت نصرانيان! من احدى را نديدهام تاكنون كه داناتر از اين مرد باشد تا وقتى او در شام است از من سؤالى نكنيد. مرا برگردانيد. او را به غار خودش برگرداندند. نصرانيان با حضرت باقر7برگشتند.
روايت ديگرى از خرايج نقل مىشود كه عبد الملك مروان امام باقر7را از مدينه به شام خواست. موارد اختلاف اين روايت را ذكر مىكنيم ضمنا روايت
اول سؤالهاى نصرانى زيادتر از اين روايت است ولى اول مىپرسد اهل بهشت كه در آنجا غذا مىخورند و از نعمتهاى بهشت استفاده مىنمايند آيا چيزى كم مىشود؟
فرمود نه. گفت نظير آن در دنيا چيست؟ فرمود: مگر از تورات و انجيل و زبور و فرقان استفاده نمىكنند و چيزى از آن كاسته نمىشود در آخر سؤالها پيرمرد غش مىكند. امام7از جاى حركت مىنمايد و از دير خارج مىشود اما متعاقب آن چند نفر از دير خارج مىشوند و مىگويند رئيس ما شما را مىخواهد.
حضرت باقر مىفرمايد ما به او كارى نداريم اگر او به ما كارى دارد بيايد اينجا.
برگشتند و پيرمرد را آوردند. گفت پسر اسم شما چيست؟ فرمود محمد است. گفت تو محمد پيامبرى؟ فرمود نه من پسر دختر اويم. گفت اسم مادرت چيست؟ جواب داد فاطمه. گفت پدرت چه نام داشت؟ فرمود على. گفت تو پسر اليا بعبرانى و على بعربى هستى؟ گفت آرى. پرسيد پسر شبر يا شبيرى؟ جواب داد من پسر شبيرم.
پير مرد گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و گواهى مىدهم كه جدت محمد6رسول الله است.
بعد كوچ كرديم تا رسيديم به شام و نزد عبد الملك. او از تخت به زير آمد و به استقبال پدرم شتافت و گفت سؤالى برايم پيش آمده كه علماء جواب آن را ندانستهاند. بگو ببينم وقتى اين امت امام واجب الاطاعه خود را بكشند چه عبرتى خداوند به آنها نشان مىدهد؟ پدرم فرمود در چنين موقعى سنگى را بر نمىدارند مگر اينكه زيرش خون تازه مىجوشد. عبد الملك سر پدرم را بوسيد گفت راست گفتى روزى كه پدرت على بن ابى طالب از دنيا رفت بر در خانه پدرم مروان سنگ عظيمى بود. دستور داد سنگ را بردارند. زير آن خون تازه مىجوشيد. من خودم نيز حوض بزرگى در باغم داشتم كه اطراف آن را سنگ سياه كار گذاشته بودم دستور دادم آن سنگهاى سياه را بردارند و سنگ سفيدى بجايش بگذارند. در آن روز حضرت حسن7را شهيد كرده بودند و ديدم از زير سنگ خون تازه مىجوشد.
عبد الملك به پدرم پيشنهاد كرد پيش ما مىمانى با عزت و احترام يا بر مىگردى؟ پدرم فرمود برمىگردم كنار قبر جدم. اجازه بازگشت داد. جلوتر از
حركت ما پيكى را فرستاده بود كه در تمام شهرهاى بين راه ما اطلاع دهند به ما چيزى از خوراكى ندهند و اجازه فرود آمدن نيز ندهند تا از گرسنگى بميريم. به هر منزلى كه مىرسيديم ما را طرد مىكردند، بالاخره خوراكى ما تمام شد تا رسيديم به مدين شعيب. درب دروازه را بسته بودند. پدرم بر فراز كوهى رفت كه مشرف به شهر و محل مرتفعى بود. اين آيه را قرائت كردوَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.
بعد صدا را بلند نموده فرمود به خدا قسم من بقية الله هستم. به پيرمردى كه در آنجا بود جريان ورود ما و وضعمان را اطلاع دادند. پيرمرد را خدمت پدرم آوردند با غذا و خوراكى زياد و از ما پذيرائى شايانى كردند. اما فرماندار دستور داد دست و پاى پيرمرد را بستند تا او را پيش عبد الملك ببرند. چون خلاف فرمان او را انجام داده.
امام صادق7فرمود من خيلى غمگين شدم و گريه كردم. پدرم فرمود پيرمرد را از طرف عبد الملك گزندى نخواهد رسيد او در اولين منزل كه رهسپار مىشوند از دنيا خواهد رفت. از مدين كوچ كرديم و با سختى تمام به مدينه رسيديم.
فروع كافى جلد 2 صفحه 154.
ابو حمزه ثمالى گفت در مسجد پيامبر6نشسته بودم. مردى وارد شد و سلام كرد. پرسيد تو كيستى؟ گفتم مردى از اهالى كوفه هستم. پرسيد چكار دارى؟ گفت تو ابى جعفر محمد بن على7را مىشناسى؟ گفتم آرى.
چه كار دارى با او؟ گفت چهل سؤال آماده نمودهام تا از او بپرسم كه هر كدام صحيح بود عمل كنم و هر چه ناصحيح بود واگذارم.
گفتم تو تميز بين حق و باطل مىدهى؟ گفت آرى. گفتم پس چه احتياجى به او دارى در صورتى كه خودت تميز بين حق و باطل بدهى؟ گفت شما كوفيها تاب و توان نداريد. هر وقت حضرت باقر را ديدى به من اطلاع بده. هنوز سخنش تمام نشده بود كه امام باقر7تشريف آورد. اطراف آن جناب را خراسانيان و چند نفر ديگر گرفته بودند كه از مناسك حج مىپرسيدند. امام در جاى خود