يك نفر و شتر ماده پنج سال تمام براى هفت نفر كافى است و شتر آماده كشتن براى ده نفر كه از خانوادههاى مختلف باشند. قوچ از شخص و خانوادهاش كافى است اگر قربانى كمياب باشد يك گوسفند از هفتاد نفر كافى است و قربانى را سه قسمت بايد كرد، يك سوم را خورد و يك سوم هديه داده شود و يك سوم را به فقير بايد داد.
روزه ايام تشريق صحيح نيست زيرا روز خوردن و آشاميدن و ازدواج است و سنت معمول شده در افطار روز عيد قربان بعد از برگشتن از نماز و در عيد فطر قبل از خارج شدن به نماز و تكبير در ايام تشريق در منى است و بعد از پانزده نماز از نماز ظهر روز عيد تا نماز صبح روز چهارم و در شهرهاى ديگر بعد از ده نماز از نماز ظهر روز عيد تا نماز صبح روز سوم.
همبسترى با زنان در سه صورت حلال مىشود:
1- ازدواج با ارث 2- ازدواج بدون ارث 3- ازدواج به خريدن. هيچ كس اختيار دار زن نيست تا وقتى بكر و دختر است مگر پدرش. اما اگر شوهر ديده شد (بيوه) هيچ كس اختياردار او نيست. پدر يا غير پدر نمىتواند او را به ازدواج دهد مگر با رضايتش و مهر معين.
طلاق جايز نيست مگر به صورتى كه قرآن و سنت پيامبر6حاكى است. قسم در طلاق و در آزاد كردن برده نيست مىگويد زن طلاق باشم يا بندهام آزاد باشد. طلاق قبل از ازدواج وجود ندارد و آزاد كردن قبل از مالك شده نيست. هيچ نوع آزاد كردنى صحيح نيست مگر در راه خدا باشد.
وصيت ميت صحيح نيست مگر تا به مقدار ثلث و هر كس بيشتر از يك سوم وصيت كرده باشد تا يك سوم آن صحيح است. شايسته است مسلمان وصيت براى خويشاوندان خود كه از او ارث نمىبرند بنمايد كم يا زياد هر كه چنين كارى نكند كارش به معصيت خاتمه يافته.
سهم الارث در موقع اضافه شدن برگشت (كه سهام از واحد زياد شود) كسر آن برگشت بيشتر سهم نمىكند (كه آن را عول مىگويند، قبلا توضيح داده شد) با بودن فرزند و پدر و مادر به جز زن و شوهر ارث نمىبرند.
مسلمان از كافر ارث مىبرد اما كافر از مسلمان ارث نمىبرد. فرزندى كه از ملاعنه به وجود آمده باشد (يعنى مرد مدعى شده كه زنم زنا كرده وقتى لعان كنند از هم جدا مىشوند) پدرش از او ارث نمىبرد و نه كس ديگر قبل از پدر، اما مادر از او ارث مىبرد، اگر مادر نداشت، خاله و دائيهايش از طرف مادر ارث مىبرند وقتى لعانكننده اقرار به فرزندى آن فرزند بنمايد بچه به او ملحق مىشود اما زن بعد از لعان برنمىگردد. اگر پدر بميرد فرزند ارث مىبرد اما اگر فرزند بميرد پدرش ارث نمىبرد.
از شرايط دين اماميه يقين و اخلاص و توكل و رضا و تسليم و ورع و اجتهاد و زهد و عبادت و صدق و وفا و اداى امانت به شخص خوب و بد است و لو قاتل امام حسين7باشد و نيكى به پدر و مادر و مروت داشتن و صبر و شجاعت و پرهيز از حرام و ريشه كن نمودن طمع از آنچه مردم دارند و امر به معروف و نهى از منكر و جهاد در راه خدا با جان و مال با شرائط مخصوصى كه دارا است و كمك به برادران و پاداش نيكيها و سپاس منعم و ستايش نيكوكار و قناعت و صله رحم و نيكى به پدران و مادران و حسن مجاورت و همسايگى و ديگران را بر خود مقدم داشتن و مصاحبت اخيار و دورى از اشرار و خوش معاشرت كردن و سلام دادن به همه مردم با اينكه معتقد باشد كه سلام خدا به ستمگران نمىرسد و احترام پيرمرد مسلمان و احترام به بزرگتر و رحم به كوچكتر و احترام به بزرگ هر فاميل و تواضع و خشوع و زياد ذكر خدا نمودن و تلاوت قرآن و دعا و چشمپوشى و تحمل و خوش رفتارى و تقيه و حسن معاشرت و فرو خوردن خشم و محبت به فقرا و مساكين و شركت در معيشت آنها و پرهيزگارى در پنهان و آشكارا و نيكى به زنان و بردگان و نگه داشتن زبان جز در راه خير و حسن ظن به خدا و پشيمانى از گناه و سخاوت وجود و اعتراف به تقصير و تمام كارهاى نيك و اخلاق پسنديده در دين و دنيا و پرهيز از كارهاى بد به طور اجمال و تفصيل و پرهيز از خشم و قهر و تعصب و حميت و كبر و ترك بزرگ منشى و ترك تحقير نمودن مردم و فخر و عجب و بد زبانى و فحش و ستم و قطع رحم و حسد و كارهاى بد و قسم دروغ و كتمان
شهادت و شهادت به دروغ و غيبت و بهتان و حمايت و ناسزا و لعنت كردن و طعنه زدن و مكر و خدعه و كلاهبردارى و پيمانشكنى و كشتن بىمورد و ظلم و قساوت و ستم و نفاق و رياء و زنا و لواط و رباخوارى و فرار از جنگ و بياباننشينى بعد از هجرت و عقوق والدين و نيرنگ با مردم و مال يتيم خوردن از روى ستم و نسبت بد دادن به زنان پاك.
اين مقدار به طور عجله ميسر شد كه در مورد مذهب اماميه بنگارم و به زودى شرح و تفسير اين مطالب را مىنگارم اگر خداوند توفيق داد پس از بازگشت از نيشابور ان شاء الله و لا حول و لا قوة الّا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
توضيح: اين قسمت از نوشتههاى شيخ صدوق را ذكر كرديم به واسطه آنكه معظم له از بزرگان فقهاى پيشين است و از شخصيتهاى برجسته پيروان ائمه طاهرين:كه پيرو هوى و هوس نبود. به همين جهت عقايد و گفتار او و پدرش را رضى الله عنهما به منزله نص منقول و خبر ماثور از ائمه:دانستهاند.
بخش بيست و ششم بعضى از احتجاجهاى علماء و دانشمندان در زمان غيبت
احتجاج طبرسى 280- 282.
ابو اعلاء معرى طبيعى مذهب وارد بر سيد مرتضى رحمة الله عليه شد. به او گفت آقا نظر شما در باره كلّ چيست؟ سيد جواب داد نظر تو در باره جزء. گفت چه مىگوئى در باره ستاره شعرى؟ گفتم آنچه تو در باره دوران فلك مىگوئى. پرسيد نظر تو در باره عدم انتهاء چيست؟ گفتم نظر تو در باره جاى گرفتن و چرخ چاه چيست؟
پرسيد نظرت در باره هفت تا چيست؟ گفتم تو خود در باره زائد برّى از هفت تا چه مىگوئى؟ گفت در باره چهار تا چه مىگوئى؟ جواب دادم در باره يكى دو تا نظر تو چيست؟ گفت در باره مؤثر چه مىگوئى؟ گفتم نظر تو در باره مؤثرات چيست؟
پرسيد در باره دو نحس چه مىگوئى؟ گفتم در باره دو سعد چه مىگوئى؟ ابو العلاء متحير ماند. سيد مرتضى رحمة الله عليه در اين موقع گفت هر ملحد ملهد است.
ابو العلاء گفت از كتاب خدا استفاده كردهاىيا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌاز جاى حركت كرده خارج شد. سيد مرتضى گفت اين مرد از پيش ما رفت ديگر ما را نخواهد ديد.
از سيد مرتضى شرح اين رمزها را پرسيدند. گفت از من راجع به كل پرسيد كه در نظر او كل قديم است و با اين لفظ كل اشاره به عالمى مىكند كه نام آن را عالم كبير گذاشتهاند. پرسيد نظر تو در باره عالم كبير چيست؟ جواب دادم تو در باره جزء
چه مىگوئى؟ چون آنها خود جزء را آفريده و محدث مىدانند كه از عالم كبير به وجود آمده و اين جزء عالم صغير است در نزد آنها. منظورم اين بود كه اگر صحيح باشد كه عالم صغير محدث و به وجود آمده است، پس عالم كبير هم محدث و به وجود آمده است زيرا اين هم از جنس آن است. طبق عقيده آنها يك شىء واحد نمىتواند بعضى از آن قديم باشد و بعضى محدث. از شنيدن حرف من سكوت كرد.
اما ستاره شعرى كه پرسيد منظورش اين بود كه اين ستاره از سيارات نيست.
گفتم نظر تو در باره دوران فلك چيست؟ منظورم اين بود كه فلك در گردش است، پس اهميت ندارد كه شعرى ثابت يا سيار باشد.
اما عدم الانتهاء منظورش اين بود كه عالم نامتناهى است، چون قديم است. به او گفتم جاى گرفتن و گردش به نظر من يك واقعيت است و هر دوى اين جاى گرفتن و دوران دليل به انتها است نه متناهى بودن.
اما هفت تا مرادش ستارههاى سيارى كه در نزد آنها صاحب احكام هستند.
گفتم به او اين باطل است به واسطه آن زائد برى كه محكوم به حكمى است. آن حكم ارتباطى به اين سيارهها ندارد و آن سيارات عبارتند از: زهره، مشترى، مريخ، عطارد، خورشيد، ماه و زحل.
اما چهار تا منظورش طبايع بود. گفتم تو در باره يك طبيعت حرارت كه از آن جانورى بوجود مىآيد پوستش به دست مىخورد بعد همان پوست را روى آتش مىگذارند اضافات آن آتش مىگيرد و پوست سالم مىماند چون خداوند آن جنبنده را بر طبيعت آتش آفريده و آتش، آتش را نمىسوزاند. يخ در آن كرمها پديد مىآيد با اينكه يك طبيعت است و آب دريا دو طبيعت است. در ميان آن ماهيها و قورباغه و مارها و سنگ پشت و چيزهاى ديگر بوجود مىآيد با اينكه عقيده او اينست كه حيوان فقط از چهار طبيعت بوجود مىآيد.
اما مؤثر منظورش زحل است. به او گفتم نظر تو در باره مؤثر و تحت تأثير قرار گرفته چيست؟ خواستم به او بفهمانم كه تمام مؤثرات تحت تأثير مؤثر ديگر هستند. پس مؤثر قديم چگونه مؤثر مىشود؟ اما دو نحس منظورش اين بود كه آن
دو ستاره از سيارات وقتى با هم جمع مىشوند از بين آنها سعد بوجود مىآيد. گفتم نظر تو در باره دو سعد چيست كه وقتى جمع مىشوند نحسى از آنها پديد مىآيد؟
اين حكمى است كه خداوند آن را باطل كرده تا بيننده بفهمند احكام تحت تأثير ستارهها نيست زيرا شخص متوجه است كه وقتى عسل و شكر با هم مخلوط شود از آنها حنظل كه تلخ است پديد نمىآيد و نه علقم. وقتى علقم و حنظل كه هر دو تلخند اگر جمع شوند و آميخته گردد از آنها شيرينى و شكر پديد نمىآيد. اين دليل بر بطلان گفتار آنها است.
اينكه گفتم هر ملحدى ملهد است. منظورم اين بود كه هر مشركى ظالم است زيرا در لغت (الحد الرجل عن الدين اذا اعدل عن الدين) الحاد به معنى انحراف از دين است و (الحد) به معنى ستم و ظلم است. ابو العلاء اين مطلب را فهميد و به من گوشزد كرد كه من فهميدم منظورت چيست. براى همين آيهيا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِرا خواند.
گويند وقتى معرى از عراق خارج شد از او راجع به سيد مرتضى رحمة الله عليه پرسيدند. اين شعر را خواند:
يا سائلى عنه لما جئت اساله
الا هو الرجل العارى من العار
لو جئته لرأيت الناس في رجل
و الدهر في ساعة و الارض في دار[1]
مناظره شيخ مفيد رحمة اله عليه
سيد مرتضى در كتاب فصول مىنويسد: شيخ ابى عبد الله مفيد با قاضى ابو بكر
[1]اى كسى كه از مقام سيد مىپرسى من وقتى با او ملاقات كردم ديدم شخصى است كه نمىتوان بر او خورده گرفت و خالى از عيب است. اگر او را ببينى خواهى يافت كه خصال تمام مردم در او تنها جمع شده و همه روزگار در يك ساعت و تمام زمين در يك خانه پديد آمده.
احمد بن سيار در خانه ابو عبد الله محمد بن طاهر موسوى با هم برخورد كردند و بيش از صد نفر در آن مجلس حضور داشتند كه چند نفر از اشراف سادات علوى و بنى عباس و شخصيتهاى برجسته و تجار آمده بودند براى ديدن شريف.
بالاخره چند نفر بحث را در مورد نص بر ولايت امير المؤمنين7كشيدند. شيخ مفيد رحمة الله عليه به اختصار بيانى در اين مورد كرد كه مناسب با موقعيت داشت.
قاضى ابو بكر گفت: بفرمائيد نصّ در حقيقت چيست و معنى اين كلمه چه مىباشد؟ شيخ گفت نص يعنى اظهار و آشكار نمودن از اين قبيل است سخن عرب كه مىگويد (فلان نص قلوصها) فلان كس شتر جوان و پر تحرك خود را نشان داد و از ميان شتران او را مشخص نمود. به همين جهت شاهنشين را (منصّه) مىگويند زيرا كسى كه در آنجا نشسته از ديگران ممتاز و مشخص است چون اين محل او را مشخص مىنمايد آنجا را (منصّه) مىگويند. محل ظهور و بروز از اين قبيل است نيز گفتار عرب كه (قد نص مذهبه) وقتى مذهب خود را اظهار و ابراز نمىكند از همين موارد است قول شاعر
و جيد كجيد الريم ليس بفاحش
اذا هى نصّته و لا بمعطل
منظورش از (اذا هى نصته) يعنى وقتى اظهار نمايد بعضى شعر را (نصبته) نقل كردهاند باز معنى برگشت به اظهار دارد اما اين لفظ در شريعت استعمال شده مطابق همان معنى كه قبلا گفتم اما اگر مىخواهى درست معنى آن را بدانى مىگويم:
حقيقت نص گفتارى است كه خبر از آنچه در باره او سخن گفته شده است بدهد به صورتى كه آن را اظهار و آشكار نمايد.
قاضى گفت چقدر خوب گفتى و آنچه توضيح دادى واقعا صحيح و درست بود.
اينك بگو ببينم اگر پيامبر نصّ بر امامت حضرت امير المؤمنين7نموده پس اظهار وجوب اطاعت او را كرده. وقتى چنين اظهارى بنمايد محال است مخفى شود.
پس چرا ما چنين اطلاعى نداريم اگر واقعا طبق گفته شما نصّ نموده.
شيخ مفيد اعلى الله مقامه فرمود: اما اظهار از طرف پيامبر وقوع يافته و مخفى
هم نبوده در حال اظهار آن جناب هر كس در آنجا حضور داشته و كاملا فهميده هيچ شك و شبههاى براى او باقى نمانده. اما اين سؤال تو كه چرا حالا شما اطلاع نداريد و در اين زمان براى شما مطلب واضح نيست اگر واقعا همان طورى كه از دل خود خبر مىدهى اطلاع نداشته باشى علت آن شبههايست كه از طريق اين نص بر تو وارد شده زيرا تو منحرفشدهاى از بينشى كه موجب رسيدنت به اين حقيقت بشود. اگر با دقت توجه به دليل بكنى خواهى فهميد و اگر در زمان تو پيامبر6حضور داشتى هرگز شكى برايت نمىماند ولى علت شك تو همان مطلبى است كه توضيح دادم.
قاضى گفت ممكن است پيامبر اكرم6مطلبى را ابراز و اظهار بنمايد در زمان خود و براى كسانى كه بعد از او مىآيند مخفى شود به طورى كه آن مطلب را نفهمند مگر با دقت زياد و استدلال بر آن؟! شيخ مفيد جواب داد آرى، چنين چيزى امكان دارد بلكه يك مسأله اجتناب ناپذيرى است براى كسانى كه حضور نداشتند در مورد مطلبى اطلاع از آن بايد به وسيله درك و استدلال باشد و نمىتواند علم ضرورى پيدا كند چون از مسائلى است كه در آن حضور نداشته جز اينكه استدلال در اين باب مختلف است از نظر مشكل بودن و آسانى و سختى و سادگى بنا بر حسب اعتراضاتى كه در رابطه با آن مىشود گاهى ممكن است راه اطلاع خالى از چنين اعتراضاتى باشد كه با كوچكترين استدلال مطلب را درك مىكند و مانند علم ضرورى و بديهى مىگردد ولى در طريق نص شبهات زيادى شده و اعتراضات فراوانى نمودهاند كه اطلاع و علم در آن مسير نيست مگر با دقت نظر و استدلال مداوم و زياد.
قاضى گفت در اين صورت با چنين اعتراضى چه اشكالى دارد كه پيامبر نص و تصريح نموده به پيامبر ديگرى در زمان خود يا پيامبرى كه بعد از تو قائم مقامش خواهد شد و چنين اظهار و ابرازى نموده شبيه اظهارى كه براى امامت حضرت امير المؤمنين7كرده و ما از آن اطلاع پيدا نكردهايم چنانچه اطلاع از نصّ و امامت و اسباب آن نداريم.